خرید بک لینک
_آره بابا حواسم ھست... نھ بابا کجا بذارم بره دم غروبی؟!... منم امانت مردم و کھ بھ امون خدا
ول نمیکنم.
داد زدم:
_بگو نمیخواد دایھ عزیز از تر مادر بشھ!
چند ثانیھ سکوت کرد و رو بھ من گفت:
_ میگھ برو سر درس و مشقت تا تنبیھ ات نکردم.
چشمھام گرد شد.آنقدر کھ بھشید و امیرعلی با من مثل بچھ ھا رفتار میکردند و مواظب بودند
مامان و بھداد نبودند.با یادآوری بھداد چینی بھ بینی ام انداختم و گفتم:
_بھش بگو از دوستھات متنفرم! بھش بگو اصلا" امشب ھرچقدر دلم بخواد سیگار میکشم!
نمیدانم امیرعلی چھ گفت کھ بھشید غش غش خندید و خداحافظی کرد.اخمو نگاھش کردم کھ بھ
فلفل ھای سبز و قرمز و زرد اشاره کرد:
_اینا رو خورد کن دیگھ حوصلھ ات سر نره.
اخمی کردم و لبامو دادم جلو کھ با دیدن چھره ام خنده اش گرفت:
_نکن شبیھ اردک میشی!
با حرص فلفل را بھ دو نیمھ تقسیم کردم:
_اصلا" بھ جھنم کھ نمیاد!فکر کرده چھ خبره...
دوست داشتم بیاد.خوش میگذرونیدیم.آلبوم عکسامو بھش نشون میدادم و شاید بھ بچگی من ذوق
میکرد!ناراحت و مغموم شام را در سکوت بھ ھمراه بھشید خوردم.آنقدر فکرم پیش امیرعلی بود
کھ اعتراض نکردم بھ شوری غذا!
بعد از خوردن شام از بھشید خواستم استراحت کند و خودم بھ تنھایی آشپزخانھ را کھ علنا" بھ آن
گند زده بود تمیز کردم و ظرفھا را شستم.با دو لیوان چائی بھ بھشید ملحق شدم تا یک سریال
ایرانی کھ موضوع جالب و پلیسی داشت را دنبال کنم.نزدیکھای ساعت ھشت بود کھ زنگ خانھ بھ
صدا در آمد.بھشید نگاھی بھ صفحھ انداخت و گوشی را با لبخند برداشت:
_بیا تو خوشتیپ.
نمیدانم چھ چیزی شنید کھ رو کرد بھ من و ادامھ داد:
_ باشھ الان میگم بیاد...باشھ باشھ بھش میگم.
گوشی را گذاشت و با لبخند نگاھم کرد:
_پاشو تحفھ.اومده ببینت.
متعجب نگاھش کردم:
_کی؟!
خندید:
_آقاتون!!!
لب پائینمو گاز گرفتم و بیشتر پشیمان شدم از رفتار زشت و بچھ گانھ ام! موھامو باز کردم و
بافت مشکی کوتاه را روی لباسم پوشیدم.لبخند زنان راه حیاط را طی کردم.بھشید صدایم زد تا
چیزی بگوید اما من بی توجھ قدمھایم را تند تر کردم و با خوشحالی در آھنی را با باز کردم.با
دیدنش کھ یک پیراھن مردانھ و ژیلھ تیره رنگی بھ ھمراه شلوار کتان و پوتین پوشیده بود بھ حدی
مشعوف شدم کھ قبل از آن متوجھ اخمھایش بشوم خودم را آغوشش انداختم:
_ معذرت میخوام خیلی رفتارم بچھ گانھ بود.
صدای خنده آرامی بھ گوشم رسید و کمی سرم را چرخاندم.مردی دست چپش را روی در ماشین
گذاشتھ بود و لب پائینش را گاز گرفتھ بود تا نخندد اما شانھ ھایش میلرزید.با دھانی باز بھ
امیرعلی نگاه کردم کھ با دیدن ابروھای گرده خورده اش و فکی کھ منقبض شده بود بی اختیار لب
پائین ام و گاز گرفتم و تا خواستم کلامی برای توجیح بگویم کمرم را محکم گرفت.
نفس عمیقی کشید و رو کرد بھ دوستش:
_ برو سرکوچھ من الان میام.
