خرید بک لینک
سودا:

مامان هرچه اصرار میکند امیر و آیلار را برای شام نگه دارد، نمیتواند....
امیر پرواز ساعت 2 صبحش را بهانه میکند و آیلار هم تابع امیر است... میروند و من از لای در رفتنشان را تماشا میکنم...
تنم بوی سیب ترش میدهد و این عطر را دوست دارم
شام کنار شوخی های محسن و شیرین زبانی های عسل سرو میشود
ولی من حقیقتا آنقدر درخودم فرو رفتم که چیزی از گلویم پایین نمیرود... اولین نفر تشکر میکنم و بشقابم را برمیدارم و به آشپزخانه میروم...همه ی نگاه ها بامن میچرخد و من زیر نگاه هایشان آب میشوم اما خودم را میرسانم به آشپزخانه...
شیر آب را باز میکنم و مشتی روی صورتم میپاشم... گرمای درونم از بین نمیرود...
از در پشتی آشپزخانه میگذرم و به حیاط میروم...نفس عمیقی میکشم... آخیش... اینجا انگار هوا بهتر است و کمی از التهابم میکاهد
روی پله های آهنی ایوان مینشینم و زانوهایم را بغـ ـل میکنم...
نمیدانم چه قدر میگذرد که دستی شانه هایم را بغـ ـل میگیرد... این دست قوی و محکم را میشناسم... خودم را در این آغـ ـوش امن مچاله میکنم... سرم را به سیـ ـنه اش میچسباند

-سودای بابا دیگه بزرگ شده... خانوم شده... داره عروس میشه

خجالت زده سرم را بیشتر به سیـ ـنه اش میفشارم... میخندد

-زندگی خیلی زود میگذره... انگار نه انگار که بیست و چندسال پیش تو بیمارستان دادنت تو بغـ ـلم... خیلی لاغربودی و کوچولو... شش ماهه دنیا اومدی... انقدر ظیریف بودی که لا پنبه بزرگت میکردیم...

خاطرات کودکیم را دوست داشتم...

-تعریف میکنی؟

-من که صدبار برات گفتم...

-بازم بگید... لطفا

نفس عمیقی کشید و سرفه کرد...

-وقتی دنیا اومدی فکر نمیکردم زنده بمونی انقدر که ریز بودی... شب تا صبح بالا سرت میموندم و نفس کشیدنتو چک میکردم... سارا هم خیلی حسود بود.. اون...

-به به... میبینم که پدر و دختر دارن از من غیبت میکنن... خیر سرم من دختر بزرگ این خانواده اما

سرم را کج میکنم و خندان به سارا نگاه میکنم که دست به کمـ ـر نگاهمان بالاسرمان ایستاده... بابا دست دیگرش را باز میکند و سارا کنارش مینشیند...
دو خواهر تکیه میدهیم به بابا مرتضی... اوهم با لبخند پشتمان را نـ ـوازش میکند

-چی داشتین میگفتین؟

-خاطرات دنیا اومدن منو بابا تعریف میکرد

-خسته نمیشی انقدر گوش میدی؟

-دوست دارم... بابا بگو

سارا میخندد و بابا ادامه میدهد

-داشتم میگفتم... سارا خیلی حسود بود

-نبودم

-دختر بودی دیگه... وسط حرفم نپر بذار تعریف کنم

برای سارا زبان درازی میکنم و اوهم چشمهایش را لوچ میکند

-یه روز اومدم خونه دیدم از هیچ کدومتون خبری نیست... دویدم تو اتاق دیدم سارا یه بالش گذاشته رو صورت سودا و داره خفش میکنه....

-ای نامرد

-خب بابا همش به تو توجه میکرد...

-چون بابا به من توجه میکرد تو باید منو میکشتی؟

با شیطنت سرتکان میدهد...

-دقیقا... من رقیبامو حذف میکنم

بابا دستش را دورمان محکم میکند

-شما هردوتاتون عزیزای دل منید... برای پدر ومادر... بزرگترین سرمایه فرزندانشونه... فرزند اگه خوب و صالح باشه بزرگترین نعمت برای پدر و مادره... شما دوتاهم بزرگترین نعمتای منید... سارا که خودش مادر شده میفهمه چی میگم اما ایشالا توهم مادر میشی سودا جان میفهمی منظورمو...

