خرید بک لینک
با امروز فکرکنم 5روزه این جام....اصلا نمیدونم چرا منو اینجا آوردن....نمیدونم گناه من چیه.

خدایا گناه من چبه که از بچگی تا حالا باید اینطور تحقیر بشم....توی سرم بزنند....چطور باید این همه درد رو تحمل کنم.

حداقل تا وقتی بی بی گل نسا جونم زنده بود یکی رو داشتم که باهاش دردو دل کنم و اون بهم روحیه بده....اما انگار دنیا همیشه با من سر لج

داره....از وقتی توی اون تصادف لعنتی با عمو حسین فوت شدند از همیشه تنهاتر شدم....از 2سال پیش شدم خودم و خودم....بدون هیچ یار ویاوری

تنهایی من از این نیست که آدمای هم خون ندارم.

تنهایی من از این نیست که خانواده ندارم.

نه من کنارهمون هم خون ها از همه تنهاترم

پدر و برادری که من رو نمیخوان.

فامیلی کهمنو شوم و بد میدونند

حتی از اینکه چشماشون به من بیفته متنفرند

پدرم با اون همه ثروت و کاخ نشینی اما من توی اتاق ته باغ پیش بی بی گل نسا و عمو حسین بزرگ شدم و تنها بودم.

با زحمت ها و پادرمیونی عمو حسین تونستم دیپلم ریاضی بگیرم....همیشه دوست داشتم معماری بخونم....اما فکر نمیکنم هیچوقت به آرزوم برسم.

تنها خوش شانسی که داشتم این بود که از بی بی گل نسا خیاطی و گل دوزی یادگرفتم و بعد از فوت شدن از تولیدی لباس می آوردم و

میدوختم یا سیسمونی میگرفتم و گلدوزی میکردم و خرج خودم رو در میاوردم تا دستم جلو کسی دراز نشه....تا نخوام بخاطر خرج زندگیم هم

تحقیر هم خون ام روببینم و بشنوم.....تانگاه پرنفرت پدروبرادرم رو نبینم....واقعا گناه من چی بود....چرامن؟

درباز شد و مثل هر روز یه مرد قوی هیکل که مثل گودزیلا میمونه با کله کچل اومد داخل....البته فکر کنم از بس توی این 5روز حرصم داده شبیه گودزیلا میبینمش....سینی غذا رو که آورده بود جلوم گذاشت.

من همونطور که کنج دیوار نشسته بودم و پاهام رو توی شکمم جمع کرده بودم گفتم:

-میشه بگید من تا کی باید اینجا باشم؟...اصلا چرا منو اینجا آوردیدمن که کاری به کسی ندارم

مرد-نمیدونم....تاهروقت آقا بخواد باید اینجا باشی

-من آقاتون رو نمیشناسم...چراباید منو اینجا زندانی کنه....اصلا میخوام ببینمش

مرد با پوزخندی رو لب گفت:

مرد-چه جالب فکر کردی کی هستی دختر؟میخوای آقا رو ببینی؟جالبـــــــــــه ....فکرکردی آقا بیکاره که هر کسی رو ببینه دختره احمق؟

همه حرفاش رو با یه پوزخند مسخره گفت و پشتش رو به من کرد و راه افتاد ،در رو قفل کرد و رفت....به همین سادگی....دوباره من موندم و این اتاق و اسارت

دوباره یه صبح دیگه...ده روزه ....از بوی تن خودم چندشم میشه....هوا خیلی سرده....البته چه توقعی دارم خب بالاخره توی آبانیم....بایدم سرد

باشه...البته توی این زیرزمین با پنجره شکسته سردترم هست....خوبه حداقل یه پنجره و یه چراغ کوچیک داره وگرنه حتمی مرده بودم......توی

این ده روز اونقدر که توی خودم جمع شدم و از سرما لرزیدم تمام بدنم سرد شده و منقبض شده که نمیشه بازش کرد...احساس سرمای بدنم خیلی زیاده....حس میکنم سرماخورده باشم....البته طبیعیه

نمیدونم ساعت چنده....فقط میدونم باید عصر باشه....درباز شد همون گودزیلای کچل اومد داخل....سینی که توی دستش نیست پس اینجا

