-آروم باش دختر خوب.....این گریه ها و نا آرومی ها برات خوب نیست
بانفس نفس گفتم:
-چرا.........هنوز.....زندم؟....چرا.. .نمیــ....نمیمیرم....میخوام...ب میرم
زجه زدم و گفتم میخوام بمیرم.
سری به تاسف تکون داد و محتویات سرنگی توی سرم خالی کرد و
پلکام روی هم افتاد و تاریکی مطلق به سراغم اومد
حرفای دیشب؟......ارسلان خان.....یاشار....میثم.....من چی شنیدم؟
ارسلان خان چی گفت؟
گفت به اجبار و زور اجازه نامه من رو از فرید گرفته
گفت فرید از راحتی من ناراحته
گفت فرید از بودن من توی این خونه به خاطر نامزدپسرش ناراحته
گفت فریدگفته شکایت میکنه و من رو از این عمارت بیرون میکشه
گفت فرید به خاطر عروسش حتی حق رفتن به اتاق ته باغ رو هم به
من نمیده و حق رفتن به خونش ندارم
گفت فرید گفته حق بودن توی خونه ارسلان خان و پرستار پارسا بودن رو ندارم
یعنی ماندانا مهمتر از ستایش
یعنی غریبه ای که قراره در آینده عروسش بشه مهمتر از ستایش
هست که از پوست و خون خودشه
درکی از پدرانش نداشتم چون هیچوقت طعم پدرانه های خرج شده برای
فرهاد رو من نچشیدم
چرا فقط فرهاد پسرش بود.....چرافقط فرهاد بچه اش بود
چرامن هیچ جانبودم.....چراهیچکس نمیگفت پس ستایش چی
ارسلان خان هم باصلابت و تحکم خاص خودش گفته بود باید به خاطر
نباختنش چه کار کنم؟
خانم بزرگ و ارسلان خان میخوان که من عقد موقت ارسلان خان بشم
عقد ارسلان خان بشم تا فرید نتونه مالش رو از ارسلان خان پس بگیره و
ارسلان خان مال فرید رو تصاحب کنه.
که ستایش برده فرید باید تبدیل به ستایش برده ارسلان خان بشه
پس این وسط ستایش چی؟ستایش چی میشه؟اصلا هیچکدوم به
ستایش نامی فکرکردم.....هیچکدوم به دخترتنها و بی کسی که حتی
اجازه نفس کشیدنش هم اونا باید بدن فکرکردن.....
هیچکدوم فکرکردن از مالی که دارن ازش صحبت میکنن یه آدمه....یه
انسانه....یه دختره.....حق نفس کشیدن داره....
خدایا داری میبینی؟
خدایا چراهنوز زندم؟.....چراهنوز نفس میکشم؟.....من اونقدر بی ارزشم
که اسم مال رو بهم اختصاص میدن
من رو از هم میدزدن و به اسم خودشون میزنن....
چقدر این مرد مغرور و خودخواه بود
حرفای شنیده دیشب حرف نبود یاشارخان
حرف بردگی و بندگی یه دختر حرف نبود یاشارخان
اشکام همراه با فکرام پایین اومدند وهق زدم و گله میکردم از خدا
هق میزدم و نفس کم می آوردم
اونقدر گریه کردم و هق زدم که نفس کم آورده بودم که یکی در میون نفس میکشیدم
مردی با روپوش سفید جلوم ظاهر شد و سرش رو خم کرد و آروم گفت:
-آروم باش دختر خوب.....این گریه ها و نا آرومی ها برات خوب نیست
بانفس نفس گفتم:
-چرا....هنوز....زندم؟....چرا.....ن
-ستایش.....ستایش خانمی،.پاشوعزیزم....پاشووقت رفتنه خوابالو
چشمام رو آروم باز کردم و نگاهم به قیافه مهربون یاسمین افتاد
-سلام برستایش بانوخوابالو.....پاشودختری
چنددقیقه ای گذشت که مغزم فعالیتش رو شروع کرد و اتفاقات رو به طور واضح به یاد آوردم و اخمام رو توی هم کشیدم
-پاشو دختر خوب....الان یاشار میاد هنوز آماده نیستی.....از خونه برات لباس آوردم......بیا بپوش تا من برم دنبال یاشار.....تا یه ربع دیگه این جائیم
یاسمین به طرف در چرخید که گفتم:
-کجا قراره بریم؟
-عمارت دیگه
-من عمارت نمیام
-ببخش ستایش.....ارسلان و مادرجون بزرگ خونه اند .....ما نمیتونیم راضیشون کنیم اما مطمئنم مادر جون بد کسی رو نمیخواد.....یه ربع دیگه میایم تا برگردیم عمارت
نه من عمارت برنمیگردم....من تن به یه اجبار دیگه نمیدم.....من باید برم....نباید تن به خواسته اونا بدم....نباید بزارم اینبارهم اجبار باشه....باید برای زندگیم تلاش کنم....تاکی قراره بقیه برام تصمیم بگیرن.
