خرید بک لینک
Sasha - رمان بگذار ستایشت کنم8
رمان بگذار ستایشت کنم8
ده دقیقه ای بود توی باغ عمارت قدم میزدیم. این اولین بار بود. ازوقتی پاتوی این عمارت گذاشتم خیلی چیزا برام اولین بار بودند. داشتن پارساکوچولو و این حس مادرانه اولین بار بود. داشتن خواهرانه های یاسمین اولین بار بود. جنگیدن برای خواسته ام اولین بار بود. وحالا قدم زدن بایه مرد برای اولین باربود. باصدای سالار دست از افکارم کشیدم و به طرفش برگشتم.
-توی فکری
-اوهوم....
-بیا بشین ستایش.....فکرکنم ما بتونیم یه کم حرف بزنیم....راحت...من و تو...سالار و ستایش.....بدون هیچ پیشوند و پسوندی....باشه؟
فقط بهش نگاه میکردم که به طرف راست نگاه کرد و گفت:
-بیا بشین
به سمت راست برگشتم که در امتداد دست سالار یه میز وصندلی سنگی بود. به طرف میزوصندلی رفتیم و نشستیم. ناخودآگاه با سالار احساس نزدیکی میکردم.....شاید چون اونم مثل منه چنددقیقه ای بعد از نشستنمون سالار شروع به حرف زدن کرد.
-همه چیز رو از مادرجون شنیدم....اتفاقات تولدت.....روزای خونه پدرت و روزای اینجا بودنت و درگیری هات باارسلان
-تو فقط شنیدی اما من همه اون روزا رو گذروندم
-خب درست میگی.....راستش رو بخوای من پدرت رو ندیدم اما همیشه باخانواده ما دشمنه....حالا میبینم با خانواده خودش هم دشمنه.
دشمن؟....فرید با خانوادش دشمنه؟....نه اون پدریه که فقط با دخترش دشمنه بافکر به این موضوع اشک توی چشمام حـ ـلقه زد
-باخانوادش دشمن نیست....مشکل فقط ستایشه....فرید فقط باستایش مشکل داره.....خب از نظرخودش کارش درسته و دلیل داره اما راستش این آخری رو نمیتونم تحمل کنم.
-خوبه که ازش طرفداری میکنی.....اون پدرته اما....زندگیت رو ازش جدا کن
-باصیغه ارسلان خان بودن؟....نه اون از فرید هم بدتره
-اگه بگم داری اشتباه میکنی نمی گی داری از ارسلان دفاع میکنی؟
فقط بهش نگاه میکردم......درسته دقیقا همین توی ذهنم بود....به هرحال اونم یکی از اعضای خانواده ارسلان خان بود
-خب حالا که اینجور فکر میکنی بیا به یه سوال من جواب بده خصوصیات اخلاقی ارسلان رو تاحالا چی می دیدی؟....بهم بگو ستایش
-خب...
-منتظرم بگو بهم نترس
-مغرور....لجباز..... خودخواه.....سنگ دل و وحشی
-فکرنمیکنی یه کم داری لجبازی و خودخواهی میکنی؟ تودختر دشمن ارسلان بودی و البته برادرت زن حامله ارسلان رو توی خونش راه داده و ارسلان تمام شهر رو برای پیداکردنش زیر پا گذاشته.....درسته ماندانا خودش خوب نیست اما به هرحال پارسا بچه ارسلانه و ماندانا همون موقعی که خونه فرهاد بوده زن ارسلان محسوب میشده.
این باورنکردنی بود.....زن ارسلان بوده ولی خودم به چشم دیدم بااون شکم برآمده توی بغـ ـل فرهاد میخوابه....توی اون آلاچیق.....وای خدای من
-ارسلان یه مرد متعصبه.....من میگم پدرت رو ندیدم چون ارسلان از همه ی مامحافظت میکنه ونمیزاره هیچ غریبه ای بهمون نزدیک بشه اما ارسلان حدود 4ماه اززنش بی خبر بوده. فرانسه بود که باهاش تماس گرفتیم و گفتیم ماندانا زن حامله 5ماهش نیست و تا 4ماه بعد هم پیداش نکرد. درست زمانی که صیغش تموم شده بود و البته پارسا به دنیااومده بود ارسلان توی بیمارستان پیداش کرد. خب حالا نظرت چیه؟....چی میگی؟
-من ....من نمیدونستم.
