_این یعنی چی ماھی؟! یعنی کسی حق نداره سر انگشتش بھ تو بخوره وگرنھ انگشت اون و قطعمیکنم! متوجھ ایی ماھی؟!نھ من متوجھ نبودم! من فقط امیرعلی و دوست داشتم اما ھرشب پسر دائی عوضی اش منو بالا وپائین میکرد! کم مانده بود ھق بزنم و از شدت ترس بالا بیاورم.بی حال نالیدم:_حالم خوب نیست میشھ ولم کنی؟!مجبورم کرد روی کاناپھ دراز بکشم.افت فشار داشتم.بھداد ھمیشھ نحس بود! چھ وقتی وجودداشت و چھ وقتی وجود نداشت!خودش خانھ اش اسمش!ھمگی نحس بودند!آرام موھایم را نوازش کرد و من چشمھایم را بستم و با صدای گرفتھ ایی گفتم:_ این ھمھ غیرتی بودن خوب نیست.تکان کوچکی خوردم و پاھایم را کھ دراز کشیده بودم روی پای خودش گذاشت:_گفتھ بودم از اینا نپوش.با چشمان بستھ پوزخندی زدم:_واسھ تو پوشیده بودم._اگھ بھداد و آلما برگردند و موقعیتی پیش بیاد کھ شلوار نداشتھ باشی چی؟!متعجب از مسیر فکرش چشمھایم را گشودم.بھ حدی خشمگین نفس میکشید کھ قفسھ سینھ مردانھو پھنش بالا و پائین میرفت._ھوم؟! اون موقع چکار میکنی ماھی؟! چرا آستین کوتاه میپوشی؟!جلو بھداد اینطوریمیگردی؟!سرمو بھ چپ و راست تکون دادم و آرام پایم را نوازش کرد:_ پس چطوری لباس میپوشی؟!برای اولین بار آرزو کردم بھشید زودتر بیاید!شقیقھ ھایم را ماساژ دادم:_بلیز شلوار!دستش از حرکت افتاد:_بدون روسری؟!تیز نگاھش کردم:_تو خونھ با روسری بگردم؟!بعد در دلم ادامھ دادم" اونم جلو بھدادی کھ تمام بدن منو دیده؟! "لب پائین اش و گاز گرفت:_پس چشمھا بھداد و کور کنم؟!با بھت نالیدم:_امیرعلی! بس کن این تئاتر مسخره رو! داری منو میترسونی!اخم کرد و من را بیشتر بھ سمت خودش کشید:_ بی قید و بندی بھت مزه کرده.عصبانی شدم:_داری بھم توھین میکنی!صدایش از من بالاتر رفت:_حق نداری پیش کسی بی حجاب باشی!ھردو با عصبانیت بھ ھم زل زدیم و در نھایت من کم آوردم و سرمو دوباره تکیھ دادم بھ دستھمبل.با ھردو دست سرم و گرفتم:_وای خدا!_کسی حق نداره...بقیھ حرفاشو نشنیدم.این ھمان امیرعلی بود؟! ھمین الان فھمیده بودم کھ چرا تا بھ حال با ھیچدختری دوست نبوده است! کدام دختری میتوانست با این ھمھ تعصب الکی کنار بیاید؟!سرم را بالا آوردم:_آخھ برا چی با دوستت دعوا کردی؟! وای خدا!از دستم کشید و مجبور شدم بنشینم:_ نگران رفیق منی کتک خورده؟!چشمھایم را بستم و باز کردم.شمرده شمرده گفتم:_باشھ من سعی میکنم ظاھرم موجھ بشھ فقط بھ خاطر خدا اینطوری نشو!براق شد:_چطوری؟!ھردو دستم را روی صورتم گذاشتم تا از داغی اش کاستھ شود.چقدر امشب رمانتیک شده بود!نکند مشکل از من بود کھ تمام مردھای اطرافم سر دعوا داشتند؟!کلافھ نالیدم:_ھیچطوری! فراموشش کن اصلا".سر جایم درست نشستم:_میوه چی میخوری برات بذارم؟!وقتی جوابی نشنیدم نگاھش کردم.زل زده بود بھ من درست شبیھ یک مجسمھ!سرمو کج کردم:_امیرعلی؟!_حق نداری واسھ کسی خودتو لوس کنی!با این لحن صدا!سرمو تکون دادم و پرتقال بزرگی برداشتم تا پوست بکنم.