خرید بک لینک
توی تراس تقریبا بزرگ خانه ی امیر جگر کباب کردیم...
همان جا کنار باربیکیو جگرهای های سرسیخ را به دندان کشیدیم
امیر سعی میکرد جو را شاد کند...
از خاطرات بامزه ی دوران آموزشی اش میگفت... از خرابکاری هایش... و من و آیلار میخندیدیم... من بیشتر و آیلار کمتر...
شاید هم خنده هایش مصنوعی بود اما هرچه که بود دیگر اشک به چشمهایش نمی آمد
شب خوبی بود...
و تمام طول شب فکرم درگیر انگشت حـ ـلقه ی امیر بود... که یک رینگ ساده چه قدر به دستهای بزرگ و مردانه اش می آمد...و حتی حین رانندگی اش که مرا به خانه میرساند چشم از دستهایش که دور فرمان پیچیده بود برنداشته بودم...
و چه خوب بود که حـ ـلقه را از دستش در نمیآدرد... خیلی خوب بود... خیلی...

امیر:

به سمت اتاق استراحت فرودگاه قدم برمیدارم که یکی از مهماندار ها صدایم میزند

-کاپیتان...؟!

به سمتش برمیگردم... لبخند آرامی میزند

-یه خانومی میخوان ببیننتون...

دست میکشم به صورتم

-خیلی خسته ام... یه جوری دکش کن بره

-بهشون گفتم که شما برای استراحت تشریف بردین اما خیلی اصرار کردن... گفتن کار واجب باهاتون دارن و تاکید کردن که خانوادگیه

ابروهایم در هم گره میخورد... خانوادگی؟

-کجاست؟

-دکتر امیری بردنشون اتاق خودشون

سرم را به نشانه ی فهمیدن تکان میدهم و با قدم های بلند خودم را به اتاق شهاب میرسانم میرسانم...دستم را روی دستگیره میگذارم و فشار میدهم... در با صدای تقی باز میشود... حس بدی در دلم میپیچد و یک لحظه از آمادنم پشیمان میشوم... میخواهم برگردم که صدایی نامم را صدا میزند...
صدایی که پرتم میکند توی شش سالگی...
توی اشک ها و بغض ها و یتیمی...
پلک هایم را روی هم فشار میدهم و انگشت هایم را مشت میکنم...
اشتباه میکنم حتما... حتما...
میخواهم قدم دیگری بردارم که صدا نزدیک تر میشود...

-امیر...

و انگار بغض به گلویم چنگ میندازد...
آرام سرم را برمیگردانم و نگاهم میچسبد به یک جفت چشم سیاه زغالی... درست شبیه چشمان خودم و چشمهای زنی که توی عکسی سیاه و سفید روی میز اتاقم خود نمایی میکند...
یک لحظه نفس کم میاورم...
و دنیا با تمام عظمتش دور سرم میچرخد...

-امیر... مامان... چه قدر بزرگ شدی ماشالا...

مایع ترشی تا ته گلویم بالا میآید... به زحمت قورتش میدهم و با صدایی که از ته چاه شنیده میشود آرام لب میزنم...

-برو

اشک از چشمانش سر میخورد و پایین میچکد...

-باید باهات حرف بزنم پسرم

رویم را برمیگردانم تا احساسات به غلیان افتاده ام را کنترل کنم...

-ما هیچ حرفی باهم نداریم

-من دارم عزیزم... من دارم پسرم

تن سنگینم را تکیه گاه دستم میکنم و دستم را تکیه میدهم به دیوار

-من پسرت نیستم... چرا اومدی اینجا هان؟

هق میزند

-الهی من بمیرم... الهی بمیرم تو فقط به حرفام گوش کن به خدا میرم و دیگه پیدام نمیشه

سرگیجه ام بیشتر از قبل میشود...
و قلب لعنتی ام نمیدانم چرا برای دیدن این زن اینقدر محکم میتپد... دلم میخواهد از سیـ ـنه بکشمش بیرون و سرش فریاد بزنم که "د لامصب آروم بگیر... انقدر نکوب دارم میمیرم"
اما حیف که نمیشود... نمیشود!

-نمیخوام به حرفات گوش کنم... برو و خیال کن امیرت تو همون شش سالگی رفت زیر ماشین و مرد...

