-دوسش داری؟ نه...؟
گوشی را از دستش میگیرم و خیره به بک گراند میگویم:فکر کنم عاشق شدم
-تو که تجربه ی خوبی از عشق نداشتی تا الان... از کجا میدونی این عشقه؟
چشمهایم را میبندم و نفس عمیقی میکشم
-چون حسش میکنم... تو معدم... همه جاش گرمه...
حرفم را قطع میکند و خودش دیالوگ را ادامه میدهد
-همیشه یه دلپیچه ای داشتم. اما حالا دیگه از بین رفته... این عشقه...!
-عشق ماتیلدا به لئون... یادته؟انقدر دیده بودیم که دیالوگاشو حفظ بودیم
چشمهایم را که باز میکنم اشک را گوشه چشمش میبینم... لب میگزم...
-ببخش...نباید چیزی میگفتم
دستش را میبرد سمت کیفش و یه نخ سیـ ـگار برمیدارد
-فندک داری؟
-دلت تنگ شده نه؟
-فندک داری؟
خیلی وقته گذشته... خودت گفتی فراموشم کردی
کیفش را زیر و رو میکند...
-فندک نداری نه؟
-اما تو خودت اینجوری خواستی
از جایش بلند میشود برود فندک بیاورد... لب میزنم
-نرو...!دارم... فندک دارم...اینهمه وقت تنها یادگاریم از تو این فندک بود...بیا بگیر...!
سیـ ـگار خاموش را در جاسیـ ـگاری له میکند
-پرسیدی دلم تنگ شده؟ آره...؟!
سرم را به نشانه ی مثبت تکان میدهم
-"خیلی" میدونی یعنی چی؟
نگاهم میرود سمت در... همانی بود که عکسش را روی صفحه گوشیم دیده بود... امیر...
زیر لب آرام میگویم:اما من خیلی وقته که دلم تنگ نمیشه... نه واسه تو... واسه هیچکی دلم تنگ نمیشه
برمیگردد و نگاهی به پشت سرش میندارد... انگار به اندازه ی چند سال پیر میشود
-تو گفتی بعد من دیگه...
-بعد تو خیلی چیزا عوض شد...
کیفش را چنگ میزند...
-اومدم که بگم... بابام امروز اعدام شد... من... هیچ وقت دلم نمیخواست که اینطور بشه... من همیشه دلم میخواست سالم و سلامت باشه اما...
آه پررنگی میکشم و روی صندلی وامیروم... علیرضای بیچاره...
-نخواستم که ناراحتت کنم... خواستم بدونی که من اگه یه روز یه گندی زدم...خودم جمعش کردم... تو دیگه لازم نیست بترسی
-چیکار میکنی؟
-با عذاب وجدان... چه طور میشه زندگی کرد؟
صندلی اش را سرجایش هل میدهد و برای آخرین بار نگاهم میکند
-خوشبخت باشی
با چشم های اشکی لب میزنم...
-تو هم...
سوار ماشین امیر میشوم و تاوقتی که به خانه اش برسیم حرفی نمیزنم...
انقدر ذهنم درگیر است...انقدر آشفته که حال حرف زدن ندارم... حتی نمیپرسم چه طور کافه را پیدا کرده...
جلوی برج که نگه میدارد قبل از پیاده شدن میپرسد...
-تا شب میمونی؟
حین پیاده شدن لب میزنم...
-آره
-پس شب میبینمت... الان جایی کار دارم...
دررا میبندم و به سمت برج قدم برمیدارم...
زنگ در را که فشار میدهم... چنددقیقه بیشتر طول نمیکشد که در باز میشود و آیلار در آستانه ی در ظاهر... لبخند نمکی میزند و در آغـ ـوشم میکشد...
حال و هوای گریه دارم اما به زحمت خودم را کنترل میکنم تا این چشمها دوباره طوفانی نشوند...
-بیا تو آبجی سودا
کفش هایم را در جاکفشی میگذارم و روفرشی هایی را که جلوی پایم جفت شده را پا میزنم... نگاهم را دور خانه میچرخانم... لباس های آیلار همه جا پراکنده اند...
-اینجا چه خبره؟
گیج دستی به سرش میکشد...
