-باید باهات حرف بزنم سودا... دختر یه لحظه صبر کن
بانگاهی آشفته به سمتم برگشت... پرواز تمام شده بود... تمام مدت به سکوت گذشته بود و حالا که میخواستم لب باز کنم اجازه نمیداد...
-من خیلی خسته ام
جدی جلو رفتم...
-خودت هم خوب میدونی که داری بهونه میاری... خیلی وقتتو نمیگیرم
-میخوام برم شهرکتاب...
-چرا اینطوری میکنی سودا؟به خاطر یه حرف اینقدر غریبه باهام برخورد میکنی؟بابا من همون امیرم...
-اگه باهات بیام از سرویس جا میمونم
-خودم میرسونمت... ماشین آوردم...
کیفش را روی دوشش انداخت
-میای...؟
بی حرف به سمت ماشین به راه افتاد...
سوار شدم... نیم نگاهی به سمتش انداختم... حواسش به روبه رو بود...
-اگه سردته بخاری روشن کنم...
بی نگاه گفت:نه... خوبه...
استارت زدم و ماشین به راه افتاد...
-ازم دلخوری؟
حرفی نزد... ادامه دادم:حق داری خب... من...پیشنهادمو درست نگفتم...
-تو غرورمو زیر سوال بردی... یه جوری باهام برخورد کردی که انگار یه جنس بنجلم... یه جنس بنجل که رو دست این و اون مونده... یه بی خانمان بدبخت...
صدایش بغض داشت... دلم ریش میشد...
-من معذرت میخوام... ببخشید...
-من منظورم به این نیست که ازم معذرت خواهی کنی...خودت هم میدونی من لحظه ای دلخور میشم بعد زود یادم میره... اگه این حرفارو میزنم به خاطر اینه که حواست به حرف زدنت باشه...که بدونی به دختر جماعت چه طور باید پیشنهاد ازدواج بدی... والا به خدا اگه به اون دختره که دوستش داری این مدلی پیشنهاد ازدواج میدادی عمرا اگه قبول میکرد
دلم پیچ خورد و یکبار دیگر به حماقتی که کرده بودم پی بردم...
-میگیری منظورمو؟
لب پایینم را داخل دهانم کشیدم و نفسم را بیرون پرت کردم
-آره میگیرم
لبخند محوی زد...
-تو به علیرضا گفتی؟
-چیو؟
-ماجرای عمومو...
-آره اومده بود دم خونم داد و بیداد راه انداخته بود منم مجبور شدم بگم... البته سربسته گفتم خودش فهمید... ناراحت شدی؟
-نه اتفاقا خوب شد که گفتی... به خودم اگه بود هیچ وقت جرعت گفتنشو پیدا نمیکردم فقط از وقایعی که قراره بیافته میترسم... از اتفاقات پیش رو میترسم
توی فرعی پیچیدم...
-هراتفاقی بیافته من کنارتم باهم حلش میکنیم
روبه روی شهر کتاب ایستادم...
-پیاده نمیشی؟
نگاهی به اطرافش انداخت و با ذوق گفت:مگه نمیخواستی حرف بزنی
-حالا بریم یه چرخی بزنیم...بعد حرف میزنیم
با هیجان پیاده و بی آنکه منتظر من بماند وارد شهرکتاب شد... بالبخند سری تکان دادم و بعد از اینکه دزدگیر را فشردم وارد فروشگاه شدم
بین قفسه ها پیدایش کردم...
-چی میخوای بخری؟
یکی از کتابهارا برداشت و با لبخند دستی رویش کشید...
-دلم میخواد همشونو بخرم اما باید حواسم به جیبمم باشه دیگه؟
از پایین که نگاهم میکرد... با آن شرم قشنگی که توی چشمهایش موج میزد و تار مویی که روی پیشانیش تاب میخورد... حسی در وجودم میریخت که دلم میخواست دنیایم را فدایش کنم...
-غصه ی پولشو نخور... تو انتخاب کن... من میخرم
و حتی اخمش هم دلربا بود...
-میدونی که خوشم نمیاد
-چرا؟تو فکر کن قراره واسه من بخری... فقط انتخاب کن... میچینیمشون تو کتابخونه اتاق من بعد تو هروقت دلت خواست میتونی بیای از من کتاب قرض بگیری
و لبخند شیطانش... بی شک مرا میکشت...