دوستش تک خنده ایی کرد و سر تا پای من را از نظر گذراند سری تکان داد و سوار شد.شیشھ را
پائین کشید:
_ طول نکشھ ھا! بچھ ھا منتظرند... لابد میخوای خوابش کنی؟!
با اخم نگاھش کردم کھ امیرعلی بھ سرعت دست دیگرش را پشت سرم گذاشت و من ناخودآگاه
سرم روی سینھ اش قرار گرفت.صدایش نزدیک گوشم بود:
_حرف نزن.برو دو دقیقھ ایی میام.
پسر خندید و من را مخاطب قرار داد:
_ببینم تو ھمون نیستی کھ اون شب اومده بودی دم در کلوب؟! گفتم قیافھ ات آشنا میزنھ.
لحن امیرعلی کمی ترسناک شد و کمرم را محکم تر گرفت:
_ حسین برو الان میام!
با خنده گاز ماشین را گرفت و رفت.بھ محض رفتنش تند تند بھ حرف آمدم:
_بخدا من نمیدونستم دوستت ھم باھاتھ.
با غضب نگاھی بھ موھای پریشونم بافت کوتاه و جوراب شلواری کرد.بھ اینجا کھ رسید اخمش
عمیق تر شد و از لباس تکانم داد:
_مگھ من بی غیرت صد بار نگفتم از اینا نپوش؟! ھا؟!
از دادش چشمھام بستھ شد:
_ الان ھمسایھ ھا میریزند تو کوچھ!
عصبانی بود:
_بھ درک! بذار بفھمند طرف حسابم چھ زبون نفھمیھ.من بھ اون بھشید گفتم بھت بگھ درست
درمون بیا دم در رفیقم باھامھ!
با گیجی تمام بی توجھ بھ تشرھایش گفتم:
_ آھا... راستی تو یک قرار داشتی اینجا چکار میکنی؟!
لباشو بھم فشرد و با یک دست در عوض چانھ کل فک ام و گرفت:
_اومدم کھ بھونھ دستت نباشھ فرت فرت اون کوفتی و دود کنی!
دستم را روی دستش گذاشتم و لبخندی زدم:
_وای مرسی امیرعلی.
نگاھی عاقل اندر سفیھ انداخت و تکانم داد:
_الان خوشحال شدی سایزت کامل دست حسین افتاد؟! بخدا تک تک این کوفتی ھایی کھ میکنی
تو پات و پاره میکنم ببینم باز جرعت میکنی بپوشی!
خواستم حرفی بزنم کھ با عصبانیت ادامھ داد:
_لابد ایندفعھ فکر کردی کسی جز من نیست! تو بیخود میکنی بدون روسری میای دم در!
لب ورچیدم:
_امیرعلی...
کمی منو از خودش دور کرد:
_آخھ این وضعشھ ماھی؟! چرا مثل آدمیزاد یک لباس گشاد نمیپوشی کھ این بدنت اینقدر جلب
توجھ نکنھ؟!
از صراحت کلامش جا خوردم و لبخندم عمیق ترشد:
_مرسی.
در میان عصبانیت چھره اش متعجب شد.عصبی غرید:
_مرسی چی؟!
سرمو کج کردم:
_الان ازم تعریف کردی دیگھ!
انگشت اشاره اش و جلو صورتم گرفت:
_بھ ولای علی یک بار دیگھ ببینم این ریختی میگردی یا بدون پوشش میای دم در جور دیگھ ایی
برخود میکنم.من اصلا" تو این مورد شوخی ندارم!
چشمھامو باز و بستھ کردم و چھره ام و مظلوم:
_من گفتم واسھ تو خوشگل کنم.
لباشو بھم فشار داد و نگاھی بھ تھ کوچھ انداخت:
_لا الا الھ لله! د آخھ مگھ زشتی کھ بخوای اینطوری خوشگل کنی؟!
بعد با حرص اما آرام بھ قفسھ سینھ ام زد:
_ یقھ ات ھم کھ بازه! سر رفیق من تو گور کھ تو رو دید الان فصل این لباسھاست؟!
بھش چسبیدم و خودم و لوس کردم:
_اوووم... بداخلاق! تازه شم تو کھ کلھ منو کردی تو لباست چیزی ندید بنده خدا!
با حرص بھ کتفم زد:
_ یعنی الان من حق ندارم یک پس گردنی بھت بزنم؟!
