رمان دون ژوانی32 - تاریخ: 1396/3/14 ساعت: 2:32
سودا:-امروز صبح رفتم بانک کارگشایی این دوتا النگو رو بزارم بانک بلکه یه پولی بهمون بدن بزنیم به زخمی از زندگی...ولی خیلی ارزون میخواستن ندادمش...قطره اشکی از گوشه ی چشمش چکید...-بیچاره بابات... مرده ... میدونم براش سخته... روش نمیشه به زن و بچش بگه ندارهپرغم نگاهش کردم... مادر بیچاره ی من به اندازه
رمان دون ژوانی33 - تاریخ: 1396/3/14 ساعت: 2:32
امیر:-باید باهات حرف بزنم سودا... دختر یه لحظه صبر کنبانگاهی آشفته به سمتم برگشت... پرواز تمام شده بود... تمام مدت به سکوت گذشته بود و حالا که میخواستم لب باز کنم اجازه نمیداد...-من خیلی خسته امجدی جلو رفتم...-خودت هم خوب میدونی که داری بهونه میاری... خیلی وقتتو نمیگیرم-میخوام برم شهرکتاب...-چرا این
رمان دون ژوانی34 - تاریخ: 1396/3/14 ساعت: 2:32
تقریبا شب بود که پلیس ها دست از خانه مان کشیدند...علیرضا اداره ی پلیس رفته بود... هرچه اصرار کرده بودم من هم همراهش بروم اخم کرده و گفته بود در خانه بیشتر به من نیاز است... راست هم میگفت... قلب مامان مشکل داشت و به خاطر استرس وارد شده حالش بد شده بود... نیاز به مراقبت داشتپتو را تا گردنش بالا کشیدم
رمان دون ژوانی35 - تاریخ: 1396/3/14 ساعت: 2:32
قوری چینی که گل سرخ های ریز و درشت دارد توی دستم میلرزد...نفس عمیقی میکشم و سعی میکنم به خودم مسلط باشم... نمیشود... لرزش دستهایم خوب نمیشود... انگار که کل تنم روی ویبره افتاده باشد... مثل بید میلرزم...عصبی قوری را روی سماور میگذارم و دستی به صورتم میکشم...صدایشان از همین جا هم شنیده میشود... صدای پ
رمان آغوش سرخ20 - تاریخ: 1396/3/3 ساعت: 15:19
نگاه از صورتش گرفتم و چشمم خورد بھ ژیلھ طوسی رنگش.آمدن امیرعلی بھ اینجا کھ تصادفینبود.بود؟!یاد اصرار بھشید برای پوشیدن بافت طوسی رنگم افتادم و خنده ام گرفت._کار بھشیده درستھ؟!دستمو جلو دھنم گرفتم:_وای خدا.سوار ماشین شدم و با لبخند بھ سمتش برگشتم:_قسم حضرت عباس و باور کنم یا دم خروس و ؟!تکیھ اش و بھ
رمان آغوش سرخ21 - تاریخ: 1396/3/3 ساعت: 15:19
سینی و گذاشتم روی عسلی و نگاھی بھ اتاق شیک دو نفره شان انداختم.تجمل داشت... ھمچنینزیبایی.اما عشق نھ!_ چکار کنم مامان؟!ساک فانتزی و زیبایی بھ سمتم گرفت:_ تمام لاک و لوازام آرایش و کرم ھام و بریز تو این.سشوار... اتو مو... اصلا" کل وسایل رویمیز و کشو اول و دوم و بریز توش.ساکی دیگری بھ سمتم گرفت:_ وسایل
رمان تنهایی من6 - تاریخ: 1396/3/3 ساعت: 15:19
تنهایی یعنی اینکه ....اگه سنگین باشی ....میدونی که .....سبک ها .....رو باد میبره!! موضوعات مرتبط: تنهایی من تاريخ : پنجشنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۵ | 21:45 | نویسنده : Sherlock |
رمان آغوش سرخ22 - تاریخ: 1396/3/3 ساعت: 15:19
لبش را کج کرد:_ خوابش سنگینھ!وقتی دم در قصد رفتن کرد دستی بھ زخمش کشیدم:_ امیدوارم عمھ مجبورت کنھ بری زخمت و بخیھ کنی!و از آنجا کھ دستم نمیرسید تا دور گردنش حلقھ کنم ناچار دستھایم دور کمرش حلقھ شد و سرم راروی سینھ اش گذاشتم.آرام زمزمھ کردم:_ آدمھای اطراف من مواظب خودشون نیستند!سرم را بالا آوردم و بھ
رمان آغوش سرخ23 - تاریخ: 1396/3/3 ساعت: 15:19
_آره بابا حواسم ھست... نھ بابا کجا بذارم بره دم غروبی؟!... منم امانت مردم و کھ بھ امون خداول نمیکنم.داد زدم:_بگو نمیخواد دایھ عزیز از تر مادر بشھ!چند ثانیھ سکوت کرد و رو بھ من گفت:_ میگھ برو سر درس و مشقت تا تنبیھ ات نکردم.چشمھام گرد شد.آنقدر کھ بھشید و امیرعلی با من مثل بچھ ھا رفتار میکردند و مواظب
رمان آغوش سرخ24 - تاریخ: 1396/3/3 ساعت: 15:19
_این یعنی چی ماھی؟! یعنی کسی حق نداره سر انگشتش بھ تو بخوره وگرنھ انگشت اون و قطعمیکنم! متوجھ ایی ماھی؟!نھ من متوجھ نبودم! من فقط امیرعلی و دوست داشتم اما ھرشب پسر دائی عوضی اش منو بالا وپائین میکرد! کم مانده بود ھق بزنم و از شدت ترس بالا بیاورم.بی حال نالیدم:_حالم خوب نیست میشھ ولم کنی؟!مجبورم کرد
رمان آغوش سرخ25 - تاریخ: 1396/3/3 ساعت: 15:19
_این چرا شبیھ مرده ھاس؟!بھشید لبشو گاز گرفت:_ ھنوز نفھمیدی آلما و آیلار جونشون برا ھم میره؟!این طفلی حالش بدتر بود.نگاه سراسر سپاسی بھ بھشید کردم کھ بھداد پوزخند زد:_غلط میکنھ کسی جونش برا زن من در بره._بیا بشین اینور الان دوباره دعواتون میشھ.جلو بھداد و میتونم بگیرم اما نمیتونم جلو زبون تو روبگیرم.
