خرید بک لینک
شمام رو با دردی که توی بدنم پیچید باز کردم....احساس میکردم تمام بدنم کوفته شده....به اطرافم نگاه کردم....یه اتاق تقریبا بزرگ بود به

رنگ یاس-بنفش....یه پنجره بزرگ کنارم بود که با پرده یاسی-بنفش پوشونده شده بود اما نور خورشید از کنار پرده به داخل سرک کشیده بود و روی فرش6متری بنفش رنگ کف اتاق افتاده بود

یعنی من کجام؟اینجا که اتاق من نیست....بلند شدم وروی تخـ ـت نشستم....همه ی اتفاق ها اومد توی ذهنم....ارسلان...فرید....کتک ها

....وبعد تاریکی....یعنی من هنوز توی ویلاشم....پوزخندی توی دلم به خودم زدم....چقدر تو جون سختی دختر....ولی خواب خوبی بود

....حداقل بی بی رو داشت....منظورش از حرفاش چی بود

آروم پاهای دردناکم رو از تخـ ـت پایین گذاشتم تا بلند بشم که در باز شد....به طرف در برگشتم و هم زمان بلند شدم و ایستادم....هنوز درد و

ترس رو توی بدنم حس میکردم.....یه دختر قد بلند با یه پالتوی پاییزه سورمه ای با مقنعه وشلوار مشکی به تن داشت....از لحاظ ظاهری

پوست گندمی،چشمای سبز و جلو موهاش کوتاه بود وروی پیـ ـشونیش ریخته بودن....به من زل زده بود و مطمئنا در تلاش برای بررسی....البته

من با این لباس خواب دوبنده آبی رنگ گشاد بیشتر شبیه جنازه هستم....دختر با صدای آروم و زیبایی گفت:

-سلام....من یاسمینم....داداشم گفته بیام تا تنها نباشی

به طرفم حرکت کرد....این دختر کیه؟داداشش کیه؟ فکر کنم خواهر همون آقاست....چشماشون خیلی شبیه

-نمیخوای خودت رو معرفی کنی؟

لب باز کردم و آروم گفتم:

-ستایش شـ...

اما با درد بدی که توی دلم پیچید تا کمـ ـر خم شدم و دستم رو روی دلم گذاشتم....آخ خدایا چه دردی.....صدای اون دختر رو میشنیدم

یاسمین-وای چی شدی ستایش جون....داداش گفت حالت خوب نیست....بیا دراز بکش....ارسلان دیوونه شده...

بهم کمک کرد تا روی تخـ ـت دراز بکشم

یاسمین-آروم بخواب تا یه چیز گرم بیارم بخوری....3روزه بیهوشی....معدت خالیه واسه همین درد داره

به زور گفتم:

-سه روز؟

یاسمین-اوهوم....داداش گفت دکتر اومده بهت مسکن و دارو داده و سرم برات زده....اصلا بزار بعدا دربارش حرف بزنیم

-اون گفت میخواد منو بکشه....پس چرا دکتر خراب کرد؟

یاسمین-راستش من دقیق نمیدونم موضوع چی بوده....فقط همون اندازه که یاشار گفته میدونم...داداشمو میگما....ارسلان خیلی فشار

روش بوده....پدرتم قبل از اون اتفاق تماس گرفته و یه چیزایی گفته که عصبانیت ارسلان چند برابر شده و باعث اون اتفاق شده....اما یاشار منو

خبر کرد و گفت مراقب یه خانم خوشکلی باش چون قراره با خودمون ببریمش خونه....یعنی تو قراره بیای پیش ما زندگی کنی....بقیش رو فعلا نمیدونم اما میفهمم قول میدم

-فکر کردم خواهر ارسلان خان هستی....بخاطر رنگ چشمات

میخواستم بحث رو عوض کنم....نمیخواستم خار شدنم رو توی چشم بقیه ببینم

یاسمین-وای من به این گلی،نازی،خانمی دلت میاد خواهر اون دیوونه مـ ـستبد باشم؟اگه اون داداشم بود خودمو میکشتم....اما داداش من یه

