-نظرت چیه؟
مثل بچه ها لب برمیچیند...
-نمیدونم راستش من هیچ وقت از طلا خوشم نمیومده... همیشه از این دستبند رنگی رنگیا داشتم یا گوشواره چوبی سنتی
-اما خب حـ ـلقه رو باید خرید
وارد مغازه میشویم... پیرمرد کچلی از پشت میزش بلند میشود با خوشرویی سلام میکند و ازش میخواهم ست حـ ـلقه هایش را نشان دهد...
سودا با بی میلی نگاه میکند اما من بین آنهمه حـ ـلقه توجهم جذب یک حـ ـلقه ی ساده ی طلا سفید میشود که رویش فقط یک ردیف برلیان کارشده به صورت خوشه های گندم...
از توی جعبه درش میاورم و سودا نگاهم میکند
-بده دستتو ببینم
با تردید دستش را جلو میاورد...
کف دستم را به سمتش باز میکنم و دست لرزان سودا را در دست میگیرم... با احتیاط انگشتر را توی انگشت سفید و کشیده اش میندازم... انگشتر توی دستشمیدرخشد
-این خیلی خوشگله
پیرمرد سرتکان میدهد و خم میشود یک جعبه ی دیگر از توی ویترین بردارد که از غافل بودش سو استفاده میکنم و بـ ـوسه ای نرم و کوتاه روی انگشت سودا مینشانم
مات نگاهم میکند
لبخند میزنم و کمی صورتم را به سمتش خم میکنم
-ای کاش بشه... اونقدری لایقت باشم که هیچ وقت این انگشتر رو از توی دستت در نیاری
سودا:
آرام آرام پاهایم را تکان میدهم و به اطرافم نگاه میکنم...
پسربچه ی کوچکی در آغـ ـوش مادرش گریه میکند و مادر انقدر در افکار خودش غرق است که انگار اصلا صدای کودکش را نمیشنود
و پیرمردی با عصایش روی زمین ضرب گرفته...
باد کولر مـ ـستقیم به صورتم میخورد و من نمیفهمم چرا اینقدر استرس دارم...
منشی که دختری تقریبا به سن و سال خودم است گوشی تلفن را زمین میگذارد و نام مرا صدا میزند... استرسم بیشتر از قبل میشود... کیفم را از کنار پایم چنگ میزنم و به سمتش قدم برمیدارم... با لبخند نگاهم میکند...
-عزیزم خانوم دکتر داخل اتاقشون منتظرتونن... میتونین برین تو
لبخند نصفه و نیمه ای تحویلش میدهم و زیر لب تشکر میکنم... دستم را روی دستگیره ی در میگذارم و چند نفس عمیق میکشم... تابه حال چندباری همراه آیلار اینجا آمده ام اما آمدن ایندفعه ام با دفعه های قبل خیلی متفاوت است...
در را باز میکنم و حجمی از عطر گل مریم توی سرم میپیچد وارد اتاق میشوم و پشت سرم در را میبندم...
فضای رنگارنگ اتاق و پنجره ی بزرگی که نور آفتاب را به داخل اتاق میتاباند کمی آرامش به وجودم تزریق میکند...نگاهم میافتد به چهره ی پرلبخند خانم دکتر آرام سلام میکنم...
سری برایم تکان میدهد
-علیک سلام سودا جان... خوش اومدی عزیزم...
روی صندلی قرمز رنگ جلوی میزش مینشینم و دستهایم را در هم گره میکنم...
نگاهی میندازد به دستهای گره کرده ام و میپرسد
-آیلار نیومده همراهت؟
برای صاف شدن صدایم تک سرفه ای میکنم
-نه... راستش... من... برای خودم اومدم
آهانی میگوید و دستش را زیر چانه اش تکیه میدهد
-خب گوش میکنم...
و من حرف میزنم از عشق نافرجامم به علیرضا... از احساسات مبهمم به امیر... از نگرانیم نسبت به آینده... از دوست داشتن امیر...
میگویم و میگویم و میگویم و خالی میکنم خودم را...
با دقت به حرفهایم گوش میکند و اجازه میدهد هر چه در سر دارم را برایش شرح بدهم... حرفهایم که تمام میشود خیره میشود در چشمهایم...
