خرید بک لینک
سینی و گذاشتم روی عسلی و نگاھی بھ اتاق شیک دو نفره شان انداختم.تجمل داشت... ھمچنین
زیبایی.اما عشق نھ!
_ چکار کنم مامان؟!
ساک فانتزی و زیبایی بھ سمتم گرفت:
_ تمام لاک و لوازام آرایش و کرم ھام و بریز تو این.سشوار... اتو مو... اصلا" کل وسایل روی
میز و کشو اول و دوم و بریز توش.
ساکی دیگری بھ سمتم گرفت:
_ وسایل بھداد ھم کنار اون آینھ اس...
اخم کردم:
_ وسایلشو خودت بچین مامان.
بی توجھ بھ حرفم چند رنگ پالتو بھ سمتم گرفت:
_ رنگھاشون خوبھ؟! یا اون پالتو نوئی کھ ھفتھ قبل بھداد آورد و ھم بیارم؟!
نفس عمیقی کشیدم:
_ باور کن با یک پالتو ھم کارت می افتھ.
چشمھای مامان انگار کھ حرف ناشایستی زدم گرد شد:
_ دیگھ چی؟!
بعد بھ سمتم آمد و ساک را از دستم گرفت:
_چقدر لفتش میدی.نخواستم.برو شال و کیف و چکمھ ھای ھم رنگ پالتوھا رو برام جدا کن.
بعد دستش را بھ سرش گرفت:
_وای خدا... ھنوز لباسھای بھداد و نچیدم.
کشو عریضی کھ شالھا در آن قرار داشت و باز کردم:
_ مامان فردا پرواز دارید!
_ آخرشم کلی چیز یادم میره.
شونھ ھای ظریفشو گرفتم:
_کمکت میکنم مامان... استرس نداشتھ باش.در ضمن اونطور نشین بھ شکمت فشار میاد.
کمد لباس این زن و شوھر بھ معنای واقعی کلمھ سرسام آور بود.از این حجم لباس کھ بعضی
بشدت بھ عطر و ادکلن آغشتھ بودند کم مانده بود بالا بیاورم.مامان جعبھ بزرگ و شیکی را بھ
سختی از کمد بیرون آورد تا از تعداد کثیر کروات در آن برای بھداد چند تایی جدا کند.
درک نمیکردم زن و شوھر این ھمھ لباس بھ چھ کارشان می آید؟! اصلا" نمیدونستم بھداد کی این
ھمھ لباس را برای مامان آورده بود و مامان کی وقت خواھد کرد این ھمھ لباس را بر تن کند؟!
روی زمین نشستھ بود و لباسھای راحتی برای خود و بھداد جدا میکرد:
_ ھرچی میخوای بگو برات میارم از اونجا.
بعد سرش را بالا آورد:
_دوست داشتم تو ھم بیای.
لبخند ملایمی زد:
_ سفر خارج آیلار.
اخم کردم و روی تخت نشستم:
_ مامان محض رضای خدا اینطور حرف نزن!مثل...
_ندید بدیدھا؟! مگھ چند بار رفتم سفر خارج؟!
_بازم دلیل نمیشھ... البتھ من واقعا" امیدوارم بھتون خوش بگذره.
لبخندش عمیق تر شد:
_میشھ ماه عسلمون.
نفسمو بیرون دادم.کدام عسل و ماه عسل؟! مامان داشت لیمو شیرین تازه میخورد ھنوز تلخی اش
را حس نکرده بود.
بلند شدم تا شام ساده ایی تدارک ببینم.مامان داد زد کھ" بھ بھداد گفتم ھمھ چیز برا این چند روز
بخره تا واسھ خرید نری بیرون.بھشید ھم صبح میاد اینور"
شانھ بالا انداختم.خبر تازه ایی نبود!
بھداد با غرغر چمدانھای بزرگ را بھ سمت صندوق عقب ماشین آژانس میبرد:
_ چی توش چپوندی؟! آدمیزاد؟!
مامان مشت محکمی بھ بازویش زد.آشتی کرده بودند! برای مامانی کھ با یک بوسھ و عزیزم نرم
میشد قھر بیشتر از این جای سوال داشت.بھشید لیست بلند بالایش را بھ سمت بھداد گرفت:
_ بدون اینا اصلا" برنمیگردی ایران! گفتھ باشم.
