خرید بک لینک
سودا:

باحرکت چیزی زیر بینیم چشم باز میکنم...عسل با خنده نگاهم میکند و پر بالشت را در هوا تکان میدهد...دستهایم را دراز میکنم و در آغـ ـوش میکشمش…!

-سلام وروجک...توکه باز اینجایی؟

در آغـ ـوشم جا باز میکند...

-خب چیه…؟تنها که نمیتونم باشم...مامانم میره سرکار من تنها بمونم؟دلت میاد خاله…!؟

بـ ـوسه ی آبداری روی گونه اش میکارم و یاد آبرو ریزی آن روزش جلوی امیر کامیاب میافتم...

-اون روز چه حرفایی بود به رییس من زدی؟

هول میشود و نگران...

-خاله اخراج شدی؟

لبخندی میزنم و آغـ ـوشم را تنگ تر میکنم...

-نه عزیزم...ولی کلی ضایع شدم...آخه کجای اون آقا شبیه کوزی بود؟

لپهایش گل میاندازد...

-آخه خاله مامان هروقت به بابا محسن میگه تو شبیه کوزیی بابام کلی خوشحال میشه و مامانمو بـ ـوس میکنه بعد دستشو...

دستم را جلوی دهانش میگذارم....میترسم کار به جاهای باریک کشیده شود!..این دختر شیطان شاهد تمام زناشویی های سارا و محسن است...

-باشه خاله...اصلا هرچی تو میگی!

دستم را آرام برمیدارم...نفسی میگیرد...

-خب منم میخواستم اون آقاهه خوش حال بشه منو سوار ماشینش کنه بگردونه...میخواستم مخشو بزنم!

از این سن به فکر مخ زنی باشد چند سال آینده چه میشود؟خنده ام پهن صورتم میشود...

-بلا...این حرفا زشته!دیگه نشنوما!

-چیه خودت میخوای مخشو بزنی؟

-اصلا تو میدونی مخ زنی یعنی چی؟

-آره یعنی صحنه دار...از اونا که وقتی تلویزیون نشون میده مامان میگه گلای قالی رو ببین!

خنده ام بلند تر میشود...

-بی ادب...پاشو برو سر درس و مشقت!

-نوشتم!

از جا بلند میشوم...لای پتو قل میخورد...از وقتی از سفر برگشته ایم خوابیده ام...حتی برای ناهار هم بیدار نشدم...
روسریم را جلوی آینه مرتب میکنم...

-دایی علیرضا اومده؟

-آره خاله اومده!

قلـ ـبم به تپش میافتد...تند لباسم را مرتب میکنم و از اتاق بیرون میزنم که سیـ ـنه به سیـ ـنه ی علیرضا در می آیم...شل میشوم...لمس شدن تک تک عضلات بدنم را حس میکنم و در خلسه ای عمیق فرو میروم اما علیرضا بدون آنکه به چشمهایم نگاهی بیندازد عقب میرود و دستی به پیشانیش میکشد ومن میشنوم عذر خواهیش را...
چله ی زمـ ـستان است و من در آتش تابستان میسوزم...
راهش را کج میکند و به سمت اتاقش قدم برمیدارد...پس بازهم شمشیر را از رو بسته...باز هم بی تفاوتی… بازهم کم محلی…!مگر مهربان نشده بود علیرضای من...؟مگر از حقم دفاع نکرده بود علیرضای من...؟
دستش روی دستگیره مینشیند و من بال بال میزنم کلمه ای بیشتر با من صحبت کند...دنبال حرفی میگردم...بحثی...جمله ای...بهانه ای برای چند ثانیه شنیدن صدایش...فقط چند ثانیه…!

-علیرضا...

به سمتم میچرخد...دستهایم را درهم گره میکنم لرزشش محسوس نباشد...

-بله؟

چه بگویم…؟اومم...چه میخواستم بگویم…؟
به دستهایش نگاه میکنم و با دیدن پیراهن چروکش فکری به ذهنم میرسد!

-بده من لباستو اتو کنم…!

لبخند کمـ ـرنگی میزند...اما آنقدر کمـ ـرنگ که به ثانیه نمیکشد محو میشود...

-ممنون!خودم اتو میکنم...تو برو ناهارتو بخور

دستم را دراز میکنم...