چکارمیکنه....زل زدم بهش تا علت اومدنش رو بدونم....به طرفم حرکت کرد و دستش رو به سمتم دراز کرد و گفت:

مرد-پاشو باید بریم

-کجا؟

بایه لحن مسخره و پوزخند گفت:

مرد-دیدن آقا...مگه نمیخواستی؟

یهو ترس به دلم افتاد...اما بالاخره که چی؟...باید برم و ببینم چی از من میخواد؟....چرامنو اینجا آوردن؟.....چراکسی باید دختر بیچاره ای مثل من

رو از جلو خونش بدزده....حالا خوبه همه سفارشا رو تحویل داده بودم و قرار بود فردا همون روزی که دزدیدنم برام سفارش بیارن وگرنه از اونجام بیرونم میکردن

انگار خیلی توی فکر بودم که مرده با نیش و کنایه گفت:

مرد-چیه؟....نکنه پشیمون شدی

چیزی نگفتم....خداییش ازش میترسیدم که چیزی بگم....آروم دستم رو به دیوار گرفتم و بلند شدم.....

از در اتاقک که بیرون رفتیم یه راه سنگی جلوم بود.....راه زیادی تا ویلای 2طبقه روبروم بود.....احساس سرما بیشتر توی تنم پیچید وباعث شد دستام رو روی

سیـ ـنه حـ ـلقه کنم و خودم رو جمع تر....پاهام خشک بودن وتوان قدم برداشتن رو نداشتم....احساس ضعف و سرگیجه هم به اون اضافه شده بود و نمیتونستم به

راحتی جلوم رو ببینم....همه باهم باعث شد زانوهام خم بشن و روی زمین سقوط کنم....با صدای برخوردم به زمین به طرفم برگشت و یک قدمی که جلوتر

رفته بود رو پر کرد و روبروی من روی دوپاش نشست

مرد-چی شدی؟...الان داری ناز میای؟

از احساس ضعفم متنفر بودم اما واقعا قدرت حرکت نداشتم.....اون مرد دستش رو زیر بازوهام انداخت وکمک کردبلندشم....سرزانوهام میسوختن....فکربه اینکه

به احتمال زیاد زخمی شده کار سختی نیست.

مرد-چقدر داغی دختر؟آروم بیا بریم که یه سرویس لازمی

باکمک اون مرد وارد ویلا شدیم واون با صدای بلند کسی رو صدازد:

مرد-سلیمه....سلیمه

زنی تپل و مرتب به سمت در اومد که فکرکنم سلیمه بود.

سلیمه-بلــه آقا میثم

مرد-این دختر رو ببرتمیز و مرتبش کن....یه تب بر هم بهش بده فکرکنم سرما خورده....یه ساعت دیگه بیارش سالن....آقا منتظرشه

زن به طرفم اومد و بازوم رو گرفت تا من رو همراهی کنه...انگار اونم به وضع فاجعم پی برده بود....هنوز دوقدم برنداشته بودیم که صدای همون مرد که حالا میدونستم اسمش میثمه به گوشم رسید

میثم-سلیمه یه چیز گرم بده بخوره....اگه جاییشم زخمی هست تمیز کن و باندبپیچ

سلیمه-چشم آقا میثم

خیلی ترسیده بودم....چرا من باید تمیزومرتب باشم....

اون زن بازوم رو کشید و با خودش به طرف یه راهرو که سمت راست بود برد....در یه اتاق رو بازکرد و وارد شدیم ومن روی تخـ ـت یه نفره اتاق

نشستم...نایی برای حرف زدن و پرسیدن نداشتم.....به طرف در رفت وگفت:

-همین جا باش تا برات سوپ بیارم بخوری....اول باید جون بگیری

باخوردن سوپی که سلیمه آورد انرژی گرفتم،بعد از سوپ بهم یه قرص کلداستاپ بهم داد که خوردم و روی تخـ ـت دراز کشیده....10 روز بود حتی

نتونسته اینطور راحت روی کمـ ـر بخوابم....همانطور خوابیده به حرکات سلیمه نگاه میکردم....به طرف کشو رفت....یه بافت لیمویی و یه شلوار

لی مشکی بیرون آورد...لباسا رو روی کاناپه گوشه اتاق گذاشت.....درکمد رو باز کرد و یه حوله سفید تن پوش با یه ست لباس