_بسپر بھ آلما.من حوصلھ ندارم واسھ خریدھای مسخره شما زنا خیابون گز کنم!
خندید و ادامھ داد:
_ ساحل... مایو... آفتاب!
_بھداد زشت میشی.برنزه نکنی خودتو!
نگاه عمیقی بھ من انداخت کھ بیشتر سردم شد:
_ حالا شاید برنزه خوشش اومد.
مامان بی خبر از ھمھ جا بھ او زد:
_بی حیا دو تا دختر مجرد اینجاست!در ضمن برا من فرقی نداره.
دستم ناخودآگاه مشت شد.چقدر خوب بود کھ تا دقایقی دیگر میرفت و در تھران و ایران نفس
نمیکشید!
مامان لیست بھشید و گرفت و رو کرد بھ من:
_ بگو چی میخوای بیارم مامان.
شانھ بالا انداختم:
_فقط سلامتی خودت.
خندید و بھداد اخم نامحسوسی کرد.توقع داشت سلامتی اش برا من مھم باشھ؟!
_غیر از اون؟!
_نمیدونم ترکیھ چی داره.
بھداد پوزخند زد:
_راست میگھ بچھ... مگھ اصلا" تا حالا پاشو بیرون از تھران گذاشتھ؟!
نفس عمیقی کشیدم تا رفتن مامان بھونھ نده دستم برای گریھ کردن و فکر کنھ واسھ خاطر حرف
مفتش ناراحت شدم:
_من چیزی نمیخوام مامان.
مامان بغلم کرد و بھشید شماتت بار بھ بھداد نگاھی انداخت.
_ تولدت تقریبا" نزدیکھ.میخوام یک کادوی خیلی خیلی خیلی خوشگل برات بیارم.
لبخند زدم:
_این شد یک چیزی.
بغض رو گلوم نشستھ بود.محکم بغلش کردم و عطر شیرینش رفت تو گلوم.چقدر مامان با این
روسری کوچک فیروزه ایی رنگ و پالتو ھمرنگش عروسکی شده بود.
_دلم برات تنگ میشھ مامان.
عقب رفت و با ھردو دست صورتمو گرفت:
_ عشق مامان منم دلم تنگ میشھ.
بالاخره اشکم جاری شد و میان گریھ لبخند زدم:
_ نامردیھ مامان! داری یکی از ما رو با خودت میبری.اون پیش مامانشھ اما من نھ...
بھشید احساساتی شد و اومد جفتمون:
_ عزیزم راست میگھ ھا... عمھ قربونش بره.
مامان از حرف من خنده اش گرفتھ بود:
_دختر خوبی باش.
بھ صورت مثل برگ گلش دست کشیدم:
_مامان خوبی باش...مواظب خودت باش.
مامان نفس عمیقی کشید اما من دیدم چشمھاش برق زد از نم اشک.
_بھشید جان خیالم راحت باشھ؟!
بھشید بھ کتفم زد:
_حواسم بھ این زلزلھ ھست.
_جفتتون زلزلھ اید خدا بھ داد برسھ.
خندیدم:
_نترس مامان جان خونھ آتیش گرفت زنگ میزنیم آتش نشانی اول لباستھاتو بیرون بیارند از
خونھ بعد ما رو.
_باز چرت و پرت گفتی تو؟!
بھشید و بھداد با ھم روبروسی کردند و بھشید ھمچنان کھ در آغوش برادرش بود تاکید بھ خرید
لیست میکرد!
مامان بھ سمت بھشید رفت تا خداحافظی کند.با دیدن بھداد کھ با لبخند بھ سمتم می آمد کمی عقب
رفتم کھ دستش را جلو آورد:
_خداحافظ آیلار.
بی میل دستم و تو دستش گذاشتم کھ کشیده شدم بھ سمتش و در آغوشم گرفت.چند ضربھ آرام بھ
کتفم زد:
_مراقب خودت باش... شیطونی ھم نکن.
