_نخیرم! حق نداری وقتی من ھستم بھ دوستھات فکر کنی! وقتی ھم من نیستم بازم حق نداری بھ
دوستھات فکر کنی!
خندید دوباره:
_ھمھ اش شد حق نداری کھ.
دوباره سر روی سینھ اش گذاشتم:
_آره...حق نداری بھ خودت آسیب بزنی.ھمتون باید خوب باشید ھمیشھ.
صدایش کنار گوشم بود:
_ھممون؟!
_آره.تو مامان آتی بھشید!
ادامھ دادم:
_اما تو باید از ھمھ بیشتر خوب باشی...
سرم را بالا آورد:
_من خوبم ماھی...اما نگران توام کھ با یک لا پیراھن تو این سرما وایسادی و سرما بخوری!
_من جام خوبھ.
خندید:
_بچھ پررو... برو بخواب باشھ؟!...
_ھر وقت تو خوابیدی منم میخوابم!باید مطمئن شم...
چشمھایش درشت شد:
_از چی؟!
_از اینکھ بدون درد میخوابی...از اینکھ اثر مسکن ھنوز ھم باقی مونده باشھ و بتونی راحت
بخوابی.
اخم غلیظی کرد و مچ دستم را کبود شده بود بالا آورد اما خوشبختانھ در تاریکی مشخص
نبود.آرام لب زد:
_ماھی... اون روز کھ دستت در رفت...
_فراموشش کن.
_دِ آخھ نمیشھ! من چکار کردم اون روز... حالا نگران اینی کھ من موقع خواب درد نکشم...
عصبی نفسش و بیرون داد:
_میخوای دق کش کنی منو؟! کھ بگی از من مردتری کھ دست یک دختر بچھ رو گذاشتم تو گچ؟!
سرمو تکون دادم:
_من فقط نگرانتم ھمین.دوست دارم ھمین الان کھ رفتم راحت بخوابم تو ھم راحت بخوابی.
عصبی سرش را تکان داد:
_باشھ.برو تو سرما میخوری.
جلو رفتم و بھ چشمھایش زل زدم:
_من ازت ناراحت نیستم! بخدا راست میگم... حرف من اون روز اشتباه بود...
دیگر کلامی جز خداحافظی نگفت و من ناراحت خداحافظی کردم.
تصورم این بود کھ باز ھم آزرده خاطرش کردم.مشکل امیرعلی برعکس من بی اعتمادی بود در
حالی کھ من آنقدر بھ حس قلبی ام ایمان داشتم کھ بدانم امیرعلی ھیچگاه بد نخواھد شد.با ناراحتی
در حالی کھ اشکھایم را پاک میکردم دوباره در را قفل کردم و بھ اتاق باز گشتم.موھایم را باز
کردم و بھ زیر پتو خزیدم تا گرم شوم.گوشی ام را از روی عسلی برداشتم تا بدانم ساعت چند است
اما با دیدن پیامک جدید نیم خیز شدم.پیامک را کھ از طرف امیرعلی بود باز کردم و لبخندی زدم.
" پشیمونم نکن... از اینکھ دارم اعتماد میکنم"
کاش میفھمیدم ریشھ این بی اعتمادی از کجاست...
فویل را از روی ظرف غذا برداشتم:
_نظرت چیھ؟!
تک خنده ایی کرد و دستش و پشت گردنش گذاشت:
_مھندسم مگھ؟!
لبخند زدم:
_ منم نمیخوام بکوبونمش... اما نظر کلی ات و میخوام.
نگاھی دوباره و اجمالی انداخت:
_ خیلی قدیمیھ!
دلستر را بھ سمتش گرفتم تا بازش کند:
_ اما قابل سکونتھ! میشھ توش یھ جو آرامش...
با شنیدن صدای گوشی ام بلند شدم تا از توی کیفم درش بیارم.از کنار امیرعلی کھ رد شدم با اخم
تشر زد:
_ پالتوت کوتاھھ.
چشمکی زدم و زیپ کیف را کشیدم:
_ مجلس بی ریاست... کسی من تحفھ و نمیبینھ کھ!
با دیدن شماره خانھ خنده ام گرفت و دکمھ سبز را فشردم:
_ بھشید گلم چطوره؟!