زیر مشکی بیرون آورد و روی کاناپه گذاشت و بعد به طرفم اومد:

سلیمه-اونجا حمومه....اول دوش بگیر بعد بیا لباس بپوش....فقط سریع چون دیرشده

-چرا؟......مگه قرار نیست برم خونم؟

سلیمه-من نمیدونم ولی مطمئنا اینطوری نمیتونی بری پیش آقا
آقا از آدمای نامرتب وکثیف که بدنشونم بو بده بیزاره و هیچکس حق

نداره نامرتب جلوشون حاضربشه برای همین آقا میثم گفت دوش بگیری و آماده بشی

منم که خیالم تاحدودی راحت شده بود و خیلی هم نیاز به یه دوش داشتم به طرف حمـ ـام داخل اتاق حرکت کردم....اما به این آقای مقرراتی فکر کردم....عجب پیری مـ ـستبدی....چه قوانینی هم داره

دوش گرفتم و با حوله بیرون اومدم....سلیمه هم بدون حرف موهام رو خشک کرد.

شلوار و بافت رو پوشیدم....سردم بود و این بافت بهترین بود برای تن یخ زدم....مانتوم رو برداشتم که بپوشم که سلیمه دستم رو گرفت

سلیمه-وقتی میخوای بری پیش آقا نباید مانتو و شال بپوشی...این قانونه

-یعنی چی قانونه؟....بدون حجاب جلو مردای غریبه برم؟

سلیمه-خدمه ها اگه خواستن میتونن بپوشن ولی اگه خواستن توی سالن و جلوی آقا و خانوادشون برن باید برش دارن....این قانون از زمان

پدربزرگ آقا توی عمارتشون مرسوم بوده وخیلی هم سخت گیرند....البته اینجا ویلای لواسون آقاست وکمتر سخت میگیرن اما بازم

برای سالن قانون پابرجاست...حالام دیرشده زودباش

اوف چه قوانینی...معلوم نیست اینا کین

-لطفا یه چیزی بده موهام رو بالا ببندم

سلیمه-باشه....بیا این گیره رو بردار

بعد از بالا ربستن موهای بلندم که تا پایین کمـ ـرم میرسید از اتاق بیرون رفتی

بیرون رفتیم و به سمت یه سالن رفتیم که با دوپله از سالن جلو راهرو جدا میشد ....وارد یه سالن خیلی بزرگ و زیباشدیم که با 3سری

مبل سفید-بنفش راحتی و پرده های به رنگ مبل ها دیزاین شده بود که من با خودم گفتم مرحبا به کسی که اینجا رو دیزاین کرده....حواسم رو

جمع کردم که مثل همیشه ضایع بازی در نیارم....آخه همیشه زیاد توی فکر میرم وسوتی میدم

یه مرد قد بلند و چهارشونه روبروی پنجره ایستاده بود و میثم هم کنارش ایستاده بود،یه پسر جوون حدود28-29 سال هم روی مبل نشسته

بود...باصدای سلیمه دست از دید زدن اون سه مرد برداشتم

سلیمه-آقا...آوردمش

انگار کالا آورده بود....پناه برخدا....خدایا خودت کمک کن...حالا این آقایی که گفت کدوم یکی از ایناست

میثم و اون پسر روی مبل به سمت من برگشتن اما مرد رو به پنجره بود صداش بلند شد

-میتونی بری

سلیمه عقب گرد کرد و رفت...همونطور که ایستاده بودم و به اون سه نفرنگاه میکردم تا یکی بگه اینجا چکار میکنم

مرد رو به پنجره به حرف اومد و گفت:

-بیا جلو

چندقدم جلو برداشتم که تقریبا بافاصله اما روبروی مرد بودم

یه دفعه برگشت و زل زد به من

وای خدای من این دیگه کیه....آدم میترسه نگاش کنه....یه مرد سی ساله با موهای قهوه ای روشن....پوست گندمی رو به روشنی با

چشمای درشت سبزعسلی،قد و هیکل توپ جلوم ایستاده بود و با جذبه بهم زل زده بود که نزدیک بود خودم رو خیس کنم.

برچسب: نویسنده: سجاد باقری تاريخ: سه شنبه 23 خرداد 1396 ساعت: 4:51

صفحه بندی