-امیر یکم تب داری...خب... دارم پاشویه ت میکنم
لبخند کم جانی میزند و زیر لب چیزی میگوید که متوجه نمیشوم
دستمال را کامل روی صورتش میکشم... دوباره توی آب میشویم و اینبار دستمال را روی گردن و سیـ ـنه اش میکشم...
تبش زیادی بالاست... باید برسانمش بیمارستان اما چگونه...؟
کمی فکر میکنم و سعی میکنم به اعصابم مسلط شوم... یکهو یاد پزشک فرودگاه میافتم... امیر گفنه بود دوست صمیمی اش است...اسمش چه بود؟
آهان... شهاب امیری...
موبایلش را از روی پاتخـ ـتی چنگ میزنم و روی صفحه اش دست میکشم... لعنتی رمز دارد...
-امیر...رمز موبایلت چیه؟
زیر لب چیزی زمزمه میکند... نمیشنوم... صورتم را جلو میبرم...
-یه بار دیگه بگو...
چشمهای گیجش تمام اجزای صورتم را از نظر میگذراند و بـ ـوسه ی کوتاهی روی لبـ ـهایم مینشاند... مثل برق گرفته ها عقب میپرم...
لبخند پهنی میزند و دمر دوباره به خواب میرود
پسرک فرصت طلب... پسرک تخس...
به جای اینکه حس بدی به وجودم سرازیر شود یا از کارش خجالت بکشم، از حالتش خنده ام میگیرد...
دیوانه...
لب میگزم و دوباره تکانش میدهم...
-امیر... رمز موبایلت چیه؟
دوباره چشم های سرخش را به چشمهایم میدوزد ومنگ نگاهم میکند... گوشی را مقابل چشمانش تکان میدهم...
-پسر جون رمز...
موبایل را به دستش میدهم و بی حال پترن را رسم میکند... گوشی را دوباره از دستش میگیرم و توی لیست مخاطبینش میروم
فندوق... بچه پنگوئنم... برادر نصیحت... داش مصیبت
فقط همین؟
باقیافه ی کج و کوله ای به مخاطبین نگاه میکنم...!حالا از بین این اسامی گیج کننده کدام را انتخاب کنم...؟
-خب مثه بچه آدم اسمشونو میذاشتی دیگه... اه...
دوباره چشم باز میکند... باخنده لب میگزم...
-بخواب... بخواب باتو نبودم... با خودم بودم
دوباره به خواب میرود... فندوق که به نظرم آیلار است... شماره را نگاه میکنم... خودش است... بچه پنگوئن هم که خودمم...میماند برادر نصیحت و داش مصیبت...
زیر لب بسم ال... میگویم و روی "برادر مصیبت" دست میکشم...
بوق که توی گوشم پخش میشود استرس میگیرم... به محض اتصال تک سرفه ای میکنم و سلام میدهم
-خانوم ناجی شمایین؟
-بله خودم هستم... شرمنده مزاحم شدم آقای امیری خودتون هستین؟
-بله... بله... در خدمتم اتفاقی افتاده؟
نفس راحتی میکشم
-امیر یکم تب داره... بعد من تنها هستم یکم هول شدم نمیدونم چیکار کنم...
-نگران نباشید من الان خودمو میرسونم... فقط پاشویه ش کنید تامن برسم... بلدید که؟
-بله...
-خب من الان میام... خدانگهدار...
گوشی را قطع میکنم و دوباره دستمال را روی پیشانی امیر میگذارم
نیم ساعت بعد دکتر از راه رسید...
معاینه اش کرد و مقداری دارو به دستم سپرد... گفت جای نگرانی نیست و بدن امیر به شوک وارده واکنش نشان داده و طبیعی ست...
نفس راحتی کشیدم و بعد از اینکه دکتر رفت روی تخـ ـت کنارش نشستم...
به خانه زنگ زده بودم و گفته بودم که حال امیر خوب نیست و تا وقتی آیلار برنگشته نمیتوانم برگردم... مامان هم چیزی نگفته بود و فقط نگران حال امیر بود
امیر:
چشمهایم را آرام باز میکنم...
