-اینجا چیکار میکنی؟
سرش را به نشانه ی تاسف تکان داد...
-امیر تو کی میخوای بفهمی آیلار اوضاع روحیش هنوز کاملا خوب نشده... هرگونه استرس... نگرانی... اونو به مرز عصبیت میکشونه... چرا عذابش میدی؟چرا درکش نمیکنی؟
نگاهم را گرفتم و داخل خانه شدم... صدای قدمهایش را پشت سرم میشنیدم...
-گوشیت چرا خاموش بود؟
تن خسته ام را روی اولین کاناپه پرت کردم...
-تو اینجا چیکار میکنی؟
مقابلم ایستاد...
-سوالمو با سوال جواب نده لطفا...
سریع نگاه گرفتم... دلم نمیخواست ببینمش... حداقل حالا... بعد از کشمکش با خودم... دلم دیدنش را نمیخواست... دلم فقط خواب میخواست و یک فنجان قهوه با چاشنی فکر... نمیخواستم حالا که با خودم به بن بست خورده بودم اورا مقابل چشمانم ببینم...
دروغ چرا؟به خودم اطمینان نداشتم...
میترسیدم...
میترسیدم با یک خطا همه چیز را خراب کنم...
میترسیدم غریزه ام کار دستم دهد...
میترسیدم...
-اول من سوال پرسیدم... میگم اینجا چیکار میکنی؟
روی کاناپه ی تک نفره ای نشست... دامن مانتویش را روی زانویش کشید... و کف دستهایش را روی ران پایش گذاشت. .. اماقیافه اش را نمیدیدم...
-آیلار زنگ زد خونمون... حالش خوب نبود... ترسیدم بلایی سر خودش بیاره... زود خودمو رسوندم اینجا...
نگاهی به ساعت انداختم و لحظه ای انگار مغزم داغ شد... عصبی گفتم:نصفه شب تنهایی اومدی اینجا؟
ناخن های دستش را به بازی گرفت...
-نه... محسن و سارا خونمون بودن... محسن منو رسوند... در ضمن نصفه شب نبود که اومدم ساعت حدود ده بود...
نفس راحتی کشیدم...
-حالا جواب منو بده... گوشیتو چرا خاموش کرده بودی؟
-از پنجره پرتش کردم بیرون...
هینی کشید...
-وای... خاک عالم... اون گوشی کلی پولش بود... دیوونه... چرا پرتش کردی بیرون؟پولت زیادی کرده بود...؟
-نه...
-پس حتما عقلت زایل شده...
-شاید...
-نمیخوای بگی چی شده؟
-آیلار کجاست؟
خندید...
-خیلی ضایع بحثو عوض میکنی...
جواب ندادم... از جا بلند شد...
-تو اتاقش خوابیده... مجبور شد دوباره آرامبخش مصرف کنه...
بلند شدم... به سمت اتاق آیلار حرکت کردم... صدایش را از پشت سر شنیدم...
-چیزی خوردی؟
-نه...
-شام برات گرم کنم...؟مامانم دلمه برگ فرستاد برای آیلار بیارم... برای توهم کنار گذاشتم...
چشمهایم را یک بار باز و بسته کردم... ای کاش میرفت... ای کاش نمیماند...
با صدایی که از ته چاه بلند میشد لب زدم...
-نمیخورم... غذایی که دوبار گرم بشه رو دوست ندارم...
در اتاق آیلار را باز کردم... کوسن نارنجی رنگش را بغـ ـل زده بود و پلکهایش بسته بود...
-پس یه چی بگو برات درست کنم...
در اتاق را بستم...
-هیچی نمیخورم... آماده شو ببرمت خونتون
با دو قدم بلند خودش را به من رساند...
-امیر... خوبی؟
دستی روی پیشانیم کشیدم... در این لحظه به نظرم بیچاره ترین مرد روی زمین بودم...
-نه... خوب نیستم...
-مسکن برات بیارم؟
-داریم؟
-من همیشه تو کیفم دارم... الان برات میارم...
مرسی...
به سمت آشپزخانه دوید...
و حالم اصلا خوب نبود...
باید هرچه زود تر میرساندمش خانه شان...
قبل از هر اتفاقی... باید از خودم... از خانه ام... از اتاقی که شاهد هزاران اتفاق بود... باید دورش میکردم...
