یاسی-خب دستورش 3 درجه آب و دو پیمونه شیره
-میشه لطفا 2درجه آب و نصف پیمونه شیر بریزید؟
یاسمین با تعجب پرسید:
-چرا؟
-لطفا یاسمین بیار.....من برات توضیح میدم.
یاسی-باشه....مریم برو درست کن
برمیگردم به دختذری که حالا میدونم اسمش مریمه میگم:
-میخوام رقیق باشه
مریم-چشم
3دقیقه بهد مریم با شیشه شیر میاد و من هم چنان دارم بچه رو تکون میدم....بچه آروم شده و گاهی یه صداهایی مثل گریه از خودش در میاره شیشه
رو ازش میگیرم....روی مبل دو نفره میشینم و شیشه رو که ولرم شده توی دهن کوچولوش میزارم و اون موجود کوچولو با ولع شروع به خوردن میکنه.
یاشار-میشه بگید دارید چکار میکنید؟
-خب فکرکنم این بچه معدش ضعیفه و نمیتونه مثل یه بچه عادی شیربخوره و باید شیرش رقیق باشه و به دفعات زیلدبخوره تا سیر بشه....مثلا الان که خورد یک ساعت دیگه هم همین قدر میخوره
آقا-چرااینقدر صدا میده؟از صبح تاشب عمارت روی سرشه
سکوت کردم....ازحرف زدن باهاش واهمه داشتم
آقا-مگه با تونیستم....بنال
باترس گفتم
-خب این بچه گرسنه است،غذایی که میخوره هضم نمیشه و بالا میاره پس گرسنه است.....این بچه هرکسی باشه مطمئنا یا موقع تولد یا زمان بار داریش
مواظب رژیم غذاییش نبوده که همچنین مشکلی داره یا شایدم ارثی باشه،خب از پدر و مادرش بپرسید آقا
آقا-همش کار اون ماندانای احمقه،عوضی
پسرکوچولو به خواب رفته بود.....اون رو روی دوشم گذاشتم تا بتونه باد معدش رو خارج کنه......پس از اینکه عملیات موفق آمیز انجام شد اون پسر کوچولوی به
خواب رفته رو به سمت یاسمین میگیرم که با تعجب به من نگاه میکنه
-خب بگیرش دیگه اون خوابه
یاسی-من میترسم
-تو چطور مادری هستی که میترسی بچه ات رو بغـ ـل کنی؟پس چکارش میکنی
یاسی-بچه من؟بچه ارسلانه.....بدش به ارسلان......من هنوز جفتم رو پیدا نکردم که بچه داشته باشم
-چی؟بچه کی؟
یاسی-ارسلان دیگه
با تعجب و ترس برمیگردم طرفش....حالا میفهمم چرااینقدر عصبی شد و به زنی به اسم ماندانا فحاشی کرد.....حالا میفهمم این آقا کوچولو چشم سبز چرا
اینقدر قیافه آشنایی داره....نیازم گفت مثل باباش گند اخلاقه ولی من خنگ نفهمیدم
-معذرت میخوام من نمیدونستم بچه شماست....
یاشار مریم رو صدازد و گفت بچه رو بخوابونه....اونم موجود کوچولو ناز رو با خودش برد
صدای ارسلان خان به محض خروج پارساکوچولو از سالن بلند شد
آقا-خب حالا معلوم شد کارت چیه.....تومسئول مراقبت از پارسایی ولی.....حواست رو جمع کن کوچکترین آسیبی بهش برسه بد میبینی....روشنه؟
یاسی-اما ارسلان اون فقط 20 سالشه....چطور میتونه
یاشار-میتونه یاسی.....چطور این چیزا رو بلدی؟
-من هم مشکل پارسا رو داشتم حتی حالا روی بعضی غذاها حساسم اما قبلا 6ماه پرستار یه بچه بودم
یاشار-پرستار بچه؟
-بله پدرومادرش هردو کارمند بودند....من هرروز 8صبح تا 2بعداز ظهر که مادرش برگرده مراقبش بودم
یاشار-چرا دیگه نرفتی؟
-پدربزرگ و مادربزرگش از خارج از کشور برگشتن و مسئولیت نگه داری از بچه رو به عهده گرفتن تا نوه اشون دست غریبه نباشه
آقا-پس یادت نره چی بهت گفتم.....یاسی یه اتاق کنار اتاق پارسا بهش بده
این رو گفت و از سالن بیرون رفت....کاش میتونستم الان با کفش برم توی صورت شیش تیغه اش
یاسی-بیا بریم عزیزم.
باسرو صدای بیرون چشمام رو باز کردم.....خوب یادمه که دیشب حالم اصلا مساعدنبود....کمـ ـرم ومعدم به شدت تیرمیکشید،از یاسمین
2تا مسکن قوی گرفتم تا دردم رو آروم کنه.....نگام به ساعت سفید توی اتاق افتاد.....ساعت شش صبحه ولی این همه سروصدا عجیبه
به طرف در اتاق رفتم و دررو باز کردم.....صدای یه فریاد توی گوشم پیچید:
-خفش کنید.....دیوونم کرد.....خفش میکنید یا خودم بیام خفش کنم
صدای گریه پارسا کوچولو می اومد که داشت هلاک میشد
باترس یکم جلورفتم که دیدم آقا جلو در یه اتاق وایساده و داد میکشه و مریم و یاسمین دریه اتاق دیگه هستند و پارسا توی بغـ ـل مریم داره جیغ میکشه و گریه میکنه.
