خرید بک لینک
با وارد شدنم به اتاق و دیدن مرد ترسناک دیروز وامروزم ترسم 2چندان شده بود امااین به این معنی نبود که بخوام از موضع خودم پایین بیام.پشت میز ریاستش نشسته بود.با نگاه سنگینش به من زل زده بود ولی صداش محکم تر و ترسناک تر از همیشه بود.-کجابود؟مخاطبش مطمئنا میثم بود.....اما میثم سکوت کرده بود.-میثملحن اادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سجاد باقری تاريخ: سه شنبه 30 خرداد 1396 ساعت: 14:12

Sasha - رمان بگذار ستایشت کنم8 رمان بگذار ستایشت کنم8 ده دقیقه ای بود توی باغ عمارت قدم میزدیم. این اولین بار بود. ازوقتی پاتوی این عمارت گذاشتم خیلی چیزا برام اولین بار بودند. داشتن پارساکوچولو و این حس مادرانه اولین بار بود. داشتن خواهرانه های یاسمین اولین بار بود. جنگیدن برای خواسته ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سجاد باقری تاريخ: سه شنبه 30 خرداد 1396 ساعت: 14:12

با دو قدم بلند خودم را از اتاق بیرون پرت میکنم و اشک هایم روی گونه ام روان میشوندهیچ وقت امیر را اینطور ندیده بودم... اینقدر شکننده... اینقدر معصوم...امیر شکننده و معصوم امروز نمیتوانست دون ژوان باشد... نمیتوانست...امیر فقط دون ژوان بودن را بازی میکرد... نقشش را بازی میکرد فقط برای جبران عقده های کوادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سجاد باقری تاريخ: سه شنبه 23 خرداد 1396 ساعت: 4:51

نامرتب و هول هولکی بود سر و وضعم!از خانه که بیرون می آمدم هوا یک طور ِ پا در هوایی بود !آفتاب ِ گرم داشت و باد ِ سرد. من از گرما بیزارم. مانتوی نازک پوشیده بودم. بعدترش فکر کرده بودم شاید هوا سرد شد وقت ِ برگشتن... ژاکت سرخابی ِ را که دم دستم بود برداشته بودم و از خانه زده بودم بیرون!می دانستم ژاکتهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سجاد باقری تاريخ: سه شنبه 23 خرداد 1396 ساعت: 4:51

با امروز فکرکنم 5روزه این جام....اصلا نمیدونم چرا منو اینجا آوردن....نمیدونم گناه من چیه.خدایا گناه من چبه که از بچگی تا حالا باید اینطور تحقیر بشم....توی سرم بزنند....چطور باید این همه درد رو تحمل کنم.حداقل تا وقتی بی بی گل نسا جونم زنده بود یکی رو داشتم که باهاش دردو دل کنم و اون بهم روحیه بده....ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سجاد باقری تاريخ: سه شنبه 23 خرداد 1396 ساعت: 4:51

نا خودآگاه گفتم:-سلاممرد-نه اصلا به اون مرتیکه نرفتی،خب حالا خودت بگو باید باهات چکارکنم؟لحظه ای سکوت کردم....اما مرد به من زل زده بود و انگار منتظر بود حرف بزنم-آخه من....من اصلا شمارو نمیشناسم....بعداصلا نمیدونم چرا اینجاممرد-بهت میگم....پدرت و برادرت از من دزدی کردن و من تو رو دزدیدم که اموالم روادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سجاد باقری تاريخ: سه شنبه 23 خرداد 1396 ساعت: 4:51

شمام رو با دردی که توی بدنم پیچید باز کردم....احساس میکردم تمام بدنم کوفته شده....به اطرافم نگاه کردم....یه اتاق تقریبا بزرگ بود بهرنگ یاس-بنفش....یه پنجره بزرگ کنارم بود که با پرده یاسی-بنفش پوشونده شده بود اما نور خورشید از کنار پرده به داخل سرک کشیده بود و روی فرش6متری بنفش رنگ کف اتاق افتاده بودادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سجاد باقری تاريخ: سه شنبه 23 خرداد 1396 ساعت: 4:51

-چند تا پیمونه شیر توی شیشه میریزید؟یاسی-خب دستورش 3 درجه آب و دو پیمونه شیره-میشه لطفا 2درجه آب و نصف پیمونه شیر بریزید؟یاسمین با تعجب پرسید:-چرا؟-لطفا یاسمین بیار.....من برات توضیح میدم.یاسی-باشه....مریم برو درست کنبرمیگردم به دختذری که حالا میدونم اسمش مریمه میگم:-میخوام رقیق باشهمریم-چشم3دقیقه بادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سجاد باقری تاريخ: سه شنبه 23 خرداد 1396 ساعت: 4:51