سرخ شدن گونه هایم را حس میکنم... بابا ادامه میدهد

-بچه که بودی دلم میخواست با علیرضا ازدواج کنی

مات نگاهش کردم... خندید...

-ولی نشد قسمت نبود...علیرضا هم اونقدری که من فکر میکردم پخته نبود

ای کاش میتوانستم از احساس نوجوانیم برایش حرف بزنم...
سارانگاهی به بابا مرتضی میندازد و میگوید: ولی من هیچ وقت دلم نمیخواست سودا و علی باهم ازدواج کنن... امیر خیلی بیشتر به سودا میاد

نگاهش میکنم

-من هنوز... خب... من...

بابا روی سرم را میبـ ـوسد

-بگو دخترم... راحت حرفتو بزن... خجالت نکش عزیزم

-بابا... شما همیشه مراقبمی نه؟همیشه پشتمی نه؟

-معلومه عزیزم...تو هرجا باختی... هرجا کم آوردی بدون یکی هست که همیشه میتونی بهش تکیه کنی...

سارا باخنده میگوید:بابا مرتضی بهترین متکای دنیاس

لبخند میزنم و بعد از چندثانیه مکث لب باز میکنم

-من... هنوز نسبت به امیر گیجم

-امیر پسر با جنمیه...با عرضه س

-ولی بابا... یه چیزایی هست که شما نمیدونید

-میدونم دخترم... من همه چیز رو در مورد امیر میدونم... فکرکردی من همینجوری بی تحقیق دختر به کسی میدم؟

متعجب نگاهش میکنم... سارا اما چشمک میزند...

-من خیلی وقت پیش با امیر صحبت کردم... در جریان کارهایی که کرده هستم... و میدونم پشیمونه و پشیمونیش واقعیه... بالاخره انقدری عمر کردم و تجربه دارم که حرف دروغ رو از راست تشخیص بدم

چرا من خبر نداشتم؟از ملاقات پنهانیشان چرا خبر نداشتم؟

-من از امیر خواستم یه مدت اطرافت نباشه تا هم تو خوب فکرکنی... هم خودش به افکارش نظم بده و هم من درموردش به یه شناخت نسبی برسم

-بابا... شما... من چرا نفهمیدم؟

-لزومی نداشت عزیزم

بغ کرده نگاهم را میدزدم... من یک ماه نگرانی کشیده بودم... یک ماه تمام پریشان بودم آنوقت پدرم و امیر برایم نقشه میکشیدند؟اوف...

-به نظر من... اگه دلت با امیر هست... بهتره یه مدت یه صیغه محرمیت بینتون خونده بشه تا راحت تر رفت و آمد داشته باشید تا بهتر همو بشناسید... بعد اگه خدا خواست و راضی بودید مراسم عقد و عروسی رو راه بندازیم... چه طوره؟

-من از صیغه و این حرفا خوشم نمیاد... عقد فقط عقد دائم

اخم میکنم و دست به سیـ ـنه مقابلش میایستم...

-امیر من هنوز از تصمیمم مطمئن نیستم... نمیخوام با یه تصمیم عجولانه آیندمو خراب کنم

با ابروهای بالا رفته نگاهم میکند...

-تصمیم عجولانه؟سودا... بس کن تورو خدا... اینهمه مدت فکر کردی بس نبود؟

خودم هم میدانم چرت حرف میزنم اما... هنوز هم یک پای احساسم لنگ میزند...
من همیشه دلم میخواست با کسی ازدواج کنم که عاشقانه دوستش دارم... دلم میخواست وقتی پابه زندگی کسی میگذارم آنقدر بخواهمش که دلم برای داشتنش به تالاپ و تلوپ بیافتد اما امیر...
تنها حسی که نسبت بهش داشتم گیجی محض بود...
نمیتوانستم وقتی بهش فکر میکنم به افکارم نظم و ترتیبی بدهم... مدام خاطره ی آن روز نفرت انگیز و تصویر تهوع آور کمال برایم زنده میشد... صدای التماسهای سرمه در گوشم میپیچید... نگاه های علیرضا پیش چشمهایم رسم میشد و من فکر میکردم امیر برایم فقط یک راه نجات است...
نه تنها برای من... راه نجات برای زندگی سرمه... راه نجات برای زندگی علیرضا...
یک جهش بزرگ از زندگی فعلی ام... از افکار مغشوشم...
یک راه فرار... یک راه میان بر برای دور زدن پریشانی های ذهنم...
و من نمیخواستم اینطور باشد...
به نظرم بی انصافی محض بود... در حق خودم که بی احساس وارد یک زندگی شوم... در حق امیری که میگفت من اولین دختری هستم که دلش را لرزانده ام...
عادلانه نبود و من این بی عدالتی را دوست نداشتم