-و ترس تو الان دقیقا کجای این رابطه س؟میترسی برای فرار از احساسات گذشته ت نسبت به علیرضا به امیری روی بیاری که الان تظاهر میکنه دوست داره و بعد ها ممکنه تورو هم مثل پارتنر های قبلیش رها کنه؟
-دقیقا... و خب ترسم طبیعی نیست؟
لبخند مهربانی میزند و به پشتی صندلی چرمش تکیه میدهد
-چرا عزیزم... ترست کاملا طبیعیه... فقط من از یه مسئله مطمئن نیستم
-چی؟
-اینکه امیر واقعا مبتلا به دون ژوانیسمه یا ادای دون ژوان هارو در میاره...
-خب چه طور میشه فهمید؟
متفکر نگاهم میکند...
-فهمیدنش سخت نیست... و خب اینطور که تو برای من تعریف کردی من فکر میکنم امیر ادای دون ژوان هارو در میاره... حدس میزنم مشکلاتی توی گذشته ش وجود داشته که اونو به سمت دون ژوان بودن سوق میداده...و امیر هم اون موقع به همون علت که میتونه لجبازی با اطرافیان باشه یا چه میدونم اتفاقات ناراحت کننده ای که تو زندگیش افتاده تصمیم گرفته دون ژوان باشه و خب انگار چندان هم تو بازی کردن این نقش موفق نبوده و جلوی سادگی تو کم آورده... در واقع امیر نتونسته خوب دون ژوان بودن رو بازی کنه
-من... خب... خیلی نگرانم... اگه یه روزی از منم خسته بشه... اگه ترکم کنه... اگه... من واقعا توان مواجهه باهاشو ندارم
ظرف بیسکوییت روی میزش را جلوی من هل میدهد و اشاره میکند بردارم... نفس عمیقی میکشم و یک دانه برمیدارم
- مسئله از جایی شروع میشه که دون ژوان می خواد ترک کنه! دون ژوان بی خبر ترک می کنه. اصلاً نمی فهمی چه وقتی رفته که بخوای جلوش رو بگیری. التماس ها شروع می شه. دون ژوان دوست دارد التماس بشنوه. چون می فهمه که تنها نیست و این التماس ها همیشه هست! پس لذت میبره. جنس مخالف نمی دونه که تنها چیزی که دون ژوان رو می ترسونه تنهاییه! اگر جنس مخالف زرنگ باشه میتونه با تنها گذاشتن، دون ژوان رو برای مدت بیشتری داشته باشه! یعنی از خودش قدرت نشون بده و دون ژوان رو دوباره به مبارزه بطلبه. او از مبارزه لذت می بره و تا وقتی مبارزه نباشه دون ژوان اهمیت وجودی نداره. نکته تأسف برانگیز این جاست که جنس مخالف فقط زمانی میتونه بفهمه که تنها ترس دون ژوان تنهاییه که دیگه هیچ حسی به اون نداره. و حالا التماس های دون ژوان تأثیری نداره؛ اگر التماسی بکنه!ببین سودا جان تو در نظر امیر دست نیافتنی به نظر میومدی به خاطر همین به سمتت میل و کشش پیدا کرده و شدت این دست نیافتنی بودن اونقدری زیاد بوده که تورو تو ذهنش پررنگ کرده به اندازه ای که برای بدست آوردنت آرمان هاشو کنار بگذاره و بیاد خواستگاری... کاری که یک دون ژوان هرگز انجام نمیده... حالا اگه تو سریع به خواسته هاش تن بدی و خودتو تقدیمش کنی ممکنه برگرده به همون شیوه ی قبل و باتوهم مثل پارتنر های قبلیش برخورد کنه... یعنی ازت خسته بشه و کنارت بگذاره
-یعنی منظورتون اینه که پیشنهاد ازدواجشو رد کنم؟
لبخندش پررنگ میشود
-نه منظورم دقیقا این نیست... منظورم اینه که اگه واقعا امیر رو میخوای و دوست داری تا همیشه داشته باشیش باید از خودت قدرت نشون بدی... نباید جلوش کم بیاری... نباید سریع به خواسته هاش تن بدی باید بذاری اونقدر تشنه بشه که اگه تا ابد هم تورو داشته باشه از داشتنت سیر نشه... شاید شنیدن این جمله از زبان زنها برات آشنا باشه: «عاشق مردهایی ام که یه گوشه تنها توی کافه واسه خودشون می شینند و به هیچ کس کاری ندارند.» و این جمله برای مردا: «کاش فقط یه لحظه نگام کنه. لامصب دلش از سنگه. حاضرم همه دنیام رو به پاش بریزم اما یه لحظه نگام کنه.»