پارچه آقا و مهربونه....البته اگه ارسلان کنارش نباشه.....تاثیر همنشینیه دیگه....خب فعلا برم یه سوپ خوشمزه برات بیارم

از اتاق خارج شد و من به این فکر کردم چقدر مهربون و با مزه است....چقدر خانمه ....اما این که گفت قراره با اونا زندگی کنم نگرانم

میکرد....این یعنی کلفتی آقا....یاسمین که نمیدونست اما خودم که از همه چیز خبر داشتم....خب حالا ستایش انگار قبلا چکار میکردی....انگار

خانمی میکردی و حالا قراره بری کلفتی....نه عزیزم....قبلا هم کارگر اون تولیدی بودی و همه زحمتا رو تو میکشیدی و سود رو اونا میبردن ...حالا هم همونه دیگه ....بیخیالش دختری.

با صدای در از تفکرات عجیب و نگران کننده ای که این دو روز دچارش شده بودم بیرون اومدم:

-بفرمایید

یاسی-سلام خوشکله....چطور مطوری؟

این دختر توی این دوروز عجیب به دلم نشسته بود....انگار نه انگارکه فقط دو روز از آشنائیمون میگذشت....دو روزی که خیلی اوقات کنارم

بود....باهم غذا میخوردیم....وقت داروهام رو بهم یادآوری میکرد و حتی اصرار داشت برای دوش گرفتن به کمکم بیاد که مانع شدم....این مورد رو دوست نداشتم.

-سلام عزیزم رسیدن بخیر....خسته نباشی

یاسمین-وای گفتی خستگی....هلاک شدم از صبح تا حالا....بگو خب استاد عزیز خودت خسته نمیشی حداقل به این دانشجو فلک زده یه رحمی بکن...والا...

کاش من میتونستم جای تو باشم....کاش بدونی چه حسرتی توی دلمه برای داشتن داشته هات....رشته تو عشق منه که هیچوقت به دستش نمیارم....لبخند تلخ حسرت باری زدم و گفتم:

-غرغر نکن....سلیمه خانم گفت غذای موردعلاقت رو سفارش دادی اونم اطاعت امر کرده بانو....حالا برو دست و صورت خوشکلت رو بشور بعد ناهار بخور تا خستگیت در بره

یاسی-وای راست میگی....الان ستاجونم سه سوته اومدم

رفتارش خواهرانه بود و من که سالها تنهایی کشیده بودم جذب این رفتار خواهرانه میشدم.....خواهرانه ها رو دوست داشتم و سعی میکردم من خواهر ندیده،خواهرانه رفتار کنم....واقعا میتونستم؟؟؟

یاسی-وای مرسی سلیمه جونم....اینقده هـ ـوس فسنجون کرده بودم اما این نیاوش احمق نمیزاره توی خونه درست کنن....مامان ها هم که پسر دوست

سلیمه خانم-نگید یاسمین خانم.....نیاوش خان آقاست

یاسمین-بیا ستایش خانم،تحویل بگیر...اینم از سلیمه بانو....اصلا این توی خونه ما همه گیره....پسر پرستند

صدای محکم مردی گفت:

-وتوهم شاکی

لبخند از روی صورتم پرید و باشتاب ایستادم....مردای این خونه همه ترسناکن برام....احساس میکردم رنگم پرید

یاسمین-ستاجونم ببخشید این پسره شعور نداره

بعدم یه چشم غره ناز به یاشار مات ایستاده جلو در آشپزخونه رفت و دست منو کشید و گفت:

یاسمین-بیا بریم اتاقمون....من که خیلی لالا دارم

بازوی یاسمین رو گرفتم و باهاش همراه شدم اما هنوز ترسی ته دلم بود.

با گذشتن از کنار یاشار به خودش اومد و بلند گفت:

یاشار-یاسی آماده بشید میریم عمارت....

یاسمین-چرا؟مگه قرار نبود....

یاشار-قرار مهم نیست....اینجا امن نیست

یاسمین-باشه،یه ساعت دیگه آماده ایم.

************

یاسمین-ستاکجایی؟بریم؟

خدایا حالا بایدچکار کنم.....من چطوری میتونم توی خونه ئای که نمیشناسم زندگی کنم....زیر دست مردی که من رو زیر پاش له کرد.....باصدای یاسمین از فکر در اومدم و باغم بهش نگاه کردم.