با شوق کتابهارا برایم توضیح داده ... از قفسه بیرون کشیده بود و من مثل سبد خرید کتابهارا بغـ ـل زده و پشت سرش حرکت کرده بودم...
جلوی قفسه ی نقاشی مکث کرده بود کلی وسیله ی نقاشی برای آیلار انتخاب کرده و بازهم به دست من سپرده بود...
رفته بودم جلوی صندوق و کتابهای توی بغـ ـلم را روی میز صندوقدار خالی کرده بودم و سودا همچنان محو آنهمه رنگ و کتاب قصد دل کندن از آن قفسه هارا نداشت..
و من محو دختر مو مشکیم بودم که عجیب امروز در آن مانتوی رنگولی زیبا به نظر میرسید...
و هی کیف دار نگاهش کرده بودم و او اصلا حواسش به من نبود...
و من بی خبر تر از همه جا نفهمیده بودم خانوم صندوقدار میخواهد بقیه ی پولم را بدهد... و هی صدایم کرده بود و من نشنیده بودم و جوری حواسم پی دخترک رنگولی ام بود که انگار تنها دیدنی دنیاست...
و سودا برگشته بود... انگشت به دهان نگاهم کرده بود...
اسمم را صدا زده بود و من تازه به خودم آمده بودم... اشاره کرده بود بقیه ی پول را بگیرم برویم دیگر... دیرمان شد
و من برای اولین بار از حواسپرتیم خجالت کشیده بودم و بی نگاه به صورت خندان صندوقدار کیسه هارا برداشته و بقیه ی پول را داخل جیبم گذاشته بودم و پشت سر سودا از فروشگاه خارج شده بودیم...
کیسه هارا روی صندلی عقب ماشین گذاشتم و با لبخند گفتم:بریم کافه گراف؟
همانطور که از شیشه به کتابهای داخل ماشین نگاه میکرد گفت:من گرسنه نیستم
-گرسنه نیستی یا هیجان داری زودتر بری خونه کتاباتو ورق بزنی؟
لبخند دندان نمایی زد...
-دومی...
و من دلم میخواست چال گونه اش را ببـ ـوسم بس که نمکی میکرد چهره اش را...
-نه خیر... گفتم که حرف دارم باهات... بریم کافه هم یه چی بخوریم... هم حرف بزنیم... من که خیلی گرسنمه
چرخی زد...
-چون امروز پسر خوبی بودی و کلی خرید کردی اجازه میدم در رکابم باشی
و من از ته دل خندیدم... جوری که چند دختر و پسر که از کنارمان ردمیشدند متعجب برگشته و مارا نگاه کرده بودند...
-شیطونی هم بلدی شما؟
ابرو بالا انداخت...
-چه جورممم
پشت میز قرار گرفتیم...
تریا تقریبا خلوت بود...
چند دختر و پسر جوان در قسمت انتهایی پشت میز نشسته بودند و سلفی میگرفتند... صدای بلند خنده هایشان توجه جلب میکرد
نگاهی به سودا انداختم که ساکت به دستهایش نگاه میکرد
منو را برداشتم و به سمتش خم شدم...
-چی میخوری؟
منو را گرفت... بازش کرد...
-نمیدونم... من که از این چیزا سردرنمیارم... قهوه خور هم نیستم...آها اینجا چی نوشته؟وافل...؟چی هست؟
لبخند زدم
-یه نوع نون شیرین و ترده مثل بیسکوییت...
باابروهای بالارفته نگاهم کرد...
-میشه تو سفارش بدی؟
-البته... به نظر من سوفله ی اسفناجش عالیه... استیک های مرغشم خوبه...
-باشه... هرچی تو میخوری منم میخورم
به گارسون که بلای میزمان ایستاده بود سفارش دادم... سودا محو کتابخانه ی بزرگ کافه بود
-اینجارو چه طور پیدا کردی؟
پازلی که وسط میز بود را برداشتم و قطعه هایش را روی میز چیدم...
-یه روز که با مدیر دفتر هواپیمایی بحثم شده بود و حالم حسابی گرفته بود نگاهم افتاد به این کافه اولش گفتم میام یه چای میخورم و میرم اما انقدر از فضای اینجا خوشم اومد که تا چندساعت موندگار شدم و نشستم به کتاب خوندن... حالمو خوب کرد... از اون روز به بعد زیاد اینجا میام
دستش را تکیه گاه چانه کرد...
-آره... فضای خوبی داره...