وارد آشپزخانه شدم و به کانتر تکیه دادم... مقابل گاز ایستاده بود...
-گفتم یه مسکن بده... الان دقیقا داری چیکار میکنی؟
هول زده عقب پرید... دستش لبه ی ماهی تابه چسبید و جیغ خفیفی کشید...
-وای ترسیدم...
انگشت اشاره اش را که لب ماهی تابه چسبیده بود در دهان گذاشت و مکید... جلو رفتم...
-ببینم دستتو... چه بلایی سر خودت آوردی؟
پشتش را به من کرد و دوباره مشغول شد... هوف بلندی کردم...
-غذا چرا میپزی؟
-با شکم خالی که نمیشه قرص بخوری... آیلارم واسه ناهار غذا نداره... یه ذره کباب تابه ای میپزم... زود حاضر میشه
-بیا برو لباس بپوش ببرمت خونتون...
با لحن گرفته ای گفت:لازم نیست جنابعالی زحمت بکشی... خودم با آژانس میرم
-لوس بازی در نیار لطفا...
-من لوس نیستم...
-پس برو مثل بچه آدم حاضر شو برسونمت...
-وقتی میگم نمیخوام یعنی نمی خوام... مزاحمت نمیشم... انگار مهمون داری که داری دکم میکنی...
پوزخند زدم...
-چرت نگو خواهشا...
تلخند زد...
-به من ربطی نداره... فقط اینکه... م... من... آویزونت نیستم... اگه حال آیلار بد نبود اینجا نمیومدم... به خاطر اینجا اومدن هزار بار بابامو التماس نمیکردم...
-کی گفته تو آویزونی دختر خوب؟
دست های خیسش را به دو طرف لباسش کشید... دستهایش میلرزید...
-تو یه جور رفتار میکنی انگار که من... انگار که من...
-بچه ها چه خبره؟
آیلار بیدار شده بود... لبخند خسته ای زدم...
-امیر کی برگشتی؟
-تازه رسیدم...
به سمتم حمله ور شد... میانه های راه سرش گیج رفت و دستش را به میز غذا خوری تکیه داد
-امیر به خدا میکشمت... میکشمت... نامرد... من داشتم سکته میکردم...
سودا به سمتش رفت...
-قربونت... بشین همین جا یه چیزی بیارم بخوری... رنگت پریده...
آیلار دستش را گرفت...
-نمیخوام... بشین یکم...
نگاهش کردم...
-جایی نبودم... احتیاج داشتم تنها باشم...
-خب لعنتی گوشیتو جواب میدادی... دیوونه م کردی...
-ببخشید حق با تو...
عصبی نگاه گرفت...
-سودا میمونی دیگه؟نیم ساعت دیگه میخوام برم گالری... بیا باهم بریم
سودا لبخند زد...
-نه باید برم خونه عزیزم... غذا رو گازه... نیم ساعت دیگه آماده س
بعد تند از آشپز خانه بیرون زد... آیلار بلند شد دنبالش برود که جلویش را گرفتم... اخم کرده نگاهم کرد...
-چته؟ولم کن بذار ببینم کجا داره میره...
-جای خاصی نمیره... گفت داره میره خونه... ولش کن بذار بره
-حیرت زده نگاهم کرد...
-امیر...؟!خودتی؟باورم نمیشه...این دختری که این مدلی داری راجع بهش حرف میزنی سوداس...یادت که نرفته؟
روی صندلی نشاندمش...
-نه یادم نرفته...
-پس این چه رفتاریه؟چی بهش گفتی قهر کرد؟... هوی... امیر با توأم...
-هیچی نگفتم...
صدای سودا آمد...
-آیلار مراقب خودت باش... خداحافظ...
آیلار خواست بلند شود که نگذاشتم...
-بشین سر جات ببینم... سرت داره گیج میره
-خیلی عوضی هستی امیر... اون دختر داره میره... برو کنار ببینم
با غیظ نگاهش کردم...
-میشینی همین جا از جاتم تکون نمیخوری
-پس برو برسونش...
سویچ را برداشتم...
-میرم...
تند از آشپزخانه بیرون دویدم... رفتارم درست نبود اما... دست خودم هم نبود...
من فقط میخواستم از سودا کمی دور باشم...
فقط میخواستم کمی دور واطرافم نباشد...
