روی موهایم را می بـوسد... نرم و طولانی...
-حق میدم عزیزم... من معذرت میخوام... ولی نمیخوام که بی خود بترسی... تو برام خیلی ارزش داری و نمیخوام اذیت بشی... دلم میخواد کنار من خوش حال باشی... دلم میخواد پیش من از ته دل قهقهه بزنی...
دلم لبخند میزند...
آغـ ـوشش برایم غریبه نیست...
حس امنیت بهم میدهد...
آغـ ـوشش برایم آشناست...
مثل همان روزی که تنم را از کف حمـ ـام بغـ ـل زد... مثل همان روزی که کنار گوشم لب زد"جان بچم چی میلرزه"... مثل همان روزی که بوی سیب ترش بابوی تنش قاطی شده بود
آشناتر از هر آشنایی...
امیر... عشقم نه... زاویه ی امن ِ دنیاست... امن ترین زاویه ی دنیا... امیر یک جای محکم روی زمین است که همیشه مرا برگرداند... که من هی بخواهم بروم و در هم بر هم و آشفته و گیج باشم و او هی نگذارد... من هی ندادم چمه و او هی سعی کند که بفهمیم چمه... شبیه لانه ی گرم و نرم جوجه پرنده های طلایی ِ خیس ِ بارون خورده س... امیر هست که من خودم را دوست داشته باشم.... که من را تو آهنگها و عکسها و شعرها پیدا کند... که من یک وقتی مثل الان یادآهنگچارتاربیفتم و همین جوری الکی به خودم مغرور شوم...! امیر اصلا"شمرده تر بگو با من حروف رفتنت تا من بگیرم از دلت همه بهانه ها را"...س
-هیچ وقت فکر نمیکردم خوشبختی برای من اینقدر نزدیک باشه... اینقدر ملموس که با بغـ ـل گرفتنش حس کنم بزرگ ترین دارایی زندگیمو تو بغـ ـلم دارم... تمام داراییمی سودا... تمام داراییم بمون
نمیفهمم کی در آغـ ـوشش خوابم میبرد
فقط پلک هایم سنگین میشود و خود به خود روی هم میافتد...
و میخوابم یک خواب عمیق و آرام...
بی کابـ ـوس...
و آنقدر راحت که وقتی صدایش کنار گوشم میپیچد و صدایم میزند تابیدار شوم عصبانی اخم میکنم و نا خودآگاه بیشتر توی سیـ ـنه اش مچاله میشوم...
-پاشو خانوم... خیر سرم خلبان پروازما... نمیخوای که پرواز تاخیر بخوره یه ایل ملت علاف بشن
از لای پلکهایم نگاهش میکنم
-ساعت چنده مگه؟
دست روی صورتم میکشد و موهایم را کنار میزند
-چهار و نیم
-زوده که هنوز...
-نه خیر... پاشو تا نخوردمت
ناچار بلند میشوم...
-لباسم چروکه؟
به پیراهن سفیدش نگاه میکنم...
-فقط پشت کمـ ـرش...
به سمت دستشویی میرود...
-کت میپوشم مشخص نمیشه
از روی تخـ ـت بلند میشوم...با دو قدم بلند خودم را به حمـ ـام میرسانم... وضو میگیرم
جانماز گوشه ی اتاق را برمیدارم و کف زمین پهن میکنم... چادر سفید وسط جانماز را برمیدارم و روی سرم میندازم... الله و اکبر که میگویم صدای بسته شدن در دستشویی را میشنوم و قدمهایی که به سمت من بلند میشود و با فاصله متوقف...
علیرضا:
-هوا خیلی گرمه... الهی بمیرم اینجا چه طور دووم میاری؟
نگاهش میکنم... وسط اتاق ایستاده و بادست صورتش را باد میزند
-این که تازه حد نرمالشه... تابستون که اینجا کوره ی آتیشه
-چرا برنمیگردی علیرضا؟مگه تو تهران کار نیست که پاشدی اومدی اینجا؟
-تنهایی اینجارو دوست دارم
از زیر پلکهایش نگاهم کرد...