-امشب خانواده ی کامران منو دعوت کردن خونشون...یعنی مامانش زنگ زد و رسمی دعوتم کرد... بعد خب نمیدونم چی میخوام بپوشم
جلو میروم... روی پنجه ی پا بلند میشوم و گونه اش را میبـ ـوسم
-یعنی میخوای بری؟
-نرم...؟
-من همچین حرفی نزدم... با شهرام بودن اگه به نظرت درسته خب برو...
با قیافه ای گیج و ابروهایی بالا رفته نگاهم میکند...
-نمیدونم... فقط میخوام از این رکود زندگیم خلاص شم...
به سمت اتاقش قدم برمیدارد و من همانطور که مانتویم را از تن در میاورم دنبالش راه میافتم... جلوی آینه ی اتاقش میایستد
-تو چه طور دوست داشتن امیر رو باور کردی...؟چه طور تصمیم گرفتی باهاش ازدواج کنی...؟
روی تخـ ـتش مینشینم... با تاپ دکلتـ ـه ی سفید رنگم که از زیر مانتو پوشیده بودم
- من برای قیافه و قد و بالاش هیچ نمرده بودم... قدش بلندتر از منه و اون وقت که برای اولین بار دیده بودمش ورزش رو ول کرده بود و از حالاش لاغرتر بود... اصلا هم شبیه مرد رویاهام نبود... اخلاقش هم روانیم نکرده بود . نه فقط چون زیادی دختر باز بود... که چون زیادی مهربون و خوش اخلاق بود باهام. مرد باید جذبه و جدیت و بداخلاقی داشته باشه خب! امیر ولی باهمه جدی بود و به من می گفت که پرنسس ِ کوچولوشم... که اصلا دعوام نمی کرد... اینارو میگم که بدونی هیچ عشق در نگاه اولی نبوده هیچ وقت....اصلا درواقع عشقی در کار نبود... من قبل از امیر اوضاع مزخرفی داشتم. عاشق علیرضا بودم. که احساس تند و عاصی و دیوانه واری که بهش داشتم با همون انتظاری که از عشق داشتم برابری می کرد... اصلا نظرم این بود رابطه ای که توش عشق دیوانه وار نداره به درد هیچی می خوره! خب آدمی که اون همه سال عاشقش بودم تو طالعم نبود انگار... و من؟... حال اون روزهام قابل توصیف نیست و بهتره هیچی ازشون نگم... جز اینکه باور داشتم هیچ وقت کسی رو اون همه دوست نخواهم داشت. و من ِ ایده آل گرا به کمتر دوست داشتن راضی نمی شدم که... پس هر رابطه ی از اساس بی فایده بود. بعدش امیر اومد. من بداخلاقی کردم. اذیت کردم. حتی بی رحم و پست شدم و اون کسی که عاشقش بودم رو توی سرش کوبیدم. امیر همه ی این ها رو حوصله کرد و هی نازم رو کشید. بعد نفهمیدم چطوری و کجا اتفاق افتاد ... ولی یه روز رسید که دوستش داشتم. که عمدا ناز می کردم که نازم رو بکشه.... که فهمیدم چه جوری با اخم نگاهش کنم یا یه ابرومو بدم بالا که دلش رو ببرم... که فهمیدم به جز کتاب یک عالمه چیزهست که دوتایی دوست داریمشون... که فهمیدم چه کیف می کنم که امیره پایه اس هزار ساعت راجع به چیزای لوس دخترونه ای که من دوست دارم و می دونم اون دوست ندارد به حرف هام گوش بده و توی ذوقم نزنه.... فهمیدم غذا خوردنم رو دوست داره و فهمیدم چقدر کیف دارد آدم بدونه طرفش داره با لذت، خوردنش رو نگاه می کنه....فهمیدم دوست داره توی شلوغی بازوشو بگیرم و هی گاه به گاه بی حرف فشار بدم به خودم که یعنی "هی حواسم بهت هستا..." که فهمیدم چقدر شناخته منو... که میدونه چی دوست دارم بخورم... چی بشنوم... چه طور نگاهم کنه... چطور بغـ ـلم کنه که خرکیف بشم...یا حتی بدجنس میدونه واسه خرکردنم چندتا دونه کتاب خریدن کافیه...