نگاهم را در تاریکی اتاق میچرخانم... سردرد بدی دارم...تنم کوفته است
نگاهم میافتد به سودایی که سرش روی تخـ ـت است و خوابش برده... دستی به پیشانیم میکشم و از جا بلند میشوم... با پا تشت کنار تخـ ـت را که پر از آب است به عقب هل میدهم وتن ظریف سودا را بغـ ـل میزنم... روی تخـ ـت میگذارمش و خودم سمت دیگر تخـ ـت دراز میکشم
انگشتهایم را لابه لای تار به تار موهایم فرو میکنم...غلت میزنم روی تخـ ـت... دستم را تکیه گاه چانه ام میکنم زل میزنم به صورت مهتابی و غرق در خوابش...موهای سیاهش ژولیده و درهم تاب خورده صورتش را قاب گرفته و رشته ای از تارها روی پیشانی بلندش چسبیده...
کمی خودم راجلوتر میکشم...فاصله قدر نفس میشود...نفسهای داغ و ملتهبم مژه های بلندش را میرقصاند...دلم این فاصله را نمیخواهد...میخواهم آب شوم در وجودش...حل کنم تنش را درتنم... دلم درآغـ ـوش گرفتن این حجم باریک را میخواهد…
عاشق شدم بی دلیل...بی بهانه...اصلا عشق مگر باید پیدا و آشکار باشد تا به آدمیزاد حس عاشق شدن ، عاشق بودن بدهد…؟یاد جمله ای دولت آبادی میافتم...
گاه عشق گم است اما هست...هست چون نیست...اصلا مگر عشق چیست؟آنچه که پیداست…؟
نه...عشق اگر پیدا و آشکار باشد که دیگر عشق نیست…!
عشق از آن رو هست که نیست!پیدا نیست ولی حس میشود...میشوراند...منقلب میکند...به رقص و شلنگ اندازی وا میدارد... میگریاند... میچزاند... ومیکوباند و میدواند...دیوانه به صحرا...
گاه آدم...خود آدم عشق است...بودنش عشق است...رفتن و نگاه کردنش عشق است...دست و قلبش عشق است...درتو میجوشد بی آنکه ردش را بشناسی!بی آنکه بدانی ازکجا در تو پیدا شده...روییده...شاید نخواهی هم...شاید هم بخواهی و ندانی...نتوانی که بدانی...
مثل من که ندانسته عاشق شدم...ناخواسته…!
ولی حالا میخواهمش...باتمام وجود میخواهمش...
دستم را دور تنش حـ ـلقه میکنم آرام...نباید بفهمد...نباید بیدار شود...لبـ ـهایم را مماس لبـ ـهایش میکنم...اشکالی دارد ببـ ـوسمش حتی اگر او مرا نخواهد…؟
چندثانیه همانطور بی حرکت مکث میکنم..نمیفهمم چرا این چند روز مدام یاد گذشته میافتم
نه... من نمیتوانم...
لـ ـبم را سرمیدهم روی پیشانیش... نرم و آرام میبـ ـوسمش
سودای من انقدر پاک است که نمیتوانم آلوده ی شهو*تش کنم
تنم را روی تخـ ـت پرت میکنم و زل میزنم به سقف سفید... بلکه این التهاب درونم را خاموش کنم
سودا:
مثل یک مرغ سرکنده مدام بالا و پایین میپریدم...
حال عجیبم دست خودم نبود...
اینهمه نگرانی برای امیری که صبح مرارسانده بود خانه و رفته بود... با آن رنگ پریدگی و چشمهای متورم و غمزده ای که دلم را میلرزاند، هم عجیب بود هم طعم خوبی داشت
آنقدر ذهنم درگیر حال خرابش بود که غرغر های مامان پری و اخم نصفه و نیمه ی بابا مرتضی بابت شب پیش امیر ماندم را نه میشنیدم و نه میدیدم...
فقط هر چند دقیقه یکبار زنگ میزدم و حالش را میپرسیدم...
میخندید... قربان صدقه ام میرفت... کمی گونه هایم رنگ میگرفت و قطع میکردم...
