خرید بک لینک
با وارد شدنم به اتاق و دیدن مرد ترسناک دیروز وامروزم ترسم 2چندان شده بود امااین به این معنی نبود که بخوام از موضع خودم پایین بیام.
پشت میز ریاستش نشسته بود.
با نگاه سنگینش به من زل زده بود ولی صداش محکم تر و ترسناک تر از همیشه بود.
-کجابود؟
مخاطبش مطمئنا میثم بود.....اما میثم سکوت کرده بود.
-میثم
لحن اخطاری بود و خیلی ترسناک....میثم قدمی جلو گذاشت و گفت:
-آقا صبر کنید
-کجا؟
دلیل این همه تعلل میثم رو درک نمیکردم.....چرا باید جواب ارسلان خان رو نده.
-ترمینال....بلیط برای ساری داشت
-ترمینال؟.....وبلیط ساری؟
-آقا
-بیرون میثم
-آقا صبر کنیدارسلان یک دفعه از روی صندلی بلند شد و خروشید.....دوباره شدیدا شبیه به شیر شده بود و غرش میکرد.
-بیرون.....همین الان
میثم نگاهی به من انداخت که معنیش رو درک نمیکردم.....اصلا نمیدونستم دلیل این عصبانیت یه دفعه ای چی میتونه باشه.....ترمینال بودن من چه اشکالی داشت.
ارسلان خان دوتا دستاش رو به میز تکیه داد وکمی به جلو خم شد و گفت:
-کجا میخواستی بری؟
توی سکوت فقط بهش زل زده بودم که دستاش رو از روی میز برداشت و به سمتم اومد.....قدمی به عقب برداشتم که جلو اومد و هردو بازوم رو توی دستاش فشرد:
-با اجازه کی از بیمارستان بیرون اومدی؟....فرار کردی؟
پوزخند روی صورتش بیشتر از هر زمان دیگه ای توی چشم بود اما جواب من باز هم سکوت بود.
-......
-ترمینال بودی؟کسی که قراره از سپهرتاج ها باشه فرار میکنه و میره ترمینال؟......تو اصلا میدونی اصالت یعنی چی؟میدونی اینجا کجاست؟
سکوت در برابر این آدم کافی بود.....بیشتراز این نمیتونستم این درد و رنج رو تحمل کنم.....به چشمای جنگلیش که الان طوفانی بود زل زدم و گفتم:
-بااجازه خودم از بیمارستان بیرون اومدم.....ترمینال بودم چون میخواستم از تو و فرید فرار کنم......برام مهم نیست تو کی هستی یا اینجا کجاست....مهم اینه که نمیخوام برده کسی باشم....نه تو مهمی و نه فرید....فقط من مهمم.....من میخوام فقط ستایش باشم.....میخوام برای خودم زندگی کنم.....برام مهم نیست من رو بکشی اما اجازه نمیدم بهم زور بگی.....مهم اینه که حتی اگه یک دقیقه تا پایان عمرم مونده باشه من ستایش باشم....نه برده و بنده کسی.....نه برده تو و فرید......من قرار نیست از سپهرتاج ها باشم....
با تعلل گفتم....اشک حـ ـلقه زده توی چشمام رو حس میکردم اما سعی میکردم محکم حرف بزنم.....باید این حرف آخر رو میزدم اما من آدمش نبودم....شاید هم بودم....من این روزها آدم خیلی کارها بودم
-اگر مجبورم کنی.....مطمئن باش خودم رو.... میکشم..... دیگه به کسی اجازه نمیدم برام تصمیم بگیره......بهتون اجازه نمیدم یه اجبار دیگه رو بهم تحمیل کنید
ارسلان با عصبانیت بهم زل زده بود و بازوهام رو توی پنجه هش میفشرد و من هرلحظه درد رو بیشتر حس میکردم.
-کسی تورو مجبور به کاری نمیکنه دختر
صدا صدای خانم بزرگ بود که متوجه ورودش نشده بودم.....بازوم از پنجه های ارسلان خان آزاد شد و من به طرف خانم بزرگ برگشتم که حرفش رو ادامه داد:

-تو یه دختر بیست ساله تنهایی......پدرت فقط قصد داره تو رو از این خونه بکشه بیرون و حتی جایی تو خونه اون نداری.....اگه میخوایم این جا بمونی باید همسر ارسلان باشی و این اصرار من دلیل داره

-دلیل؟از کدوم دلیل حرف میزنید؟از برد و باخت نوه تون یا از اینکه یکی از اموال فرید متعلق به ارسلان خانتون بشه
-نه....مطمئنا هیچکدوم
-پس؟
-تو....تو...

