-نگران عمو مرتضی ای؟
زل زدم به ناخن های لاک خورده ی پایش و لب زدم
-نگران همه چیزم
دست راستش را بالا آورد... چند لحظه مردد نگاهم کرد و در آخر روی شانه ام گذاشت و نرم فشرد
-نگران نباش... همه چیز حل میشه
-چه طوری؟فعلا که کارا بهم گره خوردن... هرروز یه اتفاق جدید... یه موضوع جدید... به خدا دیگه خسته ام سرمه... خسته... دیگه طاقت ندارم
-علیرضا قول داده همه گره هارو باز کنه...
-علیرضا اول باید به فکر گره زندگی خودتون باشه
-هست...
سرم را برگرداندم و مـ ـستقیم نگاهش کردم... لبخند زد...
-سودا... به علیرضا خرده نگیر... اون داره سعی میکنه همه اشتباهاتشو درست کنه... خیلی تحت فشاره... حتی منی رو که به زور گرفته داره سعی میکنه تحمل کنه... من میفهمم... زنا احساسات کسی رو که دوستش دارن خوب میفهمن
-یعنی میرسه روزی که همه موانع از جلوی زندگیمون برداشته شده باشه؟
باانگشت اشاره اش اشکم را پاک کرد...
-نمیدونم... البته هیچ زندگی بی مشکل نیست... اگه همه ی مشکلات هم برطرف نشن اما روزی میرسه که بشه تحملشون کرد
نفس عمیقی کشیدم...دیگر حتی عطر شمعدانی ها هم مـ ـستم نمیکرد...
-چه بلایی سر پیـ ـشونی بابام اومد؟
-پلیسا که رسیدن کمال فکرکرد عمو مرتضی لوش داده حمله کرد بهش... باهم گلاویز شدن... یه جا سر عمو مرتضی گیج رفت و کمال هم از فرصت استفاده کرد هولش داد سر عمو مرتضی هم گرفت لب پله...
-مردک پست فطرت... لیاقت آزاد زندگی کردن رو نداشت...
-بعضی آدما هرچه قدرم که تنبیه بشن بازم ادب نمیشن... دیگه گناه و خطا میشه یه تیکه از وجودشون
-علیرضا بهش فرصت جبران داد...اما اون عبرت نگرفت... از فرصتش استفاده نکرد
پوزخند تلخی زد
-آره... علیرضا پا گذاشت رو دلش تا باباش از زندان بیاد بیرون... علیرضا از خودش گذشت برای آزادی پدرش اما...انگار کمال خودش نخواست...
لب گزیدم... سرم را روی شانه اش گذاشتم...
-علیرضا پاداش فداکاریشو گرفت... پاداش علیرضا تویی هستی که بی چون و چرا عاشقشی... من مطمئنم شما باهم خوشبخت میشید
-واسه دلخوشی من میگی نه؟
-نه... من حقیقتو میگم
با نوک دمپایی ام سنگریزه های کف حیاط را به بازی گرفتم و سرمه با صدای خش داری گفت:یه سوال بپرسم راستشو میگی؟
-بپرس...
-فقط راست بگو... قول میدم ناراحت نشم
-باشه
-دوست داشتی به جای من... تو زن علیرضا بودی؟
برگشتم و خیره ی چشمانش شدم که دو دو میزد...
-نه... منو علیرضا... زیادی همو میخواستیم... بااون حجم خواستنی که تو وجود جفتمون پرپر میزد نمیتونستیم روی زمین زندگی کنیم... تو آسمونا بودیم
لبخند محوی زدم و ادامه دادم
-احساسی که تو وجود من نسبت به علیرضا به وجود اومده بود یه حس خام و تو خالی بود... یه احساسی که من همش میخواستم عشق باشه... اما نبود... تصویری که من از علیرضا توی ذهنم ساخته بودم با واقعیت علیرضا خیلی فرق داشت من علیرضا رو اونجور که دلم خواسته بود شناخته بودم... من ضعف علیرضا رو نمیدیدم... من... کور شده بودم...
موبایلم توی دستم لرزید... نگاه سرمه از چشمانم قوس برداشت و روی صفحه ی موبایل نشست...باخنده گفت:دون ژوان کیه دیگه؟
به صفحه نگاه کردم... امیر بود
-آقای کامیاب
ابروهایش بالا پرید...
-چرا دون ژوان حالا؟
-بی خیال سرمه... الان اصلا حوصله ندارم
شانه بالا انداخت
-خب حداقل جواب بده... الان قطع میشه
رد تماس دادم و گوشی را توی جیب شلوارم گذاشتم...