دون ژوان دنبال چنین افرادی می گرده. افرادی که به دست آوردنشون سخت باشه. خسته کننده باشه. یا مبارز خوبی باشن. نکته جالب اینجاست که دون ژوان همیشه پیروزه. و شاید بشه گفت تنها نکته غم انگیز اینجاست که دون ژوان همیشه پیروزه. اون فقط می خواد قدرت خودش رو محک بزنه. هیچ وقت شکستش رو قبول نمی کنه و همیشه تا مرز پیروزی میره. دون ژوان یک مبارز قدرتمنده و برای آدم های ضعیف حتی وقت نداره. جمله ای که از زبان بعضی شون شنیده ام: «برو با همقد خودت بازی کن!»
-خب من بلد نیستم
-ولی تو در عین سادگی دختر زرنگی هستی... منطقی هستی و با چشم بسته تصمیم نمیگیری...و خوبی رابطتون و نکته ی نجات دهنده ش اینجاس که تو هنوز عاشقش نشدی و راحت تر میتونی برای نجات جفتتون تلاش کنی... و خب من روانشناس هم هستم... تو بهترین کاررو کردی که به من مراجعه کردی
-جای امید هست؟
-فقط مرگه که چاره نداره عزیزم اما...
-اما چی...؟
-تو باید خودت رو هم تغییر بدی... به نظر من علیرضا برای تو کامل به پایان نرسیده
-نه تموم شده
خنده ی کوتاهی میکند...
-تموم نشده... اگه انتهای رابطه ی احساسی گذشته تو نبندی نمیتونی راحت وارد رابطه ی جدید بشی... تو باید علیرضا رو برای همیشه از زندگیت پاک کنی... اونقدر خوب پاکش کنی که انگار هیچ وقت نبوده...
-خوب شدم به نظرت...؟
سارا چرخی دورم میزند و اشک گوشه ی پلکش را پاک میکند...
-عالی شدی دختر... معرکه... معرکه...
لبخندی میزنم و به آینه خیره میشوم... اصلاح ابرو و صورت علاوه بر آرایش لایت چهره ام کلی باعث تغییر در قیافه ام شده...
انگار که از آن حالت دختر دبیرستانی تبدیل شده باشم به یک دختر جوان...
-امیر ببینتت غش میکنه...
دست میکشم به پیراهن ساده و در عین حال خوش دوخت توی تنم... پارچه ی لطیف و کرم رنگش حس خوبی به وجودم القا میکند... در اتاق باز میشود و من هول پشت کمد میدوم با دیدن آیلار در آن کت و شلوار سرمه ای رنگ نفس راحتی میکشم...
-عروسمون کو...؟کجاس...؟
سارا بلند میخندد و به سمت من میآید... دستم را میگیرد و وسط اتاق میکشد...
آیلار با دیدنم چند ثانیه مکث میکند... با دهان باز و چشمهایی که قدر توپ تنیس گرد شده اند...
-سودا... خودتی؟
سرتکان میدهم...
-بله...
یکهو با دو قدم بلند خودش را به من میرساند و در آغـ ـوشم میکشد... انقدر سفت و محکم که صدای ترق و تروق استخوان هایم را میشنوم اما آغـ ـوشش پر از حس دوست داشتن است...
-الهی قربونت برم عزیزم... دختر تو ماه شدی... ای جوونم!
میخندم و گونه اش را میبـ ـوسم...
-نه بابا... حالا همچینم تحفه نشدم به خدا...
آیلار با چشمهای ریز شده نگاهم میکند...