میخواستم نبینمش اما نه به قیمت ناراحت شدنش... نه به قیمت انگشت سوخته اش...
در ورودی را باز کردم... بند کفش هایش را میبست...
-سودا؟
اشکش چکید... گریه میکرد؟چه گفته بودم که اشک میریخت...؟
-گریه میکنی دیوونه ی فنچول؟
صورتش را با پشت دست پاک کرد و بی جواب داخل آسانسور رفت... تند از خانه بیرون زدم و خودم را داخل آسانسور پرت کردم... فین فین کنان گفت:برو...
لبخندی به این همه مظلومیتش زدم... خدا لعنتم کند که باز هم به همه چیز گند زدم... خدا لعنتم کند...
-به خاطر من گریه میکنی؟
هق هقش شدید تر شد...
-نه... چ...چرا باید به خاطر تو گریه کنم؟
-گفتم شاید معجزه شده باشه...
-به خاطر احمق بودن خودم دارم گریه میکنم...
آسانسور ایستاد... بیرون رفت... دانبالش رفتم...
-وایستا ببینم...
بی اهمیت پا تند کرد...
-سودا با توأم!وایستا بهت میگم...
کیفش را بغـ ـل زد و دوید... با سه قدم بلند خودم را بهش رساندم و بازویش را چنگ زدم...
ایستاد...
و بازویش چه قدر ظریف بود...
بین پنجه ام گم میشد...
و دستهای من چه قدر بزرگ به نظر میرسید...
بازویش را محکم از دستم بیرون کشید و من به خودم آمدم...
-به من دست نزن...
سر پایین انداختم...
-ببخشید... خب واینمیستی که...
قدمی عقب گذاشت... اشک همچنان از چشمهایش روان بود و من حالم لحظه به لحظه بد تر میشد...
-مگه نگفتی برو خونتون؟دارم میرم دیگه... چرا دست از سرم برنمیداری؟
-من...
-هیچی نگو... فقط نگام کن...
سرم را بالا نیاوردم... چه طور میتوانستم آن چشمهای مخملی خیس... آن مژه های بلند تابدار را ببینم و تاب بیاورم؟
هق زد...
-نگام کن...
-حرفتو بزن!
-تو صورتم نگاه کن و ببین توهم یه احمق میبینی؟یه احمق که هرکی از راه میرسه یکی میزنه تو سرش؟هرکی از راه میرسه هر حرفی بهش میزنه و اون نباید دم بزنه... آره... توهم همینو میبینی؟
-خل شدی سودا؟
برای تاکسی دست بلند کرد...
-نه خل نشدم... فقط دارم ابعاد وجودیمو برات تعریف میکنم...
تاکسی ایستاد... در عقب را باز کرد و من همانجا ماندم و نگاهش کردم...
-بابام اجازه نمیداد شب بیام خونتون... علیرضا اخم کرده بود... مامان عصبی نگام میکرد... اما... خودمو به درو دیوار زدم بیام... بیام که آیلار تنها نباشه... که بلایی سر خودش نیاره... نمیدونستم که دوست نداری بیام... نمیدونستم مزاحمم... اما... خب... باشه... نمیام از این به بعد... اصلا تقصیر خودمه و این دلم...
سوار تاکسی شد... و نگاه گرفت... و تاکسی حرکت کرد... و من...
و من...
رفتن دلم را...
پشت آن تاکسی زرد رنگ...
حس کردم...
با تمام وجود...
سودا:
وارد حیاط شدم... انقدر ناراحت و عصبی بودم که خاله گفتن های عسلی را که لی لی بازی میکرد را نشنیده بگیرم...
آیلار مدام به گوشیم زنگ میزد اما دلم نمیخواست جوابش را بدهم... از دست او ناراحت نبودم اما میدانستم ته حرفهایش میخواهد به امیر برسد...امیری که حتی جلوی رفتنم را نگرفت... البته چرا بگیرد؟وقتی خودش از خانه اش بیرونم کرد...!
حتما مزاحم بودم دیگر...و مزاحم را باید دک کرد...با قدمهای تند پله هارا بالا رفتم... کمال گوشه ی ایوان ایستاده بودو سیـ ـگار میکشید...پدر به شرطی با حضورش در این خانه موافقت کرده بود که کمال برای خودش گوشه ی حیاط اتاقکی بسازد و آنجا زندگی کند...