با انزجار خودم را عقب کشیدم و با مامان دوباره خداحافظی کردم.گفت بھ محض رسیدن تماس
خواھد گرفت.ھردو سوار شدند و برایش دست تکان دادم.بوسی در ھوا برایم فرستاد و دست تکان
داد.آنقدر نگاھش کردم تا از محدوده دیدم خارج شد.
_رفتند!
نگاھی بھ بھشید کردم و برای لحظھ ایی چشم در چشم شدیم.لبھای ھردویمان کش آمد و ھمزمان
با خنده شال زمستانی مان را بھ ھوا فرستادیم.
_بزن بریم عشق و حال.
ھمیشھ خاص بودن بھ معنی بھتر بودن نیست...
_وایسا ھمین جا برم ماشین و بیارم.
با خنده سرمو تکون دادم و سیگارو گوشھ لبم گذاشتم.دستمو سایھ بون اش کردم تا سرما خاموشش
نکنھ.کامی گرفتم و گذاشتمش گوشھ لبم تا بھشید بیاد.روز فوق العاده ایی بود.از لحظھ ایی کھ
مامان و بھداد رفتند تا الان کھ ساعت یازده شب بود ما در حال گشت و گذار و بھ عبارتی ساده تر
ولگردی بودیم و من روبروی اریکھ کھ تا دقایقی قبل مشغول بازی بولینگ بودیم منتظر بھشید
ایستاده بودم.
خودروی قرمز رنگی کنارم ترمز زد.راننده اش کمی آشنا میزد.چشمھامو ریز کردم بشناسمش کھ
خودش بھ حرف اومد:
_ آخرشم پا ندادی ھا.حداقل بیا برسونمت.
نھ از پوست شیر برنجی اش و نھ موھای قھوه ایی خوشم اومد.سیگار بین لبم در حین حرف زدن
بالا پائین رفت:
_مگھ آژانسی؟!
بھشید بوقی زد و طرف دیگر ایستاد.پسر سرش را کمی بیرون آورد:
_خانم با این دوستت صحبت کن میخوام عروس مامانم بشھ.
خنده ام گرفتھ بود و "جون" غلیظی نثارم کرد.بھشید اخم کرد:
_آیلار سوار شو.
خندیدم و براش دست تکون دادم.بھ محض سوار شدن بھشیدی کھ تا الان خوش اخلاق بود رو
ترش کرد:
_ بھ فکر برگشتنمون ھم باش! اگھ این پسره یک موقع شب بیافتھ دنبالمون باید چکار کنیم؟! از
دست تو!
پشتی صندلی و خوابوندم و پک دیگری زدم:
_ حال نگیر توام! چی شده مگھ؟!
بھشید سری تکان داد و قفل مرکزی را زد:
_ پسره ی احمق ھنوز وایساده.
با خنده و خواب آلودگی گفتم:
_ازم خواست عروس مامانش بشم.
_آیلار! خوبی؟!
سرمو تکون دادم:
_آره... آره... فقط یک مسکن برام بگیر از داروخانھ.سرم... سرم درد میکنھ!
لحن بھشید حرصی شد:
_ از بس سیگار کشیدی بچھ! ببین منو... امروز بھ این نتیجھ رسیدم فقط برا جلب توجھ میکشی!
دو تا پسر دیدی...
تلخ شدم:
_بسھ بھشید! اّه...
کمربندش و بست و بھ سمت خونھ حرکت کرد.بھ محض رسیدن روی مبل ولو شدم و بھشید با
شنیدن پیغام گیر کھ مامان بود با آنھا تماس گرفت.با ھردو صحبت کرد و بعد گوشی را بھ دستم
داد.
_ من چطوری تو رو شوھر بدم آخھ؟! از الان دلتنگتم.
خندیدم:
_ منم مامان... نی نی چطوره؟!
مامان برایم ھرچھ از فرودگاه تا ھتل دیده بود تعریف کرد.لحن کاملا" شادی داشت کھ من از
پشت خط متوجھ میشدم.در حقیقت ھردو ی ما علیرغم دوری شاد بودیم.مامان از سفر خارجھ اش
بھ ھمراه شوھرش شاد بود و من از نبود بھداد.
بعد از قطع تماس روی مبل ولو شدم:
_ چائی... میوه...