و نمیدانستم انگشتهایم برای شنیدن قربان صدقه ها روی شماره ی امیر میرفت یا...
من غمگین داشتم توی خانه راه می رفتم... قدم زدن توی خانه وقتی غمگینم عادتم است... من سال ها قبل آقای جنتلمن خواننده را خیلی دوست داشتم... از آنهایی شده بود برایم که آهنگ هاش برایم برچسب داشت... که خاطره هام... غم هام... عشقم...حال خوبم پیوستش بود... بابا هم دوستش داشت... بعد مریض که بود من می رفتم دراز می کشیدم پیشش و آهنگ هایی را که بابا دوست داشت می گذاشتم که دوتایی گوش کنیم... بعد بابا که خوب شد.. آنهم نه به واسطه ی مغز استخوان کمال... نپذیرفته بود پیوند را... به واسطه ی شیمی درمانی که خوب شد... من هیچ وقت دیگر گوش ندادم به ترانه هاش... چرا؟ چون گریه می کردم از شنیدن صداش... بعد طوری بود که حتی دلم برای صدا و آهنگهاش تنگ می شد خیلی وقت ها... اما قدرت شنیدنش را نداشتم... هربار که امتحان می کردم از گریه می رسیدم به همان جایی که احتمال مردنم را می دهم... خب حالا ربط اینها به امیر...؟ من داشتم راه می رفتم توی خانه و به رابطه ی درد دارمان فکر می کردم بعد دیدم دارم زیرلب بی هوا می خوانم "یاشادیم اِن بویوک آشک سَن اولاجاکسین..." خب جا خوردم! بعد از این سالها داشتم وقت فکر کردن به امیر آهنگی از آقای جنتلمن عزیزم می خواندم... که تویش داشت با اطمینان به معـ ـشوقش می گفت که بویش را توی هیچ تنی پیدا نکرده و معـ ـشوقش بزرگترین عشقی خواهد بود که زندگی اش کرده... خب من به امیر گفته بودم عشقم! این واژه ی تازه ای بود... که شک داشتم بهش... آهنگ را به زحمت پیدا کردم و هی شنیدمش... و هربار بیشتر دیدم توی ذهنم مال امیر شده... دیدم که یک طور غم داری با همین صدای مردانه مطمئنِ آقای جنتلمنم امیر را عشقم می دانم و هیچ کجای دیگری این همه احساس امنیت نخواهم کرد... این همه که با اطمینان از اینکه کسی می میرد برایم و مسخره ام نمی کند خود ِ خودم باشم... چون خود ِخودم یک موجود خل ِ عجیب است که به نظر خیلی ها مسخره و غیرنرمال می آید!
یک شبانه روز فکر کردم...
به امیر...
به خودم...
به این احساس نوپا که نمیدانستم از کجا سردرآورده...
و به عشق...
به نتایج جالبی هم رسیده بودم... مثلا به علت بله دادنم به امیر... اگر دلم اصلا باهاش نبود... یااگر واقعا هیچ حسی نسبت بهش نداشتم هیچ وقت زن عقدیش نمیشدم...اما شده بودم...و این یعنی ته دلم دوست دارم هایی قل قل میزد که ترجمه شان را بلد نبودم... من هیچ وقت دوست داشتن را خوب نشناخته بودم.. نمیدانستم میشود اول دوست داشت و بعد عاشق شد...
میشود از دوست داشتن به عشق رسید...
من از عشق و تجربه ی تلخی که داشتم میترسیدم به خاطر همین در قلـ ـبم را بسته بودم... به خاطر همین خودم را گول میزدم که هیچ حس عاطفی بین من و امیر نیست...
من خودم را گول میزدم که برای فرار از علیرضا به امیر پناه برده ام... ولی در واقع این نبود...من فقط دنبال بهانه بودم تا به خودم ثابت کنم من اینبار کورکورانه عاشق نمیشوم
از دیگر نتایجم این بود که من هیچ وقت برای امیر عاشقانه ننوشته ام .
هیچ وقت به خاطرش هزار بار با صدای داریوش گریه نکرده ام که وای چه می فهمم آنجا را که می گوید :از گُرگُر ِ بی رحم ِ این تجربه ی من سوز ...
