خرید بک لینک
_ داشتم از دلش در می آوردم کھ مثل ھمیشھ گاز گرفت و جفتک انداخت.
جیغ زدم:
_خودتی!
بھ مامان بھ مشغول صحبت بود نگاه کردم و دوباره جیغ زدم:
_بھ این شوھرت بگو دور و بر من نیاد کھ بخدا دفعھ دیگھ با چاقو تکھ پاره اش میکنم!
مامان "یک لحظھ آتوسا" ایی گفت و ھردویمان را مخاطب قرار داد:
_حالا ھی بپرید بھ ھمدیگھ! دو دقیقھ تنھاتون گذاشتم.
بھداد سرشو از اتاق بیرون آورد و رو بھ من دستم بھ گلوم بود گفت:
_ دستت نبره چاقو رو گرفتی دستت.
خندید و مامان با اخم گفت:
_کم چرت و پرت بگید! بھداد برو لباستو عوض کن!
بھداد نیشخندی تحویلم داد و من از شدت حرص موھایم را کشیدم.
امیرعلی برای بار سوم روسری ام را جلو کشید.نفسمو بیرون دادم و نگاھش کردم:
_یک بار دیگھ این کارو کنی بخدا از سرم درش میارم! گور پدر گشت ارشاد ھم کردند!
نگاھی بھ پسر و دختری کھ از کنارمان رد شدند کرد و خط عمیقی بین دو ابرویش افتاد:
_ بیخود کردی! یک روسری درست درمون میپوشیدی کھ نیاد وسط سرت!
با انگشت سبابھ زدم بھ سرم:
_مشکل از روسری من نیست! ذھن تو مشکل داره!
دستمو تو دستش گذاشت و فشار کمی داد:
_اصلا" روز خوبی برای دعوا انتخاب نکردی.بیا اون مغازه کیف فروشی ھم ببین.
من بھ گور اجدادم میخندیدم دفعھ دیگر با او بھ پاساژ بیایم.از لحظھ ورود بھ جای اینکھ کنارم
بایستد پشتم راه میرفت چون طبق نظرش پالتویم کوتاه بود! حالا ھم بھ شال سر گیر داده بود.اخم
کردم:
_نمیخوام بعدا" میام میخرم.
جدی تر شد:
_ھمین امروز خریدھاتو انجام میدی! با من!
ظھر بھدادم حالم را گرفت الان امیرعلی.چھ بدبختی بودم من...
جلوی مغازه ایستاد و من را بھ خودش چسباند:
-بریم داخل؟! بنظرم جنسھای خوبی داره.
بھ سمتش برگشتم:
_بخدا بخوای بگی رنگش فلانھ یا ھر بھانھ دیگھ میذارم میرم.
بینی ام و کشید:
_چھ دمی ھم در آورده ماھیھ من.
ھمراھش وارد مغازه شدم و سلام کوتاھی بھ دو فروشنده کردم.امیرعلی ھم کھ از ھمان لحظھ
اول مثل عمر وارد شده بود بھ زور سلام کرد.سری برای حال و احوالش تکان دادم.اخمش فقط بھ
خاطر دو فروشنده جوان بود.اما میدانستم چون انتخاب خودش است پس موضع غرورش را
عوض نخواھد کرد.رو کردم بھ سمت یکی از فروشنده ھا کھ انقدر چھره اش روشن و شل و
وارفتھ بود کھ آدم خوابش میگرفت و گفتم:
_ کیف میخواستم.
پسر از پشت دخل بیرون آمد کھ امیرعلی زودتر از آن بھ من رسید.اشاره کرد بھ قفسھ ی دوم:
_اینھا کارھای جدیدمونھ.جوون پسند ھم ھست.بیشترین فروشم از ھمین کار بوده.بیارم
خدمتتون؟!
لبخند کمرنگی زدم:
_ممنون میشم.
پسر کمی خودش را بالا کشید و امیرعلی با لحن عصبی کنار گوشم زمزمھ کرد:
_مثل آدمیزاد حرف بزن.چرا قر و قمیش میریزی تو صدات؟!