-فهمیدی سودا عقد کرده؟
سوزش خفیفی توی قلـ ـبم میپیچد و میگذرد
-آره فهمیدم
-داغون شدی نه؟اینکه هر لحظه حس میکنی بااونه... تو فکر اونه... داغونت میکنه نه؟
نفس عمیقی میکشم و تند نگاهش میکنم
-به چی میخوای برسی سرمه؟
-به اینکه حال منو بفهمی... بین شما هیچ تعهدی نبوده و تو داری میسوزی منی که زنتم چی بگم؟منی که زنتم و حس میکنم فکرت پیش یکی دیگه س چی بگم؟
تکیه به دیوار مینشینم
-بس کن سرمه...
-من بس کنم تو بس میکنی؟
دلم نمیخواهد حرفهای همیشگی دوباره شروع شود... از بحث های تکراری خسته ام... خسته
-گرسنمه... ناهارو بده الان باید برم شیفت
مصرانه جلویم مینشید و دستهایش را بغـ ـل میزند
-باید تکلیف منو مشخص کنی... همین امروز ... همین حالا... اگه میخوای تا ابد تو فکر سودا باشی و تو خیالات خام خودت بپوسی که منم میرم... طلاق میگیریم چون واقعا دیگه تاب این زندگی رو ندارم اما اگه میخوای زندگی کنی و ادامه بدی باید از فکر سودا بیای بیرون... منم کنارت هستم
جایی خوانده بودم "برعکس همه ی آدمها که فکر میکنند آدم عاشق میشه تا تنهاییش رو پرکنه من فکر میکنم آدما عاشق میشن تا تنهایهاشونو بزرگتر کنن"
-علیرضا تو واسه وفادر بودن به سودا و حسی که بهش داشتی... داری به خودت خیانت میکنی... به زندگی خوبی که میتونی داشته باشی به لحظات قشنگی که میتونی برای خودت رقم بزنی... به من... به خدا... داری خیانت میکنی
-من دیگه به سودا فکر نمیکنم
مات نگاهم میکند... ادامه میدهم...
-من خیلی وقته که دیگه به سودا فکر نمیکنم... سودا برای من فقط یه خاطره ی دوره که این روزا سعی میکنم به خاطرش نیارم و از حافظه م محوش کنم
چشمهایش حیرت زده است... مات... گیج... گنگ...
-خبرداری عمو مرتضی قبل از اینکه راننده تریلی باشه استاد دانشگاه بود؟
آرام لب میزند
-آره یه چیزایی شنیدم...
زانوهایم را بغـ ـل میزنم
-یه روز ازش پرسیدم چرا وقتی از کارش اخراج شد رفت سراغ شوفری؟مثلا چرا نرفت سراغ یه کار دیگه...چه میدونم مثل بقالی... یا اصلا چرا راننده تاکسی نشد؟یه راست رانندگی تو جاده رو انتخاب کرد...میدونی چی بهم گفت؟
-نه...
-بهم گفت گاهی اوقات برحسب یه اتفاق آدم تو شلوغی... بااینکه دورش پراز آدمه یهو خودشو گم میکنه بعد هرچی میگرده تا پیداش کنه بدتر گم میشه... اونجور موقع ها آدم احتیاج داره به یه خلوتی... به یه سکوت تا بگرده دنبال خودش... نه بین آدما... توی خیال خودش تو ذهن خودش... زد به دل جاده و تنهایی رو به جون خرید تا خودشو از نو پیدا کنه که کرد... منم تنهایی اینجارو پیدا کردم تا خودم رو که گم کرده بودم پیدا کنم... خیلی طول کشید ولی انگار پیدا کردم خودمو... تنهایی اینجا یادم داد آدم باید به کسایی فکر کنه که میبیننش نه از دست رفته ها...نه به کسایی که فراموشش کردن...
روی زانو به سمتم قدم برمیدارد... اشک گونه اش را میشوید و پایین میریزد
-علی... تو...
آرام پلک میزنم
-به قول عمو مرتضی همه که با عشق ازدواج نمیکنن بعضی آدما هم بدون عشق وارد زندگی میشن ولی خوشبختن...زندگیشون با دوامه... عشقشون بعد از ازدواج شکل میگیره اصلا گاهی اوقاتم ممکنه عشق به وجود نیاد اما همچنان کنار هم به خوبی زندگی میکنن... ماهم فکر میکنیم سنتی ازدواج کردیم
میان اشکهایش لبخند پررنگی میزند... بی هوا به آغـ ـوشم میپرد ودستهایش را دور گردنم حـ ـلقه میکند
-علیرضا... باورم نمیشه
سرم را به سرش تکیه میدهم و آرام میگویم
-باور کن چون دارم کاراتو ردیف میکنم بیای اینجا پیش خودم...