صداش ھم شاکی بود ھم از پرروئی من خندون:
_ اینو من باید از تو بپرسم.یادمھ یکی میگفت پسرعمھ من خیلی گستاخ و خشک مقدسھ.
نگاھی بھ امیرعلی انداختم کھ روی موکت نشستھ بود و نگاھش بھ غذا بود.بیشتر خنده ام گرفت:
_خوشبحالت چھ حافظھ ایی داری من کھ چیزی یادم نمیاد.
_یعنی رسما" حیا رو خوردی آبرو رو قی کردی.
_اختیار دارید.ما تمام کارھامون زیر نظر بانو بھشیده!
_زبون نریز... نھار نمیاید؟!
دوباره نگاھم بھ امیرعلی رفت کھ اینبار جوجھ ایی بھ چنگال زده بود و میخورد! چقدر رمانتیک
واقعا" !حتی صبر نکرد منم برم پیشش! سرش جیغ کشیدم:
_صبر میکردی منم بیام شکمو!
_خاک بر سرت کم گفتم نھار بیاید؟!
امیرعلی خندید و من سرمو تکون دادم:
_با تو نبودم بھشید...مامان زنگ نزد؟!
_مغز خر خورده تو اوج عشق و حال احوال من و تو رو بپرسھ؟!
_ولله... ھمینو بگو... باھات تماس میگیرم.اگھ الان نرم امیرعلی برا من غذا نمیذاره.
بھشید خندید:
_تنھا خصلتی کھ نداره ھمین شکمو بودنھ.
با لذت نگاھش کردم و کمی صدایم بالا رفت:
_آھا... پس منو دیده اشتھاش باز شده.
بھشید کم مانده بود پشت تلفن فحشم بدھد:
_وربپری تو! ببینم این پسرعمھ نجیب منو از راه بھ در میکنی!
با خنده خداحافظی کردم و بھ سمت امیرعلی رفتم.صبح کلی بھ بھشید اصرار کردم تا روز جمعھ
را اجازه دھد با امیرعلی بگذرانم.در ھر صورت من امانت بودم دستش و بھشید با نارضایتی قبول
کرد.وقتی امیرعلی آمد و من رفتم آماده شوم شنیدم کھ چقدر بھ او سفارش کرد! از آرام رانندگی
کردن بگیر تا ... من دیگر بقیھ اش را نشنیدم! اما ھرچھ بود میدانستم بھ نفع من است تا امیرعلی.
محکم بھ بازویش زدم:
_صبر میکردی بیام.
غذا را روبرویم گذاشت:
_فکر کردم حالا حالاھا تلفنت طول میکشھ...بخور.
لبامو دادم جلو:
_نمیخوام.
البتھ کھ میخواستم.اما دوست داشتم بدانم اصلا" ناز میکشد یا نھ!فعلا" کھ بدون من شروع بھ
خوردن کرده بود.
_بخور دیگھ! اینقدر بدم میاد برای یک غذا کلی اشتیاق نشون میدی بعد نمیخوری! چندباری دیدم
ازت این رفتارو.
نفسمو بیرون دادم.این دیگھ کی بود؟!قیافھ بغ کرده منو کھ دید کمی نرم شد:
_ دفعھ بعد ھمزمان شروع میکنیم خوبھ؟!
مسخره ام کرد؟! بھ بازویش زدم:
_ اینقدر رماتیک بازی در نیار تو رو خدا.
با پرروئی خندید و من فھمیدم چقدر خندیدنش را دوست دارم.شبیھ پسربچھ ھای تخس میخندید و
دو خط کنار لبش نمایان میشد.
_آره میدونم جنبھ شو نداری زیاد حرکت نمیزنم برات.
نھار و با سر و کلھ زدن کھ بیشتر از طرف من بود خوردیم.بعد از آن روی پایش دراز کشیدم و
بھ سقف کثیف خیره شدم.تنھا جای نشستن در حال حاضر ھمین یک تکھ موکت کھنھ بود.
_ میخوام نونوارش کنم.
اثری از لحن شوخ چند دقیقھ قبل نبود:
_ کھ چی بشھ؟!
آینھ کوچکم و از جیب پالتوم در آوردم و مشغول ورانداز صورتم شدم بعد دوباره آن را در جیبم
گذاشتم.