گفته بود دور و ورمان نپلکد...گفته بود حتی اگر این نزدیکی ها هم ببیندش باید بارش را ببند و از این خانه برود...البته که کمال هم ساکت ننشسته بود... شاخ و شانه کشیدن هایش همچنان پابرجا بود...اما بابا مرتضی هم ابهت خودش را داشت...گفته بود زیر پا گذاشتن هرکدام از این قوانین مساویست با رفتنش... حتی اگر به فروش خانه منجر شود...و کمال بالاجبار پذیرفته بود...!
و حالا کمی عجیب بود که در ایوان ما دیده میشد...زیر لب سلام کردم و خواستم داخل شوم که قدمی به سمتم برداشت... با چشمهای ریز شده نگاهم کرد...
-اوغور بخیر خانوم خوشگله...
ناخواسته اخمی بین ابروانم نشست... از طرز حرف زدنش خوشم نمی آمد... مخصوصا بوی بد دهانش که از صدفرسخی هم حال آدم را بهم میزد... باز خواستم قدمی بردارم که گفت:
-شب و نصفه شب کجا میری که صبح میای خونه؟
متعجب نگاهش کردم...
-باید به شما جواب پس بدم؟
خنده ی بلندی کرد... دندانهای زرد و خرابش چندش آور بود...
-نه جیگر...آخ واسم سوال بود این مرتضی خوش غیرت چه طور اجازه میده...
ناراحتی و ضعف اعصاب بیشتر بهم فشار میاورد... طاقت این مدل حرف زدن این به اصطلاح عمو را نداشتم... بس بود یکسال هر جور که دلش خواسته بود با من حرف زده بود... اصلا... بس بود تا الان هرکس هرطور که دلش خواسته بود با من رفتار کرده بود...من هم دختر جوانی بودم...درسته توقعات آنچنانی از زندگی نداشتم اما...کمی غرور هنوز هم برایم مانده بود...فقط باید بلد میشدم چه طور غرورم را به رخ بکشم...چه طور حد و مرز برای اطرافیانم تعیین کنم...باید بلد میشدم از خودم و حقوقم دفاع کنم...تو سری خوردن دیگر بس بود...مظلومیت دیگر بس بود...
-خیلی عذر میخوام اما... خوشم نمیاد بااین الفاظ با من حرف بزنید
یک تای ابرویش را بالا فرستاد... صدایم لرزش داشت... خودم هم حس کردم...
-زبونم داشتی و ما خبر نداشتیم؟
بی اهمیت در را باز کردم... این مرد رذالت را به حد اعلا رسانده بود... اما قبل از داخل شدنم دستش را روی در گذاشت و بدنش را جلو کشید... قبل از هرگونه تماسی تنم را عقب کشیدم...
-اون بچه سوسولم میدونه از این حرفا بدت میاد؟یا ناز و نوزت واسه اونه اخم و تخمت واس ما؟
قطره ای عرق روی پیشانیم نشست...حسم اصلا خوب نبود... افتضاح بودم...حرفهایش خجالت آور بود... از شدت خجالت از درون ذوب میشدم...جمله اش چه معنایی داشت؟وای خدای من...دست هایم بی وقفه میلرزید...
-با توأم؟جواب بده دیگه... نکنه خاطرشو میخوای؟مرتضی میدونه...؟خبر داره دخترش شب و نصفه شب میره پیش اون پسره...
ته گلویم سوخت...زبانم به لکنت افتاده بود...چه میگفت این مرد؟چه میگفت...؟
-م... من... ا... اص...اصلا...
-خودتو نزن به اون راه... تو اگه فیلمی من سریالم...
و من اگر صورتم آتش میگرفت...داغ میشد... سرخ میشد... اشکالی داشت؟
-د...دارید... اش... اشت...اشتباه میکنید...من...
دستش با حالت بدی کنار زده شد... نگاهم را بالا کشیدم... علیرضا عصبی دندان هایش را روی هم فشار میداد...
-سودا...؟
نگاهم رمقی نداشت...
-برو تو..
ولی جانی برایم نمانده بود... کاش کسی زیر بازوانم را میگرفت... انگار حرفهای کمال تریلی هجده چرخ بود که زیرش له شده بودم... همانطور خیره اش شدم که یقه ی کمال را چنگ زد و چسباندش به دیوار...