کم کم تنش رو شناختم... فهمیدم چه بوی خوب ِ امنی داره... فهمیدم اون جای بازوشو که خیلی صاف و خوشبـ ـوست وقتی سرمو روش میمالم دوست داره... فهمیدم دوست داره از پشت بغـ ـلم کنه... فهمیدم دوست داره سرش رو بگذاره روی پاهام و من بلند براش کتاب بخونم یا حرف بزنم...فهمیدمامیر هم می شناسدم... بلده چطوری نازم کنه... چطوری صدام کنه که دلمو ببره... وبعد رسیدم به جایی که دیدم همه چیز رو با هم تقسیم می کنیم. دقیقا همه چیز... دیدم نفهمیدم ازکی حتی وقتی چیز خوشمزه ای می خوریم سهم اون یکی رو نگه میداریم....! یا ازکی هرچقدر هم که چیزی رو لازم داشته باشیم پولمون رو خرج اون یکی می کنیم.... که حتی تازگیا پس انداز کردنمون هم مشترک شده! دوتایی پول جمع می کنیم که یکی چیزی که دوست داره رو بخرد!من می شناسمش و می دونم چه طوری خوشحالش کنم که بعد از ذوقش ذوق کنم.... که دیدم از دوست نداشتنش رسیدم به این همه دوست داشتن... که حالا به نظرم حتی اون قدری زیاده که بشه اسمش رو بگذارم عشق... عشق... چیزی که هیچ فکر نمی کردم یک روزی اسم احساسم به امیر باشه... فهمیدنش عجیب بود...
رژ لب کالباسی رنگش را روی لبـ ـهایش میکشد
-شاید منم باید یه زندگی تازه رو شروع کنم...
-شاید نه... حتما... اما فکر شده... منطقی... نه برای فرار از گذشته...
ریمل را آرام روی مژه هایش میکشد...
-میخوام از این به بعد طوری زندگی کنم که بابام اون دنیا راحت باشه... نمیخوام عذاب کارای منو اون بکشه
لبخند میزنم... ادامه میدهد...
-ابی خیلی تاثیر بدی تو زندگیم گذاشت... به معنای واقعی نابودم کرد... میدونی من مثل یه طناب پوسیده ی داغون بودم انقدر که تو بچگیم سختی کشیده بودم و ابی مثل یه چاقو اون طناب پوسیده رو پاره کرد... الان دارم سعی میکنم دو طرف اون طناب پوسیده رو بهم گره بزم... ولی گره هم که بزنم باز مثل اولش نمیشه... مثل اولم نمیشم
امیر:
کلید را داخل قفل در میچرخانم و در با صدای تقی باز میشود...
یک عالمه نور میپاشد به چشمانم... لبخند میزنم... رو فرشی هایم را میپوشم و پاورچین پاورچین قدم برمیدارم...
جلوی در اتاقم میایستم...
سودا بایک تاب دکلتـ ـه ی سفید رنگ رو تخـ ـتی ام را مرتب میکند...
هر چه قدر هم که به این تصویر زیبا نگاه کنم از دیدنش سیر نمیشوم... بس که برایم عقده شده...
نگاهش را از رو تخـ ـتی برمیدارد و همین که مرا میبیند بهت زده چند ثانیه نگاهم میکند...
جلو میروم...
-سلام خانوم خونه...
انگار تازه متوجه لباسش میشود... جیغ میزند و با دستهایش جلوی سیـ ـنه اش را میپوشاند و چشم هایش را میبندد...
-امیر... امیر تورو خدا برو بیرون... برو...
قهقهه میزنم...
-چرا...
-امیر برو... لباسم خوب نیست...
ابرو بالا میندازم... از بسته بودن چشمهایش سو استفاده میکنم و با قدمهایی آرام خودم را به پشتش میرسانم... چند ثانیه بعد که صدایی ازم در نمیآید خیال میکند رفته ام... آرام پلکهایش را باز میکند و دستش را از جلوی سیـ ـنه اش برمیدارد... به طرف در سرک میکشد که دستهایم را از پشت دورش حـ ـلقه میکنم و چانه ام را روی گردنش میگذارم...