_تمام خاطرات کودکی من ھمینجاست.ھر گوشھ اش و نگاه میکنم یک خاطره مثل فیلم جلوی
چشمام میاد... اینجا فقط ارث پدری من نیست! بخشی از ھویت منھ!
سرش و جلو آورد و دوباره ھوس لمس سیب گلوش تو وجودم افتاد.
_این جواب سوالم نبود.
اخم کوچکی کردم:
_ منظور من از نونوار کردن چیزی نیست کھ تو ذھن تو باشھ... برعکس دوست دارم ھمین
طوری حفظ بشھ... ھمین مدل پنجره ھا... ھمین در چوبی قدیمی...ھمین راه پلھ دوار و ھمین نمای
آجری! من فقط میخوام تمیز بشھ و چند تیکھ وسایل توش بذارم تا بتونم...
چونھ ام و آروم گرفت اما لحن صداش جدی بود:
_کھ چی بشھ؟!
_کھ بتونم اینجا...
حرفمو عصبی و جدی ادامھ داد:
_ تک و تنھا زندگی کنی آره؟!
آرام زمزمھ کردم:
_ من چند وقت دیگھ ھجده سالھ میشم.
عصبی پوزخند زد:
_بھ خیالت اینجا کجاست؟! تگزاس؟!ھجده سالھ بشی کھ چھ غلطی کنی؟!
با انگشت سبابھ بھ شانھ ام زد:
_اینو از کلھ پوکت بکن بیرون کھ تک و تنھا زندگی کنی! من نھ پدرتم نھ بھداد! بخوای بچھ
بازی دربیاری...
سرم را از روی پایش برداشتم و زل زدم بھ چشمھایی کھ کمی ترسناک شده بود:
_ من حق دارم حق انتخاب داشتھ باشم اونم وقتی کھ بھ سن قانونی...
صداش بالا رفت:
_جمع کن کاسھ کوزه تو! کدوم سن قانونی؟! جوجھ دو روزه بھتر از تو از پس خودش برمیاد!
خیال میکنی تک و تنھا شی استقلال و از این شر و ورا بھ دست میاری؟!
براق شدم:
_ من در مورد زندگی ام تصمیم میگیرم نھ اطرافیانم!
سرش را کمی نزدیک آورد:
_جرعت داری انجامش بده!
با حرص بلند شدم کھ مچ دستم را گرفت.
_ ھنوزم میگم تو یک متحجر مبتلا بھ دگماتیسمی!
با شنیدن این حرفم مچ دستم را کشید و بھ سمتش کشیده شدم:
_بذارم ھر غلطی کنی متجدد بودنھ؟!
نفس عمیقی کشیدم و چشمھایم را برای ثانیھ ایی بستم و گشودم:
_ من دوست دارم خودم برای زندگی ام تصمیم بگیرم.تو تمام این سالھا حتی نزدیک ترین کسم
نظر منو برای زندگی اش نخواست!
_تلافی؟!
سرمو تکون دادم:
_من بچھ نیستم کھ تلافی کنم... مادر من حق داشت ھمسرشو خودش انتخاب کنھ و نظر من براش
مھم نبود!
_بازم دلیل نمیشھ کھ بخوای از این سن جدا بشی از خانواده.
زل زدم بھ چشمھاش و زمزمھ کردم:
_من خانواده ایی نمیبینم.
با تعجب نگاھم کرد و من جلوتر رفتم و سیب گلویش را لمس کردم.آرام ادامھ دادم:
_ قرار نیست دیگران برای زندگی من تصمیم بگیرند وقتی تو تصمیمات خودشون قاطع ھستند و
نظر کسی و دخیل نمیکنند.
دستمو کھ روی گلوش بود گرفت و انگشتھام و لمس کرد:
_ آلما ھرچی ھم باشھ باز ھم یک مادره...
شانھ بالا انداختم:
_من کار خودمو میکنم.
چشمھاشو ریز کرد و در یک حرکت محکم در آغوشم گرفت:
_تا حالا بھت گفتم خیلی سرتقی؟!
خندیدم:
_الان گفتی دیگھ.
اخم کرد:
_رو حرف من حرف نمیزنی!
