-چرا چایی هارو هنوز نریختی سودا؟خاک توسرت این بنده خدا ها گلوشون خشک شد
به سارا نگاه میکنم... چشمهایش را آرایش کرده ... امروز از صبح تاحالا در تلاطم بود... هیجان داشت و دارد... هیجان از چشمهایش شره میکند
-چته؟چرااینطوری نگام میکنی؟
شانه بالا میندازم... شانه هایم را میگیرد و به جلو هولم میدهد...
-مگه خودت اجازه ندادی که بیان؟
سرم را به نشانه ی مثبت تکان میدهم
-پس دردت چیه؟چرا عین این دخترایی که به زور میخوان شوهرشون بدن زانوی غم بغـ ـل گرفتی؟هان...
بغض گلویم را فشار میدهد... نمیتوانم حرف بزنم... اگر لب باز کنم بغضم میترکد...
-چی میخوای خواهری؟بگو به من...
اشکهایم را پس میزنم و قوری را از نو ازروی سماور برمیدارم... یکی از فنجان های کمـ ـرباریکی که توی سینی چیده بودم را برمیدارم و همین که میخواهم تویش چای بریزم فنجان از دستم لیز میخورد و باصدای بدی روی زمین میافتد و تکه تکه میشود...چشم هایم را میبندم و لب میگزم...وای خدا... وای
دست سارا روی دستم مینشیند و قوری را میگیرد...
-بده به من... میریزم... تو یکم آروم باش... چندتا نفس عمیق بکش یه وقت چایی رو رو صورت اون پسره ی بیچاره خالی نکنی
قوری را به دستش میدهم و چند بار طول و عرض آشپزخانه را طی میکنم... هنوز هم نمیدانم کاری که میخواهم انجام بدهم درست است یا غلط... هنوز هم در دوراهی این مسیر پر پیچ و خم مانده ام
امیر یک ماه خودش را گم کرده بود و دیشب زنگ زده بود خانه مان... گوشی را برداشته بودم... جدی و رسمی سلام داده بود... آنقدر جدی که یک لحظه حس کرده بودم شاید امیر پشت خط نباشد... دوباره اسمش را پرسیده بودم بازهم رسمی خودش را معرفی کرده بود و خواسته بود گوشی را بدهم به بابا مرتضی... من هم متعجب گوشی را به بابا داده بودم... کمی حرف زده بودند... و در تمام طول مکالمه شان نگاه بابا روی من زوم بود و من متعجب تر میشدم... در آخر وقتی که قطع کرده بود بابا بـ ـوسه ای روی گونه ام کاشته و گفته بود فردا شب برای خواستگاری می خواهند بیایند
و من تمام طول شب را بیدار مانده بودم...
به سرمه فکر کرده بودم... التماسهایش مبنی بر ازدواج کردنم را یادم آمده بود...
به علیرضا فکر کرده بودم... اینکه هنوز کامل از من قطع امید نکرده بود... و امیدش آزارم میداد
سرمه و اشک هایش...
علیرضا و نگاه های زیر چشمی اش...
حمـ ـام خانه مان که بعد از آن اتفاق واردش نشده بودم...
کابـ ـوسهای نصف شبی ام...
و امیر...
خنده های یک وریش... دندانهای سفید و ردیفش... چشمهای بی نهایت سیاهش... موهای ژل خورده اش... حرفهای آرامش بخشش... دوستی بی غل و غشش
و صبح وقتی بابا نظرم را پرسیده بود من همانطور گیج فقط گفته بودم بیایند...
-سودا؟
انگار که از خواب پریده باشم متوجه سارا میشوم... لبخند میزند و سینی را به دستم میدهد
-اصلا هول نکن...حواست به سینی باشه چایی ها نریزن...
چادرم را روی سرم مرتب میکند... چادر سفید عروسی خودش است... یکهو تصمیم گرفته بودم چادر سرکنم و سارا چادر ازدواج خودش را برایم آورده بود... یک چادر سفید نرم... با گلهای ریز قرمز و صورتی...
بـ ـوسه ای روی گونه ام میکارد و به سمت در آشپزخانه هدایتم میکند... از آشپزخانه بیرون میزنم
سینی توی دستم میلرزد...
لیوانها جیلینگ جیلینگ بهم میخورند...
چادر انگار روی سرم بازیش گرفته... میترسم از سرم بیافتد...