-تو....تو....تو شبیه به کسی هستی که متعلق به این خانواده بوده....نه فقط از لحاظ ظاهری....این شجاعت و لحن حرف زدنت دربرابر ارسلان هم من رو یاد اون میندازه و البته تن صدات.
سالها پیش بخاطر پیش داوری شوهرم اون رو از دست دادیم و فقط یه یادگاری ....یه بچه از اون برامون موند و حالا خدا کسی رو به این خونه فرستاده که خیلی به اون شبیه.....شبیه که نه تو خود
مهرسایی و من برای از دست ندادن یه بار دیگه مهرسا و البته محافظت از تو میخوام این جا بمونی......برای محافظتت و توی این عمارت بودنت راهی جز همسر آقای این عمارت شدن نداریم.
اما اجباری در کار نیست ....تا آخر هفته برای فکرکردن وقت داری....اگه نخواستی بمونی سعی میکنم راه دیگه ای پیدا کنم...این رو مطمئن باش....الان برگرد اتاق پارسا و به حرفام فکرکن.....تو فقط قراره عضوی ازاین خانواده بشی
تمام مدت به چشمای عسلی خانم بزرگ خیره شده بودم.....این چشم ها نمیتونستند جز حقیقت چیزی گفته باشند و این بهم آرامش میداد.
به طرف در اتاق قدم برداشتم اما قبلش برگشتم تا سوالهای پیش اومده برام رو بپرسم...
-مهرسا....مادرکیه؟
-مهمه؟
-گفتید یه بچه براتون به یادگار گذاشته....اما اینجا جز امیر پارسا بچه ای نیست.
-اون بچه 20سالشه....سالار
-دخترتون بودند؟
-نه....دختر برادرم.....تنها یادگار برادرم.....دختر حاج محمد صولتی.

دوروزی از برگشتم به عمارت میگذشت.
به درخواست خانم بزرگ باپارسا به سالن اومده بودیم تا ساعتی رو بابقیه بگذرونیم.فقط4روز تا آخرهفته وقت بود و من هنوز تصمیمی نداشتم.
پارسا توی آغـ ـوش یاسمین نشسته بود و به مسخره بازی های نیاز میخندید....این خنده ها بهم جون میداد و آرامش.
همه با سکوت و لبخند به خنده های از ته دل و گونه های سرخ پارسا نگاه میکردند.
ارسلان خان و یاشار گوشه سالن درحال آروم صحبت کرده بودند که یه دفعه صدای بلندی سکوت عمارت رو درهم شکست
-اهالی عمارت بزرگ کجایید.....بیاید که عشق عمارت اومده....مادرجونی....ارسلان.... کجایی آقای عمارت
وای خدای من این زلزله وسط این همه سکوت و آرامش چی بود؟ همه با بهت و تعجب به ورودی سالن خیره شده بودند که پسری با
موهای روشن و قدی بلند و چشمای دریایی و صورت زیبا وارد شد اما مطمئن بودم این صورت بیشتر از 20سال رو نداشت.
-چیه؟چرااینطوری نگام میکنید؟....خب باشه خودم میگم کلاغ ها بهم خبر دادن که داداش ارسلانم داره بعد از اون عجوزه آویزون
تجدید فراش میکنه،منم دیدم دلم میخواد زن داداش جدید رو ببینم با اولین پرواز اومدم،حالا میشه قیافه آویزونتون رو درست کنید؟
نیاز با خنده و مسخره بازی به طر پسر تازه وارد پرواز کرد و گفت:
-وای وای دلقک جونم....خوش اومدی....دلم پوسید از دست اینا
-برو گمشو....یاد بگیر بگی عشق خونه تا منم تحویلت بگیرم
-عمرا
اون پسر یه چشم غره ناز به نیاز رفت و به سمت ارسلان خان برگشت،نگاه من هم به طرف ارسلان خان کشیده شد که با یه نمونه نادر رو برو شدم....ارسلان خان؟باور نکردنی بود
ارسلان خان با یه لبخند به وسعت صورتش و چشمایی که به وضوع خوشحالی و خنده ازش میباریدبه طرف پسر رفت و لحظاتی بعد در آغـ ـوش یکدیگر بودند.....من از دیدن این صحنه فکم باز مونده بود که یاسمین گفت:
-داری درست میبینی ستایش.....گاهی فکر میکنم فقط همین اعجوبه میتونه ارسلان کوه یخ رو آب کنه....ارسلان عاشقشه.....تمام اولویت هاش....البته بایدم باشه.....همه میدونن ارسلان لحظه به لحظه کنارش بوده و خودش بزرگش کرده.
صدای تقریبا بلند اون پسر اجازه ادامه به من و یاسمین رو نداد:
-دل تنگت بودم ارسلان.....خیلی زیاد دل تنگت بودم.... امااین نمیتونه از عصبانیتم کم کنه.....بدون من تصمیم به تجدید فراش گرفتی؟
از ارسلان جداشد و به طرف خانم بزرگ برگشت و گفت:
-این حقه مادرجون....2بار2بار برای ارسلان زن میگیری اما 3تا پسر عزب اوقلی باید توی این خونه باشه....مادرجون آخه من و یاشار و نیاوش چه گناهی کردیم؟
مادرجون-برو خجالت بکش بچه
-بله خب فقط ارسلان بزرگ شده.....حالا کجاست این زنداداش جدید.....راستش اومدم ببینم اینم عجوزه است یا نه؟ حالا کجاست بهم نشونش نمیدید؟
همه سکوت کرده بودند و البته حس میکردم بزرگترا نگرانی خاصی دارند.
وقتی سکوت همه رو دید گفت:
-چیه ؟یعنی نمیخواید به من نشونش بدید؟
نیاوش-اگه یه لحظه زبونت رو کنترل کنی و چشمات رو بیشتر باز کنی خودت میبینیش
-کو؟ارسلان کجا قایمش کردی؟....چرا مثل اون عجوزه تو بغـ ـلت یا آویزونت نیست؟
نیاوش-چون خیلی خانمه....الانم پشت سرته شازده