با دهان باز نگاهم کرد
-چرا قطع کردی؟
سرم را بالا بردم و به ماه که در آسمان میدرخشید خیره شدم
-امروز بهم ابراز علاقه کرد...
جیغ خفیفی کشید و با هیجان گفت:واقعا؟همون پسر خوشتیپه؟وای... احمقی اگه قبول نکنی...
پوزخند زدم...
-حرفاش باورم نمیشه... باورم نمیشه که بین این همه دختر از من خوشش اومده باشه
-خودتو دست کم نگیر...
-سرمه من سارا نیستم... من مامانم نیستم... من آدم شوهر و بچه ی صرف نیستم. من دلم می خواد زن ِ یه خونه ی کوچیک آروم ِ روشن باشم... یا بعدترهاش مامان یه بچه ی گرد ِ خنگ که زیاد حرف بزنه... اما اینکه زندگیم فقط همین باشه که یه بچه داشته باشم و درست بزرگش کنم راضیم نمی کنه... یه چیزی بیشتر می خوام... و اینکه الان با اون تو یه جا واستادم و فرقی باهاش ندارم از خودم و همه چی متنفرم می کنه... من می دونم باید یه کاری کنم. اما نمی دونم چه کاری. انگار تو یه حجم چسبناک ِ گرم گیر افتاده باشم. نمی تونم خودمو بکشم بیرون.
-فکر نمیکنم این آقا خلبان خوشتیپ هم آدم معمولی باشه... فکرنمیکنم صرفا فقط شوهرت باشه... اونجور که من میدونم آقای کامیاب قبل از اینکه بهت ابراز علاقه کنه دوستت بوده... خیلی خوبه که آدم با شوهرش مثل یه دوست باشه...
آهی کشیدم... آهی که انگار از ته دلم بلند میشد
هه... سرمه خبر نداشت... از سابقه ی درخشان امیر خبر نداشت... از دختر بازی هایش... از مهمانی رفتن هایش... از دروغ هایی که به دختر ها میگفت... از حرف هایی که پشت سرش ردیف بود... خبر نداشت...
-میبندم این دهان پراز حرف را ولی/آخر سکوت لعنتی ام داد میزند/امشب که هیچ حال دلم روبه راه نیست/ مطرب خلاف حال دلم شاد میزند...
امیر:
-دلت پیشش گیره نه؟
همانطور که میدویدم فقط نگاهش کردم... خیره ی چشمانم لبخند زد...
-میدونستم بالاخره دلتو میبازی...
-بپا نخوری زمین...
نفس عمیقی کشید و همانطور که میدوید دستمال کاغذی از جیب گرمکنش بیرون کشید و عرق پیشانیش را پاک کرد...
-میدونه؟
نگاهم پی دختر و پسری رفت که کنار دریاچه قدم میزدند...
-آره گفتم بهش...
لبخند آیلار پهن تر شد و اخم مصنوعی روی پیشانیش نشاند
-پس خواهر شوهر باید آخرین نفر بفهمه نه؟
پوزخند زدم...
-خواهر شوهر کجا بود بابا؟انقدر عصبی شد که فکر کنم نمیخواد صدسال سیاه منو ببینه
-من موندم تو اینهمه بادخترای مختلف گشتی هنوز یاد نگرفتی چه طوری باید به یه خانوم ابراز علاقه کنی؟
-چرا بلدم منتهی نمیدونم چرا این دختر سیگنالهای منو نمیگیره...
-چون اینکاره نیست
و چه قدر خوب بود که سودا "اینکاره" نیست...
همانجا ایستاد و روی زانو خم شد... نفس نفس میزد... روبه رویش زانو زدم...
-حالت خوبه؟
سرش را به نشانه ی مثبت بالا و پایین کرد...
-خوبم... میشه یکم استراحت کنیم؟
لبخند مهربانی زدم
-ای تنبل خسته شدی؟(به شکمش اشاره کردم)پس این چربی هارو کی آب میکنی؟
بلند خندید...
-امیر خیلی بی شعوری... چربی کجا بود... به این خوش هیکلی ام من... افتخار کن یه باربی داره بغـ ـل دستت راه میره
باخنده و شوخی گفتم:باربی نه... بادی
اینبار بطری آب را به سمتم پرت کرد...
-پررو...
جا خالی دادم و بطری به کمـ ـر همان پسری که کنار دوسـ ـت دخترش لب دریاچه ایستاده بود برخورد کرد...
عصبی برگشت و نگاهمان کرد...
به زحمت جلوی خنده ام را گرفتم و با انگشت اشاره ام آیلار را نشان دادم و با زبان بی زبانی فهماندم که کار آیلار بود... آیلار هم با قیافه ای بامزه و نگران "ببخشید" گفت... فکر میکنم چهره اش به اندازه ی کافی ترسیده بود که پسرک فقط نگاهش کرد و سرتکان داد
همین که پشت به ما ایستاد آیلار به سمتم حمله کرد
-خیلی بدجنسـ ـی امیر...