یعنی واقعا اینا نمیتونن یه بچه کوچولو رو آروم کنن.
به سمت یاسمین و مریم حرکت کردم.....توی دید یاسمین نبودم اما مریم منو دید و گفت:
مریم-شما بیدارید؟
-بده اون بچه رو
مریم-چی؟
-اون بچه رو بده به من خفه شد
پارسا رو به طرفم گرفت و گفت:
مریم-شیرخورده اما نمیخوابه،حتی پوشکشم عوض کردم ولی فایده نداره
پارسا رو بـ ـوسیدم و گفتم:
-چیه پسرک؟چی میخوای آقایی
پارسا آروم شده بود و فقط گاهی &!واژه!&که آرومی کرد که از شدت گریه بود و فقط بهم خیره شده بود
همون جا کنار در اتاق روی زمین نشستم.....این کمـ ـر درد حسابی داشت آزارم میداد.....شروع کردم به آهنگی که خودم دوست داشتم
همون طور که داشتم آهنگ رو براش میخوندم.....دستم رو آروم توی موهای خوشکلش که وقتی میدیدمش دلم براش ضعف میرفت میکشیدم.....آروم خـ ـوابیده بود....توی خواب خیلی ناز بود.....خیلی وقت بود صدایی نمیومد.....همه جا ساکت بود و من فقط به پارسا کوچولو نگاه میکردم.........
همون طور که داشتم آهنگ رو براش میخوندم.....دستم رو آروم توی موهای خوشکلش که وقتی میدیدمش دلم براش ضعف میرفت
میکشیدم.....آروم خـ ـوابیده بود....توی خواب خیلی ناز بود.....خیلی وقت بود صدایی نمیومد.....همه جا ساکت بود و من فقط به پارسا کوچولو
نگاه میکردم که صدای مردی نزدیکم گفت:
یاشار-دختر تو محشری،چطوری خوابید؟این فسقلی از دیشب تا حالا همه عمارت رو گذاشته روی سرش و نذاشته هیچکس بخوابه
یاسی-آره بخدا،همه رو روانی کرد،فکر کنم تورو میخواست.
-منو نمیخواست،کسی رو میخواست که صدای قلبش آرومش کنه، کسی که با آرامش بغـ ـلش کنه،یاسمین باترس،شمابااکراه، مریم از سر
وظیفه.....کسی این بچه رو از علاقه بغـ ـل نمیکنه تا توی بغـ ـلش بخوابه.....من خیلی دوسش دارم،اونم مثل منه،مامانش نیست،باباش
فقط داد میکشه.....کسی هم دوسش نداره....من یه شانس داشتم که خدابهم داد اونم بی بی بود.....اما مریم عاشقانه بغـ ـلش نمیکنه،اون داره
وظیفه اش رو انجام میده مثل خیلی های دیگه که منو فقط از سر وظیفه بغـ ـل کردن
یه دفعه پارسا توی خواب یه لبخند عمیق زد
-جان دلم.....عزیزکم.....بخند آقاکوچولو
یاشار-ماپارسا رو دوست داریم....اما بلد نیستیم چطوری باید بغـ ـلش کنیم....ماتوی این خونه بچه ای نداشتیم.
آقا-از وسط راهرو بلند بشید برید توی اتاقاتون تا حالا که این بچه خوابیده ماهم یه کم با آرامش بخوابیم
پارسا رو به طرف مریم گرفتم،مریم با آرامش پارسا رو گرفت.
دیوار رو گرفتم که با کمکش بلند بشم که یاسمین زیر بغـ ـلم رو گرفت و
کمک کرد به طرف اتاق برم که یهو صدای پارسا بلندشد که ارسلان گفت:
آقا-نه.....دوباره نه پارسا....بخواب بچه....آخه تو چقدر جون داری پسر
-مریم بیارش اون اتاق که من هستم....یه ساک لباس و شیرخشک و آبجـ ـوش هم بیار تا دیگه صدات نکنم......گناه داره دوباره بخواد گریه کنه
یاسی-اما تو حالت خوب نیست
-اشکالی نداره.....من به درد کشیدن و کتک خوردن عادت دارم....این چیزا جلوی کارم رو نمیگیره
یاسمین چیزی نگفت....توی تخـ ـت دو نفره اتاق دراز کشیدم و پارسا رو توی بغـ ـل گرفتم و چشمام رو بستم اما کامل به صداها گوش میدادم:
یاشار-پسرتم مثل خودت خوش سلیقه است.....نگاه تورو خدا چطوری توی بغـ ـل دختر مردم خوابیده.....انگار نه انگار دیشب نذاشت ما بخوابیم.