-من میخوام باهم بیشتر آشنا بشیم

تلخندی میزند

-مگه نیستیم...؟من همیشه هرچی تو ذهنم بوده رو پیش تو خالی کردم سودا... تو بیشتر از همه منو میشناسی

-منظورم این نیست... منظورم به لحاظ... به لحاظ... عا... عاطفیه

قدمی به سمتم برمیدارد

-یعنی چی؟

نمیتوانم به چشمهایش نگاه کنم... حس میکنم بااین حرفی که میخواهم بزنم غرورش را نشانه میگیرم و طاقت دیدن شکستن غرورش را ندارم... خیره میشوم به نوک کالج سرمه ای رنگش...

-من... من... امیر... من بعد از علیرضا... احساساتم خیلی دیر تحریک میشه... یعنی ضربه ی روحی که از طرفش خوردم انقدری بزرگ بود که درای دلمو ببنده و خب

-حرف اصلیتو بزن

نفس عمیقی میکشم...

-من اون حسی رو که باید نسبت بهت داشته باشمو ندارم

چند ثانیه ای سکوت میشود... ضربان قلـ ـبم بالا میگیرد... بغض بدی گلویم را فشار میدهد و اشک در چشمهایم حـ ـلقه میزند... امیر آنقدری برایم دوست هست... آنقدری برایم عزیز هست که هیچ وقت دلم نخواهد اذیتش کنم اما دست من نیست که حقایق در بیشتر موارد تلخ اند
باانگشت اشاره و شصتش چانه ام را میگیرد

-ببینمت بچه پنگوئنم؟

به سختی سرم را بالا میگیرم... لبخند محوی گوشه ی لبش جا خوش کرده که متعجبم میکند... ناراحت نشده؟

-اشک ریختی نریختیا...!

-امیر... من... خب...

-هیش... هیچی نگو... غصه ی چیو میخوری آخه؟از من خوشت نمیاد... خب بگو... چه اصراریه خودتو عذاب بدی بگو تا جوری برم که هیچ وقت انگار نبودم

یک لحظه انگار توی دلم خالی شد و ترسیده گفتم:نه...

لبخندش عمق پیدا کرد...

-چی نه؟

-نرو...

خودم هم این ترسی را که به جانم افتاده بود را نمیفهمیدم

-پس چیکار کنم؟

-من فقط فرصت میخوام باید خودمو پیدا کنم... باید احساسمو پیدا کنم... نمیخوام در حقب بی انصافی بشه که برای فرار از دردام به تو روی بیارم میخوام با پای خودم بیام تو زندگیت با دل خودم

دستش را روی شانه هایم گذاشت... دست هایش چه قدر بزرگ و مردانه بود...

-خب منم زنمو تمام و کمال میخوام... از نامزدی و صیغه و اینا بدم میاد... دلم میخواد اگه قراره زنم باشی اسمت بره تو شناسنامم که هرجا خواستم برم هرکار خواستم بکنم تورو پیشم داشته باشم... از رابطه های نصفه نیمه متنفرم... اینکه زنم باشی و نباشی رو نمیخوام... میفهمی منظورمو؟

-خب من این وسط حق ندارم؟

-چرا عزیزم...چرا خانوم... شما حق داری اما خب منم...

-فقط یک ماه...

-تو این رابطه رو میخوای یا نه؟

-میخوام اما الان آمادگی ورود به یه زندگی جدید رو ندارم...من هنوز تورو یه دوست صمیمی میدونم...هنوز نمیتونم تو قالب شوهر تصورت کنم

-باشه... یک ماه نامزد بمونیم به شرطی که عقد کنیم

-بابام قبول نمیکنه

-من باهاش حرف میزنم...قبول میکنه بچه پنگوئن...

