مسن با موهای جوگندمی،یه پسرجوون که فقط موهای خوش حالتش توی دید بود و بعداز اونا یه خانم حدود40-45 سال باکت و دامن یشمی و
نیاز نشسته بودند،طرف راست ارسلان خان،یاشار،یاسمین و بعد از اونا دوتا خانم حدود 50سال یکی با کت و دامن سورمه ای و یکی با کت و دامن طوسی رنگ
به طرف سالن قدم برداشتم.
باصدای صندل هام با پارکت کف یاسمین به طرفم برگشت و گفت:
-مادرجون اینم ستایش و نتیجه عزیزتون
سعی کردم صدام رو محکم و بدون لرزشی ادا کنم:
-سلام
این تنها کلمه ای بود که میتونستم با این خانواده بیان کنم......من حتی نمیتونستم چطورباید بااونهمه اشرافیت برخورد کنم.
مریم گفته بود اونا 3تا ازخانواده های بزرگ و اشرافی تهرانن و خیلی به مقررات پایبند که البته من توی این یک ماه اصلا قوانینی ندیدم.
یه دفعه خانمی که با کت و دامن یشمی کنار نیاز نشسته بود بلند شدو قدمی بهع طرفم برداشت و گفت:
-مهرسا.....تومهرسایی؟مهرسای من؟
به اطراف نگاهی انداختم.....کسی جز من اون قسمت نایستاده بود.....یعنی بامنه؟احتمالا اشتباه گرفته
-ببخشید خانم....من ستایش هستم
صدای بعدی صدای خانم بزرگ بود که پیچید:
-این همه شباهت عجیبه.....خیلی عجیبه.....آروم باش ناهید ......امیرارسلان؟
ارسلان-بله مادرجون
خانم بزرگ-این دخترکیه؟
ارسلان-دخترفرید شایسته است
خانم بزرگ-فرید؟....دختر دشمن ما اینجا و به عنوان پرستار بچه تو چکارمیکنه؟.....اسم مادرش چیه ارسلان؟
آقاباحالت کلافه ای گفت:
-آره دختر فریده ولی اسم مادرش رو نمیدونم....درباره اینجا بودنش هم بعدا صحبت میکنیم
حتی صحبت کردنش با خانم بزرگ در حین احترام محکم و جدی بود
خانم بزرگ-اسم مادرت چیه دختر؟
-محبوبه....محبوبه نیک تاج
خانم بزرگ-متولدچه سالی هستی؟
-72خانم
خانم بزرگ-72؟.....ارسلان تو شناسنامش رو دیدی؟
ارسلان-من نه خانم بزرگ.....میثم دیده
خانم بزرگ-صداش کن بیارتش
ارسلان سری تکون داد و به طرف من برگشت وگفت:
-امیرپارسا رو به خانم بزرگ بده
ارسلان باسر به مرد محافظ که کناری ایستاده بود علامتی دادو خودش بیرون رفت.
نمیدونستم اطرافم چی میگذره.....اون خانم کت و دامن یشمی که حالا میدونستم مادر نیازه و ناهید خانم نام داره هنوز داشت اشک میریخت و من رو نگاه میکرد و من معنی این اشک ها رو نمیفهمیدم.
به طرف خانم بزرگ رفتم و پارسا رو به طرفشون گرفتم.....پارسا رو آروم به آغـ ـوش کشید و من عقب رفتم کناری ایستادم و به دست و پازدن
پارساکوچولو نگاه کردم.....پارسا کوچولو من داشت دست وپا میزد و من میترسیدم جلو برم.....خانمی که کت و دامن طوسی رنگ به تن داشت به طرف خانم بزرگ رفت و پارسا رو گرفت و گفت:
-چیه پسرم؟.....چی شده؟
جیغ پارسا بلندشده بود و گریه میکرد.....شاید 5دقیقه گذشته بود و عزیزکم اشک میریخت و من آنقدر از این خانواده میترسیدم که جرات
نفس کشیدن هم نداشتم و دستم جلوی دهنم گذاشتم و اشک توی چشمام حـ ـلقه زده بود......صدای یاشار بود که من و پارسا رو از این عذاب نجات داد
-مادرجون،زنعموجان لطفا پارسا رو به ستایش بدید.....پارسا فقط یک ماهه آرومه....اونم فقط به خاطر وجود ستایش.....ستایش بیا بگیرش
به سمت پارسای عزیزم پرواز کردم و دستام رو برای به آغـ ـوش کشیدنش بلند کردم و پارسا رو به آغـ ـوش کشیدم.....نفس راحتی کشیدم
که پارسا صورتش رو به لباسم کشید و انگار میخواست توی بغـ ـلم حل بشه و من دستام رو محکم تر کردم.