با حرص و چشمھای درشت شده نگاھش کردم و کیف را از پسر گرفتم و روی شانھ انداختم.جدا
از جنس با کیفیت و مرغوبش رنگ ملایم و زیبایش بود.نیمرخ در آینھ ایستادم و کیف را دوباره
نگاه کردم.بدون آنکھ مخاطب ام شخص خاصی باشد گفتم:
_قشنگھ؟!
_خانم عرض کردم کھ این جزو جدیدترین کارامونھ.ماشالا خودتون در جریان مد ھستید دیگھ.
بھ دروغ سر تکان دادم:
_بلھ.
پسر لبخند زد:
_خب دیگھ چھ بھتر.کل پاساژ و بگردید ھمچین کیفی پیدا نمیکنید چون ما فقط نمایندگی این برندو
داریم.مطمئن باشید پشیمون نمیشد ھیچ بازم میاید از ھمین جا میخرید.
امیرعلی کھ تا الان روی صندلی نشستھ بود بلند شد و رو کرد بھ من:
_ باب میلتھ؟!
سرمو تکون دادم و کیف و روی پیشخوان گذاشتم.پسر"مبارک باشھ" ایی گفت و ھمکارش با
خنده افزود:
_ نمردیم و یک دختر دیدیم بار اول خرید کرد.
امیرعلی کارت را تقریبا" کوبید روی پیشخوان رمزش را قرائت کرد و با غضب بھ پسر کھ
حواسش بھ او نبود نگریست.شالمو کشیدم جلوتر:
_خوشبختانھ من برای خرید کردن اصلا" وسواسی نیستم.
پسر دوباره خندید:
_باید شما رو بذارند تو موزه بقیھ ھم ببینند تا...
امیرعلی علنا" واکنش نشان داد کھ من دستش را کشیدم و کارت را برداشتم:
_ ممنون خداحافظ.
فروشنده " خوش آمدید" ی گفت و من سریع بیرون آمدم.با اخمھای درھمش شالمو باز ھم جلو
کشیدم.نگاھی بھ فک منقبضش کردم و با من و من گفتم:
_من میخواستم...
عصبی نگاھم کرد:
_حرف نزن فقط!
دوباره جنی شده بود!سر جام ایستادم:
_ بد اخلاقی کنی میرم پسش میدم.
چشماشو ریز کرد:
_ بری سمت اون مغازه با فروشنده ھاش آتیشش میزنم.
_داری از شور در میاری ھمھ چیزو!
آروم اما عصبی لب زد:
_تو بیخود میکنی با ناز و ادا حرف میزنی! اصلا" کی گفت تو حرف بزنی؟! من بی غیرت
داشتم میخریدم دیگھ!
شمرده شمرده گفتم:
_قرار بود من انتخاب کنم! نمیگفتند میخواد خرید کنھ اما خودش زبون نداره؟!
_غلط میکنند درباره تو نظر بدند.
نفسمو بیرون دادم.من در ھمھ حال درگیر بودم! مامان... بھداد و امیرعلی! و دقیقا" ھرکدام بھ
یک شیوه و روش مختلف.
_فراموشش کن.من دیگھ خریدی ندارم.
میرغضب شد:
_مگھ نگفتی روسری ھم میخوای؟!
_الان فھمیدم نیاز ندارم.
دستمو کشید:
_اتفاقا" الان یک روسری خوب میخری کھ دیگھ این شالھای مسخره رو سرت نباشھ!
کم مانده بود جیغ بکشم و حرصم از بھداد را سرش خالی کنم:
_ من از وضعیتم راضی ام!
بی توجھ بھ حرفم وارد مغازه روسری فروشی شد.نفسمو بیرون دادم.اینبار قرار بود چکار کند؟!
فروشنده کھ خوشبختانھ زن جا افتاده ایی بود جلو آمد و با مھربانی از سلیقھ ام پرسید اما امیرعلی
بھ جایم جواب داد کھ یک مدل خانمانھ و بھ دور از ھرگونھ جلب توجھ! زن نگاھش بین من و
امیرعلی رد و بدل شد و با شک بھ سمت رنگھای تیره رفت.اعتراض کردم:
_من قھوه ایی نمپوشم!