-چه عشقی بکنه امشب داداشم... کوفتش بشه... بگو ببینم واقعا امشب پرواز دارین یا امیر خونه خالی ردیف کرده مارو قال بذارین برین عشق و حال؟
لب میگزم و با صورت سرخ شده نیونی از ران پایش میگیرم...
-بی ادب... شب باید بریم سرکار دنبال یه لقمه نون حلال... اونوقت تو...
سارا باخنده وسط حرفم میپرد...
-خب خواهری ماهم به افق میگیم نون شب... والا خیلی مهمه... نکنه...
نمیگذارم حرفش کامل شود و با آن کفش های پاشنه بلند که به زور مامان پوشیده ام دنبال سارا میدوم... اوهم فرار میکند و پشت آیلار قایم میشود
-جرعت داری بیا بیرون تا بهت نشون بدم نون شب چیه!؟
قهقهه میزد...
-خره... نون شب رو که تو نمیتونی نشون بدی امیر خان باید تقدیمت کنه... بعدشم تا محسن هست تو چرا...
در باز میشود مامان با ابروهایی در هم وارد میشود... سریع خودمان را جمع و جور میکنیم و در دل دعا میکنم حرفهایمان را نشنیده باشد
-این سرو صداها چیه راه انداختین؟زشته به خدا... زمان ما دختر شب عقدش زار زار گریه میکرد خجالت میکشید تو رو کسی نگاه کنه اونوقت تو خونه رو گذاشتی رو سرت سودا؟والا قباحت داره...
سرم را پایین میندازم و پوست لـ ـبم را میجوم... سارا برای خودشیرینی میپرد گونه ی مامان را میبـ ـوسد...
-الهی فدات بشم من... گیر نده دیگه انقدر... ببین ته تقاریت چه ماه شده!
مامان لبخند محوی میزند و جلو میآید... چانه ام را میگیرد و مجبورم میکند در چشمهایش نگاه کنم...
چشمهای سیاه درشتش در چشمه ی آب میرقصند...
چند ثانیه خیره ام میشود... مـ ـستقیم... مهربان... بی پلک زدن...
و یکباره در آغـ ـوشم میکشد
-دورت بگردم مادر... الهی سفید بخت بشی دخترم... الهی با شوهرت خوشبخت زندگی کنی عزیزم...
اشک من هم تامرز ریخته شدن در چشمهایم پر میشود و از همین حالا دلم بدجور تنگ میشود...
پربغض لب میزنم...
-من خوشبخت میشم مگه نه؟
پیشانی ام را میبـ ـوسد
-انشاالله...
ته دلم گرم میشود
سارا هم با چشمهای اشکی جدایمان میکند و سعی دارد جو را عوض کند...
-حالا چیزی نشده که... سودا عقد میکنه... کوتا عروسی مامان جان؟
چشمکی به من میزند و ادامه میدهد...
-تازه از دستش خلاص میشی مامان... یه نفس راحت میکشی
مامان اخم میکند و میتوپد بهش...
-خوبه خوبه... یه دوکلامم از مادر عروس... همینجوری بهتون رو دادم که انقدر پررو شدین دیگه... اون دخترتم یکی میشه بدتر از خودت... نشسته سرسفره عقد جلو عاقد میگه آقا عقد من و عمو امیرو بخون
همه نگاهی بهم میندازیم و یکهو منفجر میشویم...
-بریم تا عسل شوهرتو از راه به در نکرده... والا قابلیتشو داره
به زحمت خنده ام را کنترل میکنم و راست میایستم...
و فکر میکنم "شوهر"؟!
آنهم امیر کامیاب؟
خلبان معروف...؟
همانی که روز اول ازش میترسیدم؟!
دنیا چه چیزها که برای آدم رقم نمیزند...
آیلار کمک میکند شنلم را تن بزنم و کلاهش را روی سرم میندازد و چند لحظه بعد در کنار هلهله های سارا و اسفند دود کردن های مامان از اتاق بیرون میآیم...
ضربان قلـ ـبم انقدر زیاد است که حس میکنم هرلحظه ممکن است تنم را بشکافد و بیرون بزند...