سرمو کمی بلند کردم تا بتوانم ببینمش:
_ بھداد کلی تنقلات خریده اونا ھم بیار بخوریم.
بھشید چشم غره رفت:
_ قضیھ تنبل خونھ شاه عباس و میدونی؟!
نیشم باز شد:
_ای... یھ چیزایی از مامان شنیدم.
_تو ھمونی کھ از تنبلی میگھ بگو رفیقم ھم سوخت!
_خب حالا! انگار میخواد چکار کنھ.
تا بھشید مشغول چایی دم کردن بود بھ سمت قفسھ فیلمھا رفتم.پشت سرمو خارش دادم:
_چھ سبکی میبینی؟!
_فیلمھا بھداد مفت گرونھ!...رمانتیک.
فیلمھا را زیر و رو میکردم:
_عشقولانھ یا مثبت ھجده؟!
_دیگھ پررو نشو.
خنده ام گرفت و کاور فیلم و بالا گرفتم:
_این خوبھ؟!
چشمھاش و ریز کرد:
_ندیدم تا حالا.
تو دستگاه گذاشتمش و دو زانو روبروی تلویزیون کنترل بدست ایستادم:
_منم ندیدم... اما رو جلدش عکس دختره و پسره در حال...
_آیلار!
لباس بیرون ام و با یک لباس پائیزه خونگی و جوراب شلواری عوض کردم.موھام ھم بالا سرم
جمع کردم.وقتی برگشتم اوایل فیلم بود.
_چطوریاس؟!
داشت تخمھ میشکست:
_فعلا" ھیچی.بشین خوشم نمیاد موقع فیلم کسی حرف بزنھ.
پاکت سیگارو پرت کردم رو میز و خودم رو مبل ولو شدم:
_ھم عقیده ایم پس.
تقریبا" اواخر فیلم بود کھ متوجھ شدم بھشید در خواب عمیق بسر میبرد.از کسانی کھ وسط فیلم
مثل جسد بیھوش میشدند متنفر بودم.این یعنی فرد ھیچ درک و شعوری از دیدن و شنیدن یک فیلم
ندارد.یعنی حواسش بھ فیلم نیست و علنا" خواب را ترجیح داده.تیتراژ پخش شد و " احمق" ی نثار
بھشید کھ با دھان باز خوابیده بود کردم.خاموشش کردم و بھ سمت حیاط رفتم تا در حیاط را قفل
کنم.گوشی ام زنگ خورد و با دیدن شماره امیرعلی لبخند بر لب جواب دادم:
_آقامون چطوره؟!
صدای خش دار و دورگھ اش علاوه بر شاکی بودن کمی عوض شده بود مثل کسی کھ آلویی
گوشھ لپش گذاشتھ باشد:
_چقدرم کھ تو حال این آقاتون و میپرسی.
_صبح زنگ زده بودم افتخار ندادی جواب بدی.
_خواب بودم... من چون شبا تا دیر وقت کلوبم صبح ھا میخوابم.
اوھوم غلیظی گفتم:
_ شما ساعتتون و با امریکا تنظیم کردید.حالا الان کجایی؟!
_ھمین الان دارم از کلوب برمیگردم.
نگاھی بھ خانھ کردم و لب پائینمو گاز گرفتم.با مکث بھ حرف اومدم:
_امیرعلی؟!
_ھوم؟!
لبخندم عمیق تر شد و کلید حیاط و سر دادم تو جیب پائیزه ام:
_ بھداد و مامان رفتند ترکیھ...
صبر نکردم تعجبشو نشون بده و سریع ادامھ دادم:
_بھشید ھم مثل سنگ گرفتھ خوابیده!
نیشم تا بنا گوش باز شد:
_بیا اینجا!
لحن صداش جدی شد:
_ چھ خیره رفتند ترکیھ اونم تو این فصل؟!
_امیر... بیا دیگھ... خوش میگذره بخدا... جون من بیا.البتھ من دوست داشتم بریم دور دور... تو
این ساعت خیلی کیف میده.اما خب اگھ مامان اینا زنگ بزنند...
جدی تر شد:
_نھ!
لبامو دادم جلو.مگھ میدید حالا؟!
_آخھ من دلم برات تنگ شده.