_نامزدتون گفتند کھ...
میان حرفش پریدم:
_برا خودشون گفتند! من باید سرم کنم پس باید سلیقھ من باشھ.لطفا" رنگ شاد بیارید.
کنار گوشم غرید:
_ماھی!
بھ زن نگاه کردم و لبخند مصنوعی زدم:
_ داد و بیداد ھات بمونھ تو ماشین! امروزی زیادی پُرم!
چند مدل شال زمستانی کھ طیف قرمز داشتند روی پیشخوان گذاشت:
_ بھ نظرم بھ رنگ پوستتون اینا میاد.حالا بازم نگاه کنید چیزی مد نظرتون بود بیارم.
_بھ نظر منم قشنگھ.
امیرعلی کلافھ و عصبی کنارم ایستاد:
_قرمز نھ!
شال خودمو در آوردم شال مورد نظر را روی سرم گذاشتم و بھ سمت آینھ رفتم:
_اتفاقا" قرمز آره!
تشر زد:
_ماھی.
زن لبخند زد:
_سخت نگیر پسرم.جوونھ دیگھ بذار جوونی کنھ.
دو طرف شال از ھردو طرف آویزان بود و امیرعلی را دیدم کھ پشت سرم ایستاده بود.چھره اش
با ھمان حالت اخمو بھ خنده ام می انداخت.
_اعتراف کن کھ بھم میاد و خوشگل شدم!
اخمش کمی وا شد اما لحنش عصبانی بود:
_نھ برا خیابون!
خنده ام گرفت:
_برا آقامون فقط.
دوباره بھ شال کھ با موھای مشکی و پوست گندمی ام کھ زیر نور روشن شده ھارمونی زیبایی
ایجاد کرده بود خیره شدم:
_ھمین و میخوام.
دوباره از توی آینھ نگاھش کردم کھ با دیدن اخم ترسناکش خنده ام محو شد.من را با یک حرکت
بھ سمت خودش برگرداند و با غضب قبل از آنکھ چیزی بگوید چانھ ام را بالا گرفت.با حالت
آرامش قبل از طوفان و صدای دو رگھ اش کھ لرز بھ جانم انداختھ بود غرید:
_ این کبودی چیھ رو گردنت؟!
با ترس بھ چشمھایش زل زدم و لب زیرینم را ناخودآگاه گاز محکمی گرفتم.
تعللم رو کھ دید با مشت چپش بھ آینھ پشت سرم کوبید و تکان کوچکی خوردم:
_ میگم این جای چیھ؟!
فروشنده دخل را دور زد:
_چکار میکنی آقا؟!
با شرمندگی بھ زن نگاه کردم.امیرعلی خشمگین لب زد:
_الان مشخص میشھ!
کارت را بھ دست زن داد:
_ حساب کن باید بریم!
زن چپ چپ بھ ھردویمان نگاه کرد.سپس نگاھی بھ آینھ سالم انداخت و کارت را کشید:
_دعواتون و بذارید برا خونھ!
امیرعلی اھمیتی نداد و محکم دستم را کشید و بھ دنبالش روانھ شدم.ذھنم بھ دنبال یک بھانھ بود تا
چیری بگویم باور کند اما ھرچھ بیشتر فکر میکردم کمتر بھ نتیجھ مقبول میرسیدم.حس میکردم
اگر بھ چشمھایم نگاه کند ھمھ چیز را خواھد فھمید.وارد پارکینگ پاساژ شد و ھمراھش بھ قسمتی
کھ خودرو خودش پارک بود کشیده شدم.چند قدمی ماشین یکدفعھ ایستاد و بھ چشمھایم زل زد.با
دیدنش کھ تقریبا" نفس نفس میزد و صورتش قرمز شده شده بود بی اختیار آب دھانم و قورت
دادم.مچ دستمو رھا کرد و جلو اومد.از پشت بھ صندوق عقب ماشینی برخورد کردم و ھمون جا
متوقف شدم.لبھای خشکیده ام و باز کردم:
_من...