سودا:
دلم درد میکرد یک عالمه...!
از آن دل درد هایی که بابای آدم را در میاورد...
گوشه ی اتاق نشسته بودم تا مامان همان چای زنجبیل های معروفش را بیاورد بخورم حالم خوب شود که موبایلم زنگ خورد... نمیخواستم گوشی را جواب بدهم اما با دیدن شماره ی آیلار انگار که نگرانی ریخته باشند به وجودم دکمه ی سبز رنگ را فشار داده بودم و آیلار تنها یک جمله گفته بود... با اشک و گریه و آه...
-سودا... فقط بیا...
و من...مثل دیوانه ها از جا بلند شده بودم
بی خیال دل درد بیچاره کننده ام...
یک مانتو و یک روسری پیداکرده و تن زده و از خانه بیرون پریده بودم
-نمیخوای حرف بزنی؟
توی آغـ ـوشم کمی جابه جا میشود و بعد از یک ساعت بالاخره لب باز میکند... با صدایی خش دار...
- من خیلی بدبختم... خیلی... اون قدری که اون یک ساعتی رو که توی جاده بودم تا رسیدن ِ به خونه همه ی تمرکزم روی این بود که پلک نزنم ... که اگه می زدم اشک هام سر می خوردن ! سر خوردن اشکا به کنار ! رد ِ سیاهشون رو نمی شد کاری کرد ...! من توی جاده همه ش به این فکر می کردم که poor تر از من هم هست توی این دنیا آیا ...؟!! دقیقا می گم poor ؛ چون توی گفتنش یک کیفیت ِ دردمندانه ای هست که توی بد بخت و بینوا و بیچاره و فقیر و اینا نیست ! من توی جاده به این فکر می کردم کی فکرش رو میکنه که این دختری که اینجا نشسته ... که لاکش برق می میزنه روی ناخن هاش ... که با حوصله آرایش کرده ... این همه وا مونده باشه ... این همه فقیر باشه توی داشتن ِ آرامش ... این همه "هیچ" نداشته باشه ... داشتم فکر می کردم که اگه بی چاره گی آدم ها توی صورت هاشون پیدا بود؛ خانم بغـ ـل دستی دیگر اینطوری زل نمی زد به ناخن های من که یک در میون رنگشون فرق می کنه و به نظرش جلفه لابد !!!
کمـ ـرش را نـ ـوازش میکنم...
-چی شد که اینطوری شدی؟
قطره اشکی از گوشه ی پلکش سر میخورد و ساعدم میافتد...
- ازوقتی اومدم تا وقتی که تو بیای هی دارمLove You Like a Love Song گوش می کنم و گریه می کنم ! خب خودم میدونم که این آهنگ گریه داری نیست . اما برای من هست . یک وقتی عادتم بود به خودم آهنگ تقدیم کنم گاهی ... عادتم بود گاهی زیاد دوست داشته باشم خودم رو . که به خودم یادآوری کنم چه خوبم ... چه قشنگ ... چه فرق دار ! ... چه زیاد دوست داشته شدنی هستم ... چه بهترم از خیلیا ... و می توانم یک روزی قشنگ تر و بهتر باشم....بعد وقتی برگشتم خونه... حالم خیلی داغون بود آهنگ گذاشتم بلکه بهتر بشم و برای تغییر حال و هوام دلم خواست این آهنگه رو به خودم تقدیم کنم ! که دوباره از آن گاهی هایی بسازم توش که عاشق خودم می شم ! که به خودم میگم مغرور باش به اونی که هستی ... ! بعد دیدم نیستم... نمیشه... نمیتونم... دیدم مثلاً دو سال پیش بود اگه فکر نمی کردم من به اندازه ی این آهنگه قشنگ نیستم. مهم نیست که واقعا بودم یا که نه ! مهم این بود که بلد بودم فکر کنم هستم . بلد بودم خودم رو دوست داشته باشم حالا هر خری که بودم! حالا ولی نه دیگه. دیدم "قشنگ" نیستم . دیدم نفهمیدم کی دست شستم - اینطور مطمئن - که دیگه قشنگ تر نمی شم توی هیچ فردایی . بعد یکهو چیزی خالی شد تو وجودم. گریه کردم... انگار که عزیزترین کسم مرده باشه... می خوام بگم این قدر بی امید یعنی.