به پازل اشاره کردم و گفتم:غذارو دیر میارن... فعلا سرتو با پازل گرم کن تا گرسنگی بهت فشار نیاره
-خیلی گرسنه نیستم بعدشم سرمو با پازل گرم کنم یا حرفای تو؟
-هردو...
قطعه ای از پازل را برداشت و متفکر جا زد...
-خب بگو...
-راستش نمیدونم الان گفتنش درسته یا نه... اما بیش از این نمیتونم صبر کنم...
-درمورد چی میخوای حرف بزنی؟
-درمورد دختر مورد علاقه م
دستش در هوا خشک ماند... نیم نگاهی به چهره ام انداخت... بعد از چند ثانیه مکث تک سرفه ای کرد و قطعه ای دیگر برداشت...
-خ... خب...
-من... آدم کم طاقتی نبودم اما نمیدونم چرا تو مواجهه بااین مسئله اینقدر عجله دارم... نمیدونم...گیجم... شاید میترسم که پشیمون بشم... توی "ویکی کریستینا بارسلونا"... اونجاش که کریستینا می گه "آی دُنت نو وات آی وانت... آی اُنلی نو وات آی دُنت وانت"... یا نه اصلا... اونجاش که ته فیلم بعد از اون همه چلنجی که ویکی و کریستینا از سر گذروندن انگاری که هردوشون برگشته باشن به اول فیلم... و کریستینا هنوز پی ِ فهمیدن چیزاییه که دوست نداره! منم لابد همینم. هزار جور عشق و رابطه و چلنجم که زندگی کنم بازم نمی فهمم چی می خوام...!لابد که همیشه همین جوری گیج و گم و درحال گشتن می مونم
-آدم گاهی اوقات همین شکلی میشه... منم خیلی تجربه اش کردم... اما وسط گیجی باید یه تصمیم اساسی گرفت... یه تصمیم که به زندگی آدم جهت بده... شاید سخت باشه اما... ازاون گیجی درت میاره... مثل حال من... تو این یک هفته اینقدر گیج بودم که نمیدونستم بگم یا نگم... هزارتا فکر که اگه بگم حال بابام خراب میشه... خون راه میافته...آبرو ریزی میشه و... اما تو... کمک کردی که بگم... و الان از اون گیجی در اومدم...درسته که حالم خوب نیست و هرلحظه از اون اتفاق توی ذهنمه و آزارم میده اماحداقل خوبیش اینه که دیگه گیج نیستم...
-من مطمئن نیستم که تصمیمم درسته... همیشه و هروقت که میخواستم کاری انجام بدم بهش ایمان داشتم اماالان ایمان ندارم... یه چیزی بین خواستن و نخواستن... میخوامش... از ته دل میخوامش اما تا میخوام پاپیش بذارم یه حسی ته دلم میگه که شاید اشتباه کنم... و میدونی... دختره برام خیلی عزیزه... خیلی باارزشه... میخوام که همیشه خوشبخت باشه... نمیخوام قاطی بدبختیای خودم کنم... بدبختیایی که کمم نیستن...
مهربان نگاهم کرد
-چرااینقدر خودتو دست کم میگیری؟تو کم پسری نیستی... خیلیا آرزوتو دارن...اینو خودت هم خوب میدونی
-مسئله این نیست... مسئله اینه که دختره هر دختری نیست...دختره کم درد نکشیده... نمیخوام از این به بعد غصه بخوره... میخوام از این به بعد اگه با من باشه خوشبخت زندگی کنه... بی درد...