-بده...مانتوی خودمم میخواستم اتو بزنم...

خدا مرا بابت این دروغ میبخشد آیا؟
پیراهن را در دستانم میگذارد...

-بازم ممنون...لطف میکنی!

خواهش میکنمی میگویم و علیرضا میرود...پیراهن را بالا میاورم و زیر بینیم میگیرم...عطرش را نفس میکشم و جان میگیرم...

ای کاش احساسم گلی می بود ، میریخت عطرش را به دامانت
یا مثل یک پروانه پر میزد ، رقصان به روی طاق ایوانت
.
ای کاش احساسم کبوتر بود ، بر بام قلبت آشیان میکرد
از دست تو یک دانه برمیچید ، عشقی به قلبت میهمان میکرد
.
ای کاش احساسم درختی بود ، تو در پناه سایه اش بودی
یا مثل شمعی در شبت میسوخت ، تو مـ ـست در میخانه اش بودی
.
ای کاش احساسم صدایی داشت ، از حال و روزش با تو دم میزد
مثل هزاران دانه برفی ، سرما به جان دشت غم میزد
.
ای کاش احساسم هویدا بود ، در بستر قلـ ـبم نمی آسود
یا در سیاهی دو چشمانم ، خاموش نمیگشت و نمی آلود
.
ای کاش احساسم قلم میگشت ، تا در نهایت جمله ای میشد
یعنی که “دوستت دارم”ی میگشت ، تا معنی احساس من میشد !

امیر:
جلوی ویلای بزرگی متوقف میشوم...سرم را کج میکنم و نگاهی به نمای گرانیتی اش میندازم...زیباست و وسوسه انگیز...میدانم قصدشان از انتخاب این ویلا چیست...میخواهند راحت تر میهمانان دست در جیب مبارک فرو ببرند!
از ماشین پیاده میشوم...کت اسپرتم را تن میزنم و به سمت درب ورودی قدم برمیدارم...دو بادیگارد گردن کلفت با سرهایی تراشیده و نگاهی سرد و خشک مقابلم قرار میگیرند...

-فرمایش…؟

نگاهی به بازوهای درشتشان میندازم و پوزخندم را نمیتوانم محو کنم...

-امیر کامیابم...

نگاهی به کاغذ های در دستشان میندازند...اسامی میهمانان را چک میکنند...به محض پیدا کردن نامم سری خم میکنند و کنار میروند...
بی هیچ حرفی وارد میشوم و از حیاط باغ مانندش میگذرم و خود را به سالن اصلی میرسانم...صدای موزیک از همین جا هم به گوش میرسد
قدم به سالن اصلی میگذارم...ناخودآگاه تمام سرها به سمتم میچرخد...از همان لبخند های خاص ومرموز کنج لـ ـبم مینشانم و آرام و با طمأنینه قدم برمیدارم...نگاهم به رو به روست ولی همه ی جهات را از نظر میگذرانم...سالن بزرگ با صندلی های گران قیمت مزین شده و گوشه ای به بار بزرگی اختصاص دارد...
مقابل بار می ایستم و آرنجم را به پیشخوان تکیه میدهم...

-یه گیلاس اسکاچ...!