خودم را لعنت میکنم بااین افکار مزخرفم... اصلا چرا خواسته بودم چادر سر کنم؟مگه در خواستگاری قبل چادر داشتم که حالا هـ ـوس چادر کرده بودم...؟
پوفی میکشم و تمام حواسم را میدهم به فنجان های چای...
بلند قدم برمیدارم...
تمام صداها قطع میشود...
قلـ ـبم توی دهانم میزند...
نکند سینی چای ازدستم سربخورد...؟
لرزیده قدم دیگری برمیدارم که صدای بابا مرتضی آرامش میریزد به وجودم...
-بیا سودا جان... بیا دختر قشنگم...
اززیر چادر و از لای پرده ی اشکی که در چشمهایم خانه کرده نگاهش میکنم و به سمتش قدم برمیدارم... چای را مقابلش میگیرم... لبخند مردانه ای میزند و اول امیرراکه کنارش نشسته نشان میدهد...
-اول آقا داماد...
اسم خدارا صدا میزنم و راهم را کج میکنم... مقابلش خم میشوم... سرش را بلند نمیکند و سینی لرزان استرسم را لو میدهد...
یک فنجان چای برمیدارد و آرام تشکر میکند...
آنقدر استرس دارم که جواب نمیدهم... دوباره جلوی بابا مرتضی خم میشوم... به طرز عجیبی خوش حال است... انگار همه خوش حالند...چای برمیدارد...
به ترتیب جلوی همه خم میشوم... مامان... محسن... آیلار... سارا... و در آخر یک گوشه مینشینم...
حرفهایشان را انگار در هاله ای غلیظ میشنوم...
و فقط میشنوم...
نمیفهممشان...
دو نفری آمده اند... دو خواهر و برادر... آیلار با یک مانتوی سنتی و رنگارنگ و امیر با یک کت و شلوار مشکی که زیادی به تنش می آمد...
دسته گل را به چه کسی داده بود را نمیدانم اما دست گلش روی طاقچه خودنمایی میکرد و یک قاب عکس قدیمی کنارش... عکس مردی که شباهت زیادی به امیر داشت
و عکس زیادی آشنا بود...
دیده بودمش... در خانه شان... عکس پدرشان بود... شهید کامیاب...
عکسش انگار به وجودم انرژی میبخشید... باآن تبسم محو روی لبـ ـانش... خیلی نورانی بود... خیلی...
نمیدانم چه قدر گذشته بود که صدای بابا مرتضی را میشنوم
-سودا جان... بابا... آقا امیر رو ببر تو اتاقت باهم صحبت کنید
و من خیره به عکس بلند میشوم... امیر هم بلند میشود..."با اجازه" اش را میشنوم... بی حرف راه میافتم به سمت اتاقم و حس میکنم قدمهای بلند امیررا که پشت سرم زمین را له میکند...
وارد اتاق میشوم و چند لحظه بعد در اتاق بسته میشود... لب پنجره میروم و همانجا مینشینم...
-اتاقت خیلی خوشگله
همان عطرمعروفش را زده... همانی که بوی سیب ترش میدهد... همانی که آنروز وقتی از دست کمال نجاتم داد زده بود... همان عطر سیبی که تا چندروز در ریه هایم ماندگار شده بود
-همون مدلیه که حدس میزدم...
زیر چشمی نگاهش میکنم... کمی لاغر تر شده...
وسط اتاق چرخ میزند و نگاهم را شکار میکند... لبخندی پاشیده میشود میان صورتش... با یک قدم بلند خودش را به من میرساند...
-روزه سکوت گرفتی؟
نفس میگیرم... اما همین که میخواهم حرف بزنم بغضم میترکد... اشکم سرازیر میشود... دانه دانه روی چادر سفید گلدارم میریزد... امیررا نمیبینم اما عطرش نزدیک میشود
بین هق زدن هایم ناگهان میان حجم انبوهی از عطر سیب ترش گم میشوم...
دستهایی دور کمـ ـرم حـ ـلقه میشود و سرم میچسبد به سیـ ـنه ای محکم...
مات میشوم...
نفسم بند میرود...
حرارت از لپ هایم بیرون میزند...
و قلـ ـبم...
قلـ ـبم در تلاطم این هیجان دخترانه بالا و پایین میپرد
نفس عمیق میکشم... عطر سیب ترش میپیچد در سرم... و نمیفهمم چرا دلم هـ ـوس سیب میکند...
نفس عمیق دیگری میکشم و حس میکنم دستی راکه کمـ ـرم را نـ ـوازش میکند...
-ای جااان... جاانم عزیزم... آروم باش...