-تو خیلی چیزارو نمیدونی ستایش.....مافقط میخوایم تو اینجا بمونی. به خودت یه فرصت تازه بده. فرصت یه زندگی دوباره. باورکن با بیرون رفتن از این عمارت چیزی به دست نمیاری.
-این جا چی به دست میارم؟
-نمیدونم خودت باید بهش فکرکنی اما این رو بدون تو فقط برای این جا بودن صیغه ارسلان میشی برای اینکه جزیی از خانواده باشی و فقط بتونیم ازت محافظت کنیم. اگه نمیگیم عقددائم چون تو مجازی برای آینده ات توی شرایط بهتری تصمیم بگیری. به حرفای امروزمون فکر میکنی؟
به حرفاش؟....خب معلومه که فکرمیکنم.....اون خیلی چیزا رو بهم گفت و البته دلیل این همه عصبانیت ارسلان خان....حق داشت.... نداشت؟
-فکرمیکنم
-خوبه.... پاشو که خیلی جدی حرف زدیم خسته شدیم. پاشو بریم یه کم بچه ها رو اذیت کنیم....دلم لک زده بود برای اذیت کردنشون.
امروز پنج شنبه است. قراره همه به مهمونی یکی از دوستانشون که تازگی بعد از چندسال از انگلیس برگشته برن اما من دلشوره عجیبی دارم. یاسمین پیغام خانم بزرگ رو مبنی بر اینه که امشب بعدبرگشت از مهمونی جواب من رو برای صیغه ارسلان خان جویا میشه و من هنوز مردد به پذیرشم. باصدای در دست از افکارم کشیدم و به طرف در برگشتم: -بفرمائید درباز شد و نیاز و یاسمین وارد شدند. هردو لباس های زیبایی پوشیده و خودشون رو به بهترین نحو ممکن آراسته کرده بودند. نیاز-خوشمل شدیم ستایشی؟ -خیلی ناز شدید.....باید امشب حسابی مراقب خودتون باشید نیاز-وای راست میگی....یعنی امشب میتونم یه پسر خوشکل ناناز تور کنم؟ باخنده گفتم: -البته که میتونی یاسمین-نیازخانم جرات داری این حرفا رو جلو ارسلان و یاشار بزن نیاز-اَی...ول کن بابا....اونا اصلا اعصاب درست حسابی ندارن....یهو غرش میکنن. من و یاسمین با صدای بلند شروع به خندیدن کردیم.....این دختر بی نهایت بامزه بود. وقتی کمی آروم تر شدیم و تقریبا دست از خنده کشیده بودیم یاسمین گفت: یاسمین-حال پارسا چطوره؟ پارسای عزیزم ازدیروز تاحالا کسل بود و نا آروم....درست شیر نمیخورد و احساس میکردم کمی تب داره. -تغییری نکرده....خیلی نگرانشم....اصلا نمیدونم چرااینطوری شده یاس-نگران نباش شنیدی که دکتر گفت حتی سرماهم نخورده اگه دیدی حالش بدتر شد به ارسلان بگو -ارسلان خان؟...مگه مهمونی نمیان؟ نیاز-ارسلان نمیاد اگه مادرجون نگفته بود نمیزاشت ماهم بریم -چرا؟ یاس-این مهمونی مال یه پسریه به اسم شاهرخ که ارسلان میانه خوبی باهاش نداره. الانم پسرا رو فرستاده مراقب ما باشن اما خودش امشب یه قرار کاری داره....تاحدود9خونست اگه مشکلی بود بگو -باشه.مرسی که گفتی....شماهم برید داره دیرتون میشه یه ضربه آروم به درخورد و قبل از هر عکس العملی از ما سه نفر در باز شد سالار-سلام -سلام خوبی؟ -مرسی ....توچطوری؟ -خوبم -خدارو شکر.....