پسرک جوان بی هیچ حرفی گیلاس را به دستم میدهد...همانطور که گیلاس را به لبـ ـهایم نزدیک میکنم نگاهم را دور میچرخانم...باید طعمه ی امشبم را انتخاب کنم چون میدانم نمیشود همه ی زنان را در همه وقت اغوا کرد...طعمه هارا باید در زمان و مکان مناسب به دام انداخت...
همانطور که میتوانم نادیدنی هارا ببینم وناشنیدنی ها را بشنوم به خوبی به زبان بدن زنان هم آشنایی دارم...میتوانم به آسانی به آن سوی نقابی که معمولا زنان بر چهره دارند نفوذ کنم و ضعف ها، ترس ها، امید و آرزوهایشان را کشف کنم... باید از میان روزنه های باریکی که در ذهن و روح آشفته ی زنان وجود دارد راهی به درونشان یافت و از همانجا به آرامی روحشان را تسخیر کرد...
جرعه ای از اسکاچ مینوشم و نگاهم روی چهره ی دختر غرق در آرایشی ثابت میماند...غم نگاهش را حس میکنم و لبخند میزنم...معمولا زنان آشفته و پریشان خاطر طعمه های مناسب تری هستند چون وقتی یک زن در سلامت کامل روحی و جسمی به سر برده باشد و در میان خانواده و دوستانش مورد محبت و توجه قرار گرفته باشد، تقریبا محال است که بتوان اورا اغوا کرد و از طرفی تنها کسی گول میخورد که بتواند به حضورم واکنش نشان دهد البته باید به واکنش های عقلانی و منطقی بی اعتنایی کرد زیرا تجربه ثابت کرده که وقتی کسی با حسابگری ولبخند هایی تشریفاتی و مصنوعی نگاه میکند معمولا در جستجوی آن است که چیزی از شما بدست آورده و شمارا برای رسیدن به هدفی خاص، وسیله قرار دهد و قربانی کند!
این درحالی است که واکنشهای ناخودآگاه از طرف زنان، نمیتوانند براحتی مدیریت شوند. واکنشهایی از قبیل، دستپاچه شدن، خجالتی بودن، تکرار کردن حرکاتِ «زبان بدن» به گونه ای که انگار در مقابل آینه ای نشسته اید و تصویر خود را میبینید.گاه حتی بارقه ای از خشم و عصبانیت، نشانه های خوبی هستند از اینکه، اکنون طعمهٔ مناسبی بر سر راه شما قرار گرفته است. به قول ضرب المثلی از سرخپوستان آمریکا، وقتی شما به دنبال دو خرگوش میدوید، در پایان موفق به دام انداختن هیچ یک از آنها نمیشوید. پس باید مانند حملهٔ شیر به گروه آهوان، طعمهٔ خودتان را با آگاهی انتخاب کرده و بدان یورش برید. چرا که شما هرگز نمیتوانید برای همه کس، همه چیز باشید.
چشمهایم را باریک و خیره نگاهش میکنم...خشک میشود و برای لحظه ای مات...لبخند کنج لـ ـبم را که میبیند دلش قرص میشود و به سمتم قدم برمیدارد...
ابرو بالا میندازم و کنارم قرار میگیرد...

-سلام...

اسکاچ را کنار میگذارم و دستهایم را بند موهایش میکنم...

-سلام...

التهابش را میفهمم و به نـ ـوازشم ادامه میدهم...

-میتونم اسم خانوم زیبای مقابلمو بدونم…؟

لبخندی میزند و به چشمهایم خیره میشود...

-البته...من طنازم و شما؟

دستم را روی لاله ی گوشش میکشم...سرش راکج میکند...

-امیرم...

صدای موزیک قطع میشود...چند نفری حضار را دعوت به سکوت میکنند...گمانم قمار شروع میشود...

دستم را دور کمـ ـرش حـ ـلقه میکنم...لبخند میزند و ته مانده ی اسکاچم را بالا میرود...خیره به میز گرد و بزرگی میمانم که وسط سالن قرار میگیرد و قمار بازانی که دور میز مینشینند...

-بلدی…؟

-تاحالا هیچ کس نتونسته از من ببره!

-پس چرا بازی نمیکنی؟

بی آنکه نیم نگاهی به صورتش بیندازم لب باز میکنم...

-من عادت ندارم سر داشته هام ریسک کنم چون هرچیزی رو که بدست آوردم به سختی از دنیا گرفتم پس نمیذارم به راحتی از چنگم در بیارن!

ساکت میشود و حرفش به مزاجم خوش نمی آید...