تمام عضلات تنم منقبض میشود
خودم را جمع میکنم تا ازش فاصله بگیرم نمیگذارد... حـ ـلقه ی دستانش را تنگ تر میکند و مرا بیشتر به خود میفشارد
-ولم کن...
با صدای گرفته ای کنار گوشم لب میزند...
-یکم آروم بگیر دیگه دختر... تو که اول و آخر جات اینجاست...
با پشت دستم اشکهای روی صورتم را پاک میکنم و به تقلا کردنم ادامه میدهم...
-این بعدا مشخص میشه...
گرمای نفسهایش به لاله ی گوشم برخورد میکند و یک نفر انگار دلم را میچلاند...
-این قضیه از همین الان مشخصه... تو مال منی
-ولی من باید تصمیم بگیرم
-تو همین که اجازه دادی ما بیایم یعنی تصمیمتو گرفتی
-گرممه ولم کن لطفا
آرام و مردانه میخندد...
-خوب بحثو عوض میکنی... ولی خانوم محض اطلاعت باید بگم تا وقتی که من نخوام شما از جات تکون نمیخوری...
اخم میکنم... کمی بلند تر میخندد...
-حالا واسه چی گریه میکنی؟از دوری من...؟ملال دوری من بود که حاصل شد هان؟
بی هوا مشتی به شکمش میکوبم
-خدای اعتماد به نفسی
-اعتماد به نفس نداشتم که خواستگاری تو نمیومدم... تویی که انقدر خانومی... انقدر قشنگی...تازه دم به دیقه لپاتم گل میندازه...
نمیفهمم نفس کشیدن چرااینقدر سخت میشود...
-نمیخوای بپرسی کجا بودم این چندوقت؟
حرصی شانه بالا میندازم...
-مهم نیست
-ای شیطون... چرا دروغ میگی؟
-دروغ نیست
-هست... از این نگاه دزدیدنت معلومه... ولی مغروری و نمیخوای بگی... اشکال نداره... خودم میگم... رفتم تا بذارم خوب فکر کنی... تا همیشه پیشت نباشم و جای خالیمو حس کنی... تا باخودت روراست باشی... رفتم تا بتونی با خودت کنار بیای
با چشمهای اشکی نگاهش میکنم
-خیلی نامردی... من خیلی نگرانت شدم... من...
-میخواستم که نگرانم بشی
چندلحظه مکث میکند در چشمهایم و بعد ادامه میدهد
- یه جایی هست قبل از خوابیدن که آدم دیگه بیدار نیست ولی خوابم نیست...! که یه سری فکرای درهم ، بدون کنترل و ناخود آگاه میان تو ذهن آدم.... همون جا داشتم از خودم می پرسیدم چرا پات موندم؟ که چی هستی برام؟ چه اسمی می تونم بذارم برات؟ چه عنوانی؟ چه لیبلی؟ همسر؟ نه به قطع. دوسـ ـت دختر هم نه حتی. دوست هم نه دقیقن. وقتی با تصویر پیش ساخته ای که از اخلاق و ظاهر همه ی این ها تو ذهنم دارم فرق میکنی همیشه. همین طور وسط خواب و بیداری تو ذهنم دنبال یه چیزی می گشتم... یه نقشی که راضیم کنه ... که خود ِخودِت باشه... همه ت باشه... اونوقت از همون ناخودآگاه جوابمو گرفتم... و عجیب که تو هیچ کلمه ی فارسی ای برام جا نشد... و حتی هیچ کلمه ای انگلیسی رو هم نتونستم پیدا کنم که اینقدر مثل این واژه قشنگ باشه... تو ترکی بلدی؟
آرام لب میزنم
-ای... تقریبا!
سرش را به نشانه ی فهمیدن تکان میدهد
- داشتم میگفتم... نسبت تورو با خودم فقط تو یه واژه ی ترکی تونستم پیدا کنم و فقط همین راضیم کرد... همین که yol arkadaşım ی .... همینی... تو برای من همینی... باهاتم چون می دونم راهمو هرراهی که انتخاب کنم... هرچه قدر هم که عجیب و غیرقابل درک برای بقیه... تو میفهمی... می فهمی و توی "همـــــه" ی راه های دنیا رفیقم می مونی...
نگاهم را میسرانم توی چشمهایش... صداقت در سیاهی زغال مانندش موج میزند...