فین فین کنان دستش را روی بازویم میگذارد... انگار که جریان الکتریسیته بهم وصل میشود تند و سریع خودم را عقب میکشم...

-باید گوش کنی چون آیلار دیروز اومده بود دیدنم

یک لحظه خشکم میزند... حرفش را چندبار در ذهنم مرور میکنم و تازه به عمق ماجرا پی میبرم...
پس برای دیدن من نیامده... نگران زندگیش است... نگران موقعیتش...هه!
وارد اتاق میشوم...
تنم را روی اولین صندلی رها میکنم و او روبه رویم مینشیند... صدای جیرینگ جیرینگ النگو های طلایش روی اعصابم خط میکشد و من را برای فریاد کشیدن بیشتر تحریک میکند
سعی میکنم به چهره اش اصلا نگاه نکنم

-برای خودت مردی شدی...هزار ماشالا... واسه خودت برو و بیایی پیدا کردی... خلبان شدی... الهی شکر... الهی شکر مادر

دستمال کاغذی از روی میز چنگ میزنم و قطرات عرق روی پیشانیم را پاک میکنم

-به آسونی به دستش نیاوردم... واسه هر موفقیتم بدبختی کشیدم

سرش را پایین میندازد

-میدونم عزیزم

پوزخند دردناکی میزنم

-سعی نکن ادای مادرای با محبت رو در بیاری... نه من به این لغات محبت آمیز عادت دارم نه آیلار... منو آیلار بیشتر با درد و غم و غصه آشناییم

چادرش را روی سرش مرتب میکند...

-هرچی بگی حق داری... حتی اگه فحشمم بدی حق داری اما به خدا من نمیخواستم این طوری بشه... من نمیخواستم ولتون کنم برم... من...

خیره ی دستهای چروکش لب میزنم

-هرچی که بوده تموم شده رفته... نمیخوام بشنوم

-اما من باید بگم... این حرفا خیلی وقته تو دلم داره سنگینی میکنه

-میخوای خودتو خالی کنی و منو پر؟!

-نه میخوام که اینقدر از من متنفر نباشید

-متنفر نیستم

آنقدر سریع سرش را بالا میآورد که گردنش ترق صدا میدهد... پر حیرت نگاهم میکند...

-من هیچ وقت ازت متنفر نشدم... سعی کردم متنفر بشم اما نشد

اشک با سرعت بیشتری روی صورتش مینشیند

-مامان بزرگت خیلی اذیتم میکرد... اون موقع تو بچه بودی... نمیفهمیدی... اما رفتارای مامانبزرگت دیگه برام قابل تحمل نبود مخصوصا وقتی که خبر شهید شدن بابات رو شنیدم دیگه انگار اون خونه جایی واسه موندنم نبود... حاجی خواستگار قدیمم بود... قبل از بابات... اما خب قسمت من بابات بود... از وقتی شنید که بابات شهید شده هرروز میومد در خونه با وعده های مختلف... منم جوون بودم... سخت بود برام دست تنها دوتا بچه رو بزرگ کنم... بهم قول داد اگه زنش بشم تو وآیلار رو میارم پیش خودم و تو بهترین شرایط بزرگتون میکنم اما زد زیر حرفش... همین که مهر ازدواج خشک شد اجازه نداد دیگه بیام سراغتون... شدم کلفت خودش و بچه هاش...من...

دستم را به نشانه ی سکوت بالا بردم

-این حرفا کاراتو توجیح نمیکنه... وقتی ابی واسه انتقام خواهر بیچاره ی منو گول میزنه و بعد از اینکه بدستش آورد ولش میکنه... آیلار الان مریضه میدونی اینو؟روانی شده... بیشتر از یک ساله ی که میره دکتر و هنوزم خوب نشده...

گیج نگاهم میکند...

-امیر...

عصبی از جا بلند میشوم... اشک راه دیدم را سد میکند...