دست آیلار را که در دستم است فشار میدهم و میبینم کفش ورنی سیاه رنگی را که جلوی پایم قرار میگیرد
سرم را بالا نمیگیرم...
خیره به همان کفش ورنی سیاه که کنارم قدم برمیدارد به سمت سفره عقد حرکت میکنم
روی صندلی جاگیر میشویم...
نمیدانم چه کسی قرآن را به دستم میدهد و لایش را باز میکند...
آنقدر هیجان زده ام که انگار همه چیز را در مه غلیظی میبینم... آیه هارا از نظر میگذرانم و عاقد شروع به خواندن خطبه ی عقد میکند...
دستهای لرزانم قرآن را ورق میزند...
و افکارم آنقدر هاهم که فکر میکردم مغشوش نیست...
-دوشیزه مکرمه... سودا ناجی...فرزند مرتضی ناجی آیا بنده وکیلم شما را طبق مهریه ی معلوم... به عقد دائم جناب آقای امیر کامیاب فرزند شهید امیرعلی کامیاب در بیارم؟
سکوت میشود...
نگاهم میچسبد به آن یک جفت کفش ورنی سیاه که کنار کفش پاشنه بلند سفید و ناخن های لاک قرمز خورده ی پایم خودنمایی میکند...
قرآن را میبندم...
نگاهم از روی کفشش سرمیخورد روی سفره ی عقد ساده مان...
روی آینه ی بزرگ وسط سفره مکث میکند...
چشمهای مشکی و جذابش نگاهم را نشانه میرود و لبخند اطمینان بخشی میزند
و من...
بعد از اینهمه فکر...
بعد از اینهمه مشورت...
بعد از اینهمه گیج زدن ها...
بعد از اینهمه شب بیداری ها...
آرام "بله"میگویم
و چشمهای سیاه پیش رویم چلچراق میشود و صدای دست و جیغ بلند میشود
بی خیال ِ "تلخ" که طعم ِ غالب ِ دنیاست ... بی خیال ِ تمام ِ خاکستری های تاریک و سیاه های محض... دنیا را می گذارم همین بماند که از من از نو ساختنش بر نمی آید... من فقط خانه ام را می سازم .... شلوغ می سازمش... رنگی پنگی می سازمش... من خانه ام را خوشبو می سازم ... توی خانه ام "دیروز" نداریم... و "فردا" فقط یک حجم بزرگ و تمیز و سپید ِ نور است که بی شک صبح از پنجره خواهد تابید...
از هواپیما خارج میشوم و کش و قوسی به تنم میدهم... آنقدر خسته ام که اگر یک روز تمام را بخوابم باز هم کم است...
سرمه چندروزی تعطیلات را به عسلویه رفته بود...
بااینکه علیرضا بهانه ی مرخصی نداشتن را آورده بود و در جشنمان شرکت نکرده بود...
بااینکه حتی یک تماس خشک و خالی با من نگرفته و تبریک هم نگفته بود...
بااینکه یک دلم نگرانش بود...
اما...
شب خوبی بود!
عصرانه خورده بودیم... مامان پری چندمدل غذا درست کرده بود... آیلار بی دغدغه میخندید... چشمهای بابا مرتضی مملو از آرامش بود... نگاه های سارا و محسن به امیر به همه میفهماند که بیش از اندازه از بودنش کنار من راضی هستند...
اما عسل... امان از قهر کردنش بعد از جاری شدن خطبه ی عقد که باعث شد کل حیاط را دنبالش بگردم و در آخر زیر درخت گیلاس پیدایش کنم
و کلی نازش را کشیده بودم...
لوس شده بود و هی لب برمیچید...
و در آخر زیر گوشم گفته بود"خاله... حیف که موهات خیلی خوشگل شده وگرنه انقدر میکشیدمشون که از ریشه در بیان"
من هم از ته دل به حرفش خندیده و آنقدر تند تند گونه ی گوشت آلودش را بـ ـوسیده بودم که جیغش در آمده و کل صورتش رژ لبی شده بود...!
-اذیتی؟
برمیگردم نگاهش میکنم... چلچراغ چشمانش امشب خاموش شدنی نیست
-آره... خوابم میاد
لبخند شیطنت آمیزی روی لبـ ـهایش نقش میبندد...