یا چه می شناسم"به کوچه که پیوستی شهر از تو لبالب شد"را ...
یا هیچ وقت برای امیر"وقتی شکنجه گر تویی شکنجه اشتباه نیست "...نشنیده ام ... یا"واسه برگشتنت هرشب درا رو باز میذارم ... "...!
من اصلا دچار خود شیفتگی می شوم وقتی توی دفترچه خاطراتم عاشقانه هام برای علیرضا را می خوانم !
یعنی دلم می خواهد تمام قد بایستم به احترام کلمه هام ... !
این طور که وحشی اند !
این همه که زخم می زنند!
و خب فکر میکنم اگر عاشق امیر شده ام یا حتی دوستش دارم چرا نمیتوانم از آن مدل عاشقانه های قدیمم برایش بنویسم... لابد آنقدر که باید دوستش ندارم و شاید احساسم اصلا عشق نباشد!
بعد جواب خودم را خودم میدهم...!
من آدم ِ نوشته های حزینم . هیچ نشده که بی حزن نوشته ای بنویسم که آنی بشود که می خواهم .
و خب امیر غمگینم نمی کند .
من با امیر شاد میشوم... حتی لحظه هایی که کنارش اشک ریخته ام هم حس بدبخت ترین موجود عالم را نداشته ام چون امیر کنارم بوده
بودنش یک حس لطیف و نرم است که تا هست شاید خیلی حس نشود اما همین که نباشد... دنیا انگار ویران میشود...
یعنی از آن خواستن ِ شیفته طور ِ عصیانگر من این دوست داشتن ِ نرم ِ آرام ِ را دوست تر دارم ... از شخص نمیگویم ها... از احساس می گویم ...
پشیمانم ؟ نه...
گفته امقبل ترآدم راه را نرفته به آن ادراکی نمی رسد که باید ... گفته ام ادراک ها قربانی می گیرند ... زمان می کُشند ... نه فقط که توی عاشقیت ... حالا هرچه که باشد ... من اگر نرفته بودم این همه راه را هیچ نمی فهمیدم خواستن می شود مثل سبکی ِ مه باشد !
نمی فهمیدم آن طور خنیاگرانه و پر وسوسه خواستن چه سنگین بوده و من نفهمیده ام بس که سبکی ندیده بودم ... اگر تا همیشه می خواستم انتخاب کنم انتخابم همین بود ... همین زجر ... همین قدر قربانی... تاوان ... تا رسیدنم به آنی که باید .... "اما" ....اما نه توی این سن ! نه توی 23- 24 سالگیم ... اگر قرار بود همین امروز این راه را شروع کنم ... همین امروز تن بزنم به جاده که بخواهم کسی را- آن طور دیوانه و مـ ـست - که من برایش خیلی کم ترَم از آنی که او برای من ....
جوابم نه بود ... نمی رفتم ... شروع نمی کردم ... این تجربه ها مال همان 20 سالگی آدم است ... نه 24 سالگی ! توی 24 سالگی آدم باید قدر ِ خودش را بیشتر از این حرف ها بداند ... باید بداند بیشتر از این حرف ها ارزش دارد ...من با امیر فرق دارم ... او با من ... بعد درست هم نمی دانم چه ها هستند که من را کنارش نگه می دارند!؟
می دانم ولی یکی شان همین خواستنی است که نرم است... که "خون بازی" ندارد تویش ... که می شود هزار بار با دلت گوش کنی :
یاشادیم اِن بویوک آشک سَن اولاجاکسین.
علیرضا:
چشمهایش را با لبخند باز کرد...سرش را از روی پایم برداشت و خمیازه ی بلند بالایی کشید و کمی کش و قوس آمد...
از پنجره که بیرون را نگاه کرد لبخند روی لبش پررنگ تر شد...انگار که یادش آمد برای چه و چرا اینجاییم...
-چه قدر مونده تا برسیم؟
-کم... تا چنددقیقه ی دیگه
خمیازه ی دوم را کشید و سرش را دوباره ی روی پایم گذاشت که بخوابد...