دوباره جیغ میزند... اما اینبار از ترس... چون حس میکنم قلبش را که تند تند میتپد...
-مگه نگفتم از من نباید خجالت بکشی...
دستش را روی دستهایم که دورش حـ ـلقه است میگذارد...
-خیلی نامردی... مگه نگفتم بری...؟
-گفتی ولی کیه که گوش بده؟
میخندد... از لرزیدن شانه هایش میفهمم...
-آدم دستشویی هم که میره اول در میزنه...
-در اتاق خودمو بزنم؟
بعد حـ ـلقه ی دستهایم را تنگ تر میکنم و تنش را بیشتر به تنم میفشارم...
-جوجه فکر کردی تا کی میتونی خودتو ازم مخفی کنی؟هان...؟کل دوره ی عقد هم که بتونی فرار کنی شب عروسی که نمیتونی از دستم در بری... یه لقمه ی چپت میکنم من گرسنه...
-بی تربیت...
گونه ام را به گردنش میمالم...
-هیچم بی تربیتی نیست... اتفاقا من بچه ی خیلی باتربیتی هستم...
دوباره میخندد...
-امیر... نکن اینجوری... قلقلکم میاد خب...
سواستفاده گرایانه گردنش را میبـ ـوسم... تند تند و پشت سر هم...
و خنده هایش هر لحظه بلند و بلند تر میشود... میپیچد در فضای اتاق و منعکس میشود در سرم... صدای خنده هایش انگار تمام دردهایم را پاک میکند...
با یک حرکت از روی زمین بلندش میکنم و روی تخـ ـت میگذارمش... با همان خنده ها و صورتی که به قرمزی لبو میزند سعی میکند فرار کند اما نمیگذارم... رویش خیمه میزنم و دوباره به کارم ادامه میدهم...
-امیر... آخ... جون من... نکن... وایی...
میخندم و صورتم را در فاصله ی چند سانتی صورتش نگه میدارم...
-آخه خیلی حال میده... صدای خنده هات... به زندگی امیدوارم میکنه...
زل میزند در چشمهایم...
-تو ولم کن من قول میدم تا آخر عمر برات بخندم
ابروهایم خود به خود بالا میپرد...
-تا آخر عمر...؟
خنده اش تبدیل میشود به تبسمی محو...
-آره تا آخر عمر...
قلـ ـبم انگار توی دهانم میزند...
-باهام میمونی؟
سرش را به نشانه ی مثبت تکان میدهد...
-قبولم کردی یعنی...؟
دستش را دور گردنم میگذارد... این دختر امشب میخواهد مرا سکته بدهد...
-چه قدر سوال میکنی امیر...
نوک بینی اش را میبـ ـوسم...
-آخه باورم نمیشه
انگشتهایش را میسراند لابه لای موهایم... یک طور نـ ـوازش گونه و نرم...
-باورت بشه...چون من باورم شده که تو قرار نیست منو بازی بدی
گونه هایش را غرق بـ ـوسه میکنم...
-من تورو از خودمم بیشتر دوست دارم... چه طور میتونم واسه بازی دادن انتخابت کرده باشم؟
-هیچ وقت بهم خیانت نکن... باشه؟حتی اگه یه روزی ازم خسته شدی و دیگه منو نخواستی... قبل از اینکه بهم خیانت کنی به خودم بگو که برم...
-راحت بدستت نیاوردم که راحت از دستت بدم... اگه بهم دل بدی... تا آخر عمرم نوکریتو میکنم... تو انقدر تو نظر من بزرگی که تا وقتی دارمت توجهم به هیچ کس دیگه ای جلب نمیشه
نفس عمیقی میکشد... برق چشمهایش را شکار میکنم...
-تو زیباترین دختری هستی که به عمرم دیدم... پاک ترین... قول میدم لایقت باشم...
کنار گوشم پچ میزند...
-دوستم داری؟
انگشت اشاره ام را روی لبـ ـهایش میکشم...
-عاشقتم...
