_این چرا شبیھ مرده ھاس؟!بھشید لبشو گاز گرفت:_ ھنوز نفھمیدی آلما و آیلار جونشون برا ھم میره؟!این طفلی حالش بدتر بود.نگاه سراسر سپاسی بھ بھشید کردم کھ بھداد پوزخند زد:_غلط میکنھ کسی جونش برا زن من در بره._بیا بشین اینور الان دوباره دعواتون میشھ.جلو بھداد و میتونم بگیرم اما نمیتونم جلو زبون تو روبگیرم.خواستم چیزی بگویم کھ بھداد دست دور بازویم انداخت و ھلم داد بھ سمت بھشید:_راست میگھ گم شو برو اون ور بشین! چون شدیدا" منتظرم ببینم چی باعث شده آلما بھ این حالبیافتھ اون وقت حالتو جا میارم!بھداد از وقتی برگشتھ بود یک دیوانھ بھ تمام معنا شده بود.بغض کردم و بھشید من را کنارخودش نشاند:_بھداد عوض نمیشی تو بخدا! گفتم میری سفر مغزت ھوا میخوره میبینم بدتر شدی. چکار اینطفل معصوم داری آخھ؟!پوزخندی زد:_طفل معصوم! طفل معصوم! بھشید نگو تو رو خدا یکجوری شدم.این طفل معصوم و ولش کنیبھ حال خودش میشھ یک..._آقا اینجا بیمارستانھ!چھ خبرتونھ؟!بھداد عصبی بھ پرستار نگاه کرد:_نھ بابا! اگھ نمیگفتی فکر میکردم تیمارستانھ!بھشید لبشو با شرمندگی گاز گرفت و بلند شد:_خانم من از طرف ایشون عذر خواھی میکنم.منتظریم سرم مریضمون تموم شھ الان میریم.پرستار با اخم بھ بھداد نگاه کرد کھ بھداد تشر زد:_چیھ؟! بیا منو بخور!پرستار خواست چیزی بگوید کھ بھشید آرام ھلش داد و زمزمھ کرد:_من معذرت خواھی میکنم.نگاھی بھ بھداد انداختم کھ سریع متوجھ شد و بھ سمت برگشت:_دارم برات مارمولک! چنان حالی ازت بگیرم تا یک ھفتھ فقط بلھ قربان بگی!بی اعتنا بھ حرفش دوباره بھ در اتاق زل زدم.بعد از مدت کوتاھی مامان در حالی کھ رنگ بھ رو نداشت مرخص شد.بھ شانھ بھداد تکیھ داد بودکھ بھداد زمزمھ کرد:_اگھ نمیتونی راه بیای بغلت کنم؟!سرش را بھ معنای نفی تکان داد.کنارش ایستادم و آرام لب زدم:_مامان؟!اخمھایش در ھم رفت:_الان نھ آیلار! بذار حداقل از بیمارستان بیام بیرون.آروم لب برچیدم و قدمھام کند شد.بھ بھداد و مامان کھ بھ او تکیھ داده بود خیره شدم.پس چھ کسیدر جبھھ ی من بود؟! مامان باز ھم محبت بھداد را دید و من و پس زد.بھداد برگشت و از سر شانھاش نگاه جدی و عصبانی اش را حوالھ ام کرد.بغض باعث شد لبم را محکم گاز بگیرم و دیدم تاربشود از ھجوم اشک...باز ھم بھانھ دستش داده بودم...مامان سرد برخورد میکرد.بھداد تو سرما حیاط مشغول حرف زدن با موبایلش بود و بھشید درآشپزخانھ مشغول درست کردن شام .نمیدانم او کھ دل خوشی از مامان نداشت چرا برایش خم وراست میشد؟! نگران برادر زاده اش بود؟!_مامان؟!طاقت نیاورد و اینبار تشر زد:_چیھ؟! چرا نمیذاری یک دو دقیقھ استراحت کنم؟! میخوای اینبار سکتھ ام بدی؟!بھشید برای چند ثانیھ دست از کار کشید.این را از سر و صدای آشپزخانھ کھ خوابید فھمیدم.بلندشدم و روی زمین کنار مبل نشستم و مظلومانھ گفتم:_مامان عمدی نبود.