-سودا... من میخوام همیشه باشی... همیشه کنارم باشی... که هروقت بخوامت همین که دست دراز کنم دستام برسن بهت... دقیقا مثل همین پوزیشنی که الان هستی... میخوام تا این حد نزدیکم باشی... تو این نزدیکی رو نذار به حساب شوهر... تو بذارش به پای همون yol arkadas... بذار رفیقت تا ابد کنارت بمونه...
-ولی من... من... میترسم
لبخند زد و پیشانیش رابه پیشانیم چسباند
-میدونم... من... خیلی کمم... من برای تو خیلی کوچیکم... یادمه یه بار بهت گفتم تو پاکی و من هیچ وقت با دستای کثیفم آلودت نمیکنم... اما ببین... میخوام دستامو بشورم... میخوام روحمو بشورم... میخوام تمییز بشم... میخوام خودمو بچلونم و پهن کنم روی طناب جلوی آفتاب... تا پاک بشم... سودا من پای حرفم هستم...هیچ وقت آلودت نمیکنم و تا تمییز نشدم بهت دست نمیزنم... تو فقط قبولم کن... من هرکاری که تو بگی رو میکنم
-قولی رو که بهم دادی رو عملی میکنی؟
-کدوم قول؟
-همون قولی که جلو حرم امام رضا دادی... گفتی اگه انگیزه پیدا کنی توبه میکنی... انگیزه ت هستم؟
-هستی... انقدر دوست دارم که بزرگترین انگیزه ی زندگیمی
-از کجا باور کنم دوست داشتنتو...؟تو تاحالا به خیلیا گفتی دوستشون داری و بعد مثل آشغال از زندگیت پرتشون کردی بیرون
-ولی خواستگاری هیچ کدوم از دوسـ ـت دخترام نرفتم... چون ارزششو نداشتن... که یکی بودن لنگه ی خودم کثیف... تو اولین کسی هستی که بهش میگم دوستش دارم چون قبل از تو دوست داشتن رو نشناخته بودم...
-چه طور باور کنم؟
-بهت ثابت میکنم... اگه فرصت بدی... بهت ثابت میکنم
امیر:
لبخند میزنم...
به دستپاچگی های دخترانه ی سودا لبخند میزنم...
به شوق خواهرانه ای که در چشمهای آیلار برق میزند لبخند میزنم...
به مادرانه های پری خانم... به پدرانه های آقا مرتضی...
به سارای خوشحال... به محسن خندان...
لبخند میزنم...
و نگاهم میافتد روی عکس روی طاقچه که همراه خود آورده ایم...
به پدری که از پشت قاب عکس شاهد مراسم خواستگاری پسرش است... به پدری که رفت... از جانش گذشت... از دلبسته هایش گذشت... مقابل دشمن ایستاد... شهید شد... تا میلیون ها دختر و پسر مثل من، سالها بعد به آرزوهایشان برسند
-خب پسرم... ایشالا ما فکرامونو میکنیم در اسرع وقت بهتون خبرمیدیم
نگاهم را میدهم به چشمهای آقا مرتضی... دستش را بالا میاورد و روی کتفم میگذارد و نرم فشار میدهد... یاد آخرین ملاقاتمان میافتم و حرفهای پدر و پسری که بهم زد
یک ماه پیش بود...
آیلار شب اینجا مانده بود و من دوپرواز پشت سرهم داشتم...
صبح خسته و با چشمهایی که از کم خوابی کاسه ی خون شده بود، آمده بودم دنبال آیلار...
منتظر جلوی در ایستاده بودم تا آیلار بیاید که آقا مرتضی با سری که بانداژ شده بود از آژانس پیاده شده وبا دیدنم ابرو بالا پرانده و لبخند زده بود
ازماشین پیاده شده و احوالپرسی مختصری کرده بودیم...
هی دل دل کرده بودم درباره ی سودا باهاش حرف بزنم اما رویم نشده بود
عجیب نبود که خجالت میکشیدم... برای فرار از دل زدن هایم بحثی پیش کشیده بودم که به سودا هیچ ربط نداشت
-چه اتفاقی واسه سرتون افتاده؟
بالبخندی که همیشه کنج لبش خانه داشت روی بانداژ دست کشیده بود
-زیاد مهم نیس پسرم... مهم تر از زخمی که روی جسم آدم میشینه زخمیه که روح رو میخراشه... چون زخم جسمی یه مدت بعد خوب میشه از زخم روح تا ابد همراه آدم میمونه
و حرفش عجیب به دلم نشسته بود و آمدن آیلار اجازه نداده بود بحث بیشتر ادامه پیدا کند...خواسته بودم خداحافظی کنم که سرش را آورده بود کنار گوشم و با جدیت خاصی گفته بود: میخواد باهات صحبت کنم
و من مات نگاهش کرده بودم...