سرتازه وارد به عقب برگشت ونگاه آبیش میخ صورتم شد. شاید یک دقیقه فقط به صورتم نگاه یکردم و بعد باحالت سنگینی به طرفم قدم برداشت. وقتی جلوم ایستاد دستاش رو بالا آورد و روی صورتم گذاشت: -تو واقعی هستی؟....مادرجون دارم چی میبینم؟ خانم بزرگ-آروم باش پسرم.....اون دختر -مهرساست....اونقدرعکسش رو دیدم که قیافش رو از حفظ باشم.....تومهرسایی؟ فقط بابهت داشتم به چشمای دریاییش که حالا اشک توش حـ ـلقه زده بود نگاه میکردم که دستی دور بازو پسر رو حـ ـلقه زد و گفت: -آروم باش سالار سالار....سالار صدای اونشب خانم بزرگ توی گوشم پیچید -بخاطر پیش داوری اون رو از دست دادیم و فقط یه یادگاری....یه بچه موند -اون بچه الان 20 سالشه.....سالار -شبیه که نه.....توخود مهرسایی پسر مهرسا......سالار.....وای خای من؟من شبیه مادرشم سالار دستای ارسلان خان رو کنار زد و به طرفم قدم برداشت اما من میخ اون چشمای دریایی بودم که حالا حـ ـلقه ای از اشک اون دریای زیبا رو دربرگرفته بود. زمانی به خودم اومدم که توی آغـ ـوش گرمی حبس شده بودم. این آغـ ـوش برام خاص بود. این آغـ ـوش معذبم نمیکرد و برام آرامش عجیبی داشت. بدون هیچ حرکتی ایستاده بودم. بعدازگذشت چنددقیقه از من فاصله گرفت و گفت: -تو.....تو خیلی....شبیه -میدونم.....خانم بزرگ گفتن....معذرت میخوام. -نه تو چرا....من باید عذرخواهی کنم که اذیتت کردم....تو....تو قراره زن داداشم بشی؟ نمیدونستم چه جوابی بدم که ارسلان خان گفت: -آره سالار.....امااگه تو..... -خوبه.....اصلا به اون عجوزه شبیه نیست داداش....مبارکه حدس اینکه با بغض حرف میزد کار سختی نبود. ارسلان خان-سالار... -میرم استراحت کنم.....بعداز ظهر حرف میزنیم داداش ارسلان سری تکون داد و سالار بااجازه ای گفت و از سالن بیرون رفت.
بعد از ظهر بود که یاسمین ونیاز به اتاق من و پارسا اومدن و من یه دنیا سوال داشتم و نمیدونستم باید چطور بپرسم اما به هرحال باید از جایی شروع کرد.
-یاسمین؟
یاس-جان
-اون خانمی که میگن....میگن شبیه منه رو تو دیدی
یاس-نه.....من فقط 3سال داشتم که فوت شده....اما مامانم خیلی دربارش حرف میزنه....میگه همه دوسش داشتن و اینکه روح
عمارت های قدیم بوده....آخه این عمارت رو ارسلان ساخته....قبلا 3تاعمارت جدااز هم زندگی میکردیم....چندسال پیش
ارسلان اینجا رو ساخت البته زمین به نام پدربزرگا بوده به جز زمین مهرسا که به نامش بوده والان به نام سالار
نیاز-اما نیاوش میگه یه عکس بزرگ از مهرساخانم توی عمارت سالار هست
یاس-تو دیدیش نیاز؟
نیاز-نچ......اما میتونیم با نیاوش بریم اونطرف.....کلیدش رو داره
یاس-برو بهش بگو ببین چی میگه
نیاز-باش.....پس مارفتیم که مخ برادرجان رو بزنیم....فعلا
*********************
بانیاز،یاسمین و نیاوش به طرف عمارت سمت چپ رفتیم.
نیاز میگفت اون عمارت فقط وسایل قدیمی عمارت قبلی صولتی ها رو توی خودش جا داده و پدر سالار اجازه استفاده ازشون رو به کسی نمیده اما گاهی سالار بهش سر میزنه.
باورنکردنی بود....انگار که عکس من رو قاب کرده بودن و بزرگ به سالن زدن....گردی صورت....موهای مشکی....چشمای خمـ ـار
مشکی و ابرو های پهن کشیده.....صورت سفید و لبای غنچه ای سرخ....همه یکی بود....حتی خال ریز روی شقیقه راستم.
-این منم
نیاوش-درسته این دقیقا تویی....البته مامانم میگه حتی لحن و تن صدات هم یکیه
-این خانم کیه؟چرافوت شده؟
صدایی توی سالن پیچید که اصلا انتظارش رو نداشتم.