معذرت میخوام.ھمانطور کھ روی مبل دراز کشیده بود دستھایش را تکان داد:_آره اگھ منو سکتھ بدی بندازی گوشھ بیمارستان عمدیھ! من دیگھ از پس تو و زبون درازت برنمیام!بغض کردم:_مامان من...صدای مامان کمی بالا رفت:_ولم کن آیلار! دکتر گفتھ باید استراحت کنم حرص نخورم اما مگھ تو میذاری آب خوش از گلویمن پائین بره؟!با دیدن بھداد کھ در چوبی را میبست کمی عقب رفتم._ پاشو برو اتاقت!میخواستی من بھ این حال بیافتم بھ مراد دلت رسیدی.ھق زدم و بھشید در درگاه آشپزخانھ ایستاد:_آلما!دل این بچھ خون شد کھ!_اگھ تو نمیری اتاقت تا من برم؟!خواستم چیزی بگویم با بھداد با تمام نفرتش از بازو بلندم کرد:_مگھ نشنیدی چی گفت؟! میگھ گمشو برو اتاقت!با دست آزادم مشت محکمی حوالھ اش کردم و با گریھ جیغ زدم:_ولم کن مامان خودمھ!مامان روسری اش را جلوی چشمھایش گذاشت:_ببرش بھداد سرم درد میکنھ.ھق زدم:_من معذرت خواھی کردم.بھداد از جایی نزدیک گردن و ترقوه ام گرفت کھ بی اختیار جیغم بلند شد:_آره اما خیلی دیر بود! نزدیک بود بچھ من این وسط تلف شھ!بھشید خودش را بھ ما رساند:_چکارش داری بھداد؟! ولش کن دردش میاد.ھمانطور کھ من را بھ سمت پلھ ھا میبرد عصبی گفت:_دخالت نکن.بچھ منم درد کشیده وقتی این...سرمو فشار داد:_وقتی این داشتھ زن منو اذیت میکرده.بھشید دوباره جلویمان قرار گرفت:_ ولش کن میگم!سرش را کمی کج کرد و مامان را مخاطب قرار داد:_مادر نمونھ! چشم بندت و بردار داره بچھ ات و سلاخی میکنھ.مامان کلافھ بھ حرف آمد:_چکارش کرده مگھ؟! بھداد فقط ببرش اتاق سرم درد میکنھ نمیخوام صدای جیغ جیغ بشنوم.بھداد پیروز بھ بھشید نگاه کرد و من را ھل داد:-شنیدی؟! نترس.این اگھ کتک میخورد اینقدر ھار نمیشد!آنقدر محکم بھ وسط اتاق ھلم داد کھ برای یک لحظھ فکر کردم کشکک زانویم شکست.گریھ امتشدید یافت و در تاریکی با دیدن ھیکل بھداد عقب عقب رفتم.در را قفل کرد و من بی اختیار جیغ زدم:_ولم کن! مامان... بھشید!جلوتر اومد و با گریھ عقب رفتم.با یک حرکت از سر شانھ ھایم گرفت و در تاریکی سیلیمحکمی جایی نزدیک گوش و گونھ ام زد._این واسھ سلام نکردنت!دومی و سمت دیگھ صورتم زد:_اینم واسھ بچھ ام کھ امروز اذیتش کردی!با پا ھلم داد و محکم بھ زمین سرد برخورد کردم و از درد زانو نفسم بند رفت._اینم واسھ اصل کاری! تربیتت!نفسشو بیرون داد:_یا آدم میشی یا میمیری! یا آدمت میکنم یا مجبوری میشی بمیری!در راباز کرد و بیرون رفت. چھره بھشید را با دیدم با چشمھایی خیس دستش را جلو دھانشگرفت و با شتاب بھ سمتم آمد.آلما در جایش نیمخیز شد و بھ بھداد کھ از پلھ ھا پائین می امد نگریست.با شتاب سرجایش نشست:_چکارش کردی؟!بھداد لبش را کج کرد و بھ تمسخر گفت:_زدم کشتمش!آلما ھراسان بلند شد و بھ سمت پلھ ھا رفت:_پس چرا اینقدر بلند گریھ میکنھ؟! چکار کردی بچھ مو؟!