دختری با پیراهنی مشکی رنگ بالای میز می ایستد...نقاب دارد و چهره پوشانده...حس بدی در دلم میپیچد و نگاهم بی اختیار روی اجزای بدنش تیز میشود...آشناهم که باشد حسم را پس میزنم...
مردک چیزی به دختر میگوید که او به ناچار دست هایش را از هم باز میکند و یک دور میچرخد...برای اولین بار نگاه های هرز را میبینم که عجیب هرز میرود!
و خنده هایی که بیشتر از جنس کثافت انسانیست...
و کارت هایی که روی میز بر میخورد...
نگاه شکسته ی دختر که چند ثانیه در چشمهایم تلاقی میکند، چیزی درونم فرو میریزد و دنبال تکیه گاهی میگردم تا دستهایم را بندش کنم...تا با مغز روی زمین نیافتم...تا فرصت داشته باشم آن نگاه خیس و پژمرده را تجزیه وتحیلی کنم و عجیب آن نگاه برایم آشنا بود...و ای کاش آشنا نباشد…!
پاهایم بی اختیار به راه میافتند و نمی فهمم کی سر آن میز مینشینم و کی ورق هارا بر میزنم...فقط زمانی به خود می آیم که دست آخر است و از آن ده نفر نشسته سر میز فقط ما سه نفر باقی مانده ایم...یکی پیر مرد شصت ساله ایست با دندانهایی از طلا و دیگری مرد شکم گنده ای با موهای جوگندمی و کرواتی که کج دور گردنش بسته است...
جرأت نگاه دوباره به دخترک را ندارم...نمیخواهم آنچه که نباید را ببینم...پس بازی میکنم...
تاس ریخته میشود...چرخ میزند وبا هر چرخشش دنیارا میبینم که دور سرم میچرخد...مبادا ببازم...!؟
ابی را میبینم که تکیه زده به دیوار مقابلم و چرا حس میکنم نگاهش پوزخند دارد…؟
آس را که رو میکنم...آه از نهادشان بلند میشود و من از این برد خوش حال نمیشوم فقط حس میکنم کمی سبک شده ام...آن مرد شصت ساله ی دندان طلا عصبی میشود و فریاد میزند که تقلب که کرده ام...اما من بی اهمیت فقط دست جایزه ام را میگیرم و به سمت درب خروجی حرکت میکنم...تپش قلـ ـبم بالا رفته و قطرات ریز عرق را روی پیشانیم حس میکنم...امیدوارم اشتباه کرده باشم که اگر اشتباه کرده باشم دخترک را همین جا ول میکنم و میروم سر زندگیم...!مرا چه به مال زور...صدای هق هق خفیف دخترک را میشنوم و چه قدر این صدا آشناست…؟خدایا امشب چرا همه چیز برایم آشناست…؟
وارد حیاط که میشویم اکسیژن را میبلعم و بالاخره به دخترک نگاه میکنم...دستم به سمت نقاب بالا میرود و ارتعاشش را حس میکنم و هق هق دخترک خفه نمیشود و عجیب من هم دلم هوای هق هق های بچگیم را کرده...همانند پرنده ای میمانم که از قفس آزاد شده ولی پرواز کردن را از یاد برده ...
خدا میشود اشتباه کرده باشم…؟
میشود یکبار هم که شده بادلم راه بیایی…؟
یکبار هم که شده صدایم به آسمان هفتمت برسد و تو یکبار هم که شده خواسته ی دلم را برآورده سازی!؟
خدایا میشود...؟میشود این دخترک آیلار پاک من نباشد…؟میشود این هق هق ها صدای آیلار من نباشد…؟خدایا میشود این نگاه غمگین...این چشمهای اثیری آیلار من نباشد…؟خدایا میشود...
نقاب را که برمیدارم میبینم نمیشود...باز هم خدا صدایم را نمیشود...شاید هم شنیده به روی خودش نمیاورد و مرا زیر بی رحم ترین زاویه ی ساطور عدالتش قرار میدهد و من امشب به جای جایزه ی قمارم خواهرم را پس میگیرم…!

من توام من خود توام شاید
شعر دنبال هردومان باشد
نیمه ای از غمم برای تو تا
خودکشی مال هردومان باشد

حالا میفهمم با چشمهای باز مرگ را تجربه کردن یعنی چه...!؟
آرام آرام جان میدهم
اما خبری از مرگ نیست
نفسم را
مانند دود سیـ ـگار در هوای سرد زمـ ـستان بیرون میدهم
و خیره میشوم به چشمهای قهوه ای رنگی که روزی خیال میکردم پاک ترین نقطه ی دنیاست و حالا از قعر کثافت بیرون میکشمش...
چشمهایم آنقدر درد دارد که به احترامش سکوت کرده و حالا صدای هق هقش راهم نمیشنوم وفقط قطره هاییست که روی صورتش روان است...