-امیر مرد... تو همون شش سالگی مرد... وقتی مامانبزرگش براش جامع المقدمات میخوند مرد... وقتی توی حجره های بازار کف زمین دستمال میزد مرد... وقتی خواهر کوچولوش تو بغـ ـلش گریه میکرد و نمیدونست چه طوری باید ساکتش کنه مرد

دیوانه وار توی اتاق راه میروم و فریاد میزنم

-رفتی و یه بار پشت سرتو نگاه نکردی... یه بار نیومدی ببینی بچه هات دارن چی میکشن... یه بار سراغشونو نگرفتی... حالا اومدی که چی؟بعد از اینهمه سال اومدی که چیو ببینی؟اگه نگرانی که آیلار اومده جلو در خونت مطمئن باش دیگه نمیذارم بیاد... نگران زندگیت نباش نمیذارم خراب بشه... فقط دیگه دور و ور ما نپلک ما اون زمانی که بهت احتیاج داشتیم نبودی ... شبایی که تو تب میسوختم نبودی... حالا هم نمیخوام باشی... ما بدون تو تونستیم زنده بمونیم از این به بعدشم میتونیم... راحتمون بذار...

با گریه اسمم را صدا میزند...
بی توجه به عجز توی کلامش... بی توجه به اشک توی چشمهایم از اتاق بیرون میزنم...
بیرون میزنم و حس میکنم یک تکه از قلـ ـبم را توی اتاق جا گذاشته ام... پیش کسی که صدایش تنها خاطره ی قشنگ کودکیم است

-امیر چی شده؟اومدم رست نبودی...!خانوم کمالی گفت اومدی اتاق پزشکی...؟

به چهره ی نگران سودا نگاه میکنم...

-هیچی

یک قدم جلو میآید...

-دروغ نگو... صورتت چرااینقدر قرمز شده؟

باانگشت شست و اشاره ام چشمهایم را میمالم...

-یه بچه یتیمم که حال و هوای پدر و مادر داشتن گرفتتش... حالش به نظرت چه طوری میشه؟

برای اولین بار دستش را دور بازویم حـ ـلقه میکند... چشمهای سیاه نگرانش با آن مردمک درشت شده حس خوبی بهم القا میکند...

-میخوای حرف بزنی؟

دستم را روی دستش که دور بازویم حـ ـلقه شده میگذارم و نرم فشار میدهم...

-میخوام یه جایی برم... همراهم میای؟

با یک لحن مطمئن سر تکان میدهد...

-میام

از فرودگاه خارج میشویم...
حتی توی ماشین هم دلم نمیآید دست سودا را رها کنم و اوهم انگار حال بد مرا درک میکند که بی حرف میگذارد تا هر جا که میخواهم دستش را در دستم داشته باشم...
و من مدام یاد صحنه های کودکیم میافتم...
یاد صحنه های التماسم برای ماندن آدمهام... آنجا که جیغ میزدم به مادرم که تنهایم نگذارد... آنجا جنازه ی پدرم را بغـ ـل گرفته بودم و نمیگذاشتم دفنش کنند و گوله گوله اشک میریختم...
و توی تمام این صحنه ها که یادم می آمد خودم را می دیدم و صدای پس زمینه ی تمام این تصاویر یک جمله از یک فیلم بود که خیلی وقت پیش ها دیده بودم
She was like puppy... She was like... Love me... Love me... Love me...
اصلن عین ِ اعتراف به شکست بود تن دادن به پذیرفتن... به پذیرفتن ِ اینکه این جمله را یادم مانده چون یاد ِ خودم انداخته مرا... اصلن من یک سال بود هی با "صدا" کلنجار رفته بودم که هرچقدر هم که تو تکرارش کنی... برای من اصلا مهم نیست. هی گفته بودم به "صدا" من که نمی فهمم تو چرا تکرارش می کنی...! آن قدر بگو تا خسته شوی... تا تمامش کنی...!صدا تمام نکرده بود. من از انکار ِ فهمیدن خسته شده بودم. اعتراف کرده بودم... بازی تمام شده بود. آدم اعتراف که کند بعدش دیگر انکار بی فایده است... مخصوصا اگر شنونده ی اعتراف ِ آدم ، "صدا" باشد...!بعد هیچ کس نمیتواند تصور کند چه حالی دارد که آدم بفهمد دلیل اینهمه آشفتگیش این باشد که از دوست داشته نشدن بترسد... آن هم چه وقت های زیادی که با خودش درگیر شده باشد که برایش مهم نباشد دوست داشته شدنش توسط آدم ها... یا تایید شدنش حتی... چه وقت های زیادی که فکر کرده باشد یاد گرفته اهمیت ندادن به احساسی که آدم ها بهش دارند را... آن وقت همچین آدمی چه می بازد یکهو که می بیند... میپذیرد چه وقت ها بوده که تن داده به آشفتگی فقط چون puppyوار می خواسته که دوست داشته شود...! که چه وقت ها مانده... ایستاده... نرفته از هول دوست نداشته شدن...بعد من دیدم پشت این ظاهر بی خیال ِ شُسته رفته که نشان می دهد آدم ها اصلا برایش مهم نیستند... یک پسر کوچولوی عصبی است که دارد جیغ می زند... که ناامید و مـ ـستاصل جیغ می زند لاو می ... لاو می ... لا می ... که حتی با مامانش قهر است که رهایشان کرد... که آن قدردوستش نداشت که پیشش بماند ...ومن از این تصویر بیزارم ... من از این تصویرِ حقیر ِ ضعیف متنفرم ... متاسفم ... من برای خودم متاسفم ...