پوزخند زد:_بچھ ام! بچھ ام!داد کشید:_بچھ ات تو شکمتھ!آلما بی توجھ بھ او راه پلھ ھا در پیش گرفت و صدای ھق ھق آیلار واضح تر شد کھ عملا" بھدادرا فحش میداد.با عجلھ بھ سمتش رفت و بھشید را دید کھ در آغوشش گرفتھ بود و نوازششمیکرد.آیلار با دیدنش جیغ کشید:_برو بیرون مامان پولکی! این سمت ھوا خوب نیست بھت پول نمیرسھ!آلما با غضب اشاره ایی بھ بھشید کرد کھ سعی داشت آرامش کند.ھردو طرف صورتش قرمز وملتھب شده و دستش را روی زانو گذاشتھ بود و مینالید.روبرویش نشست:_چی شده آخھ؟!رو کرد بھ بھشید:_زدش؟!صدایش بلند شد:_بھداد بچھ منو زدی؟! آیلار منو زدی؟! من گفتم اینطوری اش کن؟!آیلار بھ چشمھایش زل زد:_ من محبت تو رو نمیخوام! برو ور دل شوھرت.آلما چشمھایش را درشت کرد و خواست چیزی بگوید کھ بھداد در درگاه در ایستاد:_آره! سزای بچھ تخس و بی تربیت ھمینھ! از این بھ بعد زبون درازی و بی احترامی کنھ نتیجھاش میشھ ھمین!آلما روبروی بھداد ایستاد:_ گفتم بزن بچھ ام و سیاه و کبود کن؟!بھ چھ حقی...عربده بھداد باعث شد کمی عقب برود:_بھ ھمون حقی کھ گفتی پدرش بشم!آلما داد زد:_باباش کتکش نمیزد کھ!_از بنگی بودن و بی عرضگی اش بوده!آیلار جیغ زد و بھ بحث خاتمھ داد:_از اتاق من برید بیرون!بھشید با تکان سر از آنھا خواست بیرون بروند.بھداد فحشی زیر لب داد و لگدی حوالھ درکرد.آلما نگاھی بھ آیلار انداخت._نشنیدی؟! گفتم بیرون! گفتم ھری! شاھکار شوھرت و دیدی؟! دلت خنک شد؟! بفرما!و با دست در اتاق را نشان داد.آلما بھ سمت در رفت:_آدم نمیشی تو!پوزخند زد بھ جوابش:_موروثیھ!نگاھی بھ جعبھ بزرگ قرمز رنگ روبرویش انداخت.بی تفاوت شانھ انداخت:_چی ھست حالا؟!امیرعلی چانھ اش را بالا گرفت و لبخندی زد:_بدعنقی امروز.مادرش با او حرف نمیزد.بھداد ھم مثل سگی کھ از قلاده رھایش کرده باشند منتظر بھانھبود.خودش ھم...درد زانو کم از درد دست نداشت!اینبار قرار بود کجای بدنش آسیب ببیند؟!نفس عمیقی کشید:_خوبم.شصت امیرعلی چانھ اش را نوازش کرد:_خوبی نیستی عزیزم.آب دھانش را قورت داد و نگاھش دوباره بین دیوارھای خانھ قدیمی چرخید._ماھی؟!بی حوصلھ نگاھش کرد:_چیھ؟!امیرعلی دستش را کشید و آیلار در آغوشش افتاد:_چی شده کھ زلزلھ من امروز از سر و کولم بالا نمیره؟!لبخند تلخی زد:_چی شده امروز محبتت گل کرده؟!ابروھایش بالا رفت:_اینقدر بدم؟!لبخندش عمیق شد:_نھ! تو ھمیشھ خوبی!عضلات صورتش دوباره بھ حالت قبل برگشت و لبخندش محو شد._چی شده ماھی؟! دارم نگران میشم کم کم... اتفاقی افتاده؟!آیلار اخم کرد و متفکرانھ گفت:_اتفاق؟! نھ ھنوز...امیرعلی موھایش را نوازش کرد:_قراره بریم بگردیم.خوش بگذرونیم.ھرجا کھ تو دوست داشتھ باشی بریم.آخرشم بریم یک شامخوشمزه بزنیم تو رگ.نظرت درباره ساندویچ زبان بوفالو چیھ؟! بھت قول میدم تا یک ھفتھ سیرباشی!چشمھای آیلار گرد شد و بھ سمتش برگشت:_بوفالو؟!