_باز ھم حرکات لوس و جلف؟!
_بیا دیگھ.
_الان وقت خوابتھ!
صدام ھمچنان ھیجان داشت:
_فردا جمعھ اس.
_خوش ندارم یواشکی بیام خونھ دایی ام!
_ مھمون منی.
_کاری نداری؟! بعدا" باھات تماس میگیرم.
آھی کشیدم:
_ اتاق من طبقھ بالاست.
_کدوم؟! ھمون کھ رو بھ حیاطھ؟!
_آره.
_یک زمان اونجا اتاق مطالعھ دائی بود.
لحنم ناراحت بود:
_نمیای؟!
_نھ! یکم دختر خوبی باش.شبت بخیر.
_ترجیح میدم خودم باشم! شب بخیر.
گوشی و با حرص گذاشتم تو جیبم و رفتم تا در و قفل کنم.سی ثانیھ نگذشتھ بود کھ صدای پیامک
گوشیم بلند شد.بازش کردم و با دیدن متن پیام دستمو جلو دھنم گرفتم تا نخندم.
"بیست دقیقھ دیگھ درو باز کن ماھی.قھوه ات ھم بھ راه باشھ"
با عجلھ بھ سمت خانھ رفتم.بھشید مسواک بدست از دستشوئی خارج شد:
_کجا رفتھ بودی؟!
صاف وایسادم:
_رفتم در حیاط و قفل کنم.
خمیازه بلندی کشید:
_ در اصلی ھم قفل کن پس.من رفتم بخوابم.
از خوشی لبخندم بیشتر شد:
_خوب بخوابی عزیزم.
"ھمچنین" ی گفت بھ اتاق مھمان رفت و در را بست.با عجلھ و پاورچین بھ سمت آشپزخانھ رفتم
تا قھوه آماده کنم.ھنوز یک ربع نگذشتھ بود کھ گوشی ام در جیب لرزید.پیامک را باز کردم.
"خوب نیست مھمون پشت در بمونھ"
کش موھامو باز کردم و پاورچین بھ حیاط رفتم.قبل از باز کردن نفس عمیقی کشیدم و در را با
لبخند باز کردم.اما با دیدن صحنھ روبروم لبخند از لبم رفت و با دھانی باز و متعجب تنھا نگاھش
کردم.
با دلھره جلو رفتم و بازوش و گرفتم:
_چی شده؟!
خندید! بھ نگرانی من خندید!
_برا چی ھول کردی؟! چیزی نشده کھ...
چشمھام روی پارگی گوشھ لبش بود:
_تو بھ این میگی ھیچی نیست؟! این بخیھ میخواد! بذار برم پالتومو بیارم بریم بخیھ کنیم...
آروم دستشو جلو دھنم گذاشت کھ از تماس دست بزرگش رو صورتم یک دور مردم و زنده شدم:
_ھیس الان ھمھ رو بیدار میکنی ماھی.عمیق نیست...با یک چسب زخم خوب میشھ.راستی چسب
زخم داری؟! تو مسیرم حواسم بھ داروخونھ نبود.
نالیدم:
_جاش می مونھ!
یک لحظھ اخم غلیظی کرد و بازومو گرفت:
_برات مھمھ؟!
استفھام آمیز نگاھش کردم:
_معلومھ برام مھمھ...زخمت بدون بخیھ طول میکشھ تا...
یک تکون آروم بھم داد:
_منظورم چیز دیگھ اس! برات مھمھ رو صورت من جای پارگی باشھ؟!
تازه متوجھ منظورش شدم.لبخند کجی زدم و انگشت سبابھ ام و روی زخم گوشھ پیشانی اش
کشیدم.چشمھای امیرعلی از این حرکتم چند ثانیھ ایی بستھ شد.آروم زمزمھ کردم:
_از این کھ عمیق تر نیست.بریم تو.
از امیر خواستم بھ طبقھ بالا برود.در خانھ را قفل کردم و بھ ھمراه قھوه و چسب زخم و لیوان آب
برای خودم بھ طبقھ بالا رفتم.در اتاق را کھ باز کردم داشت بھ وسایل اتاق نگاه میکرد.در را قفل
کردم تا بھشید بی ھوا وارد نشود:
_نظرت چیھ؟!