حرف زدن باھاش بی فایده بود.چقدر روی کمکش حساب باز کرده بودم.حال باید تنھایی اینجا رو
سر و سامون میدادم.قیافھ بغ کرده ام و کھ دید حلقھ اش و شل کرد و من بھش تکیھ دادم.
_ ماھی.
زمزمھ کردم:
_دیگھ باھات مشورت نمیکنم.
_میدم دنی بخورت ھا!
با لبھای آویزون بی حوصلھ نگاھش کردم.فکرم پیش برنامھ ریزی ھای غلطم بود.
_دنی دیگھ کیھ؟!
لحنش شیطون شده بود.تصور میکرد من راضی شدم بھ کلام زورگویانھ اش!
_ آدم نمیخوره اما خب اگھ خوشگل باشھ یک لقمھ چپ اش میکنھ.
چپ چپ نگاھش کردم و نفسش و بیرون داد:
_ ماھی... تنھا زندگی کردن خوب نیست! مامانت کھ راضی نمیشھ ھیچ وقت اما حرف الان منو
بھ عنوان یک نصیحت بپذیر نھ دستور.
چھ میدونست از بدبختیھای من کھ اینطور نطق میکرد؟!
خبر داشت بھداد ھرشب چھ بلایی بھ سر من می آورد؟!خبر داشت من ھرشب از خدا مرگ بنده
اش و میخواستم؟! خبر داشت من تو این مدت چھ بھ سر روح و جسمم اومده و چقدر از این حس
دوگانگی خودم وحشت دارم؟! چھ میدونست از خلق و خوی وحشیانھ بھداد کھ ترجیح میدادم خودم
براش دکمھ لباس بکنم اما یکی از اون سیلی ھاشو کھ تا مغز استخونم دردش نفوذ میکرد و
نخوردم.چھ میدونست از عصبی شدنھای این مدت من کھ نمیتونستم یک خط درس بخونم!
حرصمو سرش خالی کردم:
_وقتی جای کسی نیستی نرو رو منبر!
شونھ ھامو گرفت و مجبورم کرد نگاھش کنم:
_ماھی! بخوای از این سرخود بازیا دربیاری با من طرفی.
پوزخند زدم:
_منو تھدید میکنی؟! اونم برا زندگی خودم؟!
_چت شده تو؟!
با نفرت اشکھای روی گونھ ام و پاک کردم تا نبینشون:
_ کسی حق نداره واسھ زندگی من تصمیم بگیره.
چشمھاش متعجب بین چشمھای من در گردش بود و با بھت گفت:
_ چرا گریھ میکنی آخھ؟! اینطوری میخوای مستقل بشی؟! ھرکی دو تا بھت گفت بزنی زیر
گریھ؟!
با این حرفش ھق زدم و بھ بازویش کوبیدم:
_ من ضعیف نیستم! تو منو حرصی میکنی!
حاضر بودم قسم بخورم خنده اش گرفتھ بود اما تلاش میکرد تا نخندد.
_باید مقاوم باشی تو زندگی.
بینی ام را بالا کشیدم:
_مجبور نیستم مثل خروس جنگی با ھمھ بجنگم!
بھ جای آنکھ از حرفم عصبانی شود لبخند آرامی زد.او ھم فھمید تمام حرفھای من در حد ھمان
حرف است نھ عمل!با چشمھای اشکی و لبھایی کھ جلو داده بودم مظلومانھ نگاھش کردم کھ بھ
لبخند حرف آمد:
_زیر چشمھات سیاه شده.
_بغلم کن!
چشمھایش در کسری از ثانیھ گرد شد و اما بعد لبخندش بیشتر شد و بھ دیوار تکیھ داد و با
شیطنت گفت:
_پس اینا ھمھ بھونھ بود آره؟!
دستھایش را گشود و کامل در آغوشش جای شدم.نفس عمیقی کشیدم:
_مثلا" اگھ الان اینجا یک قالی بود مجبور نبودیم رو این موکت بشینیم!
_ تو کھ جات خوبھ حرص چی و میزنی؟!
سرمو بالا گرفتم:
_باید اینجا و تمیز کنیم.
بعد دوباره سر روی سینھ اش گذاشتم و ادامھ دادم:
_بعلھ کھ جام خوبھ! فقط ھم جای خودمھ!