***
در واحد را باز میکنم و به داخل هولش میدهم...دستش را به دیوار تکیه میدهد که پرت نشود اما برایم مهم نیست...آنقدر خونم به جوش آمده که غل غل زدنش را تا مغزسرم حس میکنم...روبه رویش می ایستم و زل میزنم به تخم چشمهایش اما نگاه میدزدد و لبـ ـهایش را بهم فشار میدهد تا هق هقش ضجه نشود...
دستم را چفت چانه اش میکنم و سرش را بالاتر میاورم و از بین دندانهای کلید شده ام می غرم...

-منو نیگا کن…!

مردمک لرزانش به چشمهایم خیره میشود...جرأت میگیرم و این دختر ای کاش آیلار نبود…!

-میدونستی امشب منو کشتی…؟

شانه هایش میلرزد...فشار دستم محکم تر میشود...

-میدونستی امشب اجلو خودم با چشمای خودم دیدم...؟

هق هق صدا دارش در فضای مسکوت خانه میپیچد...سمفونی سوزناکیست ولی دل من در آتش دیگری میسوزد...!

-آیلار پاک من هرز میپره…!؟منی که خودم تو لجن دست و پا میزنم باید بیام تورو ازاون لجنزار بیرون بکشم؟

-امیر...

-چرا با من اینطوری کردی آیلار ...؟چرا...؟کم تو بچگی مرده بودم...؟کم عذاب کشیده بودم...کم با روح و روانم بازی شده بود که حالا تو قصد این جون دوزاری رو کردی؟خب زودتر میگفتی خودم دودستی تقدیمت میکردم...دیگه چرا خودتو آتیش زدی…؟

-امیر...

-من تو کثافت دست و پا میزدم کم نبود که تو ام تا حلق خودتو کردی تو لجن…؟من آشغال...من عیاش...من عوضی کم نبودم واسه دنیا که تو خواستی رو دست من بلند شی…؟

-امیر...

-من حمالی کردم تا تو بزرگ شی...آیلار منو نیگا...من جون کندم که تو پاک بزرگ شی...

-امیر...

کف دستم را مقابلش میگیرم...پینه های کهنه را نشانش میدهم...

-اینارو میبینی…؟تو آجر پزی پینه بست...آیلار فقط ده سالم بود که میرفتم آجر پزی...همون شبایی که دیر میومدم خونه و از زور خستگی چشمام باز نمیشد همون شبایی که مامان بزرگ با چوب میافتاد دنبالم که چرا دیر اومدم...همون شبایی که نمیدونستم از درد چوب مامانبزرگ بخوابم یا سوزش کف دستام...

-امیر...

-آیلار حقم نبود امشب از وسط اون همه گرگ که برات دندون تیز کرده بودن پیدات کنم...حقم نبود!

امیر که میگوید دستم بالا میرود...سیلی میشود...روی صورت نرم و لطیفش فرود می آید...اشک هایش جانم را میگیرد و من هیچ وقت دست روی امانتم بلند نکرده بودم...
دلم پر است...پر پر...آنقدر که اضافه اش از چشمانم میچکد!
سرم را رو به سقف میگیرم....آسمان از همین جا هم پیداست...نعره میزنم...به درک که همسایه ها میشنوند...به درک که آبروی داشته و نداشته ام از بین میرود...به درک که حنجره ام خش بر میدارد...میخواهم ببینم با این نعره ها صدایم به گوشش میرسد…

-خدایا...صدامو میشنوی…؟صدام اون بالا بالاها میرسه…؟من...امیر کامیاب...ازت یه سوال دارم...چرا تقاص کارامو از دیگرون میگیری…؟بیا از خودم بگیر...میخوای بیشتر عذابم بدی…؟میخوای بیشتر زخم بزنی به دلم...اگه اینطوره پس بدون بدجور سوز به دل شدم...خدایا بردی...مثل همیشه...منم باختم...مثل همیشه...