-پاشو... پاشو دیگه باید بریم
-بیدارم
وسایلش را جمع میکرد و زیر لب داریوش میخواند"ای که بی تو خودمو... تک و تنها میبینم"
کیف از دستش افتاد...
-اه لامصب...
دستهایش باز هم بی حس شده بودند...
-وایستا من الان جمع میکنم عصبانی شدن نداره که...
رفت بیرون کوپه ایستاد منتظر من...دستهایش را لب پنجره گذاشت و کمی حرکتشان داد...
میخواستم کمی جو را عوض کنم...بااین که خودم هم حوصله نداشتم... شروع کردم به تعریف خواب دیشبم... به قول خودش باهمان قهقهه های تازه...
-یکم یواش تر... الان مردم صداشون در میاد
توجهی به حرفش نکردم... فهمید خنده هایم خنده های همیشگی نیست... انگار که عصبی بودم... فقط با صدای بلند میخندیدم...شاید برای چند لحظه فکر نکردن به جایی که داشتیم میرفتیم
انقدر حواسش پرت بود که موبایلش را که توی لاکر کوپه گذاشته بود یادش رفته بود بردارد
از قطار بیرون آمدیم... سرو صدا خیلی زیاد بود...
حرفم را قطع کرد و تو همان ازدحام گفت:من بدون تو چیکار کنم؟
صدا زیاد بود... نمیشنیدم
-چی؟متوجه نمیشوم... بلند تر بگو...
داد زد
-میگم من بدون تو چیکار کنم؟
من هم داد زدم
-مگه قراره دیگه من نباشم؟
-دکترا گفتن ممکنه... ممکنه که دیگه من...
خودم هم دیگر از الکی روحیه دادن خسته شده بودم... ترجیح دادم ساکت باشم...خودم را زدم به نشنیدن...
-اصلا نمیشنوم چی میگی...
ادامه داد
-توکه نمیتونی تا همیشه پیش من باشی... من تو اون وضعیت اصلا قابل تحمل نیستم...
بغضی ته گلویم را گرفته بود که داشت خفه ام میکرد...تحمل شنیدن نداشتم...جلوتر میرفتم که اصلا نشنوم...همانطور ادامه داد
-یه سال... دوسال که نیست... دیگه خوب نمیشم
بعد یکدفعه از پشت دستش را روی شانه ام گذاشت...
-ولی من بدون تو میمیرم
بغضم شدیدتر شد...نه میتوانستم گریه کنم و نه حرفی بزنم...یک تکه از آهنگی که صبح میخواند مثل خوره توی سرم افتاده بود
یک دفعه یادش افتاد تلفنش را جا گذاشته... رفت بیارتش
چمدان هارا همانجا گذاشتم و فقط دویدم یک جا نبینتم...دستهایم میلرزید...فکرش داشت دیوانه ام میکرد...
بهش عادت کرده بودم... توی همان شبهایی که در عسلویه لب آب دور آتش مینشستیم و تا صبح بی حرف فقط به هم نگاه میکردیم... بهش عادت کرده بودم... به خودش... به دستپختش... به وراجی هایش... به غیبت کردن هایش...
آدم گاهی اوقات با یک نفر هزار سال هم که دمخور باشد بهش عادت نمیکند ولی گاهی اوقات یک ساعت هم کافیست برای عادت کردن...
سرمه جوان بود... زیادی جوان بود برای پر پر شدن...
و من بااینکه به سختی حضورش را در زندگیم پذیرفته بودم اما حالا طاقت از دست دادن این حضوررا از زندگیم نداشتم...
هنوز حسرت های زیادی توی دلش مانده بود... زود بود که حسرت به دل برود...
تنها کسی که هنوز به خوب شدنش امید داشت من بودم... اما من هم داشتم به همان یک تکه از آهنگ فکر میکردم...
"حالا اون دستا کجاست؟اون دوتا دستای خوب... چرا بی صدا شده لبه قصه های خوب"
سودا:
دکمه ی اتصال را فشار میدهم و گوشی را به گوشم میچسبانم...
-سلام...