یاسمین-اِ ستا تو چرا هنوز نشستی؟

-یاسمین چرا نمی زاره من برم دنبال زندگیم؟من اتاق کوچیک خودمو میخوام....چراباید این جوری زندگی کنم؟

یاسمین-عزیزدلم من نمیدونم چه اتفاقی افتاده....اما باورکن خونه ی ما اونقدر هم ترسناک نیست.

-موضوع خونه شما نیست....من....خب فقط...

یاشار-یاسی کجا موندید؟

یاسمین-پاشوبریم......مطمئن باش تنهات نمیزارم

بازم اجبار.....بازم زندگی بی خواست من داره جلو میره.....مگه راهی جزرفتن وجود داره.....

با یاسمین از در ورودی ساختمون ویلا خارج شدیم....

یاشار با دست هایی که توی جیبش فرورفته بود و خوش تیپ تر نشون داده میشد جلو پله ها ایستاده بود،کاش به جای هیکل و خوش تیپی یه

کم اخلاق درست داشت،هنوز هم بدنم کوفته بود و با کمک یاسمین راه میرفتم.....یاشار به طرف ساختمون برگشت که متوجه پایین اومدن ما از پله ها شد

یاشار-یاسی خدمه های عمارت رفتن.....شماهم سوار ماشین میشید و با میثم میرید....من جایی کار دارم بعدش میام

یاسی-ارسلان؟

یاشار-خونه منتظره.....زودمیام نگران نباش

یاسی سری تکون داد ولی آشوب دل من هر لحظه بیشتر و بیشتر میشد.

من و یاسمین روی صندلی عقب یه سوناتا مشکی نشستیم و میثم روی صندلی کنار راننده نشست و دستور حرکت داد.

یاسی-آقا میثم چی شده از کنار ارسلان خانتون 2قدم این طرف تر اومدید؟.....مشرف فرمودید.

میثم-طبق دستور ارسلان خان باید خانم های جوان رو تا عمارت همراهی کنم....خب برای چند ساعت آقا رو تنها گذاشتم

برای اولین بار به خودم جرات دادم تا بعد از اون شب کذایی یه سوال بپرسم

-میخواد منو بکشه؟

میثم برگشت و به من که سرم رو به شیشه کنارم تکیه داده بودم نگاه کرد و گفت:

میثم-نه...اما لطفا تو هم زبونت رو کنترل کن و عصبانیشون نکن....من تحقیق کردم و همه چی رو فهمیدم.....دربارت با آقا صحبت کردم..... واسه همین قراره بیای عمارت.....هرکسی عمارت نمیره.

-اونجا باید چکار کنم؟....در مقابل عمارت رفتن چی میخواد؟

میثم-چیزخاصی نیست........ باید کارایی که میگه رو انجام بدی مثل بقیه

مثل بقیه.....یعنی واقعا با منم مثل بقیه رفتار میکنه.....بادختر کسی که ازش متنفره و به جای پدر دختر باید تاوان بده و از قضا حتی برای پدرش هم مهم نیست....با این فکر اشکام راه خودشون رو باز کردن


جلو در مشکی رنگ بزرگی ماشین متوقف شد بعد از تقریبا یک دقیقه درباز شد و ماشین واردشد....چیزی رو که روبرو می دیدم رو باور نداشتم

یه باغ پر از درخت های بلند که وسطشون 3عمارت چسبیده به هم به رنگ سفید-طلایی خودشون رو به نمایش گذاشته بودن....یه عمارت بزرگ به صورت دایره ای شکل وسط و دو عمارت نیم دایره کنارش قرار داشت

-یاسمین....اینجا؟

یاسمین-اینجا عمارت ماست....البیته ما تنها نیستیم......این عمارت ها متعلق به سه خانواده سپهرتاج سلطانی فر،راد و صولتی هست......الان این میثم نمیزاره واست بگم....بعد میگم ....حالا بیا بریم.