همانطور که نگاهش به قطعه های پازل بود برای پیدا کردن قطعه ی مورد نظرش گفت:
-درد تو بعضی آدما ابدی میشه امیر... گاهی اوقات کسی نمیتونه اون دردارو برطرف کنه... مثله من...الان رسیدم یه جایی که می بینم برای زندگی کردن ساخته نشدم. لااقل نه تو دنیایی که اینجوریه. شاید یه وقت دیگه یه دنیای دیگه واسه من خوب بود. اما اینجا و الان؟ نه. ازم برنمیاد. من فهمیدم که خوشحالیم اصلن به زندگی و خوشبختی ِ خودم بستگی نداره. حتی اگه تو زندگی خودمم همه چی پرفکت باشه که با این همه مشکل فعلن چند سال نوری با پرفکت فاصله دارم بازم من نمی تونم خوشحال باشم. شاید من اصلن برای مردن طراحی شدم نه زندگی کردن... من با تو می گشتم و خوشحال بودم چندروز پیش... قبل از اون اتفاق شوم... فکرکنم روز افتتاح گالری آیلار بود... مغزم شلوغ بود. همیشه شلوغه. بعد یه وقتا صحنه های گذری تو مغزم می مونه و تاثیر میذاره اما اون لحظه بهش دقت نمی کنم... تو خیابون ... توی اون همه شلوغی و مردمی که هی الکی خوشحالی می کردن یه چیزی غمگینم کرد. اونجا حواسم نشد بهش. یعنی فقط یهو دیدم که غمگینم اما دلیلشو نفهمیدم... تاوقتی که برگشتم خونه... داشتم آهنگ گوش میکردم... یادم اومد... بعد اشکام تامرز ریخته شدن اومد... مسخره و لوس باشه برای همه شاید... اما برای من نیست... آقاهه میانسال و هیکلی بود. سوار دوچرخه ش بود. قیافه ش یه جور درد دار و بدبختی بود. یهو یه خانومه در ماشینشو وا کرد. بعد خورد به آقاهه. آقاهه بدبخت بود... قیافه ش درد داشت... دستش نمی دونم چی شد... بعد هی دستشو گرفته بود و هیچی نمی گفت... می تونست داد و بیداد کنه .... می تونست یه آخ بگه لااقل.... هیچی نمی گفت ولی... قیافه ش تو اون لحظه جوری بود که ته درموندگی بود... انگار خسته بود... انگار از بس هزار جور درد و بیچارگی داشت تو زندگیش دیگه حوصله نداشت واسه درد دستش صداش در بیاد. جون ِ درد کشیدنش تموم شده بود انگار. همون جوری بی سر و صدا باز سوار دوچرخه ش شد رفت. کل این اتفاقا یه دقیقه هم نشد. حتی اون موقع نفهمیدم چقد ازش دردم شده. تو خونه وقتی که دنبال دلیل غمناکیم گشتمو و گریه م اومد فهمیدم.من نمی تونم زندگی کنم. حتی اگه خودمم هیچ مشکلی نداشته باشم دنیا پر آدمایی که درد دارن و من مجبورم فقط نگاشون کنم و کاری ازم برنیاد. همون طوری که واسه خودم برنیومده/نمیاد... الان واقعن دلم مردن می خواد. فقط یه مردن بدون درد لطفن!من هرچی زور بزنم زندگی رو بلد نمی شم. شاید خودم اگه این حرفا رو یه جا می خوندم می گفتم "اَه دختره چه لوس و مسخره س". اما باور کن دست خودم نیست غمگین شدنم.
و من این دختر را میخواستم... باتمام دردهایش...
-سودا... نمیشه واسه هرچیز کوچیک و الکی تو این دنیا درد کشید...وقتی نمیتونی دردی رو دوا کنی بهتره بی تفاوت از کنارش رد بشی... وقتی کاری ازت برنمیاد بهتره بزنی به بی عاری... من خیلی وقتا همین مدلی زندگی کردم... وقتی بابام رفت جبهه... وقتی دل کند از زن حامله ش و پسر کوچولوش و رفت پی آرمانهاش... رفت پی دفاع از کشورش... خیلی از آدما بودن که بی خیال خانواده شون نشدن و نتونستن دل بکنن...موندن... و من هرروز که مدرسه میرفتم حسرت بچه ای رو میخوردم که باباش میرسونتش مدرسه... سر کلاس درس وقتی جلسه ی اولیا مربیان میشد من حسرت بچه ای رو میخوردم که بابا داشت تا به خاطرش بیاد مدرسه... حتی وقتی برای اولین بار تجدید آوردم... حسرت بچه ای رو خوردم که باباش چک زد در گوشش... سودا من خیلی حسرت خوردم... درد کشیدم... تو وجودم کینه ساختم... گریه کردم... از بابام متنفر شدم... دوباره دیدم نمیتونم دوستش نداشته باشم مردی رو که اینقدر بزرگه... اینقدر مرده... دوباره عاشقش شدم... عاشق تنی که کفن پوش توی قبر رفت... بعد فکر کردم اگه بخوام همش درد بکشم و غصه بخورم دردی دوا نمیشه و من تو همین سیاهی مطلق میمونم... اونجا بود که دردامو ریختم تو فولدر ایگنور شده ی ذهنم... توی جای مخفی مغزم... که روزا تلاش کنم...شادی کنم... بخندم... حتی الکی... بعد وقتی تنها شدم... پکیج ایگنور شده ی مغزمو باز کنم و دردارو بریزم رو... و کمی نگاهشون کنم... کمی اشک بریزم و دوباره بزارمشون سرجاشون و روز از نو... روزی از نو... راست میگی... گاهی وقتا نمیشه دردارو از بین برد... اما اگه یکی رو داشته باشی که بشه دلیل خنده هات... بشه تکیه گاهت... بشه همدمت... بشه همرازت... بشه همسرت... اونوقته که میشه دردارو فراموش کرد... حداقل برای یه مدت کوتاه...