-سلام جوجه طلایی من... چه طوری؟
لبخند روی لبـ ـهایم پهن میشود... پتو را کنار میزنم و سرجایم مینشینم
-اگه من جوجه طلایی تو باشم عجیب نیست که توهم لونه ی پرنده هایی
چندثانیه مکث میکند... بی حرف... فقط صدای نفس هایش توی گوشی میپیچد
-اگه یه روزی بهم بگن قشنگ ترین حرفی که تاحالا شنیدی چیه؟میگم اینکه لونه ی یه جوجه طلایی نازنازی هستم
تنم داغ میشود...
کلیپس را که قبل از خواب به پرده زده ام برمیدارم و از نو موهایم را بالای سرم میپیچم
-واقعا؟
با صدای آرامی میخندد...
-واقعا...
لب پنجره میروم...پنجره را باز میکنم... خنکای هوا روی صورتم پخش میشود...
-میتونی بیای بیرون؟
هنگ میکنم یک لحظه...
-بیرون؟این وقت شب؟
-دم درتون منتظرم... با دوتا لیوان آب زرشک تگری
گوشی را قطع میکند و من همانطور گیج لب پنجره مینشینم...
نگاهم میرود سمت ساعت روی دیوار... بیست دقیقه به سه صبح... پسرک دیوانه...
مانتویم را از جالباسی چنگ میزنم و هول تنم میکنم... در اتاقم را طوری باز میکنم که صدا جایی درز نکند... پاورچین پاورچین از خانه بیرون میروم و طول حیاط را تا در اصلی میدوم... همین که در را باز میکنم دوتا لیوان آب زرشک مقابلم قرار میگیرد...
میخندم ویکی از لیوان های یکبار مصرف را از دستش میگیرم
-امیر تو خیلی دیوونه ای...
-آره دیوونه ی تو...
به چشمهای سیاهش که در تاریکی شب برق میزند خیره میشوم... دستش را دراز میکند و چند تار موی بلندم را در دست میگیرد... لب میگزم...
-خیلی شلخـ ـته اومدم بیرون...
موهایم را دور انگشتش تاب میدهد...
-تو همیشه شلخـ ـته بودی... همین که دیدمت کل دلمو بهم ریختی...
جرعه ای از آب زرشک را قورت میدهم...
-چرا اومدی اینجا؟
-جز دلتنگی مگه دلیل دیگه ای هم میشه پیدا کرد؟از فرودگاه مـ ـستقیم اومدم اینجا که ببینمت...
-منم...
با چشمهای گرد نگاهم میکند و من سریع لب میگزم...
-تو چی؟
-ه... هیچی...
دستش را گرد کمـ ـرم حـ ـلقه میکند...
-تا نگی نمیذارم بری تو...
نگاه میدزدم و با صدای خفیفی لب میزنم...
-منم دلم تنگت بود
پیشانیم از بـ ـوسه اش خیس میشود و صدای نفس عمیقش را میشنوم
-آری همه باخت بود سرتاسر عمر...دستی که به گیسوی تو بردم،بردم...
ضربان قلـ ـبم بالا میرود و امیر از من فاصله میگیرد...
-فردا بیاخونه... آیلار یکم اوضاعش خوش نیست... بیا و باهاش حرف بزن
با صدای لرزانم میگویم:من فردا با یه نفر قرار دارم
ابروهایش در هم میشود
-با کی؟
-با علیرضا
مات نگاهم میکند... عقب میرود و به دیوار تکیه میدهد
-اون اینجا چیکار میکنه؟
تکه موی آویزانم را پشت گوشم میزنم...
-نگران نباش... قرار نیست قصه ی تازه ای شروع بشه... فردا میرم تا دفتر قصمونو ببندم
با نوک کفشش ضربه ای به سنگریزه های کف کوچه میزند...
-باشه
بعد با عجله سمت ماشین میرود... قبل از سوار شدن یک لحظه سرش را برمیگرداند و نگاهم میکند... زل میزنم در چشمهایش... نگاه میگیرد و به ثانیه نمیکشد سوار و ماشین در پیچ کوچه گم میشود...
برچسب:
نویسنده: سجاد باقری