عجز دارم و این سیـ ـنه میسوزد...عصبانیم اما بیشتر از آن حس انسانهایی را دارم که به ته خط رسیده اند...مثل سگ دو زدن برای یافتن قطره ای آب...وتشنگی کشیدن برای نوشیدن آبی زلال اما رسیدن به سرابی بی معنا…!
حس تهی شدن دارم...حس خالی بودن...شکست خورده ام و این در دنیا برایم از هیچ چیزی در آور تر نیست...منی که از بچگی برای لحظه لحظه های ادامه دادن زندگیم فقط یک انگیزه داشتم و آن انگیزه حالا در مقابل چشمهایم پوچ شده...پودر شده و خاکستر...
رویایی که شده کابـ ـوس...
تندیسی که شکسته...
قلبی که با چسب دوقلو بند بند زده شده بود حالا مثل خرده های شیشه پخش و پلاست و من دیگر نای جمع کردن این خرده هارا ندارم
یاد حرفهای ابی میافتم..."امیر امشب شرط بندی سر خوب تیکه ایه!"
انگشتهایم مشت میشود و نمیفهمم کی مشتهایم به جان بدن آیلار میافتد...او سکوت میکند و من سیلی میزنم....
او بی صدا اشک میریزد و من صدا دار مشت میکوبم...
خون از گوشه ی لبش جاری میشود و خونریزی دل من از خیلی وقت پیش شروع شده...

-لال مونی نگیر...بگو چی کم داشتی سر از اون کثافت خونه در آوردی...چی کم داشتی آیلار...

یک کلام میگوید و من جری تر میشوم...

-تو چی کم داشتی امیر که سر از اونجا در آوردی؟

دیگر نمیفهمم دخترک مقابلم آدم است یا یک کیسه بکس...عقده هایم را بر سرش خالی میکنم...نیشم میزند و من عوض افعی شدن هار میشوم...فقط لحظه ای به خودم می آیم که توده ای مچاله گوشه ی اتاق جان میدهد و من از خانه بیرون میزنم...در واحد را صدا دار بهم میکوبم و شماره ی ابی را میگیرم...همین که جواب میدهد چنان فریادی میزنم که لرزش اسکلت ساختمان را حس میکنم...

سودا:

با صدای ال...اکبر که از گلدسته های مسجد سر خیابان شنیده میشود از خواب بیدار میشوم...با چشمهایی پف کرده و گیج خواب از جا بلند میشوم...روسری سرم میندازم و از اتاق بیرون میزنم...خانه غرق سکوت است وتاریکی چهره ی حیاط را وهم برانگیز تر کرده...شاخه های درختان با هر وزش باد این سو وآن سو میروند و هوهویشان در سرم میپیچد...به سمت حوض کف حیاط قدم برمیدارم...تصویر خودم را در آب میبینم و دستی به آن میزنم...آستین هایم را تا آرنج بالا میزنم و وضو میگیرم...آب که روی دستانم راه خودش را پیدا میکند صدای دلنشین این روزهایم از پشت سر شنیده میشود و حتی ترسیدنم هم لذت بخش است...

-چرا این جا وضو میگیری؟

به سمتش برمیگردم...تی شرت نازکی به تن دارد و موهایش را به بالا شانه زده...لبخندی کنج لـ ـبم مینشید و بی هوا سلام میگویم...لحظه ای سرش بالا می آید و نگاه کلی به صورتم میندازد...چرا از نگاه کردن به چشمهایم واهمه دارد را نمی دانم…!

-هوا سرده...یخ میزنی!

مات نگاهش میکنم که ادامه میدهد...

-خب تو آشپزخونه وضو میگرفتی…!

از توجهش غرق لذت میشوم و عجیب است اگر قلـ ـبم از شدت هیجان این رفتارهای ضد و نقیض علیرضا تند تر از همیشه به سیـ ـنه بکوبد…؟

-مامان خوشش نمیاد تو ظرفشویی وضو بگیرم....

دستی لابه لای موهایش میکشد...

-خب امشب استثناست...برو تو دختر تا سرما نخوردی...آسمونم قرمزه....فکر کنم قراره بباره...برو تو آشپزخونه وضو بگیر!

-پس خودت چی!؟

لبخندش عمق میگیرد و من نمیفهمم در این سرمای زمـ ـستان قطرات عرق چیست که روی شقیقه اش خودنمایی میکند!

-من مردم...چیزیم نمیشه

-ربطی نداره!

-داره خانومی...داره!

و من حالی شبیه معلق شدن دارم از خانومی گفتنش...

-سودا...

