خیلی فرق داشت بگوئی ھجده سالھ ایی تا محصل!مشتش جلوی دھانش بود:
_بچھ زمستونی؟!
سرمو تکون دادم:
_آره.
_خوبھ.
کوتاه و خلاصھ حرف میزد.مشغول فکر کردن بود انگار.شایدم...
_میخوای چکاره بشی؟!
بعد با پوزخند ادامھ داد:
_مملکت فقط دکتر و مھندس میخواد.
شانھ بالا انداختم:
_ مامان دوست داره من مھندسی بخونم.
چشمھایش در اطرف میچرخید.کلافھ بود انگار.
_مامانت خیلی چیزا دوست داره!
از لحنش تلخ شدم و لبامو ناراحت دادم جلو.
_بغ نکن حالا... من واسھ خاطر خودم تا اینجا نیومدم!
حرفشو خیلی سریع تلافی کردم:
_واسھ خاطر بھشید اومدی؟!
نگاه شماتت باری حوالھ کرد و دوباره بھ روبرو خیره شد:
_ نھ!
_عوض شدید!
ماشین را گوشھ ایی پارک کرد.با تعجب نگاھی بھ اطراف انداختم.کی سر از کوچھ ھای خلوت
زرافشان درآورده بودیم و من متوجھ نشده بودم؟!
دستی بھ سرش کشید و دوباره بھ پنجره تکیھ داد:
_خوبی؟!
متعجب نگاھش کردم.نکنھ عقلش و از دست داده بود؟!
_ممنون مرسی! شما خوبی؟! خانواده خوبند؟!
خنده اش گرفت:
_ یک لحظھ شک کردم بھت.
نفسش را بیرون داد و دوباره دستی بھ سرش کشید.پوفی کرد و من با حرص تکیھ دادم.مگھ چی
میخواست بگھ کھ اینقدر ادا و اصول می اومد؟!
خدا رحم کرده بود سرش کچل بود وگرنھ با این ھمھ دست کشیدن بھ سرش کلا"
تیپش زیر سوال میرفت.
_ببین...
دستی بھ ریش نداشتھ اش کشید.نزدیک بود یا خودمو بکشم یا اینو! پسره تیک دار!بالاخره بھ
حرف آمد:
_تو مگھ کنکور نداری؟!
دقیقا" لبام آویزون شد و وا رفتم! این ھمھ صغری کبری چیدن و آوردن تو کوچھ ھای دنج
زرافشان واسھ این سوال حیاتی بود؟! یعنی الان اگھ من با مشت می افتادم بھ جونش اشکالی
داشت؟!یا موھاشو میکشیدم؟!چشمھام از زور عصبانیت گرد شد اما لبخندی زدم:
_چطور؟!
دوباره نگاھی بھ اطراف انداخت:
_خب الان باید بچسبی بھ درست.
خونسرد نگاھش کردم:
_چسبیدم بھش!
گوشھ لبش و خارش داد:
_ خب پس وقت چیزھای دیگھ نداری.
ابرومو بالا بردم و دست بھ سینھ تیکھ دادم:
_ ما کھ مثل شما مردا تک بعدی نیستیم!
براق شد:
_کی ھمچین حرفی زده؟!
یک وری لبخند زدم:
_خودتون الان عرض کردید!
چند ثانیھ سکوت کرد و در نھایت مثل کسی کھ چاقو زیر گلویش گذاشتھ باشند بھ حرف آمد!
_من واسھ خاطر خودت گفتم!حالا کھ خودت مشکل نداری ما از ھمین لحظھ دوستیم.
یاد فیلمھای خارجی افتادم کھ کشیش بین زن و مرد قرار میگرفت و میگفت"شما رو رسما" زن و
شوھر اعلام میکنم".
خنده ام گرفت:
_خستھ نباشی.من خیلی وقت پیش گفتھ بودم.
بعد با شیطنت نگاھش کردم:
_میخوای درش بیارم؟!
چشمھایش بھ سرعت گرد شد و سریع اخم کرد:
_چی رو؟!
دوست داشتم ھمون لحظھ از شدت خنده کف ماشین پھن بشم اما لبم و گاز گرفتم تا نخندم:
_ عصایی کھ قورت دادی و میگم!
سری تکان داد:
_ چکار کنم من با تو؟!
دستی ماشین و پائین کشیدم و سریع سرم را روی پایش گذاشتم.امیرعلی مرد ابراز احساسات نبود
اما ھمین کھ بھ سراغم آمده بود و بھ زحمت اعلام یک دوستی ساده را کرده بود برای من معنی
ھمان "دوستت دارم" و "عاشقتم" ھای فیلمھا و رمانھا را میداد.
_لازمھ ھر دفعھ تاکید کنم فقط من حق دارم سرمو بذارم رو پات؟!
نگاھی بھ موھام بعد چشمھام و بعد لبھام کرد.دستش و آروم بھ لبھ شالم کشید و کمی خم شد.صدای
بم و محکمش از ھر نوای عاشقانھ ایی بیشتر بھ دلم مینشست.
_ لازمھ تاکید کنم حق داری سرتو فقط رو پای من بذاری؟!
آب دھنمو قورت دادم و ضربان قلبم شدید شد.نھ بھ خاطر این حس خوش و شیرین مالکیت کھ
امیرعلی بھم تزریق کرد...بلکھ بھ خاطر عمق حرفش!