انگشت سبابھ اش و تھدید وار جلوی صورتم گرفت:
_دروغ بگی گردنتو میشکنم!
کم مانده بود اشکم از این ھمھ استرس در بیاید.این دیگر چطور علاقھ ایی بود کھ من را تا مرز
مردن میبرد؟!فاصلھ رو از بین برد و نفسھای گرمش بھ صورتم خورد.شمرده شمرده اما عصبی
لب زد:
_این...کبودی لعنتی... روی گردنت... جای چیھ؟!
سکوت چند ثانیھ ایی من دیوانھ اش کرد و بھ صندوق عقب ماشین کوبید:
_ حرف بزن تا جفتمونو ھمین جا نکشتم!
فقط یک لحظھ فکر کردم اگر میفھمید من و بھداد... سرمو بھ چپ و راست تکان دادم تا افکار را
پس بزنم اما امیرعلی آن را بھ معنای "نھ" گفتن تعبیر کرد.کل فک ام و گرفت:
_نمیگی نھ؟!
دستھای سردمو روی دستش گذاشتم:
_میگم.. میگم.
فکش منقبض شد:
_ھمین الان بگو! زود باش! فکر نکن تا بتونی دروغ تحویلم بدی ...یالله.
لبمو خیس کردم:
_بھداد...
کلام بعدی و نگفتھ بودم کھ محکم تر روی ماشین عقبی کوبید و من حقیقتا" نگران دستش بودم.با
ناباوری نگاھش کردم:
_دستت...
سرش نزدیک تر اومد:
_نشنیدم؟! گفتی کی؟!
نفسمو بیرون دادم و چشمھای امیرعلی برای لحظھ ایی بستھ شد.آرام ادامھ دادم:
_با بھداد حرفم شد...
این بار خودم نتونستم حرفمو ادامھ بدم وقتی دستش پشت کمرم نشست.دوباره نفس عمیقی
کشیدم.ھرچھ باداباد:
_ باھاش حرفم شد دست انداخت دور گلوم.
فشار دستھاش رو کمرم بیشتر شد.از شنیدن نفسھاش کاملا" حدس میزدم کھ عصبانیھ اما سکوتش
منو میترسوند.یکدفعھ منو از کمر بلند کرد و روی صندوق عقب نشاند.با دیدن چھره اش کھ
زخمش انگار نمایان تر شده بود سرمو کمی عقب بردم.دستشو کشید روی کبودی:
_پس این شاھکار بھداده؟! بھ خودش جرعت داده کھ بھ تو دست بزنھ و دست بندازه دور گلوت؟!
درست شنیدم دیگھ؟!
قلبم نمیزد! یا نمیزد یا من حس نمیکردم... شایدم اونقدر تند میزد کھ از کنترلم خارج شده
بود.امیرعلی چھ گفت؟! گفت دست زدن؟!کاش یک بھانھ دستم میداد تا گریھ کنم بھ بدبختی حال و
احوالم.آب دھنمو قورت دادم:
_ قرار بود فقط یک درگیری لفظی باشھ...
دستشو آروم دور گردنم گذاشت و سرش نزدیک تر شد:
_بھداد بخودش اجازه داده بھ گردن ناموس من دست بزنھ؟! بھش نگفتی عاقبت کارش چیھ؟!
بھ زحمت لبخندی زدم کھ مطمئن بودم شبیھ یک دلقک غمگین شده ام:
_خب... خب تقصیر منم بود.حاضر جوابی کردم.
مچ دستمو گرفت:
_پس تو باھاش کل کل میکنی؟! دیگھ چی ماھی؟!
فشار انگشتھاش دور مچم بیشتر شد:
_دیگھ چکارا میکنید ماھی؟!
چونھ ام و محکم گرفت و سرم جلو اومد:
_پیشش بدون حجاب میگردی درستھ؟! ماھی حرف نزنی میزنم جفتمون و میکشم ھا!