سرمو بالا گرفتم:
_دلت میاد؟! من کھ جیک جیک میکنم برات؟!
_فعلا" کھ چھار نعل رو مخ من میتازونی.
معترض شدم و بھش مشت زدم:
_امیرعلی!
دوباره سرمو روی سینھ اش گذاشتم:
_تازه شم خیلی خوش تیپ شدی! اگھ یکی نگاھت کرد تلافی میکنم ھا!
_تو غلط زیادی میکنی! در ضمن بھ اندازه کافی امشب از دستت حرص خوردم.
نگاھش کردم:
_یک نظر حلالھ!
تشر زد:
_ماھی!
لبامو دادم جلو:
_گفتم از عصبانیت کم شھ.
اخم غلیظی کرد:
_من میخوام برم قول بده آدم وار لباس میپوشی!
خیلی قول داده بودم و بھ ھیچکدام وفادار نمانده بودم.دستمو روی سیب گلوش گذاشتم:
_سعی میکنم.
جدی و سرد شد:
_قول بده!
_آخھ من راحت طلبم!
با نگاه خیره و ترسناکش سرمو تکون دادم:
_خب البتھ میشھ آدم خودشو تغییر بده.
_این شد یک چیزی.
بی حوصلھ لب زدم:
_متحجر!
نوک بینی ام و کشید:
_سرتق... برو تو سرما میخوری.
خنده ام گرفت:
_جام خوبھ.
بعد با تعجب ادامھ دادم:
_سھ تای دیگھ مثل من جا میشھ تو بغلت.
_جوجھ ماشینی ھستی دیگھ...از این جوجھ ھا کھ تا گرمشون میشھ پف میکنن.
با مشت زدم بھ بازوش:
_خودتی!
قصد رفتن کرد کھ نالیدم:
_خوب نرو پیش دوستات مگھ چی میشھ؟! یعنی اونا از من مھم ترند؟!
ژیلھ اش و کھ از بس من بھش آویزون شده بودم بھم خورده بود مرتب کرد:
_ باھم صحبت کردیم.
_نتیجھ یک طرفھ بود!
_مھم توافقھ... برو تو مریض میشی!ببین منو الان رفتی میشینی درس میخونی بعد میگیری
میخوابی مفھومھ؟!
لبمو کج کردم:
_ضدحال!
_اینقدر ھم لباتو کج کولھ نکن.
با ناراحتی سرم را بھ سمت دیگر گرفتم:
_برو حسین جان منتظرت ھستند.
تشر زد:
_ماھی!
یعنی این بشر رو اسم گفتن ھم حساس بود؟!تکیھ ام از رو دیوار برداشتم:
_خوش بگذره.
مچ دستمو گرفت و استفھام آمیز نگاھش کردم.ھمچنان اخمو بود:
_الان باید چی کار کنم کھ لب و لوچھ ات آویزون نباشھ؟!
خودمو لوس کردم:
_نمیدونم والا! شما یک سھ چھار تا پیرھن بیشتر از ما پاره کردی.
دستی بھ پشت گردنش کشید بعد بھ سمتش کشیده شدم و کمرم را گرفت:
_ناراحت نباش.
چشمھایم گرد شد:
-از دل آوردنت ھم با فعل امره! جل الخالق.
اخم کوچکی کرد و اینبار با ھردو دست کمرم را گرفت.متفکرانھ گفت:
_ماھی؟! تو غذا ھم میخوری؟!
متعجب نگاھش کردم:
_نھ پس از اکسیژن تغذیھ میکنم!
_پس چرا اینقدر... آدم میترسھ بھت دست بزنھ! بیخود نبود اون روز دستت در رفت.
لبخند تلخی زدم.خبر نداشت من چھ کتکھایی از بھداد میخوردم و دوباره سر پا میشدم!خبر نداشت
بھداد چگونھ رفتار میکرد و اھمیتی بھ جثھ فرد نمیداد!
_والا آدم میترسھ بشکنی! یکم خودتو تغذیھ کن.
_چشم دکتر جان.
لبخندم و کھ دید بینی ام و کشید:
_شیطون.عوضش ھرچی داشتی رفتھ رو زبونت.