گنگ نگاهش میکنم...مگر نمیداند دل من جنبه ی این گونه صداشدن هارا ندارد...؟

-بله…!؟

-اگه اون شب من تو خواستگاری دخالت نمیکردم، حاضر میشدی باهاش ازدواج کنی؟

این چه سوال عجیبیست که نصفه شبی از من میپرسد؟

-خب...خب...دوست ندارم دل بابا بشکنه و مامان...نمیخوام تو روشون وایستم...شاید...

-حتی اگه دوستش نداشته باشی هم ولی به خاطر پدر مادرت قبول میکنی؟

-نمیدونم...

-اگه برعکس باشه چی...؟باز تابع تصمیم عمو و زن عمو میمونی؟

-یعنی چی علیرضا؟

-یعنی اگه عمو و زن عمو با ازدواجت با کسی که دوستش داری مخالف باشن هم حاضری سکوت کنی...؟از حقت دفاع نمیکنی…؟

بی هوا میگویم و ای کاش نمیگفتم...

-پدر و مادرم صلاحمو میخوان!اگه مخالف باشن حتما دلیل قانع کننده ای دارن و ...

وسط حرفم میپرد...باشه ای میگوید که من حس میکنم تلخ است...به مزاجم خوش نمی آید اما قبل از اینکه حرفی بزنم از جلوی چشمانم محو میشود و وقتی صدای بسته شدن در گلخانه ی ته حیاط را میشنوم مأیوسانه به سمت خانه قدم برمیدارم...
وعلیرضا امشب عجیب بود...!
کیفم را روی دوشم مرتب میکنم و سویشرت نازکم را دورم میپیچم و دستهایم را روی سیـ ـنه گره میکنم...نگاه آخرم را به در بسته ی گلخانه میندازم و از خانه بیرون میزنم...حرف بدی زده ام که از سحر تا حالا از آن گلخانه بیرون نیامده…!؟
پوفی میکشم و همانطور که میلرزم به سمت ون شرکت هواپیمایی قدم برمیدارم...هوای گرگ و میش صبح و صدای قار قار کلاغ در سرم میپیچد ولی ذهنم هنوز درگیر سوال عجیب علیرضاست و این مخفی شدنش و آن قطرات ریز عرق روی پیشانیش و نگاهی که از من میدزدید و انگشت هایی که دیدم مشت شد و صدایی که شنیدم مرتعش شد…!
دستهای یخ زده و قرمزم را ها میکنم و به سختی دستگیره ی در ون را بالا میکشم و وارد میشوم...همه بلا استثنا خوابیده اند و فقط راننده ی کچل و بامزه است که با خمیازه ای جواب سلامم را میدهد و من روی همان صندلی جلویی که تنها صندلی خالیست جاگیر میشوم و چشم میدوزم به منظره ی بیرون...
گاهی اوقات فکرمیکنم رشته ی مزخرفی را برای ادامه ی تحصیل انتخاب کرده ام...اینکه مدام باید درسفر باشم و این مسافرت ها شب و روز نمیشناسد واقعا زجر آور است...مخصوصا برای یک دختر که محدودیت های بیشتری نسبت به پسرها دارد...اما کمی که به اطراف نگاه میکنم و دست و پازدن خیلی از دوستانم را برای پیدا کردن یک شغل ثابت میبینم، پشیمان میشوم از افکارم...حداقل خوبیش این است که آینده ی شغلیش نسبتا تضمین شده است…!
سرم را به شیشه تکیه میدهم و کمی که دقت میکنم متوجه تغییر مسیر راننده میشوم...به سمت شمال شهر حرکت میکنیم و درست نقطه ی مقابل فرودگاه…!
متعجب چشم میدوزم به راننده…شاید فوضولی باشد اما یک درصد اگر اشتباه کرده باشد میتوانم زودتر جلوی اشتباهش را بگیرم...بی هوا میگویم:

-ببخشید داریم درست میریم…؟

دنده را جا میزند و بی آنکه نگاه از روبه روبگیرد میگوید:

-بله دخترم!آقای کامیاب با راننده ی شخصیش نیومده فرودگاه...حالا ما داریم میریم دنبالش!