-چی بهش گفتی تو این پنج دیقه ای که رفتم برات پول بیارم؟هان...؟حرف بزن ببینم...
دستم را تکیه گاه دیوار کردم...امروز چند بار شکسته بودم...؟!صدای فریاد علیرضا در گوشم میپیچید...
-چی به سودا گفتی؟د... حرف بزن...
تنم را داخل خانه انداختم... مامان پای دار قالی نشسته بود... خوش حال بودم کمی گوشش سنگین است و جرو بحث بیرون را نمیشنود...صدای تلویزیون را زیاد تر کردم تا اصلا نشنود... مرا ندید...اصراری هم برای دیده شدن نداشتم...راه را به سمت اتاقم کج کردم... با کیفی که روی زمین کشیده میشد... سرمه از اتاقشان بیرون پرید و تنه ای به کتفم زد...دردی در مغز استخوانم پیچید... لبـ ـهایم را محکم بهم فشار دادم تا جیغ نزنم... اخم کرده گفت:
-چه آتیشی بیرون راه انداختی؟ همه چی زیر سر توء... من میدونم... چی گفتی علی داره اینطوری داد میزنه؟
و نمیدانم چرا زبانم از کار افتاده بود...تنه ی دیگری زد و به سمت حیاط پا تند کرد... سرم گیج رفت و همانجا وسط راهرو افتادم... گوشه ی شالم گیر کرد به شاخه های تک گلدانی که روی چهارپایه بود... چهار پایه چپه شد و گلدان روی سرم افتاد...و نمیدانم چرا دنیا مقابل دیده ام تار شد...و مایع داغی روی پیشانی ام راه گرفت...صدای آخ از ته حنجره ام بیرون پرید ولی کسی نمیشنوید آخر صدای تلویزیون را زیاد کرده بودم...دنیا وارد حبابی شیشه ای شد بود... همه چیز میچرخید... حتی در اتاق علیرضا و سرمه را دوتا میدیدم... و شاید هم سه تا...و همه چیز رو به تاریکی میرفت و من احمقانه نگران بودم جروبحث حیاط به زخمی شدن علیرضا منجر نشود...کاش مراقب باشد... کاش!
امیر:
گیج روی پله های ساختمان نشسته بودم و به دیوار سفید مقابلم نگاه میکردم...من آدم سختی هستم... و سخت بودنم از مردد بودن زیادم می آید... برای اینهمه تردید تنها کاری که میتوان کرد این است که خودم را به چیزی یا به کسی(!) متعهد نکنم...از اینکه امکان تغییر نباشد میترسم...از گیر کردن میترسم...قاعدتا دنیا برای اینطور زندگی کردن ساخته نشده... دنیا برای آسون گرفتن و خوش بودن ساخته شده...و من سخت میگیرم و خوش نیستم...از جا بلند شدم...مغزم درد میکرد... کاش میشد انقدر با خودم حرف نزنم... کاش کمی سکوت میکرد این زبان ذهنم اما حیف...انگار در این دنیا سکوت وجود ندارد... همه چیز با آدم حرف میزند... و حرف... وحرف... وحرف...پله هارا بالا رفتم...و با هر بالا رفتنم نتوانستم سکوت کنم...سودا با حال بدی رفته بود...و من راحت اجازه داده بودم برود...بی انصافی بود...برای دختری که بی چشم داشت دلمه برگ برایمان می آورد و کباب تابه ای درست میکرد تا با شکم خالی قرص نخورم... بی انصافی بود...هوف...کاش اینقدر مهربان نبود...کاش اینقدر مهربانیش جذاب نبود...مهربانی جذابش کار دستم داده بود...کار دست هورمون های مردانه ام داده بود...قطعا تقصیر غریزه بود وگرنه عشق که وجود نداشت... یعنی در قلب من که نفوذی نداشت...فقط هورمون هایم بود که گاه و بیگاه بالا و پایین میشد...نباید سودا را درگیر خودم میکردم...در گیر خود درگیری های خودم...نه... نباید...مردانه هایم را با کس دیگری هم میتوانستم آرام کنم اما دوستیم را... با کس دیگری نمیتوانستم تا این حد پیش ببرم...خالی کردن ذهنم فقط کنار سودا ممکن بود...ولی خالی کردن مردانه هایم هرجایی جز کنار او...همانطور پله هارا بالاتر میرفتم...شاید اگر پاسخ غرایزم را میدادم افکارم نسبت به سودا تغییر میکرد؟درست است...اصلا راهکار همین است...