بھ زحمت لب زدم:
_من...
عربده کشید:
_خفھ شو جواب منو بده فقط!
با حرص چونھ ام و فشار داد:
_بی حجاب میگردی درستھ؟!
سرمو بھ زحمت تکون دادم و قطره اشکی روی گونھ ام سر خورد.
_الان وقت گریھ نیست ماھی! پس تو بھ حرفم گوش نکردی؟! پیش بھداد ھرطور خود احمقت
بخواد میگردی و باھاش کل کل میکنی تا کار بھ اینجا بکشھ درستھ ماھی؟!
اگھ توانشو داشتم میگفتم نھ.میگفتم ھمش شوخی بود تا تو رو امتحان کنم.اما ھمھ چیز خیلی بیش
از حد ملموس و واقعی بود.بھ نشانھ تائید سرمو تکون دادم و از تکان فکم گردنم صدا داد.آخ
کوچکی گفتم و با ھردو دست صورتمو گرفت:
_برا اونم اینطوری آخ گفتی؟! اینطوری با ناز و ادا آه کشیدی؟!
_تو دیوونھ شدی امیرعلی!
تو صورتم داد کشید:
_تو منو دیوونھ کردی! برا چی با بھداد دھن بھ دھن شدی؟! مگھ نگفتھ بودم کسی حق نداره
دستش بھ تو بخوره؟! گفتم یا نگفتم؟!
با بغض لب زدم:
_آره.
عربده کشید:
_نشنیدم چی گفتی!
داد کشیدم:
_آره گفتی! اما پسر دائی ات یکیھ مثل خودت! یک دیوونھ زنجیری!
قفسھ سینھ ام بالا و پائین میرفت و بھ وضوح دیدم کھ جنون گرفت از شنیدن این حرفم.من احمق
از کسی کھ یک عمر تو یک رینگ فقط مشت میزد چھ توقعی داشتم؟! منطقش کلامش اعتقادش
فقط یک چیز بود:مشت زنی!
لباشو بھ حدی محکم بھم فشار داد کھ با وحشت ادامھ دادم:
_ پسر دائی ات مریضھ میفھمی؟! میخوای بدونی چرا؟!
جیغ کشیدم:
_چون جنون داره! چون بابای معتاد یک دختر و پتک میکنھ و میزنھ تو سرش!
کوبیدم بھ سینھ پھن اش:
_پرسیدی چرا روز تولدم نمیتونستم راه بیام؟! ھا؟! چون پسر دائی ات کتکم زده بود! ھرروز
یک جای از بدن من کبود میشھ و یک روز تو ھمون خونھ میمیرم و از دست ھمتون راحت میشم!
متوجھ لرزش بدنم نبودم اما چشمھایم امیرعلی را تار میدید.آرام در آغوشم گرفت و فشارم داد:
_ھیش آروم باش.
تقلا کردم تا رھا شوم:
_ولم کن! ھمتون از یک قماشید!
شروع بھ نوازشم کرد و من ھق زدم:
_ھمتون مثل ھمید! میخواستی منو واسھ یک کبودی بکشی!
لبھاش روی شقیقھ ام نشست:
_ نھ ماھی.
لجوجانھ میخواستم خودم را رھا کنم:
_ چرا چرا چرا!
من را جلوتر کشید و خودش پاھایم را دور کمرش حلقھ کرد:
_بخدا فقط میخواستم ببینم چی شده! ماھی...اینقدر تقلا نکن! من نگرانت بودم.
سرمو عقب آوردم و با حرص گفتم:
_من وقتی میبینم یکی آسیب دیده براش چسب زخم میزنم و بھش مسکن میدم!
حرکت دستھاش روی پاھام حواسم و پرت میکرد و باعث میشد بیشتر عصبی بشم.جیغ کشیدم:
_دستتو بکش!
با بھت رھایم کرد و من عقب عقب رفتم.انگشت اشاره ام و بالا آوردم:
_بھ جا اینکھ بپرسی چی بھ سرم اومده اجرای حکم کردی! تو ھم مثل پسر دائی ات...