بلند بلند خندیدم و آیلار را که به شکمم مشت میکوبید بغـ ـل گرفتم و سرش را روی سیـ ـنه ام گذاشتم... چند لحظه مکث کرد و بعد دستش را دور کمـ ـرم حـ ـلقه کرد
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:چه قدر دلم واسه صدای خنده ت تنگ شده بود...
-منم دلم واسه شوخی های بینمون تنگ شده بود...
پیشانیش را بـ ـوسیدم...
-خیلی خوشحالم که کنارمی... که خواهرمی... منو تو تو این دنیا جز همدیگه هیچ کسو نداریم...
زیر لب زمزمه کرد...
-آره... هیچ کسو نداریم... اما امیر؟
سوالی نگاهش کردم
-جونم؟
-اگه یه روز ازدواج کردی... منو از یاد نبر... منو تنها نذار...
-تو خواهرمی... هرجا که بری... هرجا که برم... هر اتفاقی که بیافته بازم خواهرمی... همیشه کنارتم... همیشه
ازم فاصله گرفت و به سمت دریاچه قدم برداشت... دنبالش به راه افتادم...
-با شهرام به کجا رسیدی؟
نگاهش را داد به آب دریاچه... که توی شب به سیاهی میزد...
-شهرام خیلی پسر خوبیه... ولی باهم به نتیجه نمیرسیم
-چرا؟
-من... خیلی در حقش بی انصافی کردم...
-ولی اون فراموش کرد
-خانواده ش که فراموش نکردن... پدر و مادرش مخالف به سرانجام رسیدن این رابطه ان...
-نظر خودت چیه؟
-نمیدونم امیر...شهرام برای من خیلی زیاده... حالم خوب نیست چون فکر می کنم به اندازه ی کافی بدبخت نیستم! چون منتظرم تاوان بدم! اینکه فلان جایی که دوس دارم برم...به فلان آرزوم برسم... گوشیو بخرم یا فلان لباسو یا فلان کتابو حتی.... حس می کنم همه ش یه تاوانی داره... نمی تونم خوشحال باشم... حس می کنم باید پوستم کنده شه تا به چیزی که می خوام برسم.... اگه کنده نشه و برسم به همه چی مشکوک میشم... نه که الان خیلی خوب و بی عذاب باشما! نه. اصلا... فقط فک می کنم دارم چیزای گنده تری آرزو می کنم و باید تاوانای گنده تری بدم لابد! مسخره س. فک می کنم دارم دیوونه میشم. از اون دیوونه های واقعی یعنی! در باورم نمی گنجه سهل و ساده چیزی بهم داده باشه... و این فکر داره منو می کشه...
دستم را دور شانه اش حـ ـلقه کردم...
-شهرام از بابت تو درد زیاد کشیده... هی تورو خواسته.. تو هی پسش زدی... البته که من دخالتی نکردم چون زندگی خودته و تااونجایی که حس کردم راه رو غلط نمیری دخالتی نکردم اما اینجا میخوام دخالت کنم... شهرام رو بازی نده... اگه میخوایش که هیچ اما اگه نمیخوایش بهتره هرچه سریعتر این رابطه رو کات کنی... دلم نمیخواد بیش از این حرفا صدمه ببینه...
-میدونم...
-خوبه...
سرش را به شانه ام تکیه داد و بعد از چند ثانیه مکث گفت:
-همش آرزو میکنم کاش یه زندگی نرمال داشتم... که اگه بابا شهید نشده بود... که اگه مامان تنهامون نگذاشته بود الان ماهم مثل سودا اینا یه خونواده بودیم کنار هم و زندگی من یه فرم نرمال داشت حتی اگه مشکلاتی داشتم اما...واسه حل مشکلاتم دست به کارای احمقانه نمیزدم... همه میگن اونی که میمیره میره تو آسمون... همیشه از اونجا مراقبته ولی هرچقدر هم این حرف زیبا و بی نظیر باشه... اونقدری که من بشینم باهاش زار زار گریه کنم... اما تهش با دروغ تموم میشه... پوچه.. محض دلخوشیه... زنده نمی مونن. تو آسمون بودن... نبودنشون... هیچ وقت از دردت کم نمی کنه... ادامه پیدا می کنن اما نه تو زنده بودن بچه هاشون... که تو هزار بار از درد مردن بچه هاشونه که ادامه پیدا می کنن... تو همه ی سال های بعدی که لازمشون داری و می میری هربار که نیستن ادامه پیدا می کنن... تو همه ی خوابایی که باید ببینی و حتی تو خواباتم مریض و درد دار و درگیر مردن باشن و تو با گریه از خواب پاشی ادامه پیدا می کنن... تو همه ی زندگی ای که بهم می ریزه... تو خونه ای که خراب میشه... تو درد / درد / درد/... تو همه ی خاطره های خوبی که هیچوقت برات خندیدن نمیارن دیگه و حتی از یه جایی سعی میکنی به یادشون نیاری چون با هربار یادآوریشون تا هزار سال بعد می تونی زار بزنی...آره ... تو همه ی این همه مردن ِ دختراشون... بچه هاشون هستن...ادامه پیدا می کنن...