با سرعت از تخـ ـت پایین اومدم....یه کم سرگیجه داشتم اما مهم نبود برای منی که برای اولین بارمیخواستم یکبارهم که شده جلو اجبار زندگیم بایستم.....به طرف لباسهای روی صندلی اتاق رفتم که یاسمین آورده بود.
پالتو مشکی رو روی بافت بنفش پوشیدم و شال مشکی رو هم روی سرم انداختم که چشمم به کیف دستی یاسمین افتاد.....کیف رو برداشتم و نگاهی به داخلش انداختم....فقط کیف پول داخلش رو برداشتم و به طرف کیف رفتم و باخودم عهد بستم هرطورشده پول یاسمین رو برگردونم.
نگاهی به اطراف انداختم.....فقط یه پرستار درحال پیدا کردن چیزی توی سیستم و هم زمان هم داشت باتلفن حرف میزد.....خوبی بیمارستان خصوصی همینه دیگه....خلوت و آروم.
آروم قدم برداشتم و به سمت پله ها رفتم.....مطمئنایاسمین و یاشار با آسانسور میان.
طبقه اول شلوغتربود.....به طرف درب خروجی رفتم......نگهبان داشت به سوال های یه مرد جواب میداد و متوجه من نبود.....خب البته اگرم میدید متوجه نمیشد.
حیاط بیمارسان خیلی بزرگ نبود....آروم از پشت سر یه زن چادری رد شدم و پا به خیابون گذاشتم....نگاهی به طرف چپم انداختم که دیدم میثم جلویه ماشین شاسی بلند ایستاده بود....وای نه
به طرف راست حرکت کردم تا از هرچیزی که مطعلق به اون عمارته دوربشم و بتونم به سرخیابون برسم تا بدونم کجام و کجاباید برم؟اصلاقراره کجابرم؟کجا رو دارم برم.....از
خونه ارسلان خان که فرار کردم.....خونه فریدم به خاطرعروسش نمیتونم برم....خب ستایش دیگه کجا رو داری بری؟.....هیچ جا ستایش....هیچ جانداری بری اما به هرحال باید
از اینجاهم دوربشی....به طرف آژانسی که سرخیابون بود رفتم و درخواست یه تاکسی برای امامزاده صالح کردم....باید برم مثل بی بی نذرکنم.....باید برم و از خدا بخوام تا یه
سرو سامونی به این زندگیم بده.....البته جایی هم به جز امامزاده صالح ندارم......نه مادری.....نه برادری که دلم به داشتنش گرم باشه....ونه حتی پدری که پشتوانه دخترش
باشه......من یه دختر بی کسم......باوجود داشتن پدرو برادر بی کسم و بی پشتوانه....بدون هیچ سرپناهی.
هنوز هم میترسم.....مگه میشه به همین راحتی از دست امیرارسلان خان و فرید فرار کرد.
امروز به یاد آوردم که بی بی یه خواهر توی ساری داره که چندباری هم به دیدنش رفته
بودیم.....خاله گلرخ....باید برم وپیش خاله پناه بگیرم تا آبها از آسیاب بیفته.....خدارو شکر مقدارقابل توجهی پول توی کیف یاسمین بود.
توی راه ترمینال بودم.....همین امروز باید از این شهر دوربشم.....باید از این همه تاریکی و بدبختی و اجبار فرار کنم....نمیخوام....نمیزارم دیگه کسی برام تصمیم بگیره.....نمیزارم بهم زور بگن...
به طرف باجه مخصوص ساری رفتم....
-بفرماییدخانم؟
-سلام آقا....یه بلیط برای ساری میخواستم
-یک ساعت دیگه راه میفته....مشکلی نیست؟
چه مشکلی میتونه داشته باشه....درسته تاخیر در رفتنم برام عذاب آور بود اما راهی نیست...
-نه آقا مشکلی نیست
-به نام؟
-شایسته
-شایسته؟
-بله آقا....ستایش شایسته
-بفرمایید صندوق خانم شایسته
به طرف صندوق رفتم و پول رو پرداخت کردم اما نگاه مردی که بلیط رو صادر میکرد حس میکردم و این سنگینی نگاه آزارم میداد....
به طرف بوفه رفتم تا چیزی برای خوردن بخرم.....از دیروز ساعت 11که یه کیک خوردم دیگه چیزی نخورده بودم و حسابی ضعف داشتم البته خوابیدن روی قالی هایی که روی
سنگ مرمر امام زاده پهن کرده بودند سخت بود و بخاطر سرمای زمین بدنم بسته بود و کمی سرماخورده بودم واین ضعفم رو بیشتر میکرد.
همه کلافه و عصبی توی سالن نشسته بودیم.