دیدم "هیچی" نیستم... نمیشم . هیچی بیشتراز همین احمق بدبخت ترسوی آرمان گرایی که فکر می کرد باید... میتونه بهترین باشه.دیدم هیچی نیستم جز سگ ترسویی که از همه چیز می ترسه ! از شهرهای بزرگ می ترسه/ از آدم های غریبه/ از هر جای تازه ای می ترسه / از هر شروعی می ترسه/ از تمام کردن می ترسه/ از نخواسته شدن / از ترسه / از اینکه تصویر تکراری باباش مرده / از اینکه بچه داشته باشد می ترسه / از اینکه بچه اش رو بکشه می ترسه(!) / از اینکه تا ته عمرش همین گهی بمونه که هست می ترسه / از همه ی چیزای معمولی می ترسه / حتی از پسری که این همه می خوادش می ترسه / از اینکه پسر رو نخوادش یک وقتی می ترسه / از اینکه بخوادش می ترسه/ از ازدواج می ترسه / از اینکه سی و چند ساله بشه می ترسه / از اینکه هیچی نیست که واقعاً دوستش داشته باشه می ترسه/ از اینکه بعد اون همه کارهایی که کرد و توی همه شون شنید که با استعداده و تهش هیچ گهی نشد و دیگه هم وقت نداره برای شدن می ترسه/ از اینکه این همه می ترسه ، می ترسه / ....
درد دلم به کمـ ـرم میزند... نفسم بند میرود
-داری منفی بافی میکنی دختر... مگه چی شده حالا؟اصلا کجا رفته بودی...؟
-بهم گفت زنده س
گیج نگاهش میکنم
-کی؟
بغضش میترکد
-مامانم... اینهمه مدت زنده بود و من نمیدونستم... اینهمه مدت بود و من نمیدونستم
دستم را محکمتر دورش میپیچم... هق میزند
-رفتم جلو در خونش... باورم نمیشد... در زدم
روی کاناپه میکوبد
-خودش درو باز کرد... شبیه عکساش بود... همونایی که دیده بودم... فقط یکم پیر تر شده بود... همونجا جلو در خونش افتادم زمین... اون اما مات نگام کرد... بهش گفتم مامان...آیلارم... یهو درو بست...
-آروم باش آیلار... انقدر به خودت فشار نیار... اصلا نمیخواد بگی... داروهات کجاست برم بیارم؟
بازویم را چنگ زد...
-نرو...
-آخه تو...
-من اگه بمیرمم راضیم...
لـ ـبم را گاز گرفتم و سر به سرش چسباندم... ادامه داد...
-چنددیقه همون پشت در خونش نشستم که دوباره درو باز کرد... داشت گریه میکرد... شاید باورش نمیشد دخترش انقدر بزرگ شده باشه... که بی مادر بیست و هفت سال عمر کرده باشه... شاید فکر میکرد تو همون شش ماهگی که ولم کرد رفت مرده باشم...من اما گریه نکردم... فقط خواستم عقده هامو برطرف کنم... فقط خواستم ببینمش که برای یکبارم که شده دیده باشم کسی رو که منو به دنیا آورده و مادرمه... مادری که فقط شش ماه مادری کرده...
پر صدا اشک میریزد... صدای گریه اش دلم را ریش میکند...
-بهش گفتم "مامان"...روبه روم نشست و گفت"جون مامان؟عزیزدل مامان... عمر مامان"...من تاحالا از این حرفا نشنیده بودم... به جای اینکه خوش حال بشم فقط بیشتر بغض کردم... دیدم تاب نمیارم بیشتر اونجا باشم... بلند شدم و فرار کردم... اومدم خونه و تا رسیدم بغضم ترکید... مثل بی مادرا گریه کردم... عکس بابارو گذاشتم جلومو گریه کردم...
سفت و محکمتر از قبل در آغـ ـوشش میکشم... آنقدر سوزناک حرف میزند که ناخودآگاه اشک از چشمهایم میریزد
کاش میتوانستم برایش کاری کنم...
کاش جز همدردی میتوانستم گرهی از زندگیش باز کنم!