سریع بھ سمتم خیز برداشت کھ تلو تلو خوران بھ زمین افتادم.
_بھ ولای علی جملھ ات و ادامھ بدی یک بلا سر خودم و خودت میارم!
قفسھ سینھ اش بالا پائین میرفت.جلو آمد و روبرویم روی دو زانو نشست:
_ دیگھ کجاتو کبود کرده؟!
لب باز کردم کھ خشن ادامھ داد:
_اگھ مثل آدم جواب بدی کار بھ داد و بیداد نمیکشھ.
لبھای خیسم و زبون زدم:
_ پھلو.
دستش مشت شد:
_خب؟!
_زا..زانو.
مشتش و روی پای خودش کوبید و من وحشت زده عقب تر رفتم.
_خب؟!
سرمو بھ معنای نفی تکون دادم کھ جلو اومد:
_گفتم دیگھ کجای بدنت؟!
آرام لب زدم:
_صورت.
پلک چشم چپش پرید و نفسشو بیرون داد:
_یادم می مونھ.حالا بیا جلو کاریت ندارم.
سرمو بھ چپ و راست تکون دادم.چشمھاشو باز و بستھ کرد:
_میگم کاریت ندارم! احمق من دنیا رو خراب میکنم اگھ بھ تو آسیب برسھ چطور خودم میتونم
اذیتت کنم؟!
جلوتر اومد و در آغوشم کشید و نفسشو بیرون داد:
_ ھی از دستم سُر میخوری ماھی.
لبھاش بین شقیقھ و گوشم در رفت و آمد بود.
_اگھ کسی از اینجا رد...
صدای دو رگھ اش کنار گوشم تھ دلم و خالی کرد:
_حتی یک درصد ھم مھم نیست... مھم اینھ کھ الان آروم شی و نترسی.اونم از من! ماھی چطور
میتونی اینقدر بی انصاف بشی؟!
با چشمھای درشت شده نگاھش کردم:
_ دست پیش گرفتی؟!
دستش و لابلای موھام حس کردم:
_تو میخوای منو دیوونھ کنی ماھی.آره ھدفت فقط ھمینھ!
یک لحظھ مثل برق گرفتھ ھا بھ امیرعلی کھ فقط موھای فوق کوتاه و زخمش در تیررس دیدم بود
نگاه کردم و محو زمزمھ کردم:
_چرا پسش نمیزنم؟!
مگر نھ اینکھ بھداد ھم ھمین گونھ شروع میکرد پس چرا تقلا نمیکردم تا رھا شوم؟! چرا گریھ ام
بند آمده و خون در رگھایم سریع تر بھ جریان افتاده بود؟!
دستمو روی موھاش کشیدم کھ بھ علت کوتاھی زبر بود.با صدای گرفتھ ایی لب زدم:
_اگھ موھات بلند بود...
سرشو بالا آورد و بھ چشمھام سپس بھ لبھایم خیره شد:
_مطمئن باش ھمون حس و میده بھ من.
لبخند کمرنگی زدم و انگشت شصتش و روی لبم گذاشت:
_ماھی؟! منو بخشیدی؟! ھنوزم دوستم داری؟! ازم منتفر نشدی؟!
خبیث شدم:
_کی گفتھ من دوستت دارم؟!
_اگھ امشب برات یک سوپرایز داشتھ باشم چی؟!اون موقع میگی دوستم داری؟!
لبخندم عمیق تر شد.دستشو پشت گردنم گذاشت و ھمزمان با نزدیک آوردن سرش چشمھای
ھردویمان بستھ شد.