از کی تابھ حال پرتقال خور شده بودم؟!بھ خدا قسم کھ حواسم سر جایش نبود.از دادھایش ھنوزم ھم قلبم تند میزد:_باشھ از این بھ بعد با ھرکس خواستم حرف بزنم انگشتمو میذارم گوشھ لبم!عصبی نفس بلندی کشید و پرتقال را از دستم در آورد:_بده بھ من الان دستتو میبری.با دلخوری نگاھش کردم.یک لحظھ فکر کردم نکند از ھمھ چیز خبر دارد؟! اما اگر خبر داشتاینقدر خونسرد نبود!پرتقال پوست کنده را بھ سمتم گرفت.لبخند تلخی زدم و آن را بھ دو نیمھ تقسیمکردم یک نیمھ را بھ سمتش گرفتم کھ در ازایش دستم را گرفت:_ماھی ناراحت نباش.لبمو تر کردم:_اینم یک جور ابراز محبتھ لابد.آرام نزدیک تر آمد و موھایم را نوازش کرد.صدایم نزدیک گوشم بود:_ اینقدر کھ حتی دلم نمیاد...جملھ اش ناتمام ماند و بھ سمتش برگشتم:_دلت نمیاد چی؟!با انگشت شصتش گونھ ام را نوازش کرد:_ کھ حتی دلم نمیاد بھت دست بزنم.ماھیِ من خیلی کوچک و بچھ اس... خیلی ظریف وشکستنیھ... ھیچی تو دلش نیست و ھمھ کارھاش بی غل و غشھ.دیوونھ میشم این رفتارھا واسھکسی غیر از من باشھ!لبخند تلخی زدم:_پررو نشم اینقدر ازم تعریف میکنی؟!_من مثل بقیھ از چشم و ابرو تعریف نمیکنم!این کارھات بیشتر از خوشگلی ات دل ھر مردی ومیبره.لبخندم کج شد:_حتی سیگار کشیدنم؟!_بھ موقعش از سرت میندازم!ازم ناراحت نیستی؟!در سکوت نگاھش کردم.پس امیرعلی میترسید بھ من دست بزند چون در نظرش من بکر بودم...با ھمان احساسات یک دختر ھفده سالھ!_ماھی؟!لب پائینمو گاز گرفتم.دوست داشتم فقط فکر کنم! بھ ھمھ چیز!_ماھی من دوست ندارم دلخور باشی... من کاملا" منطقی گفتم!منطقی؟!نگاھم بھ یقھ مردانھ اش رفت و آرام لب زد:_ماھی؟!نمیفھمید با تمام داد و بیدادھای و تعصب اش من ھمچنان عاشق صدایش بودم؟!لبخند زدم و ازگردنش آویزان شدم.آب دھانش را قورت داد و نیمھ پرتقال روی زمین افتاد.دستش روی کمرمنشست و من را محکم بھ خود فشرد و خش دار گفت:_ماھی!پرتقال با سر و صدا خوردم و موھای کوتاھش را لمس کردم.کامل بیدار نشده بودم کھ انگشتھای ظریف و نرمی روی گونھ ام نشست و آرام صدایم زد:_آیلار.چشمھامو کامل باز کردم و با دیدن دو جفت چشم خاکی رنگ با ھیجان از گردنش آویزان شدم وجیغ کشیدم.با این حرکتم مامان تعادلش را از دست داد و روی من ولو شد.صدای کوبیدن چیزیروی سرامیک و سپس تشر مردانھ ایی بھ گوش رسید:_ زن حاملھ اس حالیتھ؟! تو چرا عقلتو دادی دست این؟!با غرغرش تازه فھمیدم کھ روی کاناپھ خوابم برده است.مامان خودش را جمع و جور کرد و اینبار من از گردنش آویزان شدم و بغض کردم:_مامان.مامان کمرم را نوازش کرد و با صدایی کھ خنده در آن موج میزد گفت:_جان مامان؟! دردت برام... اگھ بدونی چقدر دلم برات...صورتشو محکم بوسیدم و دوباره خودم و براش لوس کردم:_من بیشتر مامان... من بیشتر! مامان دیگھ نرو مسافرت... من دیوونھ میشم.بھداد ھمانطور کھ چمدان را روی زمین کوبیده بود دوباره تشر زد:_اونطوری بھش آویزون نشو بھ بچھ فشار میاد!