وارد بهشت زهرا که میشویم انگار قلـ ـبم فشرده تر میشود... دست سودا را محکمتر فشار میدهم و او برمیگردد با همان چشمهای نگرانش نگاهم میکند

-امیر... میخوای برگردیم؟

-نه... بیست و شش ساله که به اینجا سر نزدم

آب دهانش را پرسرو صدا قورت میدهد و من فکر میکنم کاش سودا دوستم داشته باشد... کاش سودا رهایم نکند... کاش...
ماشین را پارک میکنم و پیاده میشویم... از پشت صندوق یک بطری آب معدنی که همیشه همراه خودم دارم را برمیدارم و با سودا به سمت قطعه ی شهدا هم قدم میشویم...
دستم گرد شانه ی ظریفش حـ ـلقه است و او نگران گاهی اوقات زیر چشمی صورت بی حالت مرا از نظر میگذراند
بعد از بیست و شش سال... هنوز تمام آن لحظات یادم هست....
ضجه های مادربزرگ...
هق هق های مادر...
هجوم مردم...
همه مثل یک فیلم سیـ ـنمایی توی ذهنم ضبط شده اند...
اسم قبر هارا نگاه میکنم...
یک به یک سنگ قبر هارا از نظر میگذرانم...

-فکر کنم اون باشه...!

به انگشت اشاره ی سودا که به سمت یک سنگ قبر دراز شده نگاه میکنم... دلم میلرزد وقتی که اسم "امیر علی کامیاب" را رویش میبینم
با قدم های لرزان خودم را بهش میرسانم...
تمام تنم سست میشود و با زانو روی سنگ قبری که نسبت به همه ی سنگ قبرهای اطرافش فقیرانه تر است، میافتم...
اشک چشمهایم دست خودم نیست...
به سجده در آمدنم مقابل آن سنگ دست خودم نیست...
بغـ ـل گرفتن آن سنگ خاکی و سرد دست خودم نیست...
هق هق های بی صدایم هم... دست خودم نیست...
و حواسم پی سودایی که کنارم روی زمین نشسته و اشک میریزد هم نیست...

با صدای پر عجزی می نالم...

-بابا...

سودا با دستش صورتش را میپوشاند و شانه هایش با شدت بیشتری میلرزد... دوباره صدا میزنم...

-بابا امیر علی...

اشکهایم روی گرد و غبار سنگ میریزد...

-بابا...

عقده ی صدازدن نام "بابا" را خالی میکنم بس که صدا میزنم "بابا"... نمیدانم ده بار... صدبار... دویست بار آنقدر صدا میزنم که خودم هم خسته میشوم

-باهام قهری که جواب نمیدی...؟دیگه امیر کوچولوی شش ساله نیستم که روی کولت سوار میشدم... سی و دو سالمه بابایی... زن گرفتم... ببینش... اینجانشسته...

با مشت روی سنگ قبر میکوبم...

-بابا... نبودی... من اشتباه کردم اما همین فرشته نجاتم داد... تو فرستادیش سراغ من نه...؟

حس میکنم الان است که قلـ ـبم یکباره از سیـ ـنه بیرون بزند
سودا با هق هق به سمتم میآید ... شانه هایم را میگیرد و سعی میکند بلندم کند...