دخترا زود باشید داره دیر میشه دخترا خداحافظی کردند و بیرون رفتن. سالار باهام دست داد و خداحافظی کرد اما قبل از اینکه دررو ببنده برگشت طرفم و گفت: -به امید اینکه مهمونی بعدی رو باهم بریم و به عنوان یه خانواده. بعداز اتمام حرفش چشمکی زد و خارج شد. خوب میدونستم معنی حرفاش چیه حس میکردم سالار با اینکه نمیخواد برای موندنم توی عمارت فشاری بهم وارد بشه اما خیلی دوست داره من این جا بمونم و دلایلش با بقیه متفاوته. اما اون دلایل چی میتونه باشه
ه ساعتی ازرفتن اهالی عمارت به مهمونی میگذره حس میکنم تب پارسا بالاتر رفته،آخه صورتش هم قرمز شده هنوز چنددقیقه از فکرم نگذشته بود که پارسا تمام شیری رو که چنددقیقه پیش خورده بود بالا آورد و شروع به گریه کرد. به سمت پارسا رفتم و از پهلو خوابوندمش و بعد زنگ رو چندبار پشت سرهم به صدا درآوردم تا مریم زودتر به اتاق بیاد. یک دقیقه هم نگذشته بود که مریم باعجله وارد شد و گفت: -چی شده ستایش؟ -حال پارسا خوب نیست....آقاکجاهستند؟ -اتاقشون -پارسا رو آماده کن...یه ساکم آماده کن تا من برم پیش آقا -کجا داری میری؟ -اتاق آقا دیگه -کسی حق رفتن به اتاقشون رو نداره -چی؟ -تو نمیتونی بری اتاقشون ستایش برگشتم ونگاهی به صورت قرمز و لبای رنگ پریده پارسا که هنوز توی بغـ ـل مریم گریه میکرد انداختم. چه اهمیتی داره نقض قانون امیرارسلان خان وقتی حال پارسا کوچولو اینقدربده. -مهم نیست میرم خبرشون کنم. به طرف راهرویی که اتاقش قرار داشت رفتم. میدونستم درب اول توی راهرو در اتاق خوابشه و در دوم در اتاق کارش،مطمئنا الان داره برای رفتن آماده میشه پس باید اتاق خواب باشه. به طرف در اتاق خواب رفتم،دستم رو بالا آوردم و با تعلل و نگرانی چندتاتقه کوچیک به در زدم. -بیا وای خدایا خودت کمکم کن فقط به خاطر پارسا. دررو باز کردم و وارد شدم....وای عجب اتاقی،همه اتاق مشکی و سفید بود....یه اتاق حدود 30 متر،با صدایی که از طرف راستم اومد با هراس به سمتش برگشتم
-تو اینجا چکار میکنی؟ -سلام آقا -گفتم اینجا چکار میکنی؟به چه اجازه ای... نذاشتم حرفش رو ادامه بده و تند تند شروع به صحبت کردم: -آقا ببخشید اما امیرپارسا حالش خوب نیست تبش بالاست،باید ببریمش بیمارستان،من همه کاری کردم اما تبش پایین نمیاد،همین الان هم شیرش رو بالا آورد. همینطور که دارم حرفا رو سریع میگم اشک توی چشمام حـ ـلقه زده....انگار دوباره نقاب خونسردی و شجاعتم افتاده بود نگاهی به من انداخت و بعد به سرعت وباعجله بهطرف در اتاق رفت و منم با عجله پشت سرش از اتاق خارج میشم. وارد اتاق من و پارسا میشه و به طرف تخـ ـت امیر پارسا میره و میگه: -چی شده بابایی؟چه اتفاقی برات افتاده عزیز بابا؟ به طرف من برگشت و گفت: -دررو باز گذاشتی که سرما خورده؟ -نه آقا....دکتر اومدن برای معاینه گفتن اصلا سرمانخورده،نه گلوش قرمزه و نه چیز دیگه ای فقط تب داره و کسله،شیرش هم یا نمیخوره یا اگه بخوره بالا میاره نمیدونم چرا؟.....بخدا من حواسم به همه چی بود. -زود آماده اش کن تا ببرمش کمی شجاعت به خرج میدم ومیگم: -میشه منم بیام به خدانگرانم یه نگاه گذرا میندازه و میگه: -آماده شو