امیرعلی صورت کوچک و نرمش را گرفت:_آره.امیرعلی قربونت بره کھ اینقدر خوشگل ذوق میکنی.اصلا" تو ساندویچ و بخور منم تو رومیخورم.آیلار لبخند تلخی زد.امروز امیرعلی عوض شده بود.مھربان شده بود.حتی بھ شال زمستانی اشکھ دوبار تا مرز افتادن رفتھ بود گیر نداد.اما آیلار... ھرچقدر تلاش میکرد نمیتوانست تظاھر بھشادی کند.اصلا" امروز چھ روزی بود کھ امیرعلی اینقدر ایده آل شده بود؟! نگاھش بھ سمتلباسھای مرتب و صورت اصلاح شده اش رفت.امیرعلی وقتی دید جوابی نمیدھد سرش را آغوشگرفت:_ماھی داری منو دیوونھ میکنی.چی شده عزیز دل امیرعلی؟! بگو تا با ھم حلش کنیم.آیلار لبش را جلو داد.مثلا" ھردو با ھمکاری یکدیگر بھداد را میکشتند و بعد جلوی دنی میانداختند!نھ شدنی نبود...او کھ دنی را ندیده بود اما میدانست آشغال خور نیست!امیرعلی کلافھ اش نفسش را بیرون داد:_ماھی؟!پاشو بریم یکم بگردیم اصلا".اینطوری نمیتونم ازت حرف بکشم.آھستھ لب زد:_پایی برای رفتن نیست.بھ جعبھ نگریست:_برا منھ؟!امیرعلی وقتی دید او کمی راغب شده جعبھ را بھ سمت خودشان کشید:_بعلھ کھ برای شماست خانم خانما!مگھ چند تا دختر خوشگل و شیطون ھست کھ عزیز دل امیرباشھ ھا؟!لبخند کمرنگی زد و امیرعلی جعبھ را بھ سمتش گرفت:_بازش کن کادو اصلی ات مونده خانم خانما.آیلار اخم کرد:_کادوی اصلی؟!صدای در زدن در راھرو و خانھ پیچید.امیرعلی چشمکی زد و بھ سمت در رفت:_بازش نکن تا بیام!نگاھی بھ قد و قامتش انداخت:_کجا میری؟!_با من کار دارند خوشگل خانم.امیرعلی بیش از حد عوض شده بود!با این فکر چشمھایش را در کاسھ چرخاند و با کنجکاوی بھجعبھ نگریست.با دیدنش کھ لبخند بر لب در حالی کھ کیک مملو از خامھ کھ عدد ھجده را نشانمیداد در دستانش گرفتھ بود چشمھایش درشت شد و بھت زده گفت:_تولدم بود؟!امیرعلی لبخند بر لب جلو آمد و کلاه بوقی را بر سرش گذاشت.با عشق نگاھش کرد:_ تولد پاک ترین و معصوم ترین دختر دنیا مبارک.آیلار بی توجھ بھ صفاتی بھ او لقب داده شده بود با ھیجان بھ کیک نگاه کرد:_ پس چرا خودم یادم نبود؟! یعنی جدی جدی ھجده سالھ شدم؟!امیرعلی بینی اش را کشید:_ آره جوجھ بھ جمع بزرگا خوش اومدی.فندک را از جبیش بیرون کشید و شمع ھا را روشن کرد.آیلار آرزو کرد تا ھرچھ زودتر بھآرامش دست یابد.با این فکر شعع ھا رو فوت کرد.امیرعلی با شیطنت کنارش نشست:_قصد ازدواج ندارم کھ آرزو منو کردی ھا.آیلار خندید و امیرعلی ذوق زده شد کھ بالاخره توانستھ بود او را بخنداند._خودشیفتھ! کی آرزو شوھر کرد؟! اونم با تو تحفھ!_خدا از دلت بشنوه.آیلار با حرص بھ جانش افتاد و امیرعلی ھم کم نیاورد و قلقلش داد._حالا میتونم کادوم رو ببینم؟!_یعنی نمیخوای بھ ما کیک بدی؟!آیلار بھ سمت جعبھ رفت و او را بھ سمت خودش کشید:_چاق میشی برات خوب نیست.