از پله های جلو عمارت بالا میرفتیم که در باز شد و یه دختر با موهای طلایی شتاب زده بیرون اومد و گفت:

-یاسی بیا که دیوونه شدم....آروم نمیشه....نمیدونم مسافرت رفتن مادرجون و مامانا توی این اوضاع دیگه چه صیغه ای بود

یاسی-اول سلام علیکم نیازخانم

نیاز-سلام و زهرمار.....چند روزه رفتی دَدَر منو با این بچه تنها گذاشتی.....اصلا معلوم نیست چشه.....خدائیش اخلاقش مثل باباشه.....گنداخلاق

یاسی-بچه ترمز کن....مهمون داریم....البته مهمون که نه چون قراره با خودمون زندگی کنه

نیاز-اِ....سلام....ببخشیدحواسم نبود

اولین خصوصیاتی که میتونستم به دخترک ناز و خوشکل روبروم نسبت بدم این بود که ساده،شیطون و بی دقته

-سلام

-من نیازم....نیاز راد 18 سالمه

-منم ستایشم....تقریبا20 سالمه

ازعمد بود یا ناخواسته که اما دیگه نمیخواستم از نام خانوادگیم استفاده کنم....میخوام ستایش باشم ....فقط ستایش

باصدای میثم به طرفش برگشتیم

میثم-آقا منتظر شماهستند

باپاهایی ترسان از دیدن آقای این عمارت وارد عمارت شدم.
پشت سرمیثم به طرف سالن حرکت کردیم.....چند پله میخورد تا وارد سالن

بشیم....اونقدر استرس داشتم که نمیتونستم به اطرافم توجه کنم....میثم به سمت مابرگشت و رو به یاسمین گفت:

-یاسمین خانم،نیاز خانم عذرمیخوام اما شما فعلا نمیتونید وارد بشید

یاسی-چی میگی میثم؟

صدایی از پشت سرمون گفت:

یاشار-یاسی تو برو....من هستم

یاسی-اما یاشار....

یاشار اخمی کرد و خیلی جدی گفت:

-همین که گفتم یاسی...تمومش کن
به طرف من برگشت
-بفرمایید خانم
مجبوربودم تنهابرم....مثل همیشه.....من همیشه تنهابودم....پس این بار هم باید تنها برم....تو میتونی ستایش

به طرف سالن رفتم....یه سالن خیلی بزرگ که باچندسری مبل های سلطنتی طلایی-سفید و پرده های سفید-طلایی دیزاین شده بود......آقا با ژست خاصی

روی مبل نشسته بود و سرش رو به پشت مبل تکیه داده بود.

یاشار-ارسلان خوبی؟

چشماش رو باز کرد.....حتی از این فاصله هم میتونستم به خوبی قرمزی احاطه شده دور جنگل سبز چشماش رو ببینم.

سری تکون داد و بلندشد

-خب؟بریم سراغ بحث شیرین.....من تشخیص دادم که برات راه اول رو در نظربگیرم....تو....

توی همین موقع یاسمین با عجله توی سالن دوید و داد زد:

یاسی-یاشار....یاشار

یاشار-چی شده یاسمین؟چته؟

یاسی-پارسا....پارساحالش بده....دوباره بالا آورده

ارسلان-چی؟.....مگه شما پیش مائد نبودید؟

یاسی-چرا.....اما بازم شیر بالا میاره و گریه میکنه....تورو خدا یه کاری بکنید

توی همین حرفا یه زن که لباس خدمه ها تنش بود با یه بچه حدود 6ماه که داشت گریه میکردو به شدت سرخ شده بود اومد توی سالن

خدمه-من باید چکارکنم خانم؟

-این بچه شیر مادرش رو بالا میاره؟

یاسی-نه شیر خشک

به طرف بچه رفتم و بغـ ـلش کردم که داد آقا در میاد:

آقا-چکار میکنی؟به بچه دست نزن

بدون توجه به آقا و بقیه بچه رو تکون میدم که یهئ کم آروم میشه و با تعجب منو نگاه میکنه منم میپرسم

برچسب: نویسنده: سجاد باقری تاريخ: سه شنبه 23 خرداد 1396 ساعت: 4:51

صفحه بندی