خالھ آتوسا و مامان وسط ھال نشستھ بودند و درباره طرح بافتنی لباس بچھ مشورت
میکردند.امروز بعدظھر درست ھمان لحظھ ایی کھ من و امیرعلی ھیچ چیز از دنیای اطراف
نمیفھمیدیم مامان یک دفعھ زنگ زد!امیرعلی سریع بلند شد و ھردو دستش را روی موھایش کشید
سپس بھ سرعت کاپشنش را علیرغم سردی ھوا در آورد.من ھم دستی بھ گونھ تبدارم کشیدم و
جواب تلفن مامان و داده بوده بودم کھ میگفت وقتی از کلاس تقویتی! برمیگردم کاموا بھ سلیقھ
خودم بخرم.با مشورت امیرعلی تصمیم گرفتیم رنگ صورتی انتخاب کنیم.امیرعلی آرام و با
حوصلھ در خرید کمکم کرد و ھرچھ اصرار کردم سوپرایزش را بگوید چیزی نگفت.صدای خالھ
از ھپروت خارجم کرد:
_ این قشنگ تر نیست آیلار؟!
از بس امیرعلی ماھی صدایم میزد نامم فراموشم شده بود.کنارشان نشستم و بھ عکس مجلھ اشاره
زدم:
_بھ نظرم این قشنگ تره.
خالھ شانھ بالا انداخت:
_ من میتونم ھردوش و ببافم.باید دید سلیقھ شماھا چیھ؟!
مامان بھ عکس زل زد:
_خودمم کمکت میکنم! شبا بھ این بلندی...
بعد با استرس بلند شد و بھ سمت تلفن رفت:
_ھرچی بھ بھداد زنگ میزنم جواب نمیده.
_نگفت کجا میره؟!
مامان شانھ بالا انداخت و گوشی را با حرص سر جایش گذاشت:
_ فقط گفت میرم باشگاه.
خالھ نگاھی بھ من سپس مامان کرد:
_حالا یک شب دیر بیاد چی میشھ؟! کمتر سر بھ سر آیلار میذاره.
مامان روی مبل نشست:
_آیلارم بی سر و زبون! خوبھ خودت ظھری شنیدی صدا دعواشونو.یکی بھداد میگفت خانم دو تا
میذاشت روش!
اخم کرده سرمو بالا آوردم و بھ کبودی اشاره زدم:
_چشمات اینو نمیبینھ دیگھ؟!
_تو ھم دست و بالشو چنگ انداختی دیگھ!
خالھ چشمھایش درشت شد:
_چرا مثل خروس جنگی رفتار میکنید؟!
رو کردم بھ سمت خالھ:
_شوھرش جنون داره این نمیخواد قبول کنھ! من کھ دیگھ پوست کلفت شدم!
مامان با استرس لبشو گاز گرفت:
_چرا نیومد! گوشی شو چرا جواب نمیده آخھ؟!
بی توجھ بھ حرف مامان فکرم بھ سمت امیرعلی رفت و لبخندی روی لبم نشست.آنقدرھا ھم بی
بخار نبود.خالھ آتوسا مشغول سر انداختن پیراھن کوچک زمستانی صورتی رنگ شد کھ صدای
چرخش کلید در چوبی در خانھ پیچید.مامان با لبخند بلند شد:
_بھداد اومد پاشم شامشو داغ کنم.
در باز شد و قامت بلند و مردانھ ایی در چھارچوب در ایستاد.میل بافتنی از دست خالھ افتاد و
مامان ھمانطور کھ دستش بھ شکمش بود "یا حضرت عباس" ی گفت.دستمو جلو دھنم گرفتم و بھ
مردی کھ ھردو طرف صورتش کبود لبھایش پاره شده و دستش روی پھلوش بود خیره شدم.نگاھی
بھ من انداخت و مامان روی مبل ولو شد.گوشی در جیب شلوار جین ام لرزید و با دستھای یخ زده
و لرزان آن را بیرون کشیدم و چشمھایم بین کلمات کھ قادر بھ چیدمانشان نبود میچرخید.
" امیدوارم سوپرایزت و دوست داشتھ باشی.فقط حیف کھ زانوش نشکست.دوستم داری؟!"
دستمو بیشتر جلو دھنم نگھ داشتم تا ھین نکشم و با صدای " ای وای" گفتن خالھ دوباره بھ بھداد
نگریستم کھ با ھمان قامت بلند و مردانھ کف زمین ولو شد.