بھشید بھ سمت چمدان بزرگ رفت:_ باز بھداد شروع کرد.مامان آرام گفت" حواسم ھست" بعد من را مخاطب قرار داد:_سلام کردی بھ بھداد؟!دوست نداشتم از آغوش مامان بیرون بیام.تازه میفھمیدم چقدر این روزھا در عین خوشی دلتنگشبودم.شک نداشتم بدون مامان میمیرم.خودشو بھش چسبوندم و آرام زمزمھ کردم:_الان کھ پاچھ مو چسبید!اخم کرد:_دختر من بی ادب نیست و سلام میکنھ درستھ؟!نفس عمیقی کشیدم و رفتم کنار تا مامان نفسی بکشید.بھشید در چمدان را باز کرد:_ لیست منو کھ خریدید ان شاء لله؟!بلند شدم و نیم نگاھی بھ بھداد کردم:_سلام.پوزخند زد:_ میذاشتی فردا سلام میکردی.رو کرد بھ مامان:_دخترت نھ آداب اجتماعی داره نھ شعور اجتماعی! ھنوز فھمش نمیرسھ باید بھ بزرگترش سلامکنھ!بھشید دست من را کشید و کنار چمدان نشاندم:_بھداد شروع نکن تازه از راه رسیدی.مامان برای اینکھ جو را عوض کند بھ سمت ما آمد:_خب بذار اول خریدھای آیلار و نشونش بدیم باشھ بھداد؟! البنھ بھ جز کادوی تولدش.بھداد کتش را روی مبل پرت کرد و بھ نفرت بھ من زل زد:_ میرم دوش بگیرم.سوغاتی ھای این غربتی و ھم خودت بھش بده!پوزخند زد:_فقط غش نکنی از خوشی.بھشید" بھداد" محکمی گفت و مامان لبش و گاز گرفت.لبامو با حرص بھم فشار دادم و بی آنکھفکر کنم جملھ امیرعلی روی زبانم جاری شد:_اگھ بابات نبود الان تی کش پاساژ ھم نبودی کھ الان پولتو بھ رخ میکشی!بھشید ھینی کرد و مامان" اوا خاک بر سرم آیلار؟!" ی گفت.چشمھای بھداد بھ رنگ خون نشستو نفسھایش تند شد.بھ سمتم حملھ کرد کھ فرز بلند شدم و بھشید جلویش را گرفت:_بھداد میخوای چکار کنی؟! ول کن بچھ اش نمیفھمھ...عربده کشید:_گدا گشنھ ی پاپتی!تو گھ میخوری بیشتر از کوپن ات حرف میزنی.اون بابا بنگی ات کھ تی کشپاساژ ھم نبود.مامان دستش و بھ شکمش گرفت و بھ زحمت بھ حرف آمد:_تمومش کن بھداد.دوباره عربده کشید کھ اینبار واقعا" ترسیدم کھ مبادا بھشید نتواند مانعش شود:_ اگھ بھ جای اینکھ تا لنگ ظھر بخوابی این و تربیت میکردی الان اینقدر پررو نمیشد.بھشید بازویش را گرفت:_الان سکتھ میکنی بھداد!_گمشو برو اتاقت کھ بخدا دستم بھت برسھ سیاه و کبودت میکنم.پوزخندی عصبی کھ ترسم را بیشتر نمایان میکرد زدم:_حقیقت تلخھ؟!ایبار بھشید را پس زد و با قدمھای بلند بھ سمتم آمد.جیغی کشیدم و سریع خودم را بھ پلھ ھارساندم.صدایش را نزدیکم حس کردم اما جیغ مامان و بھشید واضح تر بود._صبر کن تولھ سگ حسابتو بذارم کف دستت.با جیغ پلھ ھا را دو تا یکی کردم و نفس زنان خودم را بھ اتاق رساندم و در را قفل کردم.سرعتعملم ستودنی بود.ضربھ ایی بھ در وارد شد و صدای عربده اش باعث شد از در قفل شده فاصلھبگیرم:_درو باز کن بی پدر تا آدمت کنم.جیغ زدم:_مگھ خودت آدمی کھ بخوای منو آدم کنی؟!لگدی دیگری حوالھ در کرد و صدای ھیجانی مامان کھ نفس نفس میزد بھ گوشم رسید:_خفھ شو آیلار!از شدت استرس لبمو گاز گرفتم.