-نمیخوام شعاری حرف بزنم... جات نیستم و نمیدونم چه دردی میکشی اما به نظر من گاهی اوقات باید گذشته هارو گذاشت که تو همون گذشته بمونن وقتی نبش قبرشون اینقدر آدمو عذاب میده... باید رهاشون کرد... باید گذاشتشون به حال خودشون... گیریم که یه زمانی رو زندگی ما تاثیر گذاشتن اما الان که بی تاثیرن پس چرا هی با یاد آوریش خودمونو اذیت کنیم؟هوم...؟به نظرم مامانت... درسته که به دنیا آوردتت اما تویه برهه از زندگی ولتون کرده و رفته پی خودش حالا به هر دلیل که من در جریان نیستم... وقتی دیگه نیومده سراغتون...وقتی دیگه پیتونو نگرفته یعنی این فاصله رو پذیرفته... نبودن و ندیدنتونو پذیرفته... تو هم بی خیالش شو... میدونم که سخته... میدونم که تلخه... اما وقتی بودنش دیدنش انقدر عذابت میده چرا بی خیالش نمیشی؟نه اونو عذاب بده... نه خودتو... فکر کن که اصلا نیست... که اصلا وجود نداره...
-ای کاش هیچ وقت نمیفهمیدم که هست... ای کاش هیچوقت آدرسشو پیدا نمیکردم... نمیدیدمش... از وقتی که دیدمش یه خلا بزرگ تو وجودم حس میکنم
روی موهایش را بـ ـوسیدم
-همیشه بدون که من کنارت هستم... که امیر کنارت هست... ماباهم... سه تایی کاملیم... ماباهم سه تایی تموم خلا های زندگیمونو پر میکنیم... من با تو و امیر علیرضارو از ذهنم پاک میکنم... تو بامن و امیر خاطرات تلخ بچگی و بی مادری و الی رو فراموش میکنی... امیر هم باوجود من و تو... دست از گذشته اش میکشه... ما الان یه خانواده ایم... باهم... همه ی مشکلاتمونو حل میکنیم
با چشمهای اشکی نگاهم میکند
-چه قدر بدبود اگه نداشتمت...
لبخند مهربانی میزنم...
-چه قدر خوب که پیداتون کردم
دست میکشد به صورتش... ادامه میدهم...
-منو امیر نمیذاریم کسی اذیتت کنه...
سیبک گلویش بالا وپایین میشود... خم میشوم از روی میز جلوی کاناپه یک دانه شیرینی برمیدارن و جلوی دهانش میگیرم
-بخور...
-چاق شدم... نمیخوام
چشمک میزنم...
-بخور... رنگت پریده... باهم ورزش میکنیم آب میشه
توی چشمهایم خیره میشود و گاز تقریبا بزرگی به شیرینی میزند... لبخندم عمیق تر میشود...
صدای چرخیده شدن کلید توی قفل در را میشنوم وسرم را به طرف در میچرخانم... امیر که داخل میشود همراه آیلار از جا بلند میشویم...
-سلام به اهل خونه...
به قیافه ی خسته اش لبخند میزنم
-سلام... خسته نباشی
کفشهایش را داخل جا کفشی کنار در میگذاردو روف شی هایش را میپوشد
-ممنون
به سمتش قدم برمیدارم... آیلار هم آرام سلام میدهد و با عجله به سمت دستشویی میدود... امیر با ابروهایی در هم مسیر رفتنش را دنبال میکند...
-آیلار...؟!چی شده...؟گریه کردی...؟
آستین کتش را میکشم و لب میزنم...
-راحتش بذار
با همان اخم نگاهش را میسراند روی صورتم...
-چرا؟
-کمی حالش خوب نبود... گریه کرد خالی شد...
عصبی سرآستین هایش را باز میکند...
-نکنه باز اون پسره ی بی همه چیزو دیده هان؟ابی اومده سر راهش...؟
انگشت اشاره ام را مقابل بینی ام میگیرم...
-هیس... آروم میشنوه یه وقت... به زور آروم شده تو دیگه لطفا کشش نده... ابی رو ندیده فقط یاد مامانت افتاده
پوفی میکشد و آستین هایش را بالا میزند
-دیگه واقعا نمیدونم باید چیکار کنم... به هردری میزنم به بن بست میرسم... آیلار چرا خوب نمیشه؟
-خوب میشه... فقط به زمان احتیاج داره...