خیره نگاهم کرد و چشمهایش پراز اشک شد...
-متاسفم... برای تموم فرزندای شهدا متاسفم... متاسفم که اینقدر درد کشیدین و صداتون در نیومده... متاسفم برای لحظه هایی که من شاد و خوشحال بودم و امثال تو آیلار پرحسرت و پردرد...الان که دارم فکر میکنم میبینم من تمام مدت کودکی و نوجوونیم شاد و خوش حال بودم حتی درد کشیدن هام برای عشق علیرضا اصلا درد نبوده واقعا... در مقایسه بادردهای فعلی هیچ بودن رسما و من زندگی خیلی شادی داشتم اماالان... تواین مدت...اینقدرواسه خوشحال شدن تلاش کردم که بدنم درد می کنه. یعنی واقعی و فیزیکی حس می کنم بدنم کوفته س از تلاش کردن. و اینکه فکر می کنم دیگه باید رهاش کنم. اصولن با جنگیدن ِ من هیچ وقت هیچ اتفاق خوبی تو زندگیم نیفتاده. تو زندگی ِ من همیشه همه چی وقتی اتفاق افتاده که دلش خواسته بیفته... نه وقتی که من خواستم و جنگ کردم براش... باید خودش بشه. الهام وار و بی تلاش...
سفارش هایمان را آوردند و روی میز گذاشتند... از گارسون تشکری کردم و خیره ی سودایی شدم که به غذاها نگاه میکرد...
-من اینهمه رو نمیتونم بخورما
-هرچه قدر تونستی بخور... باقیش بامن... معده من خاصیت ارتجاعی فراوونی داره هرچه قدر توش بریزم کش میاد
لبخند شیرینی زد و بی هوا پرسیدم...
-تو وقتی کنارمنی هم یاد دردات میافتی؟
دستی به شالش کشید و با همان لبخند گفت:واقعیتش نه... من وقتی کنار تو و آیلارم... یه حس خوبی تو وجودمه... و اون حس انقدر روی شخصیتم جاذبه داره که اجازه نمیده به دردام فکر کنم...حداقل اگه غمگین هم باشم... وقتی کنار شمام اون درد رو کمتر حس میکنم...
لبخند روی صورتم پهن شد...
-به نظرت اگه از دختره خواستگاری کنم... قبولم میکنه؟
چنگالش را توی سوفله فرو کرد...
-خب من نمیدونم چه طور شخصیتی داره...
-فکر کن مثله خودت...
کمی فکر کرد و من جرعه ای نوشیدنیم را نوشیدم...
-بستگی داره که از گذشته ت باخبره یانه...!میتونه با روابط گذشته ت کنار بیاد یانه... اونقدری روت شناخت داره که اگه بهش قول بدی کنار بکشی باورت کنه یانه... به خیلی عوامل بستگی داره و من نمیتونم جای کس دیگه ای تصمیم بگیرم
مقداری از سوفله را داخل دهانش گذاشت
-این واقعا خوشمزه س
-نوش جونت...
با دستمال گوشه ی لبش را پاک کرد
-ولی فکر کنم دختره بدجور هوش و حواستو برده که اینقدر نگرانی قبولت نکنه...
-دوستش دارم
باابروهای بالارفته نگاهم کرد
-هیچ وقت فکرشو نمیکردم یه دختری بتونه تورو اسیر خودش کنه... واقعا باید به اون دختر ایول گفت... ببین چه مهارتی داشته
با صدای بلند خندیدم...
-نه اتفاقا خیلی دختره ساده ایه...
-میدونه که دوستش داری؟بهش گفتی؟
-نه...
مات نگاهم کرد...
-چرا؟
-ترسیدم اگه بفهمه دیگه هیچ وقت تو صورتمم نگاه نکنه
-دیگه طرف خیلی باید بی جنبه باشه... نه گمون نکنم... تو بگو بهش... بفهمه بهتره...