قلبم بھ حدی تند میزد کھ حس کردم ھمین الان از قفسھ سینھ اممیزنھ بیرون.لگد محکم تری زد و دیدم کھ صدایش دور تر شد و مامان گفت:_آروم باش الان سکتھ میکنی.نفسمو بیرون دادم و چھار دست و پا پاکت سیگار را از روی میز برداشتمنگاھی بھ لباسھای روبروم انداختم و آروم لب زدم:_مرسی مامان.لبخند آرامی زد:_ھمشون سلیقھ بھداده.نفسشو بیرون داد:_تو ھم کھ خوب ازش تشکر کردی!اخم کردم:_ بھداد منفور ترین موجودیھ کھ دیدم!چشمھای مامان گرد شد و من بلند شدم:_ھیچ کدوم از این سوغاتی ھا رو نمیخوام.مامان با بھت و ناباوری لب زد:_آیلار؟!ھمزمان با من بلند شد:_مشکلت با بھداد چیھ آخھ؟!پوزخند بھ شدت تلخی زدم تا نزنم زیر گریھ.مامان بعد از این ھمھ مدت یادش افتاده بود بپرسدمشکل من با شوھرش چیست؟!پھلوی کبودم و دید و نفھمید! جلوی چشمش تو سرما کتک خوردم و دم نزد! حالا چی ومیخواست حل کنھ کھ دم از مشکل میزد؟!مامان با اخم و ناراحتی جلو اومد:_ آخھ تو دردت چیھ بچھ؟! چرا ھی جوابشو میدی کھ زبونش برا من دراز بشھ؟!کم بدبختیکشیدیم؟! چرا مثل آدم نمیشینی سر درس و مشقت؟!با بیچارگی روی مبل نشست و نالید:_ مگھ من ازت چی میخوام؟! جز اینھ کھ میخوام درس بخونی و بھت افتخار کنم؟!صدایش کمی بالا رفت:_من بھ خاطر کی دارم با این زندگی میسازم؟!بی اختیار جیغ زدم:_ تو بھ این میگی زندگی؟! زندگی کارتن خوابھا سگش شرفھ داره بھ این...بلند شد:_ نھ بھ اون زندگی کوفتی کھ صبح تا شب واسھ دو زار خیابون گز میکردم میگم زندگی؟! چیکم داری تو اینجا؟!من بدبخت کھ ھرکار کردم واسھ خاطر تو بوده!با صدای جیغش کمی عقب رفتم و انگشت اشاره ام و جلوش گرفتم:_مامان! منت این زندگی کوفتی و سر من نذار.مگھ من صد بار نگفتم با این مردک ازدواجنکن؟! نگفتم؟!دوباره جیغ زد:_خیلی نمک نشناسی! خیلی بی چشم و رویی آیلار! خاک بر سر من کھ گفتم بیافتم یک جا پولداردخترم حسرت ھیچی بھ دلش نمونھ... مثل خانما بگرده... مثل خانما بخوره و بپوشھ!حسرت؟! من فقط حسرت آرامش داشتم.اما حق با مامان بود این روزھا روز بھ روز خانم ترمیشدم! زن تر میشدم!لبامو محکم بھم فشار دادم:_من ھمون زندگی و حقوق و بھ این زندگی لجن الان ترجیح میدم.با شنیدن این حرفم گر گرفت:_ساکت شو! فقط ساکت شو! ھربار بھداد خواست جواب این زبون درازتو بده گفتم نھ! درستمیشھ دلم نمیاد پاره تنم آزار ببینھ.اما الان میبینم خریت کردم! بھداد جا باباتھ نباید دخالت میکردمتو تربیتش.جیغ زدم:_اون کثافت و جای بابا نذار!مامان بدتر من داد زد:_کدوم بابا؟! ھمون معتادی کھ منو...محکم بھ قفسھ سینھ اش زد:_من بدبخت یتیم شده و تو بچگی حاملھ کرد؟! صدبار گفتم سنگشو بھ سینھ نزن!حرفھای مامان داشت آتیشم میزد.حس میکردم نفس کم آوردم.ھجوم اشک بھ چشمھامو حسکردم.گوشھ ھال بھ دیوار تکیھ دادم آروم سر خوردم و ھق زدم._بخدا دفعھ دیگھ بزنھ سیاه و کبودت ھم کنھ طرفتو نمیگیرم! دختر ھم اینقدر نمک نشناس؟! اینھمھ سال مثل گربھ بھ دندون کشیدمت! من بدبختی کشیدم تا تو بدبختی نکشی!