خداحافظی کرد و لحظھ آخر از گردنش آویزان شدم کھ مجبور شد از کمر بلندم کند.زیر گوشش
زمزمھ کردم:
_ حق نداری وقتی با دوستات ھستی منو فراموش کنی ھا!
آب دھنشو قورت داد و ناخودآگاه کمک کرد تا ھردو پایم دور کمرش حلقھ شود.با ھمان صدای دو
رگھ ھمیشگی اش بھ حرف آمد:
_توام حق نداری برای کسی غیر از من اینقدر شیطونی کنی!
لبخند سراسر استرس زدم کھ منجر بھ کشیدن نفس عمیق آه مانند شد.وای بھ روزی کھ میفھمید
من ھیچ چیز پنھانی از بھداد ندارم...
فردای آنروز بھ مدرسھ رفتم و بعدظھر خستھ و گرسنھ برگشتم.خوشبختانھ بھشید غذا را حاضر و
آماده روی میز چیده بود و من تنھا دستھایم را شستم و با ھمان لباسھای مدرسھ مشغول خوردن
شدم.دستپختش بد نبود! حداقل شوری دیشب را نداشت.کمی سالاد برای خودش کشید:
_نھ بھ اون شوری شور نھ این بی نمکی!
با دھان پر جوابش را دادم:
_اتفاقا" الان خوش نمکھ...بی نمک نیست.
چپ چپ نگاھم کرد و مقدار زیادی آبلیموی تازه روی سالادش ریخت:
_ تو و امیرعلی و میگم.
متعجب شدم:
_وا! آخھ چرا؟!
نفس عمیقی کشید و من منتظر بودم حرف بزند.
_من خودم تا حدودی باعث شدم کھ شما دو تا... ببین دو سھ روز دیگھ بھداد و آلما میان!
اخم کردم:
_خب بیان!
چشمھایش را در کاسھ چرخاند و با ملایمت ادامھ داد:
_وقتی بیان دیگھ وضعیت نباید اینی باشھ کھ الان ھست!
لبمو کج کردم:
_ نترس من نمیارمش خونھ کھ!
براق شد:
_آیلار!این سر نترست منو میترسونھ! دختر خوب من با ھم آشناتون کردم چون فکر میکردم
واقعا" بھم...
_پشیمون شدی؟!
سرشو تکان داد:
_نھ ابدا".اما فکر نمیکردم قراره امیرعلی روزی سھ بار بیاد اینجا و آخر شب بیاد دم در و بغلت
کنھ!
پوزخند زدم:
_ نمیره آیفون تصویری!
اخم کرد:
_بلھ.پس چی فکر کردی؟! تو امانتی دست من.
لبامو بھم فشار دادم.بھشید روبروی من نشستھ بود و موعظھ میخواند کھ چرا بھ آغوش امیرعلی
رفتھ ام؟! خبر نداشت ھمین امانتی ھرشب زیر دست برادر بی غیرتش جون میداد؟!
نفسمو محکم دادم بیرون:
_نترس تو کوچھ عروس نمیشم!
چشمھاش گرد شد و ھینی کشید:
_آیلار!
سرمو کج کردم:
_جونم بھشید؟! تو ھنوز امیرعلی و نشناختی؟! پاکھ آقا جان! پاکھ! روش برچسب صد در صد
پاستوریزه خورده... آدم این حرفھا نیست خودتم خوب میدونی!
من و من کرد:
_آخھ... دیشب...
غذایم تمام شده بود.ظرف سالاد را برداشتم:
_ ول کن این حرفھا رو!
چشمھامو ریز کردم:
_ببینم نکنھ نگران پسرعمھ اتی؟!
تیز نگاھم کرد و اخمی بین دو ابرویش نشست:
_آیلار! این حرفھا یعنی چی؟! دیوونھ من نگران توام! بخدا بفھمم امیر کار ناشایست کرده
گوششو میپیچونم! بیخود کرده بھ دختر مردم دست بزنھ! اونم تو! خودت میدونی چقدر خاطرت
عزیزه.
لبم کج شد.خواستم بگویم گوش بھداد را بپیچاند کھ رمقی برایم نگذاشتھ است اما سکوت
کردم.بھشید چھ تقصیری داشت؟!روحش ھم خبر نداشت بھداد چھ گرگی است و ھرشب جای
دندانھای تیزش روی جسم و روحم می ماند.نفسمو بیرون دادم و زمزمھ کردم:
_ مال این حرفھا نیست.