وارد خانه شدم...آیلار با قیافه ای درهم روبه ردی تلویزیون نشسته بود و عصبی پاتکان میداد و شبکه هارا زیر و رو میکرد
با صدای بسته شدن در به سمتم برگشت...
-میدونستم نمیرسونیش نامرد...
پوفی کشیدم و خودم را روی کاناپه انداختم...
-آیلار به حدکافی اعصابم متشنج هست... تو روش رژه نرو لطفا
پوزخند زد...
-سودا تو اینددنیا جزو معدود آدماییه که بی هیچ چشمداشتی کنارمه... بی هیچ توقعی بهم محبت میکنه... سودا تنها کسیه که از راز دلم خبر داره... سودا تنها دوستمه امیر... اجازه نمیدم با کارای احمقانه ت ازم بگیریش میفهمی ؟چی کارش کردی که هرچی بهش زنگ میزنم جواب نمیده...؟
نگاهم خیره ی سفره هفت سینی شد که روی میز اصلی پهن بود...
-من هیچ وقت رابطه تونو بهم نمیزنم... تو میتونی تا ابد با سودا دوست باشی اما...
مکث کردم...
-من دیگه دلم نمیخواد ببینمش...
آنقدر شوکه و تند به سمتم برگشت که صدای خرچ استخوان گردنش را شنیدم...
-چی؟!
به پشتی مبل تکیه زدم...
-همین که شنیدی...
-آخه چرا؟!یه مدلی حرف بزن منم بفهمم چی میگی...
-آیلار من خودمم نمیفهمم دارم چیکار میکنم... فقط دارم سعی میکنم راه چاره پیداکنم همین...
چشمهایش حالت نگرانی به خود گرفت...
-چاره ی چی؟
-چاره ی دردم...
از جا بلند شد کنارم نشست... دستش را گرد شانه ام انداخت...
-دردت چیه دردت بجونم؟
لحظه ای دلم پر شد... پر از حرف های نگفته... پراز درد و دل های خواهر برادری...
به چشمهای قهوه ای اش نگاه کردم... این چشمها درد کم نداشت و من... چه قدر هیچ نفهمیده بودم و او... چه قدر هیچ وقت نگفته بود...
زیبانم برای درد و دل نرفت....
و پاهایم برای فرار رفت...
سر جایم ایستادم و با انگشت شست و اشاره ام چشمهایم را مالیدم... او هم بلند شد...
-امیر...
-شماره شهرامو داری؟
-امیر نگرانتم...
-میدی شمارشو...؟
- با من حرف نمیزنی؟
-بعضی حرفارو نمیشه زد...
-حتی به من؟
-حتی به تو...
موبایلش را از جیب شلوارش بیرون کشید و به دستم داد... با قدمهای بلند وارد اتاقش شد و در را با صدا بست...
اصلا باید، باید بعضی آدمهارا در همان حاشیه ی زندگی نگه داشت... نه به این خاطر که اهمیت ندارند یا کمتر اهمیت دارند...
برعکس...
به این خاطر که حیف هستند... حیف هستند که کشیده شود پایشان به متن زندگی...
که آلوده ی متنشان بکنی... متنی که به هر حال نکبت کم ندارد همین نکبتش هم هست که لامصب... یک لایه ی دوده ی چرب و خاکستری میکشد روی جلای آدمها...اصلا باید نازنین تر های زندگیت را...با سلام و صلوات هدایتشان کنی به حاشیه ی زندگیت... به پرت ترین لحظه های زندگیت... آن جا که قصه ها آغاز میشوند... و سرمـ ـستی و شور... میشود سوخت و بنزین الباقی زندگیت...آدمهای مهم زندگی را باید در همان حاشیه... دو از چشم بقیه... نگه داشت...
نفس بلندی کشیدم و شماره ی شهرام را گرفتم...
با اولین بوق جواب داد...
-جوووووونم عزیزم؟
لبخند نصفه نیمه ای روی لـ ـبم نشست... مرا با آیلار اشتباه گرفته بود
-اشتباه گرفتی شهرام خان... من داداششم... اونم از نوع خفن غیرتیش...