-مادرمنه...سر به دنیااومدن من مرده....پدربزرگ ارسلان چون فکر میکرده مادرم بد کارست از خونه بیرونش میکنه
-متوجه نمیشم....چی داری میگی؟....بد....بدکاره؟
-مادرمن زن عقدی پدرم بوده...اماتوی دوران نامزدی بودن......پدرم برای کاری ازایران خارج میشه ولی قبل از اون با مادرم رابطه داشته.....از شانس مادرم یا شاید تقدیرشون
پدرم خارج از کشور تصادف میکنه.....پدربزرگ ارسلان که فکر میکرده مادرم بخاطر بدکاره بودنش حامله است از خونه بیرونش میکنه و بعد برای درمان و رسیدگی به وضعیت
پدرم از کشورخارج میشه....هیچکس نمیدونه توی اون محدوده زمانی چه اتفاقی برای مادرم افتاده.
به هوش اومدن پدرم بعد از تصادف طول میکشه،حدود 5ماه بعد که پدرم به هوش میاد و برمیگرده سراغ مادرم رو میگیره و مادربزرگ ارسلان که عمه مادرم بوده بهش درباره اتفاقات افتاده شده توضیح میده.
پدرم همه چی رو توضیح میده و میگه مهرسا از خودش حامله بوده.
2ماه از برگشت پدرم گذشته بوده وتنها کارش سرزدن به همه جا و گشتن دنبال ردی از مادرم....بعد از دوماه زنی بچه ای که بیش از حد به پدرم سینا راد شبیه بوده رو میاره و تحویل پدربزرگ ارسلان میده.
وقتی از اون زن درباره مادر بچه میپرسن نشونی یه سنگ قبر رو بهشون میده و میگه سرزا فوت شده.
مادرم مرد و پدرم تنها شد.....هنوزهم تنهاست....هرروز و هرشبش خلاصه شده در کار و کار وکار
من اینجا و کنار ارسلان بزرگ شدم و همیشه مدیونشم.
قبول چیزهایی که از اون پسر سرتاپا شور و هیجان شنیده بودم سخت بود اما هیچ حرفی هم برای گفتن نداشتم و فقط یه کلمه بود که تمام ناراحتی و ناباوری من رو بیان میکرد:
-متاسفم
-متاسف نباش....به جاش بیا بریم توی باغ هم قدم بزنیم و هم یه کم حرف ....البته با اجازه این دو بانوی فضول و داداش نیاوش.
نیاوش-برید داداش....ماهم برمیگردیم عمارت.
یاس-آره راحت باشید....فعلا
نیاز- اول که فضول خودتی سالارخان.....دوم اینکه بچه های خوبی باشید و آقا شیره رو عصبانی نکنید....بای
هرسه با گفتن یه جمله و دستی به نشونه خداحافظی از عمارت خارج شدند.

برچسب: نویسنده: سجاد باقری تاريخ: سه شنبه 30 خرداد 1396 ساعت: 14:12

صفحه بندی