-توکه به عشق اعتقاد نداشتی؟
-حالا دارم... حالا که تورو شناختم... به عشق اعتقاد پیدا کردم... حالا تو بگو... منو دوست داری؟
چند ثانیه مکث میکند... دستهایش از دور گردنم لیز میخورند به دوطرف صورتم... صورتم را قاب میگیرد... چشمهایش پراز اشک میشود و بعد لبـ ـهای نازکش را روی لبـ ـهایم میگذارد...
مات میشوم...
هنگ میکنم...
قدرت تجزیه و تحلیل کردن حرکتش را از دست میدهم...
انگار که دست و پایم شل شده باشد فرو میروم در یک خلسه ی عمیق...
چشمهایش را میبندد ومن حس میکنم خوابم... لبـ ـهای بی حرکتش را نرم میبـ ـوسم... نرم و آرام...و دلم برای شرم گونه هایش...
برای این دخترانه هایی که در وجود کمتر دختری دیده ام...
برای این معصومیت...
برای این پاکی...
برای اینهمه زیبایی... پر پر میزند...
و دلم بی تابم بیشتر بی تابی میکند...
بـ ـوسه هایم از لبـ ـهایش سرایت میکند به گونه اش... به چشمهایش... پیشانیش... نوک بینی اش... گردنش...
میبـ ـوسم و سیراب نمیشوم...
با همان چشمهای بسته کنار گوشم لب میزند
-امیر ته ریشت اذیتم میکنه
دست از دیوانه بازی هایم میکشم و پیشانی به پیشانیش میچسبانم...
-ببخشید...
چشمهایش را از شرم باز نمیکند...
-برام کتاب میخونی؟
لبخند میزنم...
-البته... چه کتابی؟
-خودت انتخاب کن... از همونایی که اون روز از شهر کتاب خریدیم
بلند میشوم... دکمه های پیداهن مردانه ام را باز میکنم و از تن میکنمش... گوشه ی تخـ ـت میندازمش و به سمت کتابخانه ی گوشه ی اتاق قدم برمیدارم...
نگاهم میافتد به "جای خالی سلوچ"... با همان لبخند روی لـ ـبم برش میدارم
به تاج تخـ ـت تکیه میزنم وپاهایم را دراز میکنم... بی آنکه نگاهم کند سرش را روی ران پایم میگذارد... کتاب را باز میکنم و برای بار دوم میخوانمش...با صدایی که سودا هم بشنود
اما عجیب است اینبار بیشتر مزه میدهد...
موهای سیاهش را نـ ـوازش میکنم و ورق میزنم... چشمم میخورد به یک جمله...
"روزگار همیشه بریک قرار نمیماند.روز و شب دارد، روشنی دارد، تاریکی دارد... کم دارد... بیش دارد...
دیگر چیزی از زمـ ـستان باقی نمانده، تمام میشود... بهار می آید"
نگاهم می افتد به خط خودم که گوشه ی همین صفحه نوشته ام:از یک جایی به بعد، حال آدم خوب نمیشود...
حرفم را پس میگیرم...خودکار را عسلی کنار تخـ ـت برمیدارم و جمله ی خودم را خط میزنم... اصلا همانی که دولت آبادی گفته...
از یک جایی به بعد آدم آرام میگیرد... بزرگ میشود...بالغ میشود... پای تمام اشتباهاتش می ایستد...سنگینی تصمیمی را که خودش گرفته گردن دیگری نمی اندازد...دنبال مقصر نمیگردد...قبول میکند گذشته اش را... انکارش نمیکند...نادیده اش نمیگیرد... حذفش نمیکند...اجازه میدهد هرچه هست... هرچه بوده، در همان گذشته بماند... حالا باید آینده را بسازد... از نو... به نوعی دیگر...
درک میکند مشکلات زندگی را باید پذیرفت... شاید تمام نشوند... اما میرسد روزی که بتوان تحملشان کرد...
یاد میگیرد زندگی یک موهبت است، غنیمت است، نعمت است...قدرش را بداند و آن را فدای آدمهای بی مقدار نکند
همه ی اینهارا که فهمید یک آرامشی می آید مینشیند توی دلش...توی روح و روانش...اینجای زندگی همان جایی است که دولت آبادی گفته...اصلا از یک جایی به بعد حال آدم خوب میشود...
پایان
برچسب:
نویسنده: سجاد باقری