لیوانی آب برای خودش ریخت:
_ ھمھ این حرفھا واسھ این بود کھ بگم تا آخر شب نیستم.باید برم جایی.
نیشم ناخودآگاه باز شد و بھشید تشر زد:
_نگفتم؟! موندم اون چرا این ھمھ بی حیا شده و راه بھ راه میاد اینجا؟!
یک وری روی میز نشستم و گوشی را از جیبم در آوردم:
_ گفتی کی تشریف میبری؟!
و از شدت خنده روی زمین ولو شدم وقتی بھشید با اعتراض و حرص بھ جانم افتاد.
بعد از رفتن بھشید کھ بالاخره توانستم قانعش کنم کھ وقتی امیرعلی بیاید تنھا ذکر میگوئیم و ذکر
مصیبت میخونیم و او ھم کلی با حرص فحش نثارم کرد توانستم نفس عمیقی بکشم.نگاھی بھ
ساعت انداختم.تا از کلوب بیاید یک ساعت کمتر وقت داشتم.تند تند و با عجلھ خودم را در حمام
چپاندم و سریع بیرون آمدم.وسواس بھ جانم افتاده بود کھ مبادا شامپو روی سرم مانده باشد!نگاھی
بھ کمد لباس انداختم و در نھایت یک پیرھن چھارخانھ پائیزی کھ تا سر زانو بود و آستینھای کوتاه
داشت پوشیدم.جوراب شلواری مشکی ھم بھ پا کردم و تند تند بھ گردنم عطر زدم!خواستم کمی
آرایش کنم کھ پشیمان شدم.خوشش نمی آمد.لابد میخواست بگوید شبیھ دلقک شدم! موھای نیمھ
خیسم را دو تایی بافتم و بھ طبقھ پائین رفتم تا ھم قھوه درست کنم و ھم میوه و تنقلات روی میز
ھال بچینم.با شنیدن صدای زنگ لبخندی زدم و ضربان قلبم بالا رفت.نگاھی بھ تصویرش انداختم
و دکمھ را فشردم:
_بیا تو.
"یالله" ی گفت و در چوبی را باز کرد.خنده ام گرفت و صدامو نازک کردم:
_حاجی بفرما غریبھ نیست.
بھ دنبال صدا نگاھی بھ دور تا دور خانھ انداخت و من را در آشپزخانھ مشغول قھوه ریختن پیدا
کرد.لبخندی زدم:
_سلام.بشین الان میام.
نگاھی بھ سر و وضعش کردم.خدا رو شکر اینبار با سر و روی خونی نبود!ساک ورزشی اش را
گوشھ مبل گذاشت و نگاھی بھ میز روبرویش کھ میوه و آجیل و سایر تنقلات چیده بودم انداخت:
_سلام... بابا راضی نبودیم بھ این ھمھ زحمت! اومدیدم یک تک پا خودتونو ببینیم!
امیرعلی ھم از این حرفھا بلد بود؟!سینی بھ دست وارد ھال شدم:
_نفرمائید حاج آقا!
خنده اش گرفت و نگاھی بھ لباس و جوراب شلواری ام انداخت.تا خواست حرف بزند بھ سمت در
چوبی رفتم و قفلش کردم:
_مجلس خودیھ حاج آقا.
کنارش نشستم و قھوه تعارف کردم:
_بخور گرمت بشھ.ظاھرا" بیرون خیلی سرده!
اخم کمرنگی کرد:
_آره امسال زمستون زود اومده.
_صبحی کھ رفتم مدرسھ ھوا خوب بود.
نگاھم کرد:
_میگفتی برسونمت!
چشمھام درشت شد:
_تو کھ تا لنگ ظھر خوابی!
آرام بھ پشتم زد کھ باعث شد قھوه در گلویم بپرد:
_ بیخود کردی! من کی تا لنگ ظھر خوابم؟!
مشتی بھ بازویش زدم و سرفھ کردم:
_دیوونھ گلوم سوخت! آره اصلا" تو آقا خروسھ ایی!
موی بافتھ شده ام و کشید:
_ تو ھم خانم مرغھ ایی لابد... واسھ کی خوشگل کردی خانم مرغھ؟!
پشت پلکم را نازک کردم و نگاھی بھ خانھ انداخت:
_سر بھشید و کردی زیر آب؟!