-امیر... پاشو عزیزم...

دلم میخواهد تا ابد کنار این سنگ بمانم و درد دل کنم...
مینشینم و دست میکشم روی اسمش... خطاب به سودا لب میزنم...

-به نظرت منو میبخشه...؟

چانه ی لرزانش را به شانه ام تکیه میدهد...

-مگه میشه یه پدر بچشو نبخشه؟

با دستم صورتش را قاب میگیرم...

-تو همیشه برام بمون خب؟تو نرو... تو ترکم نکن...

بعد مثل پسر بچه هایی که میترسند اسباب بازیشان را از دست بدهند با چشمهای اشکیم میگویم

-تو بری... تنها میشم... من از تنهایی میترسم

هق میزند و اشک هایش کف دستم میریزد...

-امیر اینطوری نکن... دلم خون شد

-اگه تو نباشی هم دلم خون میشه... مثل وقتی که بابام رفت و دلم خون شد... طاقت از دست دادن تو یکی رو ندارم

یکهو خودش را توی آغـ ـوشم پرت میکند...
سرش جایی بین چانه و گردنم قرار میگیرد... کنار گوشم لب میزند

-نمیذارم هیچ وقت دلت خون بشه

ازم فاصله میگیرد و بطری آب را باز میکند...
چندقطره آب کف دستش میریزد و بعد دست خیسش را آرام روی صورتم میکشد
ابروهایش در هم میرود و چند ثانیه بیشتر دستش را روی پیشانی ام نگه میدارد...

-تو چرا انقدر داغی؟

به زحمت از جا بلند میشوم...

-خوبم...نگران نباش

کنارم می ایستد

-بریم خونه امیر...

دستم را دور شانه اش حـ ـلقه میکنم و تنش را به تنم میفشارم

-میریم...

با پشت دست اشکهای روی صورتش را پاک میکند و همپای من تا ماشین قدم برمیدارد

سودا:

-آیلار خونه نیست؟

پشت سرم در خانه را میبندد و با همان صدای گرفته لب میزند

-نه... امشب دیر میاد یکم... رفته گالری یکی از دوستاش

آهانی میگویم و دستشویی میروم... دست و صورتم را با آب و صابون میشویم و بعد از اینکه نفس عمیقی میکشم از دستشویی بیرون میزنم...
به سالن نگاهی میاندازم پیدایش نمیکنم... اسمش را صدا میزنم

-امیر... کجایی؟

صدایش را از اتاقش میشنوم

-رو تخـ ـت دراز کشیدم

مقنعه ام را از سر برمیدارم و دستی به موهایم میکشم... همانطور که دکمه های مانتویم را باز میکنم وارد اتاقش میشوم...با یک شلوارک سرمه ای رنگ ساده و یک تی شرت سفید آستین حـ ـلقه ای روی تخـ ـت دراز کشیده
مانتورا از تنم در میاورم و با یک تی شرت لیمویی رنگ لب تخـ ـت مینشینم... نگران نگاهش میکنم که نگاه نگرانم را توی هوا میقاپد

-دلت برام میسوزه نه؟

لب میگزم... پسرک دیوانه...!

-مگه وقتی تو منو بااون حال زار از حموم خونمون کشیدی بیرون دلت برام سوخت؟

دست روی پیشانیش میکشد...

-آدم وقتی یه نفرو دوست داره هیچ وقت نمیتونه بهش ترحم کنه و دل بسوزونه... عوضش خودش دلش میخواد جای اون آدم درد بکشه... بمیره...تا یه وقت طرفش آخ نگه...