حرفش خیلی معنی داشت کھ من احمق تا بھ حال درکش نکرده بودم.با حماقت فکر کردم من کھ تا
بھ حال سر روی پای بھداد نگذاشتھ بودم.گذاشتھ بودم؟!بافتمو با دستھای یخ زده ام چنگ
انداختم.من اینجا با شال و بافت بلند فقط سر روی پاش گذاشتھ بودم و امیرعلی از من... از منی کھ
بھداد با تمام زیر و بم بدنم آشنا بود و جایی نبود کھ لمسش نکرده باشھ میخواست فقط سر روی
پای خودش بذارم؟!چنان موج استرسی بھم وارد شد کھ ناخودآگاه ھردو دست یخ زده ام و جلو
صورتم گرفتم.امیرعلی میدونست بھداد قوس کمر منو از مامان بیشتر دوست داره؟! میدونست
نفس کشیدنھای من دیوونھ اش میکنھ؟! میدونست من... ھمھ چیز در نظرم زنده شد.کم مانده بود
ھق بزنم.دستھای مردونھ و کمی زبرش روی دستم نشست:
_ چی شد آیلی؟! فشارت پائینھ؟!
باید خونسرد میبودم.اصلا" مگر چھ گفتھ بود؟! یک مالکیت ساده و تقلید از سوال لوس خودم!
ھمین!
دستمو برداشتم:
_دیرم شده.
لبخندی زد و گوشی اش را در آورد:
_بذار زنگ بزنم بھشید تو رو تحویلش بدم.بھ خاطر تو تا الان بیرونھ.
دست زدم بھ سیب گلوش:
_بھ خاطر ما!
این بار دستم را پس نزد.بلکھ آرام عشق بازی ملایمی با انگشتانم کرد و مشغول صحبت با تلفن
شد.
روی طرحھای لوزی ژیلھ اش دست کشیدم و آرام زمزمھ کردم:
_فقط من حق دارم سرمو روی پات بذارم.
نمیدونستم برای شنیدن خبری کھ مامان بھم داد خوشحال باشم یا ناراحت.
_مگھ با ھم قھر...
_آیلار!
دستامو تو ھوا تکون دادم:
_ میدونم بھ من ربطی نداره.
موھامو دادم پشت گوش:
_تو نرو مامان! خواھش میکنم... بھ یاد قدیما با ھم کیک درست میکنیم! مامان؟!
روسری کوچک و قرمز رنگش را بر سر کرد و نگاھی بھ محتویات درون کیفش انداخت:
_ نمیشھ! باید برم... تو بچھ ایی ھنوز این چیزھا رو متوجھ نمیشی!
لبخند یک وری زدم.مامان تصمیم گرفتھ بود ھمسفر بھداد کھ برای دیدن یک سری برند و اجناس
بھ ترکیھ میرفت بشود.میترسید زنھای ترکیھ اونو از چنگش دربیارند؟!
بھدادی کھ بیخ گوشش...
پالتوش و کھ تنھا یک دکمھ داشت و بیشتر شبیھ کت بود بر تن کرد و جلوی آینھ ایستاد:
_ اگھ بھداد تماس گرفت نگو من رفتم بیرون.سریع برمیگردم.
"باشھ" ایی گفتم و مامان رفت آرایشگاھی کھ خیلی از خانھ دور نبود.تلویزیون را روشن کردم و
بھ سمت آشپزخانھ رفتم.تکرار سریال مورد علاقھ مامان بود.
زیر کتری را روشن کردم و بافت را بیشتر بھ دور خود پیچیدم.سرامیکھای آشپزخانھ برای منی
کھ ھیچ گاه دمپایی نمیپوشیدم سرد بود.گوشھ ناخن شصتم و بھ دھن گرفتم.مسلما" قبل از رفتن از
بھشید میخواستند پیش من بیاید تا تنھا نباشد.میتوانستیم کلی خوش بگذرانیم... اگر...
لبخندی زدم.اگر امیرعلی ھم میبود.لبخندم عمیق تر شد.اگر بھشید را دک میکردم.دستی بھ
صورتم کشیدم.کاش بھداد برنمیگشت و مامان با فین فین در خانھ را باز میکرد و گریھ کنان خبر
مرگش را میداد!
مامان زودتر از آنچھ فکرش را میکردم برگشت.وقتی از او علت را پرسیدم گفت کھ آرایشگاه
خلوت بوده و کارش سریع راه افتاده.تنھا ابروھایش را تمیز کرده بود.صورتش خدادادی تمیز بود
و موھایش را بھ خاطر فرزندش و مواد شیمیایی رنگ نمیکرد.
برایش چای ریختم بھ ھمراه کیک .بھ در اتاق مشترکشان کھ نیمھ باز بود ضربھ ایی زدم.روی
زمین نشستھ و چمدان سورمھ ایی رنگ بزرگی وسط اتاق قرار داده بود.خنده ام گرفت:
_سفر قندھار نیست کھ.
بلند شد و بھ سمت کمدش رفت کھ انبوه لباسھای مردانھ و زنانھ بود.
_نمیشھ ریسک کنم کھ... آیلار بیکار واینسا اونجا... کمکم کن!
موضوعات مرتبط: رمان آغوش سرخ
برچسب:
نویسنده: سجاد باقری