به سالن که رسیدم همه تقریبا توی دید بودند......یه خانم حدود 80سال با یه عصای خوشکل بالای سالن نشسته بود......سمت چپش یه مردمسن با موهای جوگندمی،یه پسرجوون که فقط موهای خوش حالتش توی دید بود و بعداز اونا یه خانم حدود40-45 سال باکت و دامن یشمی ونیاز نشسته بودند،طرف راست ارسلان خان،یاشار،یاسمین و بعد اادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سجاد باقری تاريخ: سه شنبه 23 خرداد 1396 ساعت: 4:51

مردی با روپوش سفید جلوم ظاهر شد و سرش رو خم کرد و آروم گفت:-آروم باش دختر خوب.....این گریه ها و نا آرومی ها برات خوب نیستبانفس نفس گفتم:-چرا.........هنوز.....زندم؟....چرا.. .نمیــ....نمیمیرم....میخوام...ب میرمزجه زدم و گفتم میخوام بمیرم.سری به تاسف تکون داد و محتویات سرنگی توی سرم خالی کرد وپلکام روادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سجاد باقری تاريخ: سه شنبه 23 خرداد 1396 ساعت: 4:51

سودا:مامان هرچه اصرار میکند امیر و آیلار را برای شام نگه دارد، نمیتواند....امیر پرواز ساعت 2 صبحش را بهانه میکند و آیلار هم تابع امیر است... میروند و من از لای در رفتنشان را تماشا میکنم...تنم بوی سیب ترش میدهد و این عطر را دوست دارمشام کنار شوخی های محسن و شیرین زبانی های عسل سرو میشودولی من حقیقتا ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سجاد باقری تاريخ: يکشنبه 14 خرداد 1396 ساعت: 13:43

توی یکی از فرعی های کریمخان پارک میکنم... پیاده میشویم...جلوی ویترین اولین طلافروشی میایستیم...به حــلقه ها نگاه میکنم...-نظرت چیه؟مثل بچه ها لب برمیچیند...-نمیدونم راستش من هیچ وقت از طلا خوشم نمیومده... همیشه از این دستبند رنگی رنگیا داشتم یا گوشواره چوبی سنتی-اما خب حـ ـلقه رو باید خریدوارد مغازهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سجاد باقری تاريخ: يکشنبه 14 خرداد 1396 ساعت: 13:43

-ببخشید...اماخب امیر... من تاحالا همچین تجربه هایی نداشتم... من مثل دخترهایی که باهاشون گشتی نیستم... من خیلی چیزارو نمیدونم... خیلی چیزارو نمیفهمم... من یه دختر بی تجربه ام همین...بی انصاف نباش حق بده بهمروی موهایم را می بـوسد... نرم و طولانی...-حق میدم عزیزم... من معذرت میخوام... ولی نمیخوام که بیادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سجاد باقری تاريخ: يکشنبه 14 خرداد 1396 ساعت: 13:43

توی تراس تقریبا بزرگ خانه ی امیر جگر کباب کردیم...همان جا کنار باربیکیو جگرهای های سرسیخ را به دندان کشیدیمامیر سعی میکرد جو را شاد کند...از خاطرات بامزه ی دوران آموزشی اش میگفت... از خرابکاری هایش... و من و آیلار میخندیدیم... من بیشتر و آیلار کمتر...شاید هم خنده هایش مصنوعی بود اما هرچه که بود دیگرادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سجاد باقری تاريخ: يکشنبه 14 خرداد 1396 ساعت: 13:43

مات نگاهش کردم... اخم داشت... دست به کمـ ـر با مانتوی سبز ارتشی به قاب در تکیه زده بود...-اینجا چیکار میکنی؟سرش را به نشانه ی تاسف تکان داد...-امیر تو کی میخوای بفهمی آیلار اوضاع روحیش هنوز کاملا خوب نشده... هرگونه استرس... نگرانی... اونو به مرز عصبیت میکشونه... چرا عذابش میدی؟چرا درکش نمیکنی؟نگاهم ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سجاد باقری تاريخ: يکشنبه 14 خرداد 1396 ساعت: 2:32

صفحه بندی