-پرواز بعدی چهار ساعت دیگه س... انگار هواپیما دچار نقص فنی شده... الان میریم هتل استراحت میکنیم
یاد حرفهای دکتر میافتم و عجز به وجودم سرازیر میشود... اگر بخواهد...
اوف... من الان همسر شرعی و قانونیش محسوب میشوم دیگر...جلویش را گرفتن سخت است... اگر بخواهد... چه طور مقابلش بایستم؟
-چرا وایستادی بیا دیگه...!
نفس عمیقی میکشم و دستهای لرزانم را توی جیب مانتویم فرو میکنم
تا خود لابی پوست لـ ـبم را میجوم و آنقدر درگیرم که وقتی چندتا از مهماندار ها برای تبریک سراغمان می آیند سر سری جوابشان را میدهم و از کنارشان میگذرم
کلید اتاق را میگیرد و جلوتر از من به سمت راهروی انتهای سالن قدم برمیدارد...
مثل جوجه اردک ها دنبالش راه میافتم
یعنی باید در یک اتاق بمانیم؟
من و امیر دوتایی؟
کلید را در قفل در میندازد و در با صدای خفیفی باز میشود... لبخند برلب در را تا انتها هول میدهد و اشاره میکند اول من داخل شوم...
چشمهایم را یکبار باز و بسته میکنم و قدم داخل اتاق میگذارم...
-گرسنه ای؟
گیج نگاهش میکنم که دکمه ی بالایی پیراهن سفید رنگش را باز میکند
-هوم...؟
دقیق میشود در نگاهم
-میگم گرسنه ای زنگ بزنم یه چی بیارن بخوریم
هول دستهایم را به نشانه ی نه مقابلش میگیرم
-نه... نه... عصرونه زیاد خوردم
نگاهش از چشمهایم به مقنعه ی روی سرم سرایت میکند... پوزخند نصفه نیمه ای میزند و همانطور که روی تخـ ـت مینشیند میگوید
-قرآن خداهم غلط نمیشه اگه روسریتو در بیاری... محض اطلاعت چند ساعتی میشه که شوهرت محسوب میشم نامحرم نیستم دیگه... البته به خاطر خودت میگما چون موهات اینهمه ساعت لای اون مقنعه فکر کنم کپک زد
لب میگزم و چرخی دور خودم میزنم
-من باید برم دستشویی
روی تخـ ـت کامل دراز میکشد و دست راستش را زیر سرش میگذارد و با حالت مسخره ای دستشویی را نشان میدهد
-برو... برو... یه وقت دامن عفتت لکه دار نشه
خودم را توی دستشویی پرت میکنم و به پشت در تکیه میدهم...
چند نفس عمیق...
دم... بازدم...
مقنعه را از روی سرم برمیدارم و روی دوشم میندازم...
دستم را دوطرف روشویی میگذارم و به قیافه ی رنگ پریده ام در آینه خیره میشوم...
افتضاح تر از آنیست که امیر متوجه استرسم نشود
آنهم امیری که اینقدر تیز است...
شیر آب را باز میکنم و چند مشت آب روی صورتم میپاشم... آب سرد کمی حالم را جا میآورد
کش موهایم را باز میکنم و دور مچم میندازم... با انگشتهایم موهای نامرتبم را شانه میزنم و دوباره دم اسبی میبندمشان و لبخند مصنوعی برای بی استرس نشان دادن چهره ام روی لبـ ـهایم مینشانم و از دستشویی خارج میشوم
چشمهای بسته اش را که میبینم لبخندم کمی طبیعی میشود
آسته آسته قدم برمیدارم تا بیدارش نکنم و در حینی که قدم برمیدارم دکمه های مانتویم را باز میکنم
دستی به تی شرتی که زیر مانتو پوشیده ام میکشم و مرتبش میکنم...
آستین سه ربع آبی فیروزه ای که روی سیـ ـنه اش خرس پشمالوی قهوه ای دارد...