***************** مریم کیف امیرپارسا رو آماده کرده منم سریع یه پالتو قهوه ای با شال، شلوار و کیف و کفش اسپورت مشکی پوشیدم. مریم کاپشن آبی و بافت پارسا رو بهش میپوشونه،به طرف کمدمیرم و کلاه و شال گردن سفیدش رو برمیدارم و به مریم میدم تا اونا رو هم به تن کوچولوش بپوشونه. یکی از ضخیم ترین پتوهای پارسا رو کمد دیواری بیرون میارم و روی تخـ ـتم میزارم و پارسا رو روش میزارم و پتو رو دورش میپیچم و محکم توی بغـ ـلم میگیرمش. -مریم اون کیف رو بده. -بیا ستایش.....هرچی شد به ماهم خبر بده -باشه ....شیشه شیر و وسایلش رو گذاشتی توی کیف؟ -آره خیالت راحت.....شیشه شیر،فلاکس آبجـ ـوش و قوطی شیر،یه دستم لباس و چند تا پوشک گذاشتم....برو به سلامت از اتاق بیرون میرم که ارسلان خان هم از راهرو اتاقش بیرون میاد و به سمت من قدم برمیداره و پارسا رو از آغـ ـوشم میگیره و به سمت پله ها میره،منم باعجله پشت سرش قدم برمیدارم. به حیاط که میرسیم ماشین آماده است. درعقب رو باز میکنه و باسر اشاره میکنه که بشینیم. میثم درعقب رو باز میکنه وآقا با سر اشاره میکنه که من بشینم. بعد از نشستنم پارسا رو توی بغـ ـلم میزاره و در رو میبنده و ماشین رو دور میزنه و از طرف دیگه سوار میشه و کنارم میشینه و هم زمان دو در جلو باز میشن و میثم و یه مرد دیگه که راننده بود سوار میشن و حرکت میکنیم. توی راه همه توی سکوت بودند که میثم گفت: آقا باهاشون تماس گرفتم و گفتم به دلیل اتفاقی که افتاده شما امشب برای دیدنشون نمیرید و قرار رو برای شنبه بعداز ظهر گذاشتم -خوبه....با مائد تماس گرفتی؟ -بله جواب ندادند...بابیمارستان تماس گرفتم گفتند دکترعلوی به جای ایشون امشب رو شیفت هستند. -مائد کجاست؟ -امشب خواستگاری مائده خانم بوده....پسر جناب استوار ازشون خواستگاری کردند -پسر استوار؟ -بله آقا....آرشام استوار،تازه از انگلیس برگشتن و البته تاجایی که اطلاعات به من رسیده میدونم حدود سه ماهی که مائده خانم انگلیس بودند باهم آشنا شدند. -جالبه......سریعتر برو تمام مدت با سکوت به صحبت هاشون گوش میدادم و به این فکر کردم که چرا درباره تمام مسائل خصوصی دیگران آمار میگیرن،چه دلیلی میتونه داشته باشه؟

ساعتی هست بیمارستانیم. همون بیمارستانی که من فرار کردم اما چه فایده. ساعت بیمارستان حدود 10:30 رو نشون میداد. از پارسای عزیزم خون گرفتند،اونقدر گریه کرد که من رو هم به گریه انداخته بود و هرچه تلاش برای آروم کردنش انجام دادم فایده ای نداشت. الان هم عزیزم رو به بخش مراقبت های کودکان برده بودند و ماهنوز از حالش و دلیلش اطلاعی نداشتیم و این نگرانیم رو بیشتر میکرد. ارسلان خان هم تمام طول راهرو رو قدم رو میرفت و کلافه دستی به صورت و موهاش میکشید. دکتر از درب بخش مراقبتهای ویژه ودکان بیرون اومد و من باعجله بلند شدم و به طرفش رفتم و پرسیدم: -تو رو خدا بگید چی شده؟