سودا:
وسایل اتاقم را مرتب میکردم که تقه ای به در خورد...
کمـ ـرم را راست کردم و نفس عمیقی کشیدم
-بفرمایید
در باز و آیلار با لبخندی روی لب داخل شد... متعجب نگاهش کردم
-آیلار؟
لبخندش پررنگ تر شد و جلو آمد و در آغـ ـوشم کشید
-چه طوری بی معرفت؟رفتی حاجی حاجی مکه؟
لباس های روی زمین را چنگ زدم و گوشه ی اتاق انداختم...
-نفهمیدم کی اومدی... زنگ نزدی... بشین.. ببخشید اینجا شلوغه...در جریانی که؟
سرش را به نشانه ی مثبت تکان داد و روی زمین نشست... من هم کنار نشستم
-سرکوچتون که رسیدم خاله پری رو دیدم نون گرفته بود داشت میومد... باهم اومدیم داخل... کلی هم حرف زدیم خاله پری خیلی از دستت شاکی بود که
-چرا؟
-میگه چندروزه چپیدی تو اتاقت... با هیچ کسم حرف نمیزنی
خیره ی چشمانش شدم...
-نه... اتاقمو مرتب...
وسط حرفم پرید
-سودا جان... ما خودمون زغال فروشیم مارو دیگه سیاه نکن... به خاطر حرفای امیره نه؟
سرپایین انداختم... ادامه داد...
-از دستش عصبانی هستی؟
عصبانی؟بیشتر از آنکه عصبانی باشم دلم برایش تنگ شده بود... چندروزی بود شیفت پروازیش را با من عوض کرده بود... دیگر نمیدیدمش...
-نه...
شال سفید رنگش را از سر برداشت و دور گردنش انداخت...
-میخوام امشب اینجا بمونم... امیر دوتا پرواز پشت هم داره... خونه نمیاد.. اشکالی که نداره؟
-نه عزیزم چه اشکالی؟خیلی هم خوش حال میشیم
خندید و همانطور که از جا بلند میشد مانتویش را از تن در آورد
-به خاله پری گفتم از اون آش گوشواره خوشمزه هاش بپزه
با خنده گفتم:باز تو شکمتو آوردی اینجا؟
مامتویش را از دستگیره ی در آویزان کرد...
-نمیدونی بیست و شش سال حسرت خوردن دستپخت مادر رو کشیدن چه دردی داره...!غذاهای خاله پری رو که میخورم انگار دستپخت مامان خودمه
لب گزیدم و جلو رفتم... من فقط داشتم شوخی میکردم...
قطره اشکی را که گوشه ی پلکش جمع شده یود پس زد و لبخند تصنعی روی لبـ ـهایش نشاند
-خب از کجا شروع کنم؟
-چیو؟
-کمکو دیگه...
-بی خیال بابا... بشین برم برات شربت بیارم
-نمیخواد... میخوام یکم خواهر شوهر بازی دربیارم
ماتم برد...
-چی؟
دستهایش را بهم کوبید
-کی با دسته گل تشریف بیاریم خونتون خواستگاری خانوم؟
چند لحظه بی حرف نگاهش کردم... لب گزید و جلو آمد... دستش را پشتم گذاشت و مهربان گفت:ناراحت شدی؟
چیزی نگفتم... ادامه داد...
-تو و امیر خیلی بهم میاین...
این حرف را یکبار دیگر هم شنیده بودم...
-امیر چندوقتیه خیلی با خودش درگیره... تلاش هاشو دیدم... اینکه تلاش کرد تاتورو فراموش کنه... اینکه به خودش اجازه نمیداد به تو فکر کنه...همه ی اینارو دیدم... اما امیر عوض شده سودا... نمیدونم فهمیدی یا نه؟!خیلی عوض شده... بهش فرصت بده سودا... فرصت بده عشقشو بهت ثابت کنه
موضوعات مرتبط: رمان دون ژوانی
برچسب:
نویسنده: سجاد باقری