بھشید بھ خانھ عمھ اش آمده بود تا سری بزند.میدانست اگر دیر بھ دیر برود عمھ اش گلھ خواھد
کرد.بھشید و بھداد را طور دیگری دوست داشت زیرا برادر از دست رفتھ اش برای او چیز
دیگری بود.سرگرم صحبت بودند کھ امیرعلی با اخم غلیظ کلید انداخت و در را محکم بھ ھم
کوبید.سرش ھمچنان پائین بود.ساک ورزشی اش را پرت کرد کھ صدای عمھ فخری در آمد :
_علی مادر مھمون داریم!
سرش را بالا آورد و با دیدن بھشید اخمش غلیظ تر شد.سلام کوتاھی داد بھ بھشیدی کھ لبخندش
رفتھ و متعجب بود از رفتارش.
کاپشنش را بھ جا لباسی آویزان کرد و بی اختیار مشتی بھ چوب جا لباسی زد.
بھشید بھ سمتش رفت:
_چیزی شده؟!
_عی چی شده مادر؟!
اخمش بیشتر شد:
_ھیچی... سرم درد میکنھ.شام داریم؟!
مادرش بھجت را صدا زد تا شام امیرعلی را زودتر از بقیھ بدھد.دوست نداشت او حتی برای
دقیقھ ایی گرسنھ بماند.
_بشین مادر الان آماده میشھ.بیا بشین اینجا کنار خودم.
عبوس و گرفتھ کنار مادرش نشست و زل زد بھ بھشید.نگاھش مظلومانھ شده بود.گمان میکرد
آیلار خطایی کرده و میخواھد یقھ او را بگیرد کھ موجب این آشنایی شده است.عمھ فخری با عشق
نگاھش کرد :
_ امشب زود اومدی.
بھشید خندید:
_لابد میدونستھ من میام.
جواب ھیچکدام را نداد و بھ آشپزخانھ نگاه کرد.عمھ فخری بلند شد:
_خیلی گرسنھ ایی؟! الان میگم زودتر آماده اش کنھ.
پرتحکم اما مودبانھ گفت:
_بشین مامان.
در ھمین حین صدای زنگ گوشی بلند شد و بھشید بھ سمت کیفش رفت.امیرعلی آرام لب زد "
زودتر از اینا منتظر بودم"
بھشید اخم کوچکی کرد و بھ صفحھ گوشی اش خیره شد:
_شماره موبایل بھداده.
عمھ اش بھ حرف آمد:
_بگو پاشھ بیاد یک سری بھ عمھ پیرش بزنھ البتھ بدون اون پور خورھا!
امیرعلی لبخند کجکی زد و بھشید لب پائین اش را گاز گرفت:
_چشم بھش میگم.
تماس را برقرار کرد و صدای دخترانھ آیلار در گوشش پیچید:
_بھشید جان بیا بیمارستان لطفا".اگھ میتونی.
بھشید یخ کرد و بی حس لب زد:
_ آیلار! بیمارستان برا چی؟!
عمھ بھ صورتش کوبید:
_ یا امام زمان...
دست امیرعلی مشت شد و لبش را محکم گاز گرفت.گوشی بھداد دست آیلار چھ میکرد؟!
صدای ظریف دوباره در گوش بھشید پیچید:
_بھداد درب و داغون اومد خونھ از حال رفت! آوردیمش بیمارستان الان بستریھ.. زانوش مو
برداشتھ.احتمال خون ریزی داخلی...
بھشید دیگر بقیھ حرفھا را نشنید.بغضش ترکید و خود را در آغوش عمھ اش انداخت:
_ بخدا بھ دلم افتاده بود امروز یک اتفاق بد می افتھ.
امیرعلی بلند شد و گوشی را از دستش قاپید.عصبی لب زد:
_کدوم بیمارستان؟!
موضوعات مرتبط: رمان آغوش سرخ

برچسب: نویسنده: سجاد باقری تاريخ: چهارشنبه 3 خرداد 1396 ساعت: 15:19

صفحه بندی