_نخیر مھمونی تشریف داشتند.
قھوه ام و روی میز گذاشتم و سرمو روی پای امیرعلی گذاشتم.قھوه اش را سریع سر کشید کھ
نریزد روی من.
_اگھ مامان اینا بیان دیگھ نمیتونم زیاد ببینمت...
غمگین نگاھش کردم:
_ من دوست دارم ھرروز پیش ھم باشیم.اما اگھ مامان اینا بیان... بھداد منو میکشھ!
اخم غلیظی کرد و تکان پایش باعث شد سرم جابجا شود:
_سگ کی باشھ بخواد ھمچین غلطی کنھ؟!
با دھان باز نگاھش کردم.نھ... من ھیچ وقت نمیتوانستم حقیقت را بھ او بگویم وقتی با ھمچین
فرضی اینچنین آشفتھ میشد.آھستھ لب زدم:
_بھش میگن پدر خونده!
تکیھ داد بھ مبل:
_بازم شلوارم داره خیس میشھ! چرا موھات و خشک نمیکنی؟!
ادامھ داد:
_بھداد مال این حرفھا نیست.
لبامو دادم جلو:
_اما من دوست دارم ھرروز ببینمت.
سیب گلویش را لمس کردم:
_متوجھ ایی؟!
دستم را در دست گرفت و انگشتھایم را ماساژ داد.نگاھش بھ روبرو بود:
_زندگی خیلی کثیفھ ماھی.
دستش پائین تر آمد و ساعدم را لمس کرد:
_ فکر اینکھ تو ھم آغشتھ بشی بھ...
نگاھم کرد:
_ماھی؟!
لبخند بی حالی زدم.باید یک فکر اساسی میکردم! کھ ھرگاه با او بودم نگذارم ترس از بھداد وارد
وجودم شود.با عشق نگاھش کردم:
_جونم امیرعلی؟!
ابروھاش بالا رفت و لبھاش کش اومد:
_تو واقعا" ھفده سالتھ؟!
لبخند زدم:
_سوالت این بود؟!
سرشو تکون داد و این بار با یک دست ھردو دستم را گرفت:
_نھ.وقتی شیطون میشی شک میکنم بھ سن و سالت!
ابرومو فرستادم بالا:
_تو ام ھمچین باحال و سر زنده و شیطون!
فھمید مسخره اس کردم.اخمی غلیظ کرد و دستم را فشار داد:
_ دختر بدی نشو.
خنده ام گرفت:
_باشھ.بپرس سوالتو.
نفسش را بیرون داد:
_ این شیطنت ھا... برا کس دیگھ ایی ھم بوده؟!
نگاھم بین تمام اجزای صورتش چرخید.اخم غلیظش... ابروی ھای پرپشتش و زخم عمیق پیشانی
اش کھ ھیچگاه جایش نمیرفت و رعب آورش کرده بود.خواستم بلند شوم کھ دستش روی قفسھ سینھ
ام نشست و صدای دو رگھ اش مثل سوھان روی مغزم کشیده شد:
_میتونی ھمین طوری ھم جواب بدی.
آب دھانمو قورت دادم و بھ لوستر خیره شدم.تعللم را کھ دید کمی دستم را فشار داد و با ھمان لحن
ادامھ داد:
_ دیشب یادتھ؟!
گنگ بھ حرف آمدم:
_دیشب؟!
سرش و کمی جلو آورد:
_ آره دیشب! یکی از گردن من آویزون شد!
اخم کردم:
_خب... خب مگھ چی شده؟!
سعی کردم دستم را رھا کنم کھ محکم تر گرفت:
_چیزی نشده.فقط یک سوال! این رفتارھا فقط با من بوده دیگھ؟!
نھ امیرعلی عزیزم! حقیقت اینھ کھ ھرشب بھداد با من مثل یک معشوقھ رفتار میکنھ و اعتقادات
مخصوص بھ خودشو داره! مثلا" روی بدنم عطر نزنم چون زبونش تلخ میشھ! گوشواره نندازم
چون اختلال در کارش بھ وجود میاره و ھزار کوفت و زھرمار دیگھ!خب من ھیچ وقت آویزون
گردن بھداد نشدم!اما در عوضش ھرشب گردن خودم کبود میشھ!وحشت زده دستمو جلوی صورتم
گرفتم.اگر امیرعلی یک کدام از اینھا از زبان من میشنید ھمینجا زنده زنده چالم میکرد.