حالش خوبه؟میتونیم ببریمش؟ توی دلم دعا میکنم بگه دیوونه شدید و این بچه از ما هم سالمتره اما... -نه خانم.....شما مادر این بچه اید؟ -نه آقا من پرستارشم سری تکون میده و میگه: -چی میخوره؟چه نوع شیری؟ -شیر......میخوره،البته چون معدش ضعیفه رقیق میدیم بخوره،آخه نمیتونه شیر رو درست هضم کنه. ارسلان-دکتر چه مشکلی پیش اومده؟هرچیزی که باشه حلش میکنم دکتر-حتی اگه بچتون رو مسموم کرده باشن؟ من مات به دکتر نگاه کردم مسموم؟ یعنی شیر فاسد بوده؟ میخواستم بپرسم که ارسلان خان زودتر از من پرسید: ارسلان-چی؟مسموم؟منظورتون چیه؟ -توی بدن بچه تون مقدار زیادی سم پیداشده. این نوع سم توی مایع حل میشه و هیچ نشونی از خودش به جا نمیزاره اما چطورتوی بدن یه بچه چندماهست ماهم نمیدونیم و چیزیه که شما باید پیداکنید البته یه چیز دیگه هم هست،فقط چند وعده از اون شیر مسموم بوده،مدت زیادی نیست. بادقت به حرفای دکتر گوش میکردم -شما میگید مایعات حل شده،پارسا به جز شیر و گاهی که تشنش باشه آب چیزی نمیخوره،هردو رو هم من یا مریم که مورد اعتماد آقا هست به پارسا میدیم،حتی بچه رو زیاد از اتاق خارج نمیکنیم دکتر-شما میتونید شیر و شیشه بچه رو برام بیارید؟ -بله البته دکتر....الان باهامه به طرف صندلی رفتم و کیف رو آوردم. آخه کی میتونه همچین کاری با پارسا بکنه وقتی به طرفشون برگشتم دکتر چیزایی به ارسلان خان میگفت که من نشنیدم اما ارسلان خان فوق العاده عصبی بود و بلند بلند نفس میکشید و دستاش رو مشت کرده بود. به طرف پارسا رفتم و شیشه و قوطی شیر پارسا رو بهش دادم. دکتر-آبجـ ـوش رو کی میاره؟ -از آشپزخونه برام آب جوش میارند فلاکس رو از کیف بیرون آوردم -توی این فلاکس آبجـ ـوش میارن.من پارسا رو حتی یه لحظه هم از خودم جدا نمیکنم،اگه قرار باشه به دستور یا اجازه خودشون جایی برم حتی یک دقیقه باشه مریم رو صدا میکنم تا کنارش بمونه غیرممکنه کسی وارد اتاق شده بشه،مطمئنا مربوط به چیز دیگه ای هست. امیر ارسلان خان عصبی گفت -معلوم میشه....دمار از روزگارتون در میارم. دکتر سری تکون داد و گفت: -شما میتونید برید ما امشب مواظب پسرتون هستیم -اگه ممکنه محافظ اینجا بمونه؟ دکتر-مشکلی نیست جناب سپهرتاج اینجا متعلق به خودتونه دکتررفت و ارسلان خان به طرف میثم رفت و چنددقیقه ای باهاش صحبت کرد و بعد به طرف من اومد و گفت: -راه بیفت منم که حسابی از عصبانیت ارسلان خان ترسیده بودم پشت سرش رفتم،توی ماشین یه کلمه هم حرف نزد واین استرس و ترس من رو بیشتر میکرد

برچسب: نویسنده: سجاد باقری تاريخ: سه شنبه 30 خرداد 1396 ساعت: 14:12

صفحه بندی