آهانی میگویم و دسته ی کیفم را بیشتر لابه لای انگشتانم فشار میدهم...حس کنجکاوی عجیبی ته دلم را چنگ میزند و برایم جالب است خانه ی آن مرفه بی درد را ببینم...حتما باید تجملاتی و جالب باشد!
دانه های برف یکی پس از دیگری روی شیشه ی ماشین فرود می آید...بالای شهر برف می آید و مدارسش تعطیل میشود آنوقت سوز و سرمایش برای ما جنوب نشین هاست…!
برف بازی و تفریحش برای آنهاست و قطعی گاز و برق برای ما...!
آنقدر بالا رفته ایم که حس میکنم به کوه ها بیش از همیشه نزدیکیم و لایه های برف روی ماشین ها پهن تر...!
روبه روی برج بلندی توقف میکند...گردنم را کج میکنم و نگاهی به نمای گرانیتیش میندازم...آنقدر بلند است که نمیتوانم واحد هایش را بشمارم و با کنجکاوی رو به راننده میگویم:

-اینجاست؟

لبخند محوی به کنجکاویم میزند و با سر تأیید میکند...

-واحد بیست و سه!میتونی بری خبرشون کنی؟

مات نگاهش میکنم که لبخندش پهن تر میشود...

-آخه باید ماشینو خاموش کنم و برم...کمـ ـرم درد میکنه...اگه تو بری ممنون میشم وگرنه...

دلم برایش میسوزد...سن بابا مرتضی را دارد...بابا مرتضی هم کمـ ـردرد دارد و من میشنوم آه و ناله های گاه و بی گاهش را موقع خواب…!
از ماشین بیرون میپرم و آهسته به سمت برج قدم برمیدارم...تمام حواسم را جمع میکنم که لیز نخورم...روی زمین صافش درست و حسابی راه نمیروم ومدام دست و پایم بهم گره میخورد و روی زمین میافتم...حالا که بدتر است...هم سراشیبی زیادیست و هم برف روی زمین ریخته...به سختی خودم را به ورودی برج میرسانم...نگاهی به شمار زیاد زنگ های کنار در می اندازم...به زحمت زنگش را پیدا میکنم و فشار میدهم اما کسی جواب نمیدهد…!
داخل میشوم...پیرمردی پشت میز نشسته و روزنامه میخواند...تک سرفه ای میکنم که نگاهش به سمتم قوس برمیدارد...

-بله خانوم؟

-با آقای کامیاب کار دارم...میشه خبرشون کنید؟

نگاهی به قدو بالا یم میندازد و یک تای ابرویش بالا میپرد...

-بهتون نمیخوره از مهمونای امیر خان باشید!

کلافه دستی به مقنعه ام میکشم...

-مهمونشون نیستم...همکارشونم حالا خبرشون میکنید؟

-تلفن قطعه دختر جون...ببین اون آسانسورو میبینی...واحد بیست و سه طبقه ی چهاردهمه...خودت برو صداش کن!

وای خدایا یعنی باید بروم جلوی خانه اش…؟نکند کار دستم دهد...؟اه...لعنت بر من و دل سوزی هایم!
سوار آسانسور میشوم...ودکمه ی چهارده را فشار میدهم...نگاهی به چهره ی بی حالتم در آینه ی داخل آسانسور میندازم و چند تار بیرون افتاده از مقنعه ام را به داخل سر میدهم...همین که می ایستد بیرون میروم...روی درب قهوه ای رنگ با طلایی شماره ی بیست و سه را نوشته اند...دستم را روی زنگ میگذارم ولی کسی باز نمیکند...حدود پنج دقیقه ای مدام زنگ میزنم اما...انگار کسی خانه نیست...شاید هم خودش فرودگاه رفته...به عقب برمیگردم و قصد رفتن میکنم که در باز میشود...سرم را برمیگردانم که نگاهم در نگاه دخترکی با انواع و اقسام زخم روی صورتش گره میخورد...چشمهای بی حالتش بسته میشود و همانجا روی زمین می افتد و من فقط فرصت میکنم جیغ خفیفی بکشم و به سمتش قدم های بلند بردارم


موضوعات مرتبط: رمان دون ژوانی

برچسب: نویسنده: سجاد باقری تاريخ: چهارشنبه 3 خرداد 1396 ساعت: 15:19

صفحه بندی