-جانم عزیزکم....من اینجام آقایی
روی موهاش رو بـ ـوسه زدم و دستی به صورتش کشیدم که لبخندی به وسعت صورتش زد و دوباره صورتش رو به گردنم کشید.....عزیزم
صدای پسری که توی سالن حضور داشت و من تا به حال ندیده بودمش بلندشد که میگفت:
-اُه اُه عجب بچه ای.....از 7ماهگی شروع کرده حداقل فسقلی صبرمیکردی مثل ما به مهد میرسیدی
یاشار-خداییش نیاوش راست میگه....حداقل مااولین دوسـ ـت دخترمون توی مهد بوده نه توی 7ماهگی
پس نیاوش این آقاست....پسری باموهای قهوه ای و چشمای سبز.....قدوهیکل هم که توی این خانواده موروثی توپه
صدای آقا بود که نگاهم رو از نیاوش جداکرد:
ارسلان-کافیه خودتون رو مسخره کنید
وبعد به طرف من اومدو پارسا رو ازبغـ ـلم گرفت و گفت:
ارسلان-اینا بهت چی میگن پسری؟......توجه نکن.....همه میدونن ما به کلفتامون کاری نداریم
باحرفش تا ته وجودم سوخت و احساس کردم چیزی توی دلم پیچید....اما نگاهم رو از قیافه ی مظلوم پارسا برنداشتم و مصر
نگاهم رو به نگاه کودکانش که عجــــــــیـــــــــبـــــــــــــ شبیه پدر سنگ دلش بود دوختم.
پارسا با اخم و لبای آویزون به آقا نگاه میکرد و آماده برای گریه بود،خواستم به طرفش برم که ارسلان خان با داد گفت:
-عقب وایسا
هم زمان با تموم شدن حرف ارسلان خان صدای گریه پارسا بلندشد و من با شتاب قدمی جلو گذاشتم تا پارسا رو از بغـ ـلش بگیرم
-گفتم عقب وایسا
باگریه و اشکایی که روان شده بر صورتم از ترس و طعم تلخ حقیقت گفته شده از زبان مرد روبروم گفتم:
-جلوپارسا داد نزن.....توهم مثل فریدی.....تو چه فرقی بااون داری
اونقدر دلم سنگین بود که اگه حرف نمیزدم و ناراحتیم رو تخلیه نمیکردم حتما از این غم میمردم......حتی اگه بهای این حرف زدن کتک خوردن از آقای این عمارت باشه
یاسمین نزدیک اومد و پارسا رو از بغـ ـل ارسلان خان گرفت و به آغـ ـوشم سپرد و گفت:
-آروم باش ستایش....اینم پارسا.....بیا بشین ستایش
پارسا رو محکم توی بغـ ـلم فشردم.....ارسلان با عصبانیت بهم نگاه میکرد....رنگ چشماش تیره ترشده بود......روی مبل بین یاسمین و
یاشار نشستم....خانم بزرگ بااخم به من نگاه کرد وگفت:
-اول اینکه کارها باید روی قوانین این عمارت صورت بگیره........توحق وابستگی به پارسا رو نداری و اینکه فقط یه پرستاری پس مراقب رفتارت باش.
این شدنی بود آیا.....
-دوم اینکه خب این شناسنامه توئه
سوم اینکه اسم مادرت محبوبه نیک تاجه؟
-بله خانم بزرگ
خانم بزرگ-متولد چه ماهی هستی؟
-متولد آذر72 هستم اما شناسنامه ام رو اسفند72 گرفتند
خانم بزرگ-اما من محبوبه نیک تاج رو میشناختم.....اونم موقع تولدپسرش سال62 فوت شد
-این غیرممکنه خانم بزرگ....مادر من سال72 موقع تولد من و برادر دوقلو م فوت شده....
خانم بزرگ-اینا رو کی بهت گفته؟
-کسایی که من رو بزرگ کردن....بی بی گل نسا و عمو حسین
خانم بزرگ-گل نسا؟....کجاست الان؟
-فوت شدند....2سال پیش تصادف کردند.