یاسی-میدونی خیلی عجیبه.....الان 6ماهه برناممون همینه حتی اون موقع که خونه ماندانا بود هم ناآرومی میکرد اما حالا ببین چه نازخوابیده
یاشار- ارسلان با این دختر میخوای چکار کنی؟
ارسلان-اون اینجا میمونه.....باید بمونه.....نمیزارم تکون بخوره
یاشار-چی بگم......من حرفام رو بهت زدم.....این دختر روزای سختی داشته.....دیدی که چی بهت گفتن.....نذار بیشتر از این زجر بکشه
ارسلان-اون واسه انتقام این جاست.....یادت که نرفته ....داداش این دختر باعث شده ماندانا بره و بچه من بی مادر باشه.....بعدم پدرش
دلش براش نسوخته،من دلم چرا بسوزه.....بیخیال برید بخوابید
یاشار-باشه اما این رو بدون خانه از پای بست ویران است....ماندانا خودش هرز بود.....شب بخیر
خب راستم میگه وقتی آدم خانواده و هم خونش دلش براش نسوزه و نخوانش چه توقعی از غریبه ها داشته باشم.....ستایش تو از بدو تولد
بدآوردی......بدبخت به دنیااومدی و بدبخت هم میمیری،هیچ راه گریزی نداری.....دختر پس بساز و بسوز و خفه شو
همینطور که با خودم فکرمیکردم و اشک صورتم رو خیس کرده بود انرژیم واقعا تحلیل رفته بود و بخواب رفتم.
عمارت شور و هیجان زیادی به خود گرفته و همه در تکاپو بودن اما من فقط وفقط به کوچولویی که توی این یک ماه گونه هاش رنگ گرفته بود
سرگرم بودم و خوشحال.....خوشحال از داشتن پارسا کوچولویی که به هیچکس جزمن اجازه شیردادن بهش رو نمی داد و هیچ آغـ ـوشی رو جز
آغـ ـوش من قبول نمیکرد و من این تملک رو دوست داشتم،زمانی این خوشحالی بیشتر شد که یه تخـ ـت 1/5نفره سفید با رو تخـ ـتی های
سورمه ای توی اتاق بزرگ پارسا گذاشته شد و یاسمین یه سری لباس رو به کمک مریم توی کمد جاداد و قرار شد من و پارسا کوچولو هم اتاق
باشیم و این یعنی هر روز و هرشب با پارسا بودن......ومن این اسارت رو با وجود پارسا دوست داشتم......یعنی پارسا کوچولو من رو میخواست و
من پارسا رو، تا تمام محبت های توی دلم رو بهش هدیه بدم و این برای دختری مثل من که همیشه تنها بوده بی نظیر بود.
توی اتاق بودم......همون اتاقی که متعلق به من و پارسا بود و هرکسی برای ورود به حریم دونفرمون اجازه میگرفت.....شیر پارسا رو داده بودم
که صدای درزدن اومد.....پتو رو روی پارسا کشیدم و گفتم:
-بفرمائید
-سلام
-سلام مریم.....چیزی شده؟
مریم همیشه برای خبر دادن یا دستوری از طرف آقا میومد توی اتاق و یا اینکه خودم صداش میکردم......این که الان اینجاست یعنی اتفاق جدید یا دستور جدید
-اوهوم......خانم بزرگ و ماهرخ خانم میخوان پارساخان رو ببینن.
-باشه یه ربع دیگه آماده است بیا ببرش
-خب......راستش گفتن تو بیاریش....میخوان توروهم ببینن
-منو؟.....چرا؟
-خب لابد میخوان پرستار جدید نوه و نتیجشون رو ببینن
-باشه تا یه ربع دیگه میایم.
-باشه پس من میرم آشپزخونه کمکشون....گناه دارن ....بی بی نیست کارشون نامرتب و زیاده
-باشه عزیزم....برو
باخروج مریم به سمت کمد رفتم تا لباس مناسبی برای خودم وپارسا بیرون بیارم.
یه لباس چهارخونه سفید-آبی با شلوار لی آبی و کفشای سفید بهش پوشوندم.....مرد کوچک من نازوخواستنی شده بود......اونقدرناز و خوشکل بود که دلم ضعف میرفت برای گاز گرفتنش.
خودم یه شلوار مشکی جذب با بافت سفید-مشکی و صندلای سفید پوشیدم و موهام رو بالا بستم تا مزاحم بغـ ـل کردن پارسا نباشن.....وقتی
موهام رو بالا میبستم چشمام کشیده تر و حالت خمـ ـار به خودش میگرفت.
پتوی سفید و کوچکی که روش عکس یه بچه خرس رو داشت برداشتم ......پارسا رو بغـ ـل کردم و پتو رو روی شونه های کوچیکش پیچیدم تا
احتمالا اگه بیرون از اتاق سردتر بود،سرمایی به پارسا کوچولو که بی نهایت عاشقش بودم نرسه.
برچسب:
نویسنده: سجاد باقری