اما با دیدن امیرعلی کھ انگشت زد بھ کیک و در دھانش گذاشت جیغ زد:_کیکمو نابود کردی شکمو!_اول و آخر باید خورده میشد کھ.آیلار چشمھایش را درشت کرد:_بھ حسابت میرسم حالا صبر کن.امیرعلی مثل کودکی نوپا بھ او ذوق کرد:_ای جونم با این تھدیدھای نازت.بدو من منتظر انتقام خونین ات ھستم.آیلار بی توجھ بھ دیوانگی اش در جعبھ را باز کرد و لبش بھ لبخندی عمیق باز شد.آرام لب زد:_حاضرم موھامو از تھ بزنم سر اینکھ سلیقھ خودت نیست!با ھیجان نگاھش کرد:_بخدا کار تو نیست امیرعلی.امیرعلی جلو آمد و از پشت در آغوشش گرفت:_اتفاقا" سلیقھ خودمھ.آیلار برگشت و نگاھش کرد و امیرعلی ادامھ داد:_البتھ چون نمیتونم بھ این چشمھای خوشگل دروغ بگم... باید اعتراف کنم بھشید کمکم کرد! امافقط روز تولدت رو!... و کمی درباره سلیقھ دخترونھ از نوع ماھی!آیلار با ذوق بھ عروسکھای مجسمھ ایی کوچک و ناز کھ ھمگی طیف رنگی ملایم داشتند نگاهکرد و یکی از آنھا را کف دستش گذاشت:_خیلی نازن...بوسھ ایی روی موھایش نشست و صدای دورگھ امیرعلی کنار گوشش بود:_کادو اصلی ات مونده._اما من اینا رو خیلی دوست دارم.امیرعلی خنده اش گرفتھ بود.دست در جیب شلوارش برد و جعبھ کوچکی را بیرون کشید:_تقدیم با...مکث کرد و سرش را روی شانھ ظریف آیلار گذاشت:_عشق!جعبھ را روبرویش گرفت و آیلار با ھیجان در حالی کھ لبخند بر لبش بود بازش کرد.با دیدنگردبند ظریف طلا سفید کھ حرف شکستھ " اِی " از آن آویزان بود لبش را گاز و آن را بالاگرفت:_خیلی...قشنگھ! اول حرف اسم منھ یا تو؟!امیرعلی با شیطنت موھای دور گردنش را کنار زد:_ تو کھ اسمت ماھیھ! این و میندازی گردنت بگو خب؟!گردنبند را از دستش گرفت و آویزان گردن ظریفش کرد.ھمانطور کھ مشغول چفت کردنش بودآیلار با خنده گفت:_خب؟!آن را بست و بھ گوشھای کوچکش خیره شد:_ این و تا وقتی من زنده ام میندازی گردنت... ھر وقت مُردم میتونی...با حرکت یکدفعھ ایی آیلار و اخمی کھ بر صورتش نشستھ بود حرفش نیمھ تمام ماند.انگشتاشاره آیلار جایی نزدیک بینی اش بود:_دیگھ حرف مُردن نمیزنی!پلاک گردن بند را در مشتش محصور کرد و آرام بھ امیرعلی تکیھ داد:_بھترین کادوی عمرم.مرسی امیرعلیلبھای امیرعلی روی موھایش نشست:_مرسی کھ دوباره خندیدی.کیک بیشتر از آنکھ خورده شود بھ سر و رویشان مالیده شد و آیلار تا جون داشت غر زد بابتاین شوخی پشت وانتی امیرعلی!بعد از آن گشتی در خیابانھای ساکت تھران زدند.امیرعلی اصلا" خوشش نمی آمد سوژهشود.برای آیلار توصیح میداد کھ در حد یک فوتبالیست یا کشتی گیر معروفیت ندارد اما ھمانتعداد مردمی ھم کھ او را میشناختند نباید برایش حاشیھ درست میکردند.در نھایت افزود کھ مسببحاشیھ برای ھر فرد ورزشکاری خود آن فرد است.آیلار با تکان سر تائید و دوباره بھ زنجیر و پلاکش نگاه کرد.امیرعلی مشتش را جلو دھانشگرفت:_بابا زنده اش جلو روتھ تو چرا چسبیدی بھ کادوش؟!