خانم بزرگ-باشه میتونی بری.....مراقب پارسا باش
-حتما مراقش هستم....بیشتراز جونم
خانم بزرگ-خوبه
-روز خوش
به طرف در سالن قدم برداشتم و هنگام خروج شنیدم که خانم بزرگ گفت:
-ارسلان حقیقت رو پیداکن.....این دختر هم فعلا از عمارت خارج نمیشه
حرفاشون برام سخت و سنگین بود و درکشون نمیکردم.
این اصرار خانم بزرگ و سئوال و جواب ها یعنی چی؟
چرا بی بی گل نسا رو میشناخت؟
مهرساکیه؟چرابامن اشتباهش گرفتن؟
ساعت 11شب بود.....پارسا کمی نا آروم بود و دیرتر خـ ـوابیده بود.
به نظرم امروز من و پارسا روز خوبی نداشتیم....کمی پراز دلهره.....پراز نگرانی و ترس
توی همین فکرا بودم که صدای در اومد
-ستایش خانم بیدارید؟
صداصدای میثم بود.....اون اینجا چکار میکرد.
هنوز لباسم روعوض نکرده بودم به طرف دررفتم و در رو باز کردم
-چی شده؟
-هیچی....
-پس شما....
نذاشت بقیه حرفم رو ادامه بدم و گفت:
-آقاخواسته ببرمت اتاقش
اونقدر ترسیده بودم که مطمئنا رنگم پریده بود و باترس گفتم:
-منو.....ببری اتاقشون؟
-آره میخوان باهات صحبت کنند
-مطمئنی فقط....فقط میخوادحرف بزنه؟.....نمیخواد پا....
-آره دخترخوب....مطمئن باش نمیخوان صدمه ای بهت بزنند....بیابریم منم حواسم هست
-پارسا تنهاست
-مگه نخوابیده؟
-همین الان خوابید
-خب پس مشکلی نیست بیا بریم
آروم به سمت تخـ ـت پارسا رفتم و پتو رو کشیدم.....دستی به موهای خوشکلش کشیدم.....بافکراینکه به خاطر حرکت امروزم نخواد بزاره دیگه
پارسا رو ببینم....بازم یه چیز دیگه رو ازم بگیرن....بازم یه دل خوشی رو ازم بگیرن و من بی دل خوشی چطور زندگی کنم.....وقتی نفس بکشی بی دل خوشی فقط مردگی میکنی نه زندگی
نفس عمیقی کشیدم وهمراه با میثم به طرف اتاق آقا که اتاقی ته راهرو بود و هیچکس اجازه ورود به اون راهرو رو نداشت و روز اول من هم فکر
کردم که جلو دراتاقی ایستاده چون اون تنها راهرو توی این عمارته که در داره.
چی میشنیدم.....حرفاشون چه معنی میده؟مفهوم درستی از حرفایی که ارسلان خان و یاشار میزدند نداشتم....اصلا انگار مغزم کار نمیکردکه
حرفاشون رو تحلیل کنم.....فقط با هر کلمه ای بیشتر را نفسم بسته میشد.....بازم یه اجبار دیگه؟نه من نمیخوام بپذیرم.....این دیگه
زیاده......زیادتر از حدتوانم.....مگه من چندسال دارم.....فقط 20سال و این همه زجر......سیـ ـنم به سوزش افتاده بود......احساس میکردم
اکسیژنی برای نفس کشیدن نیست.......تلاشم برای گرفتن اکسیژن بی نتیجه بود.
فکرکنم این بی هوایی برای سومین باربود.
اولین بار وقتی از همه جریانات تولدم آگاه شدم....مرگ مادرم.....مرگ برادرم....