دستھایش دورم محکم حلقھ شد و نفس بلندی کشید.آنقدر شنیدن ضربان قلبش برایم آرامش بخش
بود کھ چشمھایم را برای لحظھ ایی بستم.
آرام زمزمھ کرد:
_حالا کھ فکر میکنم میبینم اینجا واقعا" نیاز بھ یک فرش داره.
سرمو بالا آوردم و با لبخند نگاھش کردم.
امیرعلی من را بھ خانھ رساند و ھرچقدر اصرار کردم بیاید راضی نشد.خداحافظی کردم و بھ
محض ورودم بھشید یکی زد پس کلھ ام:
_ای بی چشم و رو.نگفتی یک بھشیدی ھم ھست؟! من از صبح تک و تنھا نشستم کھ خانم بره
خوشگذرونی.
روسری ام و در آوردم و دستم و نمایشی جلوی پیشانی گرفتم گویی کھ کلاه بر سر دارم:
_چاکر بھشید خانم.
روی مبل ولو شدم و روبرویم نشست.
_ پاشو برو سر درس و مشقت! اگھ بدونی آلما چقدر سفارش کرد.
پالتومو در آوردم و جورابھامو پرت کردم یک گوشھ.مامان نبود کھ با افکار وسواسی اش رو
مخم رژه بره:
_ایشالا سال بعد.
بیشتر لم دادم و چشمھایم را بستم تا چرت کوتاھی بزنم اما بھ یک خواب عمیق دو سھ ساعتھ
تبدیل شد.وقتی بیدار شدم با مامان تماس گرفتم و احوال پرسی کوتاھی کردم.با ذوق از خریدھایش
و جاھایی کھ رفتھ بود تعریف میکرد و در نھایت با ناراحتی افزود کھ برنزه نشده! مامان چھ
فکرھایی میکرد!بعضی اوقات فکر میکنم تمام متولدین سال مادرم مثل ھم ھستند... عاشق خرید...
تجمل... خود آرائی و حتی عشق بازی! مامان اگر سرحال بود میتوانست از تک تک اینھا لذت
ببرد.
وقتی با بھداد قھر میکرد عملا" افسرده میشد!چون نھ میتوانست جیبش را خالی کند نھ انگیزه ایی
داشت کھ خود را بیاراید و نھ میتوانست در رختخواب...
از نظر من مامان با تمام محبت ذاتی و تمام سختی ھایی کھ کشیده بود ھمچنان سطحی نگر بود!
شک نداشتم اگر بھداد فحشش ھم میداد مامان با یک تکھ طلا بھ سرعت آشتی میکرد.لابد انگیزه
بھداد ھم برای سواستفاده از من این بود کھ من مثل مادرم ھستم!یاد امیرعلی افتادم و نگاھی بھ
بھشید کھ در آسپزخانھ مشغول یک غذای من در آوردی بود انداختم:
_کمک نمیخوای؟!
_آلما چی میگفت؟!
تلفن و سر جاش گذاشتم:
_ذوق زده بود.
خندید و رفتم پیشش:
_چی ھست این؟! نمیریم حالا؟!
بھشید تند تند قارچھا را خرد کرد:
_انگشتھات ھم باھاش میخوری.
نیشم باز شد:
_ پسرعمھ ات ھم بخوره ازش؟!
چپ چپ نگاھم کرد:
_خیلی پررویی بخدا!نگاه کن من اگھ یک درصد مثل تو بودم الان بچھ دومم تو راه بود.
_آخ آخ بمیرم برا دل سوختھ ات.
با چاقو زد تو سرم:
_بچھ ھم اینقدر پررو.
بعد خندید:
_اگھ عمھ بفھمھ...
انگشت سبابھ ام و افقی جلوی گردنم حرکت دادم:
_پخ پخ!
_منم کھ شریک جرمم.
سرمو کج کردم:
_بگم بیاد؟!
_چقدرم کھ تو بھ حرف من گوش میدی! بگو سر راه نوشابھ و خیارشور ھم بخره!
با اولین زنگ برداشت.جانم گفتنش و کھ شنیدم نیشم باز شد:
_آقامون چطوره؟! میگم چقدر این عصر جمعھ منفوره مگھ نھ؟!