آیلار براق شد و بھ سمتش برگشت:_حسود! دوستش دارم خب! اشکال نداره شبا درش بیارم؟! میترسم پاره بشھ؟!نگفت از بھداد و اعمالش میترسد.دست امیرعلی روی دستش نشست و نوازشش کرد:_نھ عزیز دل امیرعلی.نھ جون امیرعلی.اما خب دوست داشتم ھمیشھ گردنت باشھ._خوبھ ھرروز تولد باشھ تو اینقدر خوش خلق باشی.صدای پیامک گوشی اش بلند شد و بھ صفحھ اش نگریست.بھشید بود"زودتر بیا تا بریم خونھ تون.ھوا تاریک شد!"قبل از آنکھ چیزی بگوید امیرعلی فرمان را چرخاند:_باز ھم توصیھ ھای مامان بزرگ بھشید!وقتی در کوچھ روبروی خانھ بھشید توقف کرد آیلار بھ سمتش برگشت:_مرسی بابت امروز.خیلی خوب بود!امیرعلی گونھ اش را نوازش کرد:_ھمیشھ شاد باش.ھمیشھ بخند و از سر و کولم بالا برو.من اون آیلار و بیشتر دوست دارم.ھنوزمنمیخوای بگی امروز چت شده بود؟!چشمھای آیلار از نوازش امیرعلی بستھ شد:_چیزی نیست کھ تو بتونی کمکم کنی.اخم کرد:_حداقل بگو تا بفھمم چی شده._اونقدر مھم نیست کھ بخوای...ذھنش یک لحظھ از این ھمھ دروغی کھ پشت سر ھم ردیف کرده بود فرمان نداد و سکوت کرد.تاکجا میخواست دروغ بگوید؟!نفسش را بیرون داد:_الان ھمھ چیز خوبھ.خرابش نکن.خوب نبود! اصلا" خوب نبود! فشار روانی دیوانھ اش کرده و ھنوز ھم سکوت کرده بود آنھم دربرابر امیرعلی...چشمھای امیرعلی درشت شد و عصبی گفت:_خرابش نکن یعنی چی؟! من باید بدونم چی تو رو ناراحت کرده! کسی اذیتت کرده؟! فقط بگوکی بوده بخدا کاری میکنم تا سھ روز بیھوش روی تخت بیمارستان باشھ!لبخند کمرنگی روی لبھایش نشست.چقدر خوب میشد اگر بھداد ھم روزی بھ حد مرگ کتکمیخورد و دل آیلار را خنک میکرد.اگر زنده زنده ھم آتشش میزد دلش خنک نمیشد.افکارش راپس زد:_ھیچی نیست! فقط یکم با خودم درگیرم... کنکور و این چرت و پرتا!امیرعلی بینی اش را کشید:_تو کھ ھمھ جوره تکی! اصلا" ھمھ چی تمومی چھ بی کنکور چھ با کنکور.آیلار جلو رفت و دستش را روی پشانی اش گذاشت:_عزیزم تب نداری؟! سرت بھ جایی نخورده؟!دستش را گرفت و محکم بوسید:_ با این دستھا خوشگل کوچولوش! اتفاقا" سرم بھ سنگ خورده تازه فھمیدم چی بھ چیھ.دست آیلار را بھ صورت مردانھ خودش کشید و آرام با صدای دورگھ اش لب زد:_ تازه فھمیدم...آیلار خداحافظی کرد و امیرعلی با نگاه نافذش زل زد بھ چشمھای شبق رنگ آیلار:_ مواظب خودت ھستی دیگھ؟!چشمھایش را باز وبستھ کرد و ماھرانھ دروغ بر زبان جاری کرد:_ھستم.دیگری چیزی برای مواظبت نبود وقتی ھرروز آسیب میدید؟! اصلا" از چھ چیزی مواظبتمیکرد؟!بھشید مثل ھمیشھ با شوخی غر زد.با دو فحش حوالھ بھداد کرد تا دل آیلار خنک شود و در نھایتفضولی اش کھ با دیدن جعبھ و گردنبند گل کرده بود باعث شد آیلار را تا رسیدن بھ خانھ سوال وجواب کند.جعبھ در خانھ بھشید بود تا در وقتی مناسب آن را بھ خانھ ببرد.آیلار خواست زنگ در خانھ را بزند کھ در با دیدن در نیمھ باز تمام وجودش استرس شد.