کاپشن مشکی اش و در آورد و روی تخت نشست:
_ خوبھ... شلوغ نیست.
روبرویش وایسادم.با وجود اینکھ نشستھ بود و من سرپا ایستاده بودم تنھا چند سانتی متر بلند تر
از او شده بودم.
_من الان چطور رو خون خشک شده چسب بزنم؟!
بعد صورتمو آوردم جلوتر:
_ کنارش ھم کبود شده.کدوم احمقی این کارو کرده؟!
_ اتفاقھ دیگھ.
چسب و در آوردم و روی زخم گذاشتم:
_خوبھ کھ نرفتی خونھ.
با مکث ادامھ دادم:
_عمھ فخری تو رو اینطور میدید ھول میکرد.
عقب رفتم و دیدم با لبخند آرومی نگاھم میکنھ.آروم لب زد:
_ کدومو باور کنم؟! اینکھ دختر آلمایی یا آیلار بودنت و؟!
مثل ھمھ آدمھای اطراف از مامان خوشش نمی آمد.
_قھوه ات سرد میشھ...صبر کن ببینم میتونی با این وضعیت قھوه بخوری؟!
بھ سمت کشوھام رفتم و نی را بیرون آوردم:
_پیداش کردم.
امیرعلی با لبخند نا محسوس و کمرنگی نگاھم میکرد.جلو رفتم:
_مسکن نمیخوای؟!
روی تخت دراز کشید.نھ مثل من گلولھ و مچالھ! پاھایش روی زمین بود و تنھ اش روی تخت.نی
را در لیوان قرار دادم و کنارش نشستم:
_ چقدر خوب شد اومدی.
_دور زمونھ عوض شده.دخترا پسرو میارند خونھ.
زدم بھ بازوش:
_ تو ھم از خدا خواستھ! چائی معطل قند بودی... اگھ سر و صدای کلوب و نمیشنیدم فکر میکردم
پشت دری.
_بھداد چرا رفت ترکیھ؟!
شانھ بالا انداختم:
_ ظاھرا" خرید کاری!
پوزخند زد:
_خرید کاری!
بعد زمزمھ کرد:
_خرید کاری... اگھ دائی مغازه رو نمیگذاشت الان تی کش پاساژ ھم نبود!
خوشحال بودم کھ ھردو در مورد بھداد نظر خوش نداشتیم.
شقیقھ اش را آرام ماساژ داد:
_سرم درد میکنھ... برم دیگھ.نور اتاقت ھم رو مخمھ.
چراغ اتاق و خاموش کردم و بالا سرش نشستم.خواست اعتراض کنھ کھ دستشو آروم کنار زدم و
آروم شقیقھ ھاش و ماساژ دادم.چشمھاش و بست:
_آیلی؟!
نگاھم بھ کبودی کنار لبش بود کھ انگار پر رنگ تر شده بود! چرا دکتر نمیرفت این بشر لجباز؟!
_یک چی بگم بھت بر نمیخوره؟!
اخم کمرنگی کردم:
_نھ... مگھ چی میخوای بگی؟!
چشمھاش و باز کرد و دستش بین ابروھام نشست:
_وا کن اون اخمتو ببینم!
_بگو امیرعلی.
سرش روی پای من کھ چھار زانو بالای سرش نشستھ بودم قرار داشت.
_پیش بھداد درست درمون بگرد!
نفسمو بیرون دادم.درست تو لحظھ ھای خوش باید حالم گرفتھ میشد.نگاھش کردم:
_این تیپ بده الان؟!
و اشاره بھ آستین بلند پائیزه کردم.اخم کرد:
_گفتھ بودم از این کوفتی ھا نپوش کھ بچسبھ بھ پاھات!
_الان بھداد نیست.
صداش کمی بالا رفت:
_اصلا" حق نداری ھیچ موقع بپوشی!
عقب کشیدم کھ مچ دستمو فرز گرفت:
_ چی شد؟! بھت برخورد؟!
سرمو تکون دادم:
_نخیر! میخوام از تو کیفم مسکن بھت بدم.
_این یعنی ساکت شو و ادامھ نده؟!