تک خنده ایی کرد و صداش خواب آلود بود:
_ علیک سلام.فکر کنم باید ساعت خوابمو برات بنویسم.در ضمن این غروب جمعھ برا بچھ
محصل ھا منفوره برا ماھا زیاد فرقی نداره با غروبھای دیگھ...
_پاشو بیا اینجا.بھشید داره یک غذای خوشمزه درست میکنھ بدون تو از گلوم پائین نمیره اصلا"!
این را گفتم و خندیدم.خنده اش گرفت:
_ بھشید و آشپزی؟! بھ حق کارھای نکرده!
_منتظرتم! زود تند سریع میای! نوشابھ و خیارشور ھم میخری.
_از طرف من معذرت بخواه.امشب با یکی از بچھ ھای کلوبم.
لبام آویزون شد:
_یعنی چی؟! باید بیای! یعنی میخوای من از الان تا آخرشب کھ این ھمھ بلنده تو رو نبینم؟!
مثل بچھ ھا پا کوبیدم:
_باید بیای!
_نمیتونم.ایشالا یک شب دیگھ.
کم مونده بود جیغ بزنم:
_باید بیای! من کاری ندارم قرار داری باید بیای!
متعجب شده بود:
_ماھی! این رفتارا یعنی چی؟!
_من نمیخوام خونھ بمونم! حوصلھ ام سر رفتھ! تو ھم کھ نمیخوای بیای! بھشید ھم کھ...
سکوت کردم.بھشید ھمیشھ خوب بود.اما وجود امیرعلی بی چشم و رویم کرده بود.ادامھ دادم:
_اگھ نیای میرم تنھایی بیرون قدم میزم!
صداش جدی شد:
_بیخود میکنی دم غروب جمعھ راه بیافتی تو خیابونھا!
_ چطور جنابعالی میتونی بری خوش بگذرونی با دوستھات؟!
تشر زد:
_تو ھم با بھشد خوش بگذرون! ماھی بخدا بھ گوشم برسھ این موقع از خونھ زدی بیرون...
حرفشو قطع کردم:
_ من حوصلھ ام سر رفتھ!
داد زد:
_ھمش بزن سر نره! میشینی تو خونھ.وایسا ببینم مگھ تو کنکور نداری؟! بشین دو تا تست بزن
ولگردی از سرت بیافتھ.
لبامو محکم بھم فشار دادم.دوباره شده بود ھمان امیرعلی کھ وقتی صحبت نتیجھ نمیداد داد
میزد.مگر خون سروستانی ھا در رگھایش نباشد!
_نباید زنگ میزدم! خوش بگذره...
_ماھی!
_ترجیح میدم برم تو یک کافھ بشینم و سیگار دود کنم شما ھم بھ...
رسما" عربده کشید:
_غلط زیادی کردی ھمچین کاری کنی! ماھی بگیر بشین تو خونھ!
ھرچقدر بھ ذھن پوکم فشار می آوردم دلیل این ھمھ لجبازی ھای احمقانھ خودم را
نمیفھمیدم.نمیدانم واقعا" حوصلھ ام سر رفتھ بود یا دلم نمیخواست امیرعلی با دوستانش خوش
بگذراند و من را فراموش کند...
_خداحافظ!
_ماھی!
_خوش بگذره.
_من زنگ میزنم بھشید!
گوشی را در کمال بی ادبی قطع کردم و ھمان ثانیھ پشیمان شدم کھ الکی الکی بحث بیخودی راه
انداختھ بودم.میتوانستم آن لحظھ کمک بھشید کنم یا مسابقھ محبوبم را در تلویزیون دنبال کنم اما در
آن لحظھ فقط و فقط امیرعلی را میخواستم.حسادت مثل خوره بھ جانم افتاده بود کھ بخواھد خنده ھا
و مھربانی اش را با کس دیگری شریک کند حتی اگر آن فرد رفیق کلوبش باشد.با لب و لوچھ
آویزان نگاھی بھ جوراب شلواری سرمھ ایی و تونیک نرم آبی رنگم انداختم.آھی کشیدم و از پلھ
ھا پائین آمدم.بھشید مشغول سرخ کردن بود و گوشی را روی شانھ اش گذاشتھ بود.نگاھی بھ من
کرد و با لبخند سری تکان داد.سپس فرد پشت تلفن را مخاطب قرار داد:
برچسب:
نویسنده: سجاد باقری