خندید...
-چاکر داش امیرم هستیم... چه عجب یادی از ما کردی؟
-گوشی را توی دستم جابه جا کردم...
-مزه نریز... کارت داشتم
-مخلصیم...
-ببین شهرام مهمونی درست و حسابی سراغ نداری؟
کمی مکث کرد...
-چی شده امیر؟
-هیچی... فقط کمی کسلم... اوضاع روحیم ریخته بهم... میخوام حالم عوض شه...
-ولی من فکر میکردم عابد و زاهد شدی... آخه چند ماهی بود که دیگه سراغ کسی رو نمیگرفتی...
حرف هایش کلافه ام میکرد...
-حالا که میبینی هنوز سر خونه اولم... هیچی عوض نشده... مهمونی سراغ داری یا نه؟
-راستش داداش من خیلی وقته دیگه دور بچه هارو خط کشیدم... اما...
-اما چی؟
-پویان رو یادته؟
یادم نبود... به خودم هم زحمت فکر کردن ندادم...
-خب...
-اون هرسال شب سال تحویل یه مهمونی میگیره...احتمالا امسالم هست...
-میتونی آمارشو برام در بیاری؟
-چشم داداش... میپرسم مطمئن که شدم بهت خب میدم
-منتظرم
-فدات...
***
گره کراواو نقره ای رنگم را محکمتر کردم... دستی به پیراهن مردانه ی سیاهم کشیدم و نگاهی به آینه ی آسانسور انداختم... همه چیز مرتب بود... بوی غلیظ عطرم کل آسانسور را پر کرده بود... پوزخند کجی زدم و با توقف آسانسور بیرون رفتم...
صدای دوپس دوپس موزیک در ورودی را به لرزه در میاورد
دستی روی زنگ کشیدم...بلافاصله باز شد... مردی با لباس فرم که حدس میزدم از خدمه باشد نگاهی به قد و بالا یم انداخت... بی لبخند سرتکان داد و از جلوی در کنار رفت...
فضا کاملا تاریک بود... نور لیزر و رقص نور در بخار گم میشد...
گیلاس ها بهم میخورد... جیرینگ... جیرینگ... صدا میداد...
دختر ها با صدای بلند "به سلامتی" میگفتند...
همه دور سالن جمع شده بودند و دست میزدند... و چند دختر و پسر وسط سالن هنر نمایی میکردند...
حال عجیبی داشتم... انگار کسی درون دلم را چنگ میزد... ریش ریش میکرد... نخ کش میشدم... و به خودم تلقین میکردم همه چیز خوب خواهد شد
روی یکی از صندلی های نزدیک بار نشستم... یکی از خدمه با سینی های حاوی چند نوع نوشیدنی مقابلم خم شد...و من بی حرف یک گیلاس برداشتم و یک نفس سرکشیدم...
مزه ی تندش ته گلویم را تحریک کرد...و لحظه ای... فقط لحظه ای... طعم آبنبات نوشابه ای نذری که سودا در مشهد بهم داده بود را زیر زبانم حس کردم...
انگار جریان برق به تنم وصل شد...
نفس عمیقی کشیدم... و سعی کردم ذهنم را از افکار متفرقه پاک کنم...
نگاهم را به جمعیت دادم... به دو دختر که کنج سالن ایستاده بودند و سرشان توی گوشی هایشان بود... جذبم نمیکردند... اصلا انگار این مهمانی برایم جذاب نبود
رنگ بلوند موها... لنز های رنگی مختلف... لباس های کوتاه و جذب... اندام های کشیده و ترکه ای... پوست های برنزه... هیچ برایم جذاب نبود
و فقط مجسمه ای با موهای سیاه حـ ـلقه حلقه... چشمهای درشت مشکی مخملی... صورت گرد و سفید و لبخندی به رنگ سرخ همراه یک جفت چال گونه... جلوی چشمانم ترسیم میشد
و انگار جذاب تر از این بشر با مانتوی گشاد سبز ارتشی وجود نداشت
دیوانه شده بودم بی شک...!
سودا راست میگفت... عقلم زایل شده بود...
نفسهایم منقطع میشد و دستم دور گیلاس فشرده تر...
-به به امیر خان...
برچسب:
نویسنده: سجاد باقری