بی توجھبھ بھشید کھ با قفل فرمان کشتی میگرفت وارد حیاط شد و با قدمھای تند بھ سمت خانھ کھچراغھایش خاموش بود رفت.پلھ ھا را با وجود درد زانو دو تا یکی کرد.حقش نبود امروز روزتولدش کھ امیرعلی باعث شده بود کمی آرامش بگیرد خراب شود.در چوبی را باز کرد و با بغضو استرس نگاھی بھ تاریکی خانھ انداخت:_مامان؟!صدای ترکیدن چیزی بھ گوشش رسید و برقھا روشن شد.بھشید ھم از راه رسید و ھمگی ھمزمانجیغ زدند:_تولدت مبارک!دستش را جلوی دھانش گرفت و خود را در آغوش مادرش یافتپرده رو کنار زده بودم و بھ دانھ ھای برفی کھ آروم آروم روی زمین مینشست و بھ سرعت رویآن ذوب میشد نگاه میکردم.اواخر آذر بود و برف ھرچند کم و ناچیز اما سخاوتمندانھمیبارید.صدای امیرعلی در گوشم پیچید و گوشی را در دستم جابجا کردم:_بالاخره خوش گذشت یا نھ؟!_تولد بود دیگھ.مثل ھمھ تولدھا اما بدون جمعیت!لبخندی زدم:_ از تولد تو بھتر نبود مطمئن باش.با دیدن در آھنی کھ باز شد و مامان از گردن بھداد آویزان بود در جایم جابجا شدم:_مامان اینا اومدند.مواظب خودت باش.صدایش مھربان شد:_تو ھم مواظب خودت باش.امروز ببینمت؟!خنده ام گرفتھ بود:_دیروز ھمدیگھ رو دیدیم.از سکوتش کھ کاملا" مشخص بود بھش برخورده خودمو جمع و جور کردم:_البتھ اگھ بتونم حتما"._ساعتشو برام بفرست."حتما" ی گفتم و قطع کردم.با دیدن ھردویشان کھ وارد شدند گوشی را راھی جیب شلوارم کردمکھ مامان ذوق زده بھ سمتم آمد:_آیلار؟!سلام کوتاھی دادم و بی توجھ بھ بھداد بھ مامان کھ مرا در آغوش گرفت گفتم:_ چی شد بالاخره؟!با ھیجان بھ حرف آمد:_دختره آیلار... صاحب یک آبجی خوشگل و بامزه میشی.بھداد کتش را در آورد و بھ جالباسی آویزان کرد:_چند سال دیگھ یک پسر کاکل زری.پوزخند تلخی شدم:_ موافقم باھات... متاسفم دختر شد!نگاه متعجب مامان برام مھم نبود.ھمین کھ بھداد معنی کنایھ ام و درک کنھ کافی بود.یک لحظھفکر کردم کھ من اینجا بین اینھا چکار میکنم؟! داشتند زندگی شون و میکردند از نتیجھ سونوگرافیصحبت میکردند و یک فرزند دیگھ در چند سال آتی! مامان دیگھ منو میخواست چکار بین اینھمھ دلخوشی؟!یادش رفتھ بود چطور بھداد و بھ جونم انداختھ بود حالا واسم از جنسیت فرزندش میگفت و توقعداشت من ھم مثل خودش بالا و پائین بپرم و ذوق کنم؟! بھ بچھ بھداد ذوق کنم؟!مامان با لبخند پالتوش و در آورد:_ھرچی خدا بده فقط سالم باشھ.برای من از اولشم فرق نمیکرد.لبم کج شد و طعنھ زدم:_واسھ حاجیتون مھم بوده ظاھرا".خواست چیزی بگوید کھ ابرو بالا انداختم:_ھیچ غصھ نخور حالا حالاھا جا داری.تا میتونی واسھ اینا مادری کن.از بچگی من کھ چیزییادت نمیاد بھ گمونم.بھداد تیز نگاھم کرد و مامان سری تکان داد:_از دست تو آیلار... برم یک زنگ بزنم آتوسا و بھشید منتظر بودند.مامان رفت و من اخم کردم.