سرش را به طرفین تکان میدهد...
-امیدوارم
آیلار با دست و رویی شسته از حمـ ـام بیرون میآید و به اتاقش میرود... امیر با صدای بلند خطاب قرارش میدهد
-آیلار... با داداشت قهر کردی تحویل نمیگیری؟
از پشت در بسته با همان صدای بغض دار میگوید
-قهرکدومه داداش؟لباس عوض کنم میام...
اخمو نگاهش میکنم...
-اذیتش نکن امیر
صورتش را پایین میاورد تا هم سطح من شود...
-اخم نکن خانوم خوشگله بهت نمیاد...جای بـ ـوس خسته نباشیده؟
برایش پشت چشم نازک میکنم...
-یه وقت رودل نکنی شما؟
با صدای بلند میخندد و به سمت آشپزخانه قدم برمیدارد... پشت سرش به راه میافتم
-از فرودگاه مـ ـستقیم اومدم خونه شما... مامانت گفت هول پاشدی اومدی اینجا...کلی هم شاکی بود که توضیح ندادی چی شده...
دست به کمـ ـر به کانتر تکیه میدهم... درد دلم کمی بهتر شده بود اما راه که میرفتم دوباره شروع میشد
-آمار منو از مامانم میگیری؟
کیسه ی سیاه رنگی را روی سینک میگذارد و به سمتم برمیگردد...بالحن موزیانه ای میگوید
-تازه یه سری چیزای دیگه هم گفت...
مشکوک میپرسم...
-چی؟
جلو میآید... دستهایش را دور کمـ ـرم حـ ـلقه میکند و لبخند میزند...
-گفت که سودا خانوم دلش درد میکنه... گفت از اون هفته هاس که عصبی میشه... پاچه میگیره... گفت اینجور وقتا درد دلش میزنه به کمـ ـرش... باید یه گوشه بشینه استراحت کنه... گفت قرص و دارو نمیخوره و چای زنجبیل لازمه... گفت...
با دستهایم صورت خجولم را میپوشانم... وای مامان پری... وای...
صدایش کنار گوشم پخش میشود... نفس های داغش لاله ی گوشم را نـ ـوازش میکند...
-سرراه از عطاری برات زنجبیل گرفتم... الانم چای دم میکنم باهاش بخوری... تازه جیگرم گرفتم یکم قوت بگیری
دلم میخواهد زمین دهان باز کند و یکباره مرا ببلعد... وای این آبروریزی را چگونه جبران کنم...؟!وایی...
-برو رو کاناپه استراحت کن
همانجا بی حرکت میایستم که یکهو حس میکنم بین زمین و آسمان معلقم... دستم را از روی صورتم برمیدارم... مرا بغـ ـل زده و روی شانه انداخته به سمت کاناپه ی وسط سالن میبرد... جیغ خفیفی میکشم و روی کتفش میکوبم...
-امیر... بذارم زمین... امیر...
با صدا میخندد...
-زن باید به حرف شوهرش گوش کنه...
لـ ـبم را گاز میگیرم
-توروخدا بذارم زمین... الان آیلار ببینه زشت میشه...
بی توجه به حرفهایم تا کاناپه سه نفره ی روبه روی تلویزیون مرا روی کولش میبرد و بعد آرام مینشاندم...
روی نگاه کردن در چشمهایش را ندارم...
میرود و چند دقیقه بعد برمیگردد... پتوی تقریبا نازکی را روی پاهایم میندازد و جلویم زانو میزند
-منو تو... زن و شوهریم... خجالت میکشی واسه چی آخه دختر خوب؟این یه مسئله ی طبیعی و فیزیولوژیکه که برای هر دختر خانومی پیش میاد... خجالت کشیدن هم نداره... حالا تو چشمام نگاه کن ببینم...
با انگشتهای دستم مشغول بازی میشوم... خودش دستش را بند چانه ام میکند و مجبور میشوم به چشمهایش نگاه کنم...
چشمهایش آنقدر گرم هست...
آنقدر مهربان...
که بی هوا لبخند میزنم و خجالت کشیدن یادم میرود
موضوعات مرتبط: رمان دون ژوانی
برچسب:
نویسنده: سجاد باقری