-سلام
مرد-نه اصلا به اون مرتیکه نرفتی،خب حالا خودت بگو باید باهات چکارکنم؟
لحظه ای سکوت کردم....اما مرد به من زل زده بود و انگار منتظر بود حرف بزنم
-آخه من....من اصلا شمارو نمیشناسم....بعداصلا نمیدونم چرا اینجام
مرد-بهت میگم....پدرت و برادرت از من دزدی کردن و من تو رو دزدیدم که اموالم رو پس بگیرم
همونطور که حرف میزد جلو اومد و ایستاد و سرش رو توی صورتم خم کرد و شروع به حرف زدن کرد:
مرد-اما نداد و الان باید تو رو بکشم تا حساب کار دستش بیاد هوم؟مگه نه؟
ناخودآگاه خندم گرفت....یعنی این مردک من رو دزدیده تا اموالش رو از فرید پس بگیره....آخ آخ به کادون زده
با این فکر با صدای بلند....به اندازه تمام سالهای عمرم بلند خندیدم
-شما منو دزدیدن که اموالتون رو پس بگیرید؟
باعصبانیت چونم رو گرفت و گفت:
مرد-مردنت خنده داره؟یااینکه اموال مهمتر از تو بوده براش؟
-نه اینکه شما به کادون زدید
مطمئن باش اگه میگفتی میکشمش به جاش اموالم رو پس بده این کار رو برات میکرد
من پدر و برادری ندارم که با تهدیدشون و دزدیدنم اموالتون رو پس بگیرید
میثم جلو اومد و گفت:
-آقا دروغ میگه.....همه میگفتن این دختر دختر فرید شایسته ست....مدارکشم توی کیف بود
پس این مرد آقاست....عجب آقای جوونی دارن
آقا-اسم؟
-ستایش....ستایش شایسته
میثم-دیدید گفتم آقا
چونم رو گرفت و فشار داد و بااینکه درد زیادی داشت اما سعی کردم سکوت کنم و اون شروع کرد به غریدن درست مثل یه شیر
آقا-پس میخوای بازی کنی؟.....فکرنمیکنی بازی با یه شیر عواقب داشته باشه....اونم از نوع مردش
-بازی در کار نیست
آقا-بنال
-چونم رو ول کن...نمیتونم
فشار روی چونم رو کم کرد اما رهاش نکرد
-بازی نیست....واقعیته....فرید من رو عامل بدبختیش میدونه
پس عامل بدبختیش رو از دست تو نجات نمیده....از تو ممنونم هست.
پسری که روی مبل نشسته بود به سمت ما قدم برداشت و گفت:
مرد-عامل بدبختی؟فرید و بدبختی؟
-بله......فریدوبدبختی....من از زمان تولدم باعث بدبختی فریدم....زمان تولدم من یه قول داشتم که از قضا پسر هم بوده اما با به دنیا اومدن دیر
من باعث خفگی و مرگ پسر و خونریزی و مرگ مادرم شدم....خب فرید با اومدن من هم یه فرزند پسر از دست داده وهم عشقش رو که مادرم
باشه رو از دست داده پس من محکومم به یه زندگی ته باغ و هیچ ارزشی براش ندارم
چونه من رو ول کرد و من یه قدم عقب برداشتم
آقا-لعنتی لعنتی لعنتی
اون پسردیگه رو به آقا گفت:
-آروم باش ارسلان
آقا-چطوری یاشار؟چطوری؟مگه نمیبینی چی میگه؟
این احمقا معلوم نیست چطوری تحقیق میکنن که هم چین چیزی رو نمیفهمن
باصدای زنگ تلفن همراهی همه ساکت شدن و ارسلان یا همون آقا به طرف گوشی که روی میز بود رفت و اون رو برداشت و با صدای پر حرصی گفت:
-خود حرومزادشه
و بعد به سمت بیرون قدم برداشت و از جلو چشمام محو شد.
میثم-همین جا بمون تا برگردیم
وخودش و کسی که حالا میدونستم یاشاره به دنبال آقا یا همون ارسلان بیرون رفتن.
ساعت سالن نشون میداد نیم ساعت از رفتن اون سه مرد عجیب گذشته و من روی یکی از مبل ها نشستم....صدای قدم های کسی که با عجله روی پارکت ها قدم برمیداره توجهم رو به سمت ورودی سالن جلب میکنه
باورود آقا ،بلند میشم و می ایستم که صداش همراه با نزدیک شدنش به گوش میرسه:
آقا-خب میرسیم سر اصل مطلب که ....تویی
با تعلل و نگرانی گفتم:
-توروخدابزار من برم...من اصلا واسه اونا مهم نیستم...من زندگی خودمو دارم
آقا-اما من باید یه سودی این وسط ببرم
اموالم از دست رفته.....اگه توروهم برگردونم پس من باختم....ولی یادت باشه امیرارسلان هیچوقت بازنده نیست
تو باید تاوان بدی....تاوان کارای پدروبرادرت
دو راه داری......بهت اجازه میدم انتخاب کنی
تو میتونی بیای خونه من و کلفتم باشی و امرامرمنه تا وقتی که بمیری....این از راه اول
باسکوت بهش نگاه کردم اما نه توی چشماش به لبایی که داشت اینقدر بی رحمانه تکون میخوردن و کلمات رو از دهان مرد روبروم خارج میکردن
من باید تاوان بدم....من که سال هاست به خاطر تولد ناخواستم دارم تاوان میدم....حالا دوباره تاوان
تاوان چی؟
تاوان کار پدروبرادری که هیچوقت نبودن
تاوان برای کسایی که خودشون از من تاوان میگرفتن
خدایا مگه ظرفیت من چقدره....تا کی باید تاوان بدم
تاوان اتفاقات و کارایی که هیچ دخالتی نداشتم
تاوان به دنیااومدنی که دلیلش فرید و مامان بودن
تاوان به دنیا اومدنم به خواست خدا
تاوان مردن مادری که ندیدم
تاوان برادری که نیومده رفته
تاوان خواست خدا
حالا چی حالا تاوان چی
تاوان به سرقت رفتن اموال کسی به دست فرید و فرهاد
تاوان نباختن این مرد
تاوان نشکستن این مرد
آقا-وراه دوم.....توروو میکشم و جنازت رو واسه فرید میفرستم تا فکرنکنه از کارش گذشتم
لحظه ای سکوت کرد و دوباره گفت:
-خب حالا به نظرت کدوم راه بهتره؟
باسکوت و چشمایی پراز اشک که سعی میکردم پایین نیان به چشمای این مرد مغرور و سنگ دل زل زدم و گفتم:
-تحمل آدمی مثل تو....با غرورتو...با سنگ دلی و اخلاق افتضاح تو که برای رسیدن به منافعش هرکاری میکنه سخته....سخت که نه غیرقابل تحمله....ترجیح میدم بمیرم تا این همه خفت بکشم
برچسب:
نویسنده: سجاد باقری