به چشمهایش نگاه کردم... چندوقتی بود که زیادی شفاف بود... انگار که یک لایه شیشه روی چشمهایش کشیده بودند... برق میزد!
بی اختیار لبخند زدم...

-از کی از مقام فنچول رسیدم به بچه پنگوئن؟

پر صدا میخندد و صورتش را کمی جلو میکشد...

-من از اینکه برات اسم انتخاب میکنم لذت میبرم... شاید به نظرت کار لوسی بیاد اما من باحوصله برات اسم انتخاب میکنم... اسما همشون پشتشون یه داستانی دارن... هیچ اسمی بدون هیستوری انتخاب نمیکنم... بچه پنگوئنم ابراز محبت جدیدمه و داستانی که پشتشه بی نهایت شبیه قصه ی ماست

-داستانش چیه؟

-یه جایی خوندم که پنگوئن ها تو همه ی زندگیشون فقط یه دوست واسه خودشون انتخاب می کنن و بعضی وقتام با دادن یه تیکه سنگ ازدوستشون خواستگاری می کنن... بر مبنای این داستان نتیجه گرفتم که تو بچه پنگوئن منی

انقدر از این حرف خوشم میآید که حس میکنم روی ابرها راه میروم...
و خب چرا که نه؟ امیر دوستم است... آنقدر دوست که من همه ی فکرهای تو سرم را بی ترس از قضاوت و سرزنش برایش بگویم... حتی اگر این فکر این باشد که من از فلان مرد به فلان دلیل خوشم میآید و هر فکری که اصولا آدم نباید به هرکسی بگوید!
واقعا محض و خالص دوستم است. آدمها تعریف های مختلفی برای دوست دارند... برای من دوست کسی است که بتوانم هرچه تو ی سرم رادم را بهش بگویم... هرچه بیشتر بتوانم با کسی اینجوری باشم آن آدم بیشتر دوستم است... و خب امیر خیلی زیاد دوستم است... آنقدری که خوشحال باشم از اینکه بچه پنگوئنشم!
امیر:

زنگ در را فشار میدهم... به ثانیه نمیکشد در باز میشود... عسل با قیافه ای در هم نگاهم میکند و سودا از دور میپرسد:کیه؟
لبخند مهربانی میزنم و روی زانو خم میشوم...

-سلام عسل خانوم؟

لب پایینش را جلو میفرستد و اخم میکند... متعجب نگاهش میکنم

-قهری بامن؟

سرش را به نشانه ی مثبت تکان میدهم

-خیلی بدی

-چرا؟

بغضدار لب میزند

-داری با خاله سودا عروسی میکنی

-تو دوست نداری؟

-نه... من میخواستم باهات ازدواج کنم

نمیتوانم جلوی خنده ام را بگیرم و بلند میخندم...
سودا نفس نفس زنان جلوی در میآید و با دیدن من لبخند کمـ ـرنگی میزند...

-خوش اومدی...

نفس تازه ای میکشم و به صورتش خیره میشوم... ناشیانه خط چشم کشیده...
وبرایم خیلی ارزش دارد...
مهم نیست که ناشیانه خط چشم کشیده...
مهم این است که سعی میکند در نگاه من زیبا به نظر بیاید
پنهانی برایش چشمکی میزنم و روبه عسل میگویم:منو خاله سودا نمیخوایم باهم عروسی کنیم... اینا همش فیلمه

سودا گیج نگاهم میکند و عسل لبخند میزند

-واقعی میگی ؟

-آره...

-فیلمتون تموم شد منو میگیری؟

اینبار سودا هم میخندد...

-آره عزیز دلم...معلومه میگیرمت... بیا یه بـ ـوس بده ببینم

با شیطنت دخترانه برای سودا زبان درازی میکند و پر عشوه گونه ی مرا میبـ ـوسد...
بلند میشوم و دستی به شلوارم میکشم...

-برو تو عمو جون...

-من نیام؟

اینبار سودا بهش میتوپد...

-عسل برو تو وگرنه گوشواره چوبی هارو ازت میگیرما

تندی چشم میگوید و داخل میرود... در که بسته میشود سودا نفسش را بیرون فوت میکند

-خیلی پررو شده... بزرگ بشه میخواد چی بشه... خدا به داد سارا برسه

به سمت ماشین به راه میافتم و سودا کنارم قدم برمیدارد

-به نظرم برو پیشش دوره ببین... والا اگه یک دهم سیاست های این دختررو داشتی که...