لبخند میزنم و عجیب است برایم که من هم نمیتوانم برای امیر دل بسوزانم... فقط فکر میکنم کاش میتوانست دردش را بامن تقسیم کند تا کمتر درد بکشد

-میدونی سودا... من هیچ وقت نتونستم از مامانم متنفر بشم...حتی تو بدترین شرایط و اوضاع هم نتونستم تو دلم نسبت بهش نفرت بسازم چون هنوز به برگشتش... به داشتنش امید داشتم مدام با خودم تکرار میکردم بالاخره یه روزی میاد و پشت تموم این نیومدن ها یه دلیل قانع کننده و منطقی میاره...اونقدری قابل قبول که بشه چشم بست روی اینهمه سال مادری نکردنش... اما امروز... وقتی دیدمش... وقتی فهمیدم دلیلش اصلا برام قابل قبول نیست... وقتی حس کردم چون آیلار رفته پیداش کرده مجبور شده بیاد سراغ ما... یه جورایی انگار نفرت تو وجودم نسبت بهش جوونه زد... نفرت برا حس سختی نیست . "سخت نیست" یعنی این که اتفاق افتادنش دور نیست . همیشه رخداد ِ مکرری بوده برام . آنی و بی هیچ مقدمه ای می رسه و اون قدر قوی و محکمه که به لحظه عمیق ترین دوست داشتنام رو به باد میده. میدونم این همه بی ثبات بودن توی احساسام و این همه نوسان از اوج تا عمیق ترینی که بلدم ؛ هیچ خوب نیست و البته که هنوز نتونستم طور دیگه ای بشم . اما بلدم که وقتی نفرته میاد به میزان عزیز بودن آدمام فراموشکار بشم ! در واقع فراموشی کلمه ی راستی نیست . خب من همیشه دردم اومده که حافظه م فقط چیزای بد رو بی تلاش توی خودش نگه میداره و من تمام دل شکسته شدنامو را از هــــــزار سال قبل با جزئیاتش توی خاطرم دارم ...! اینطوری بهتره بگم که بلدم به دلیل نفرتم یا به تصویر نفرت انگیزی که عزیزَم نشونم داده فکر نکنم .که بفرستمش یه گوشه ی ذهنم و باز دوست داشته باشم . نمی بخشم . بخشنده نبودم هیچوقت . فقط بهش فکر نمی کنم .نفرت برام هیچ سخت نیست . اما بعدترش یه سخت بزرگ هست ! اسمش ناامیدیه . این یکی دیگه آسون و آنی نیست . سر زده نمیاد . یک عالمه وقت لازمه . من به این آسونی از آدم هایی که دوست دارم ناامید نمی شم ... دست شستن یه اتفاق نیست . زمان لازم داره . من باید یک عالمه بارمتنفر بشوم و یک عالمه بار فراموش کنم و دوست داشته باشم تا جایی که بازی ِ دوست داشتن تموم بشه . که بعدش بازی رو عوض کنم و برم "دست شستن" رو بازی کنم ... !این چیزی نیست که برگشت داشته باشه ! که بشه بهش فکر نکرد/ ندیدش... ناامید که بشم قصه تموم می شه . آدما ته می کشن . چیزی نمی مونه برام ازشون که بشه دوست داشته باشمشون هنوز . اینجا همان جاییه که آدمت میرن توی زباله دون ِ تاریخ ِ دوست داشتنام !و من هرچه قدر که توی نفرت تزلزل می پذیرم؛ توی ناامیدی پایدارم !و خب ! گریه م تموم شد . خشم ِ چند ساعته م هم . حالا میشه به خودم بگم چه اهمیتی داره ؟ یکی دیگه رو هم پرت می کنم بره ! بی خیال

فقط نگاهش میکنم و حرفی برای گفتن پیدا نمیکنم... یعنی حرفش انقدر به نظرم منطقی آمد که جوابی برایش نداشته باشم
بلند میشوم و پتوی روی تخـ ـت را تا چانه اش بالا میکشم...

-امروز روز سختی رو گذروندی... خسته ای... یکم استراحت کن... منم میرم یه چیز خوشمزه درست میکنم بعد از اینکه بیدار شدی بخوریم خب؟

با چشمهای متورمش خیره ام میشود

-هستی و تنها نیستم...

به آنی چشمهایم پراز اشک میشود از این لحن دردناک... نگاه میدزدم تا حـ ـلقه ی اشک را در چشمهایم نبیند... پربغض میگویم

-بخواب...

-میترسم بخوابم و وقتی بیدار شدم کنارم نباشی

هق هقم را در سیــنه خفه میکنم...

-بخواب... من جایی نمیرم
موضوعات مرتبط: رمان دون ژوانی

برچسب: نویسنده: سجاد باقری تاريخ: يکشنبه 14 خرداد 1396 ساعت: 13:43

صفحه بندی