پوفی کردم:
_امیرعلی.
دستش شل شد و مسکن را بھ ھمراه لیوان آبی کھ برای خودم آورده بودم بھ خوردش دادم.وقتی
روی تخت نشستم با تمام غدی اش دوباره روی پایم دراز کشید:
_حق نداری این تیپی بگردی جلوش! ببین منو... ھر خری میخواد باشھ! من کاری ندارم قبلا"
چطور میگشتی...ھنوزم ظاھرت تو مھمونی اون شب یادمھ اما الان فرق داره...
دوباره شقیقھ اش را ماساژ دادم:
_ خیلی خب...باشھ... بھش فکر نکن.میدونم بھ خاطر درد صورتت عصبی شدی یکم صبر کن
الان مسکن اثر میکنھ.
کمی نیم خیز شد:
_نمیخوام خوابم ببره.
سرشانھ ھایش را گرفتم:
_ گفتم دردت میخوابھ نگفتم خوابت میبره!
چشمھایش را بست و در فضای نیمھ تاریک اتاق بھ پسری کھ سر روی پاھایم گذاشتھ بود
نگریستم.اگر بھداد بود...
نگاھی بھ بیرون انداختم.چقدر حضور امیرعلی در اتاق خوابم خوب و آرام بخش بود.
چقدر امشب خوب بود.خوشگذرانی با بھشید... بودن امیرعلی در اتاق خواب صدای نفسھای
آرامش و از ھمھ مھم تر نبود بھداد!
با لبخند دوباره نگاھش کردم.نفسھایش منظم شده و خوابش برده بود...
آرام روی زخم لبش دست کشیدم.دوست نداشتم تکان بخورم تا مبادا بیدار شود و قصد رفتن
بکند.نگاھی بھ در و دیوار اتاق و سپس امیرعلی انداختم.این ھمون کسی بود کھ منو بچھ خطاب
میکرد.حالا رو پای من خوابش برده بود.با لبخند نگاھش کردم دوباره... ھردوی برای یکدیگر
منبع آرامش بودیم.شک نداشتم کھ چیزی غیر از این نبود وگرنھ الان بھ جای اینکھ او خوابش برده
باشد و من لبخند بزنم ھردو در استرس بسر میبردیم.بی آنکھ تکان زیادی بخورم با ھمان حالت
دراز کشیدم و چشمھایم را بستم.
نمیدانم چند دقیقھ گذشتھ بود کھ کسی آرام صدایم میزد و مرا از خواب عمیق اما کوتاھم بیرون
آورد.چشمھایم را باز کردم و با دیدن امیرعلی کھ کاپشنش را میپوشید نیم خیز شدم:
_کجا میری؟!
لبخند زد و زیپ کاپشن را تا نیمھ بالا کشید:
_ بخواب ماھی... نباید بیدارت میکردم.
سرمو تکون دادم:
_نرو! برا چی میری آخھ؟! بھشید پائین خوابھ.
جلو آمد و بینی ام را با دوانگشت سبابھ و میانی کشید:
_ فقط اومده بودم ببینمت خالھ سوسکھ.
بعد جلوی آینھ ایستاد:
_اصلا" نمیدونم چی شد یھو خوابم برد.
بلند شدم و کنارش ایستادم.بھ بازویش تکیھ دادم و از توی آینھ نگاھش کردم:
_ مست یار شده بودی.
_آره درصدش زیاد بود.
لبامو دادم جلو:
_نرو دیگھ.
نگاھش را از آینھ گرفت و روبرویم ایستاد:
_ چشمھات از شدت خواب خمار شده بچھ.تا سرتو بذاری رو بالشت خواب ھفت کچلا و دیدی.
خندیدم:
_ یکی اش و تو عالم واقعیت دارم ھفت تاشو تو خواب نمیخوام.
_داشتیم؟!
خندیدم و بھ دنبالش از پلھ ھا سرازیر شدم.پچ پچ کردم:
_ فکر کن الان بھشید درو باز کنھ!
موضوعات مرتبط: رمان آغوش سرخ

برچسب: نویسنده: سجاد باقری تاريخ: چهارشنبه 3 خرداد 1396 ساعت: 15:19

صفحه بندی