دومین بار موقع اطلاع از مرگ بی بی و عمو بود.....تنها کسای زندگیم
وحالا
سومین بار که
چشمام فقط وفقط ارسلان خان رو میدید که به صندلی ریاستش تکیه زده و حکم میکنه......هنوز لبـ ـاش تکون میخوره اما من نفسی برای
ایستادن ندارم.....یه دستم رو روی گلوم و یه دستم رو روی قفسه سیـ ـنه ام میزارم و فشار میدم.....احساس سقوط دارم..... جلو چشمام
سیاهی میره.....زیر پام خالی شد و روی زمین افتادم و هم چنان برای نفس کشیدن تلاش میکردم اما دریغ از یه ذره اکسیژن.....انگار هیچ
اکسیژنی توی فضای اون اتاق وجود نداشت.....آخرین صحنه فقط هجوم یاشار و میثم به طرفم رو دیدم و بعدسیاهی
**********************
بیدار بودم اما حس اینکه چشمام رو باز کنم نداشتم و فقط صداهای اطرافم رو میشنیدم:
-یه شُک بوده.....یه شک قوی....البته باتوجه به اتفاقاتی که گفته بودی و دیدن دفعه قبل توی ویلا و البته سرگذشتش فکرمیکنم قبلا هم این
اتفاق براش افتاده اما تکرارشون مطمئنا موجب سکته میشه واین اصلا مناسب یه دختر به سن 20سال نیست.نمیدونم ارسلان داره چکارمیکنه
اما بهش بگو مائد گفته این دختر هم تراز تو برای جنگیدن نیست......جنگش نابرابره یاشار.....داره گناه ماندانا رو سر این دختر معصوم خالی میکنه...
وصدای بعدی صدای یاشار بود که توی اتاق پیچید:
-میدونم اما باورکن حرفای دیشب اونقدرا هم بدنبود ....حتی خانم بزرگ هم اطلاع داشت......فکرنمیکردیم این اتفاق بیفته...
-به هرحال بیشتر مواظب باشید.....خطر داره
-باشه حتما.....کی بیدارمیشه؟
-بیدارمیشه....حداکثرتا یه ساعت دیگه بیدارمیشه
حرفای دیشب؟......ارسلان خان.....یاشار....میثم.....من چی شنیدم؟
ارسلان خان چی گفت؟
گفت به اجبار و زور اجازه نامه من رو از فرید گرفته
گفت فرید از راحتی من ناراحته
گفت فرید از بودن من توی این خونه به خاطر نامزدپسرش ناراحته
گفت فریدگفته شکایت میکنه و من رو از این عمارت بیرون میکشه
گفت فرید به خاطر عروسش حتی حق رفتن به اتاق ته باغ رو هم به
من نمیده و حق رفتن به خونش ندارم
گفت فرید گفته حق بودن توی خونه ارسلان خان و پرستار پارسا بودن رو ندارم
یعنی ماندانا مهمتر از ستایش
یعنی غریبه ای که قراره در آینده عروسش بشه مهمتر از ستایش
هست که از پوست و خون خودشه
درکی از پدرانش نداشتم چون هیچوقت طعم پدرانه های خرج شده برای
فرهاد رو من نچشیدم
چرا فقط فرهاد پسرش بود.....چرافقط فرهاد بچه اش بود
چرامن هیچ جانبودم.....چراهیچکس نمیگفت پس ستایش چی
ارسلان خان هم باصلابت و تحکم خاص خودش گفته بود باید به خاطر
نباختنش چه کار کنم؟
خانم بزرگ و ارسلان خان میخوان که من عقد موقت ارسلان خان بشم
عقد ارسلان خان بشم تا فرید نتونه مالش رو از ارسلان خان پس بگیره و
ارسلان خان مال فرید رو تصاحب کنه.
که ستایش برده فرید باید تبدیل به ستایش برده ارسلان خان بشه
پس این وسط ستایش چی؟ستایش چی میشه؟اصلا هیچکدوم به
ستایش نامی فکرکردم.....هیچکدوم به دخترتنها و بی کسی که حتی
اجازه نفس کشیدنش هم اونا باید بدن فکرکردن.....
هیچکدوم فکرکردن از مالی که دارن ازش صحبت میکنن یه آدمه....یه
انسانه....یه دختره.....حق نفس کشیدن داره....
خدایا داری میبینی؟
خدایا چراهنوز زندم؟.....چراهنوز نفس میکشم؟.....من اونقدر بی ارزشم
که اسم مال رو بهم اختصاص میدن
من رو از هم میدزدن و به اسم خودشون میزنن....
چقدر این مرد مغرور و خودخواه بود
حرفای شنیده دیشب حرف نبود یاشارخان
حرف بردگی و بندگی یه دختر حرف نبود یاشارخان
اشکام همراه با فکرام پایین اومدند وهق زدم و گله میکردم از خدا
هق میزدم و نفس کم می آوردم
اونقدر گریه کردم و هق زدم که نفس کم آورده بودم که یکی در میون نفس میکشیدم
برچسب:
نویسنده: سجاد باقری