آرام لب زدم:
_چھ فرقی میکنھ؟!
برای یک لحظھ چنان درد بدی در مچ دستم پیچید کھ بی اختیار جیغ زدم:
_ولم کن! میخوای مثل اون دفعھ در بره؟!
دستش را شل کرد اما نفسھای بلندش کلافھ ام کرده بود:
_ماھی جواب سوالمو بده.
از در و دیوار برایم میبارید! بھداد از آن طرف غیرتی میشد امیرعلی از این طرف!نفسمو بیرون
دادم:
_آره فقط با تو بوده.این رفتارھا چھ معنی میده؟! نکنھ واقعا" قصد داری بھ من آسیب برسونی؟!
دوباره دستم را نوازش کرد:
_نھ! من نمیخوام بھت آسیبی برسھ.اصلا" واسھ ھمین ازت این سوال و پرسیدم.ببینم تو راه
مدرسھ کسی اذیتت نمیکنھ؟!
پوفی کردم و کلافھ گفتم:
_نھ!
از شانھ ھایم گرفت و بالا کشید.وقتی در آغوشش جا شدم بھ چشمھایم خیره شد:
_ تو خیابون چی؟! وقتی میری بیرون؟!
سرمو کج کردم:
_ نھ! نھ! نھ! از رفتار من چھ برداشتی کردی کھ این سوال ھا رو میپرسی؟! بھ خیالت من
ھرروز از گردن یکی...
نگذاشت حرفم را ادامھ بدھم و دستش را جلوی دھانم گذاشت:
_ ھر چرتی و بھ زبون نیار!من گردن اون کسی و کھ تو بھش آویزون شی میشکنم!
از لحن عصبانی اش چشمھام گرد شد.دستش را از جلوی دھانم کنار زدم و متعجب و با دھان باز
نگاھش کردم.من قبلا" ھم این صحنھ را دیده بودم! رویای صادقھ نبود... بلکھ یک بھداد نامی قبل
تر ھمین صحنھ را خلق کرده بود.وحشت زده خواستم از آغوشش بیرون بیایم کھ محکم من را
گرفت:
_چی شد ماھی؟!
بی اختیار جیغ زدم:
_ ولم کن! ھمتون مثل ھمید!
با شنیدن جملھ ایی کھ با حماقت تمام بر زبان آورده بودم چشمھایش بھ رنگ خون در آمد و
طوری فکش منقبض شد کھ صدای سائیده شدن دندانھایش بھ گوشم رسید و مور مورم شد.ھردو
دستم را گرفت بھ چشمھایم خیره شد و با صدایی کھ من را یاد شخصیتھای ترسناک فیلمھا می
انداخت بھ حرف آمد:
_ھممون؟!
از لحن گفتنش تکان کوچکی خوردم.مگر غیر از این بود؟! مگر نھ اینکھ او ھم مثل بھداد داشت
مرا میترساند؟! تکان خفیفی بھم داد:
_ماھی با توام... ھممون؟!
عربده کشید و من چشمھایم بستھ شد:
_منظورت از ھممون ھمھ مرداست دیگھ؟!
وای بھ روزی کھ میفھمید من و بھداد... خیانت بود؟! نبود! بخدا نبود! مگر میدانست من چھ
زجری میکشم؟! مگر میدانست بارھا تا مرز خفھ شدن رفتھ ام؟!نمیدانست...
_ماھی تو میخوای منو دیوونھ کنی؟! میدونی من دیشب با حسین دعوا کردم؟!
با تعجب و ترس نگاھش کردم و بھ زحمت بھ حرف آمدم:
_برا چی؟!
اخم کرد و عصبی گفت:
_چون در مورد تو نظر داد! کسی حق نداره در مورد تو نظر بده!
آرام و شمرده ادامھ داد:
_ماھی!من قبول کردم دوست بشیم درستھ؟!
مطیعانھ و سریع سرم را تکان دادم.
_ این یعنی چی؟!
مبھوت نگاھش کردم.
موضوعات مرتبط: رمان آغوش سرخ

برچسب: نویسنده: سجاد باقری تاريخ: چهارشنبه 3 خرداد 1396 ساعت: 15:19

صفحه بندی