نبود ستایش رو نمیدونستم خوب بدونم یا بد.....اگه بخوام بد بدونم
یعنی خودخواهم.....من این خدخواهی رو نمیخوام.....ستایش هم حق زندگی داره اما به هرحال براش نگرانم.....درسته این
جاخودش رو حبس ارسلان میدونه اما توی خیابونی که نمیدونم چی میخوادپیش بیاد بهتره.....از جامعی که پراز گرگه و دندون تیز
کردن برای دخترای تنهایی مثل ستایش بهتره توی خونه تقریبا همه چیز به هم ریخته.
پارسا این 3روز نبود ستایش خیلی نا آروم بود و شیرنخورده بود و همه رو کلافه کرده بود.....مادرجون ناراحت و عصبی و فقط گاهی
با ارسلان توی اتاق کار حرف میزد......دلیل این اصرارها رو نمیدونستم......چرامادرجون میخواد ستایش رو برگردونه......اما
ارسلان..... آروم بود....آروم و خیره به بیرون همه ی آدم هاش رو جمع کرده بود تا دنبال ستایش بگردن مثل همون روزای سخت
اما امروز بی نهایت آروم بود و آروم بودن امیرارسلان از همون بچگی هامون هم ترسناک بود.....همیشه بعد از آرامشی که داشت شدید طوفانی میشد.
با صدای گوشی ارسلان به طرفش رفتم.....مثل این چند روز کنار پنجره ایستاده بود و دستاش رو توی جیبش کرده بود.
-بگو
-بیاعمارت
گوشی رو که قطع کرد آروم گفتم:
-ارسلان؟
برگشت و نگاهی بهم انداخت:
-داره میاد.....بهتره دیگه به فرارش کمک نکنی یاس
همیشه همینطور یاس رو باتحکم خاص خودش میگفت
-من کمکش نکردم ارسلان .....فکرنمیکردم از بیمارستان فرار کنه وگرنه تنهاش نمیزاشتم.....خوب میدونم توی این شهر
تنهاست.....من اصلا نمیخوام یه دختر20 ساله آواره بشه اما ارسلان اونم حق زندگی داره....اونم امنیت میخواد.
-اون دختر فقط و فقط اینجا امنیت داره.....گوش میدی یاس.....اون دختر باید توی عمارت باشه ....مفهومه یاس؟
ارسلان بود و خودخواهیاش
ارسلان بود و یک کلامیش
ارسلان بود و قلبی که فکرمیکردم از سنگه.....اگه لبخندش رو برای پارسا و سالار نمیدیدم فکرمیکردم از سنگه....کاش سالار
اینجا بود.....اون تنها کسیه که میتونه ارسلان رو راضی به
هرکاری کنه......کاش میومد....کاش این جا بود.
ستایش:
باورم نمیشد به این راحتی بعد از 3روز سختی من رو پیدا کردن و دارن به عمارت بر میگردونن.....خدایا چراخلاصی ندارم از
دستشون.....چرانمیزارن زندگی خودم رو داشته باشم.....باصدای میثم به طرفش برگشتم
-کارت درست نبود
ناخودآگاه تلخ شدم.....تلخ تر از هر زهری
-توتعیین میکنی؟
تعجب کرده بود.....این نمیتونست ستایش ساده و ساکت 45روز پیش باشه.....توی این 45روز بعد از بیست سال سرریز شده بود
صبرم......دیگه نمیتونستم تحمل کنم.....آخرش چی میتونه باشه جز مرگ....خب من که از خدام بود از دست این همه سیاهی و تاریکی خلاص بشم
-نه من تعیین نمیکنم ولی مطمئنا آقا تعیین میکنند
ترسیده بودم اما میخواستم برای یه بارم که شده برترسم غلبه کنم و نقاب بی تفاوتی بزنم:
-چی رو میخواد تعیین کنه؟......آخرهمه راه ها مرگه.....من ازش نمیترسم
وزیرلب آهسته زمزمه کردم
-نمیخوام بترسم.
میثم از این حالت من متعجب بود.....اگه بگم خودم هم متعجب بودم و شگفت زده از شجاعتی که چند روزه به دست آوردم دروغ نبود.
با ورودمون به عمارت استرس و ترسم بیشتر شده بود اما خودم رو کنترل میکردم و استرس و ترسم رو پشت نقاب بی تفاوتی و شجاعت پنهان میکردم
نقابم نه بااین چشم های ترسیده یاسمین کنار رفت و نه با چشمان گریون ناهیدخانم ونه با گریه های بلند پارسا که دلم پرمیکشید برای
به آغـ ـوش کشیدنش.......بدون کوچکترین تغییرحالتی پشت سر میثم که مطمئنا به طرف اتاق آقا میرفت راه افتادم.....باخودم تکرار
میکردم ستایش تو مال هیچکس نیستی.....مال هیچکس....توستایشی....فقط و فقط به خودت فکرکن.
برچسب:
نویسنده: سجاد باقری