مانتو را از جالباسی آویزان میکنم و همین که میخواهم به عقب برگردم صدایش را میشنوم
-اگه خسته ای میتونی اونور تخـ ـت بخوابی قول میدم انگشتمم به انگشتت نخوره
ترسیده یک قدم به عقب برمیدارم و دستم را روی قلـ ـبم میگذارم که تالاپ و تلوپ میکند...
-وای ترسیدم
با همان چشمهای بسته جدی لب میزند
-از من؟والا لولو خور خوره نیستم
لب میگزم
-من...من...منظورمم...این..
-منظورت هرچی که بود بی خیال...!شب بخیر
اخم کرده نگاهش میکنم
-تلخ شدی امیر... تلخ بودنتو دوست ندارم
باپوزخند جواب میدهد
-مگه بقیه ی حالتامو دوست داری؟
-کنایه نزن لطفا
-کنایه نمیزنم عزیزم
گوشه ی تخـ ـت مینشینم... یک پایم را زیر تنم جمع میکنم و پای دیگرم را کنار تخـ ـت آویزان...
خیره ی پلک های بسته اش میشوم که میلرزند
-لوس نکن خودتو امیر
ساعدش را روی چشمهایش میگذارد
-لوس کدومه...؟خسته ام... خوابم میاد خودتم خسته ای... استراحت کن که چندساعت دیگه پرواز داریم
-سرد حرف میزنی... چشماتو بستی نگام نکنی...قهرکردی... اینا دلایل کافی برای اثبات کردن لوس شدن تو نیست؟
-میشه بحث نکنیم؟
اخمم غلیظتر میشود...
ناراحت است...
ناراحت است در اولین شب عقدمان
امیر ناراحت را نمیخواهم... امیر خودم را میخواهم... سرحال و پرانرژی با همان لحن گرم صدایش
-من نمیخوام کسی ازم دلخور باشه... اگه ناراحتی همین الان حلش کنیم
چشمهایش را باز میکند و به پهلو به سمتم میچرخد
-ناراحت نیستم
-ناراحتی... من از چشمات میفهمم... به خدا من وقتی از دستشویی اومدم بیرون فکرکردم خوابی برای همین انتظار شنیدن صداتو نداشتم... از این ترسیدم وگرنه...
-باشه جوجه فنچم...
-بچه پنگؤنت نیستم؟
لبخند آرامی میزند
-هروقت که عشقم بکشه بچه پنگؤنمی هروقتم که دلم خواست میشی جوجه فنچم که بارون خورده س و دلم میخواد بگیرمش زیر بال و پرم که گرم بشه و آروم
با گونه هایی که حتم دارم سرخ ضده زیر چشمی نگاهش میکنم...
حالا شده همان امیر قبل... همان امیر سابق...
همانی که برایم دوست است یک عالمه!
تنش را روی تخـ ـت به سمت من میکشد و آغـ ـوشش را باز میکند
-حالا بیا بغـ ـلم جوجه فنچول تا بهت ثابت بشه از دست عزیزترینم ناراحت نمیشم حتی اگه دلم بخواد که ناراحت شم
ضربان قلـ ـبم دوباره بالا میرود
مردد نگاهش میکنم
رو تخـ ـتی را چنگ میزنم و چشمهایم را میبندم
در آغـ ـوشش میخزم و چند ثانیه بعد دست هایش دور تنم حـ ـلقه میشود...
و سر من جایی میان گردن و سیـ ـنه اش گیر میکند
همان جایی که عطر سیب ترش میدهد و من دلم میخواهد نفس عمیق بکشم
انگشتهایش از پشتم سر میخورند به سمت موهایم میروند... کش سرم را باز میکند و دستهایش را میرقصاند لابه لای موهایم
-سودا... عزیزترینم... من اونقدراهم که فکر میکنی بی جنبه نیستم... اونقدراهم که فکر میکنی عقده ای و ندیدبدید نیستم... وقتی میگم تا هروقت که تو بخوای... تاهروقت که به حضورم عادت کنی فاصله هارو رعایت میکنم رو حرفم هستم...سودا من همون امیرم... دوستت... رفیقت... وقتی ازم میترسی خیلی بهم برمیخوره... خیلی!نترس از من...
موضوعات مرتبط: رمان دون ژوانی
برچسب:
نویسنده: سجاد باقری