یک تای ابرویش را بالا میندازد

-چی میشد اونوقت...؟

میخندم و صورتم را جلو میکشم

-اونوقت اینجا وانیستاده بودی که...

دست میکشم روی شکمم...

-درسته قورتت میدادم و الان تو شکمم بودی

آنی گونه هایش گل میندازد و دلم هـ ـوس یک بـ ـوسه از آن ناردونه ها میکند...
نفس عمیقی میکشم و دزدگیر را میزنم...
باید حواسم را کمی پرت کنم وگرنه دوام نمیاورم...!
سوارماشین که میشویم شیشه را پایین میکشد و آرنجش را لب پنجره میگذارد

-چی به بابام گفتی که راضی شد؟

لبخند مرموزی میزنم

-حرفای مردونه...

چشمهایش را ریز میکند

-بگو دیگه

-اصن راه نداره... بعدشم تو انگار امیر خانتو دست کم گرفتیا

سرش را به پشتی صندلی تکیه میدهد

-حالا چی میشه؟

-هیچی... ظهر رفتم محضر وقت گرفتم... الانم میریم دنبال خرید حـ ـلقه... فردا صبحم میریم واسه آزمایش

-یعنی الکی الکی داریم باهم ازدواج میکنیم؟

-همچین الکی الکی هم که نه... من چندماهه درگیرم... اول درگیر خودم... بعد که حساب کتابم با خودم تموم شد اومدم سراغ تو... یه مدت هم باتو درگیری داریم و بعد اگه اعصاب برام موند و از زیر این درگیری ها سالم بیرون اومدم ازدواج میکنیم

خندید...

-خیلی نامردی...

-والا راست میگم

-اما هیچ وقت تو باورمم نمیگنجید که یه روزی تو از من خواستگاری کنی

-میدونی تو زندگی آدم همیشه اون اتفاقی میافته که فکرشو هیچ وقت نمیکرده... یه فصل جدیدی از زندگیمون آغاز شده...یه فصل پر هیجان و سخت...ما توی این تغییر و تحول ها و فصلهای زندگیمون نیازمند زمانیم تا خودمونو با اون شرایط وفق بدیم...حالا اون تغییرات چه خوب باشن چه بد..حتی اگه روزی آرزوی این تغییر رو تو ذهنمون می پروروندیم...بالاخره زمان میبره تا عادت کنیم...

-مخصوصا اگه اون ادم من باشم...که قدرت وفق دادن رو ندارم و اگر هم داشته باشم نیازمند زمان زیادیهبرمیگردم و لحظه ای به چشمهایش نگاه میکنم...

- من الان زندگیمو دوس دارم. نه چون همه چی خوبه! چون من آدم شک و تردیدم و الان مدتیه یاد گرفتم علی رغم همه ی شکام انتخاب کنم. همین که انتخاب دارم خوبم می کنه. و الان انتخاب دارم. الان می دونم مثلا که می خوام باهات ازدواج کنم... می خوام به زندگیم سرو سامون بدم... میخوام تغییر کنم... خب این انتخابا هرکدومش به تنهایی برام کلی جای بحث و اما و اگر داره... اما قدر مسلم اینه که می دونم الان اینا رو می خوام... ممکنه چند سال بعد نخوام! اما "الان" می خوام... ممکنه مثلا نشه اونطور که انتظار دارم به زندگیم سامون بدم... یا اصلا بشه و بعدش پشیمون شم... ولی مهم نیس. اهمیتی نمی دم... اگه الان یکی بیاد بهم بگه مثلن 4سال دیگه ازت طلاق می گیرم بازم باهات ازدواج می کنم... چون می دونم زندگیم این 4سالو لازم داره حتی اگه تهش ازت جدا شم... الان می دونم چیا تو زندگیم لازم دارم و باید براشون تلاش کنم... فارغ از اینکه درنهایت اتفاق بیفتن یا نه... می دونم که من باید برای اتفاق افتادنشون تلاش کنم...
موضوعات مرتبط: رمان دون ژوانی

برچسب: نویسنده: سجاد باقری تاريخ: يکشنبه 14 خرداد 1396 ساعت: 13:43

صفحه بندی