من فقط دوازده سالمبود!ضجھ ھای مامان داشت روانیم میکرد و دوست داشتم فقط برم یک جایی گم و گور بشم.از ھمھمیکشیدم.با حرص و چشمھای اشکی نگاھش کردم:_مگھ من چند سالم بود؟! از نوزاد توقع داشتی؟!جیغ زدم:_منت مھر مادری تو سر من میذاری؟!الان کھ سی سالتھ چکار کردی؟! اشتباه پشت اشتباه! تو ازاون مامان دوازده سالھ بدتر شدی!ھمھ ی عمر سر من منت مادری تو گذاشتی!با صدای"ای وای" گفتن مامان کھ دستشو روی شکمش گذاشتھ بود لال شدم و تو جام نیمخیز :_مامان؟!روی مبل ولو شد و سرش را بھ پشت مبل تکیھ داد.با ھراس بلند شدم و بھ چھره رنگ پریده اشزل زدم.با وحشت تکانش دادم:_مامان؟! غلط کردم مامان... پاشو! مامان؟!سر مامان کج و چشمھایش بستھ شد.جیغ کوتاھی زدم و دستمو جلوی دھنم گذاشتم:_ خدایا!با عجلھ و در حالی کھ نزدیک بود سکندری بخورم بھ سمت تلفن رفتم.بھ دیوار راھروی سرد تکیھ داده بودم و با استرس سعی داشتم پوست گوشھ ناخنم را بکشم.لبزیرینم رو بھ دندون کشیدم و با دیدن بھشید کھ از اتاق بیرون آمد بھ سمتش رفتم:_چی شد؟!ابروھاش رفت بالا:_ھمچین میگھ چی شد انگار دکترم و از اتاق زایمان اومدم بیرون!لبخندی زد:_ھیچی عزیزم.یکم فشارش پائین بود الان سرم و زد بھتر شده.آبمیوه ات و خوردی؟!سرم و بھ معنای نفی تکون دادم و بھ در اتاق خیره شدم:_میشھ رفت داخل؟!با آرامس سعی کرد من را روی یکی از صندلی ھا بنشاند.اصلا" خصلت بھشید ھمین بود! آرامکردن ھر جو بھم ریختھ!_چرا نخوردی؟! بخور دختر جون.رنگ بھ رو نداری!اینقدر اون لحظھ کھ بھشید اومد و مامان و بردیم بیمارستان رنگم پریده بود و استرس داشتم کھکم مانده بود من ھم کنار مامان سرم لازم بشم.پامو عصبی تکون دادم:_نمیخورم حالم خوبھ.کی مرخص میشھ؟!دوباره لبخندی بر لبش نشست و سرمو نوازش کرد:_ تا بھوش بیاد و بھداد...با دیدن بھداد کھ با اخم غلیظ و گامھای بلند بھ این سمت می آمد آنقدر سریع بلند شدم کھ حرفبھشید نیمھ تمام ماند.آرام و با استرس لب زدم:_اومدش!با تعجب نگاھی بھ مسیر چمشھای من کرد و با بھدادی کھ نزدیکمان شده بود سلام و احوالپرسی کرد.با غضب نگاھم کرد کھ بی اختیار سر جام صاف ایستادم:_سلام!جوابمو نداد و نگاھی بھ در بستھ اتاق انداخت:_ نگفتند علت چیھ؟! حالش چطوره؟! بچھ حالش خوبھ؟!بھشید دستش و کشید:_بشین توام بدتر از آیلار فقط استرس منتقل میکنید! من نباشم ھمتون یک روزه سکتھ کردید!کنار رفتم تا بنشیند و موجی از عطر مردانھ بھ بینی ام رفت.کتش و درست کرد و بی حوصلھگفت:_نمیشھ ملاقاتش کرد؟! کی مرخص میشھ؟!بھشید پوفی کرد.ھمان سوالھایی بود کھ من پرسیده بودم.تیغھ بینی اش و مالش داد:_ فعلا" خوابھ.سرمش تموم شد میبریمش خونھ.بھداد نگاھی بھ من انداخت و اخم کمرنگی کرد:موضوعات مرتبط: رمان آغوش سرخ
برچسب:
نویسنده: سجاد باقری
تاريخ: چهارشنبه
3 خرداد
1396 ساعت: 15:19