تا نوک زبانم آمد بگویم "بھشون بگو قراره یکی دیگھ ھم بدبختکنی" اما نگفتم.ابروھام بالا رفت.مامان برای بار سوم ھم شوھر میکرد اگر بھداد میمیرد؟! اصلا"بعید نبود!برای ثانیھ ایی متوجھ بھداد شدم کھ با لبخند کجی بھم نگاه میکرد.موھای شقیقھ اش سفید شده بودو روی پیشانی اش چند خط چروک ریز بھ چشم میخورد.سری تکان دادم.بھ من ربطی نداشت!قصد رفتن بھ اتاق کردم کھ روبرویم ایستاد:_ تشریف داشتید ھنوز.در سکوت نگاھش کردم کھ مھربان شد:_از کادوت خوشت اومد؟!دست بھ سینھ نفسم و بیرون دادم:_ دنیا ھم کادو پیچ کنی بدی من خوشم نمیاد میدونی چرا؟!لباشو بھم فشرد و شانھ بالا انداختم:_ پیش مامانھ! من طلا بنداز نیستم!گردن من جایی جز گردنبند امیرعلی نداشت.یک قدم جلو اومد:_آیلار؟!ھمون قدمو سریع جبران کردم و رفتم عقب:_ میخوای بدونی وقتی داشتم شمع ھا رو فوت کردم چھ آرزویی کردم؟!پوزخند زد:_لابد من بمیرم.سرمو تکون دادم:_نھ! آرزو کردم دخترت ھم بھ حال و روز من بیافتھ اونطوری ھرروز میمیری!خون جلو چشمھاشو گرفت و بھ سمتم ھجوم آورد.موھامو از فرق سر گرفت و تکانم داد:_ تو اصلا" لایق نیستی باھات مھربون باشم.من نمیذارم مثل تو ھرجایی بشھ! خودم مثل شیر بالاسرشم...محکم تر تکانم داد:_من بنگی نیستم کھ خودم تو آشغالھا بمیرم و دخترم بیافتھ زیر دست این و اون.بغض گلومو گرفتھ بود اما خوشحال بودم کھ عصبانی شده.حرفش حق بود! من اگھ باباداشتم...اگھ یک بابای درست و درمون داشتم الان اینطور از درد بغض نمیکردم.لبھایش بھ گوش چپم چسبید و زمزمھ کرد:_من جای تو بودم آرزو میکردم سال دیگھ ھم بتونم تو این خونھ بمونم و آواره نشم.پوزخند زدم در حالی کھ درد موھام داشت خارج از تحمل میشد و کم مونده بود جیغ بزنم و تیکھپارش کنم گفتم:_مطمئن باش این حتی جزو آخرین آرزوھای من نیست!سرمو بالا گرفت و با دستش کل صورتمو گرفت:_ پس بترس از روزی کھ مثل سگ پرتت کنم بیرون...میان حرفش پریدم:_واقعا" اگھ اینکارو کنی منو شرمنده خودت کردی.محکم ھلم داد و خوردم بھ دیوار.گلومو گرفت و با لبخند کھ منو بھ حد مرگ عصبی میکرد ادامھداد:_ البتھ با ننگ و رسوائی!جوری کھ صد بار آرزو مرگ کنی و قبر ھم پست بزنھ!وا رفتم.فکرم بھ سمت امیرعلی رفت.اگر میفھمید چھ؟! اصلا" میتوانستم تا آخر عمر مخفیکنم؟!فشار دستش بیشتر شد و دستمو روی دستش گذاشتم.سرشو آورد جلو:_گفتھ بودم وقتی نفست داره بند میره ھم خوشگلی؟!با ناخنھای کوتاھم چنگ انداختم بھ دستش:_ولم کن روانی!جیغ زدم:_مامان!سرم کوبیده شد بھ دیوار و رھایم کرد:_ باشھ تا بعدا" باھم تسویھ کنیم.مامان در اتاق را باز کرد و با تعجب در حالی کھ با گوشی صحبت میکرد بھ ما نگریست.بھدادھمانطور کھ دکمھ ھای پیراھنش را باز میکرد بھ سمت اتاقشان رفت:موضوعات مرتبط: رمان آغوش سرخ
برچسب:
نویسنده: سجاد باقری
تاريخ: چهارشنبه
3 خرداد
1396 ساعت: 15:19