رمان آغوش سرخ26 - تاریخ: 1396/3/3 ساعت: 15:19
_ داشتم از دلش در می آوردم کھ مثل ھمیشھ گاز گرفت و جفتک انداخت.جیغ زدم:_خودتی!بھ مامان بھ مشغول صحبت بود نگاه کردم و دوباره جیغ زدم:_بھ این شوھرت بگو دور و بر من نیاد کھ بخدا دفعھ دیگھ با چاقو تکھ پاره اش میکنم!مامان "یک لحظھ آتوسا" ایی گفت و ھردویمان را مخاطب قرار داد:_حالا ھی بپرید بھ ھمدیگھ! دو د
رمان دون ژوانی6 - تاریخ: 1396/3/3 ساعت: 15:19
سودا:باحرکت چیزی زیر بینیم چشم باز میکنم...عسل با خنده نگاهم میکند و پر بالشت را در هوا تکان میدهد...دستهایم را دراز میکنم و در آغـ ـوش میکشمش…!-سلام وروجک...توکه باز اینجایی؟در آغـ ـوشم جا باز میکند...-خب چیه…؟تنها که نمیتونم باشم...مامانم میره سرکار من تنها بمونم؟دلت میاد خاله…!؟بـ ـوسه ی آبداری ر
رمان دون ژوانی7 - تاریخ: 1396/3/3 ساعت: 15:19
آنقدر هول شده ام که نفهمیدم پابه خانه ی امیر کامیاب گذاشته ام و بدون آنکه بدانم آن دختر کیست و درخانه ی کامیاب چه میکند نبضش را میگیرم...! کبودیها تنش را نقش و نگار داده و زخم گوشه ی لبش دلم را میسوزاند... نبضش را میگیرم...دستهایم آنقدر میلرزند که نمیدانم این ارتعاشاتی که پوستم را به بازی گرف
رمان تنهایی من3 - تاریخ: 1395/10/3 ساعت: 15:05
تنهایی یعنی اینکه بدونی ...بعضی ها... هیچ چیز نیستن... به جز ۴ حرف ا د ع ا
رمان دون ژوانی2 - تاریخ: 1395/10/3 ساعت: 15:05
از تو كه حرف ميزنم... يک جوره خوبي حالم بد ميشود...
رمان دون ژوانی3 - تاریخ: 1395/10/3 ساعت: 15:05
تو دور می شوی و زندگی از اخرین پنجره قطار برایم دست تکان می دهد…
رمان تنهایی من4 - تاریخ: 1395/10/3 ساعت: 15:05
تنهایی یعنی اینکه بدونی .... احترام گذاشتن به بعضیا .... مثه تکون دادن ....... پارچه ی قرمز جلوی گاوه !
رمان دون ژوانی4 - تاریخ: 1395/10/3 ساعت: 15:05
کسی باشد کسی که وقت عصبانیت با یک جمله تورا بخنداند کسی که وقت بی خوابی هایت پیام بدهد، زنگ میزنم تو فقط گوشیتو بردار،گوش کن!!! و برایت آنور خط از "شازده کوچولو" بخواند،برایت آهنگ مورد علاقه ات را بگذارد،بخواند. انقدر که دیگر فقط صدای نفسهای منظمت بیاید و مطمئن شود که بی خوابی ها تمام شده است! انقدر...
رمان دون ژوانی5 - تاریخ: 1395/10/3 ساعت: 15:05
اَحمَقـــانه تَریـن کارِ مُمکــن هَر دقیـــقه چِـــک کَردنِ پــروفـایـل کَسیه کـه به تَنــــها چیزے کہ فِکر نمیکُنه تـــــویــے

برچسب‌های مرتبط

رمان اغوش سرخ کامل | رمان اغوش سرخ | رمان آغوش سرخ دانلود | رمان اغوش سرخ کیاندخت | رمان آغوش سرخ کیاندخت 70 | رمان آغوش سرخ نودهشتیا | رمان افسونگر 14 | رمان افسونگر 15 | پذیرش نویسنده | پذیرش نویسنده با حقوق