-امروز عصر بیا اینجا
من هم فقط فرصت کرده بودم سرتکان بدهم...
تا آیلار را برسانم خانه فکر کرده بودم که مرتضی ناجی چه حرفی میتواند بامن داشته باشد و به هیچ نتیجه ای نرسیده بودم
عصر رسمی لباس پوشیده و با کفش های واکس خورده رفته بودم خانه شان...
خود مرتضی ناجی در را باز کرده و تعارف کرده بود بروم داخل... سودا و مادرش انگار بیرون رفته بودند چون کسی خانه نبود...
از ایوان گذشته بودیم
در یک اتاقک قدیمی را باز کرده بود و اول خودش و بعد من داخل شده بودم
اتاق از آن اتاق های دنجی بود که انگار قدمتش با قدمت شهر یکیست... که وقتی در باز میشود انعکاسی پرطیف های تند تا روشن قهوه ای و کرم بپاشد توی صورت آدم... یک طور قهوه ای خوب قدیمی...!
تن دیوار از قاب های قدیم پر شده بود ... از آنها که شخصیت دارند ! که اختیارشان دست تو نیست دیگر که جایشان را عوض کنی مثلا! دیوار را سایه روشن کرده بودند . سند زده بودند به نام خودشان جایشان را انگار ...قاب ها تویشان پر شعرهای خطاطی شده بود ... با آن کلمه های پیچ در پیچ ... قاب ها نقاشی کوچه های قدیمی داشتند توی خودشان ... و عکس های پریده رنگ سیاه و سفید هم ...
و اتاق بوی گس ِ چای تازه دم غلیظ میداد ، قاطی ِ بوی نرم و بی وزن ِ شمعدانی...و پرقفسه های کتاب بود ... همه جا کتاب ها پخش بودند و کاغذهای کاهی.. که عمیق تر که کنی نفس کشیدنت را بویش را بشود بلعید و با کیف توی سیـ ـنه نگه داشت...
اشاره کرده بود روی تک صندلی کنج اتاق بنشینم و خودش هم برای خودش صندلی آورده بود
موهایش فرفری جوگندمی بود... قدبلند و چهارشانه... از آنها که با آنهمه سنشان پشتشان خم نشده هنوز... راست و محکمند شانه هایشان...
خیره شده بود در چشمهایم از بالای عینکش با چشمهای جدی و مهربان که کنارش یک عالمه چین های ریز و قشنگ دارد و گفته بود
-خب... شروع کن پسرم
وا مانده بودم... به معنای واقعی وامانده بودم... رنگ پریده و گیج
-چی... چی رو شروع کنم؟
لبخند پرمعنایی میزند... برایم چای میریزد... توی فنجان شیشه ای کمـ ـرباریکی که نقش ناصرالدین شاه را رویش دارد... چای را میگیرم و لب میزنم... تلخ است... توی قندانش به جای قند وشکلات، توت خشک پیدا میکنم...
-سودا رو از همه کس بیشتر میشناسم... وقتی نگاهش میکنم تا ته مغزشو میخونم بس که با من بزرگ شده... سودا از همه بچه هام بیشتر بامن بوده... وقتی پری خانوم... زنم شیمی درمانی میشد سودا خیلی کوچیک بود... بهونه میگرفت... غصه میخورد... بعد من واسه اینکه خیلی آزار نبینه با کامیون بار که اینور اونورمیبردم سودا رو میشوندم رو صندلی شاگرد باهم میزدیم به دل جاده... براش آواز میخوندم... حرفای پدر و دختری میزدم...این حرفارو از این جهت دارم میزنم که بدونی سودا بری من یه کتاب گشوده س... صفحه به صفحه شو از برم.... و الان که یه هفته س خودشو تو اتاقش حبس کرده به بهونه ی تمییز کاری میفهمم که یه دردش هست... و اونقدری تجربه دارم که بدونم دردش از کجا منشا میگیره... گمونم توهم میدونی...هوم؟
انگشتهایم را در هم قلاب کرده بودم...
موسیقی متن اتاقش آهنگ "الهه ی ناز" بود و تاروپود دلم را میشکافت...
-من... هیچ وقت قصد سواستفاده از سودا خانومو نداشتم... یعنی... سودا خانوم اول برای من یه همکار بود... بعدش شد دوست و حالا شده یه عشق ممنوعه... هیچ وقت نمیخواستم اینطوری بشه ولی شد... دست خودم نبود
لبخندش عمیق بود
-اززلزله و عشق خبر کس ندهد... آن لحظه خبر شوی که ویران شده ای
و این مرد چه قدر پدر بودن را بلد بود...!
-منم پری رو جلو در حموم عمومی دیدم... تازه اومده بودن محل ما... منم اون موقع برو رویی داشتم واسه خودم مثل الانم نبودم که پیر باشم و صورتم پرچروک... پشت مو داشتم همچین خوشگل... فوکل میذاشتم جوری که کل دخترای محل واسم ضعف میکردن
بلند خندید و لبخند روی لبانم نقش بست
-آره خلاصه جوونی بود و هزار سودا... جلو در حموم با رفقام وایستاده بودیم که یهو دیدم یه دختر با لپای گلی و ابروهای پیوندی چادر به سر اومد بیرون... سرتو درد نیارم امیر جان... دل و دینمونو به یه دیدن باختیم... جوری دلمو باختم که هنوزم که هنوزه بعد اینهمه سال وقتی نگاش میکنم دلم غنج میره... تو این دنیا... همه چیز کهنه میشه... همه چیز از مد میافته... هرچی که الان رو بورس باشه فردا جاشو میده ب یه چیز جدید تر... اما تنها چیزی که هنوزم که هنوزه از مد نیافتاده و پابرجاست عشقه... هرکجای دنیا هم که بری عشق هنوز رو بورسه از فیلمای هندی بگیر تا ترکی و هالیوودی متن اصلیشون عشقه... عشق از آدم هیچ وقت اجازه نمیگیره اگرم تو وجودت رخنه کنه هرکاری هم که بکنی نمیتونی از دستش خلاص بشی... ماهیتش اینه... خودخواهه... خودخواه
-من خیلی شرمنده تونم... من... اصلا نمیدونم...
وسط حرفم پرید با آن صدای گرم پدرانه...
-سودا برام خیلی عزیزه... اونقدر زیاد که هرکی باعث بشه خم به ابروش بیاد رو نابود میکنم... شوخی هم ندارم... اگه قصدت جدیه و حرفات از ته دلم که بحثش جداست اما اگه دختر منو واسه بازی دادن میخوای و یه مدت بعد که هـ ـوسش از دلت افتاد میخوای رهاش کنی بهتره دیگه دور و ور خانواده ی ما پیدات نشه
صادقانه گفتم:من گذشته ی اصلا خوبی نداشتم... و هیچ وقتم خودمو تبرئه نمیکنم... برای کارام بهونه نمیارم... کارای اشتباهمو توجیح نمیکنم... اشتباه کردم یه عمری تا آخر عمرم پای اشتباهاتم میمونم اما میخوام بگم از وقتی احساسمو نسبت به سودا خانوم شناختم نتونستم برم سمت اشتباهاتم... وجود پاکش انقدر رو زندگیم سایه انداخت که اجازه نداد جزخودش به هیچ کس دیگه ای فکر کنم... و مطمئنم اگه یه روزی بدستش بیارم از روی هـ ـوس نیست
-من کاری به گذشته ی آدما ندارم البته تا جایی که اون گذشته روی آینده تاثیر نداشته باشه روش چشم میبندم اما دخترمم به هرکسی نمیدم... شاید پول نداشته باشیم شاید وضع مالی خوبی نداشته باشیم اما دخترم آبرو داره... خانواده ی آبرو داری هستیم... آبرو چیزیه که تو این زمونه کم پیدا میشه... گوهریه که تو وجود هردختری نیست و من تین گوهررو به پول و ثروت نمیفروشم... تو اگه سودا رو میخوای باید خودتو به من ثابت کنی... که اگه بهم ثابت شد مردونگیت... دخترم مال تو...
از فکر بیرون می آیم... لبخند میزنم و دستم را میگذارم روی دستش که روی کتفم است...
از چشمهایش میخوانم که انگار در امتحان پیروز شده ام... از جا بلند میشوم و آیلار هم برمیخیزد
-پس ما منتظر تماستون هستیم
عکس پدرم را از روی طاقچه برمیدارد و رویش را میبـ ـوسد
-برای من افتخار بود که یه شهید تو مراسم خواستگاری دخترم حضور داشت
موضوعات مرتبط: رمان دون ژوانی
برچسب:
نویسنده: سجاد باقری