-واقعا بگم؟
لب پایینش را جلو فرستاد...
-آره بگو... از احساست براش حرف بزن... اصلا اگه باور نکرد من خودم میام شهادت میدم که خاطرشو خیلی میخوای... حله؟
نفس عمیقی کشیدم...
سیـ ـنه ام را جلو فرستادم...
دست عرق کرده ام را به شلوارم مالیدم و با صدای رسا و محکمی گفتم:دوستت دارم...
چنگال از دستش لیز خورد...
در هوا چرخ خورد و با صدای جیرینگ روی سرامیک های کف افتاد
چشمهایش... وای چشمهایش به اندازه ی گردو درشت شده بود و دو دو میزد...
لبـ ـهایش مثل لبـ ـهای ماهی باز و بسته میشد اما صدایی نمیشنیدم...
شاید نباید میگفتم...
شاید...
-سودا... عزیزم خوبی؟
مات مانده بود...
در بطری آب معدنی را باز کردم و مقابل دهانش گرفتم... حرکتی نکرد... آب بطری را توی دهانش ریختم... کمی خورد...
چند دقیقه طول کشید تا لب باز کند...
-د... درو...دروغ میگی نه؟
صورتم را جلو بردم ...
-نه... دختر مورد علاقه م تویی... اونی که شبها خوابشو میبینم تویی... اونی که دلمو بدجور برده تویی... اون دختری که درعین سادگی پتانسیل دلبری زیادی داره تویی...
دستهایش میلرزید...
-نمیدونم از کجا شروع شد... اما یه وقتی به خودم اومدم که کار از کار گذشته بود... هرکاری کردم نتونستم فکرتو از سرم بیرون کنم...
-ب...باورم نمیشه...
-مگه خودت نگفتی حاضری به دختره شهادت بدی که دلم بدجور پیشش گیره... پیش باور خودت شهادت بده...
یکهو از جا بلند شد...
کیفش را چنگ زد و من محو حرکت ناگهانی اش ماندم...
بازهم گند زده بودم؟
-م... من... باید برم
از جا بلند شدم...
-کجا؟
گنگ نگاهی به اطرافش انداخت...
-نمیدونم...
-سودا آروم باش... اتفاقی نیافتاده که اینقدر هول میکنی... صبر کن یه دیقه
صورتش سرخ شده بود و از شدت التهاب دانه های عرق روی پیشانیش جوانه میزدند...
-میخوام برم
باابروهایی درهم دستی پشت گردنم کشیدم
-د... وایستا میخوام حرف بزنم...
با عجله به سمت در خروجی قدم برداشت... چندتراول روی میز گذاشتم و با قدمهایی تند از کافه بیرون زدم... پله هارا با عجله پایین میرفت... با صدای تقریبا بلندی صدایش زدم...
-سودا...؟
توی اولین پاگرد پایش پیچ خورد و چند پله را با صورت پایین رفت...
نفس پرحرصی کشیدم و خودم را بهش رساندم... کنارپایش زانو زدم... نگاهم نمیکرد...
-چرا حواستو جمع نمیکنی بچه جون؟ببینم صورتتو... چه بلایی سرخودت آوردی؟
تنش را عقب کشید
دستم را به سمتش دراز کردم... بی نگاه نرده ی کنار پله را گرفت و بلند شد...
-حالت خوبه؟
پلک هایش را یکبار باز و بسته کرد...
-وایستا خودم میرسونمت...
مانتویش را تکاند...
-میخوام تنها باشم...
این را گفت و از درب خروجی خارج شد... من ماندم و هزار فکر و خیال...
سودا:
برای اولین تاکسی دست تکان دادم...
انقدر گیج بودم که به پول تاکسی فکرنکنم... که فقط برایم فرار کردن از آن نقطه مهم باشد...
روی صندلی عقب جاگیر شدم... یک زن میانسال خسته کنارم نشسته بود... خرید های سیب زمینی پیازش زیر پای من قل میخوردند و بویشان توی سرم میپیچید...
موهایش تک و توک سفید شده بود و چین هایی زیر چشمانش دیده میشد...
و دانه های تسبیح توی دستش یکی یکی حرکت میکردند...
سرم را تکیه دادم به پشتی صندلی... از باند های پشت صدای موسیقی آرامی پخش میشد که ناخن میکشید روی دیواره ی دلم...
قبل ترها ، یعنی اولین باری که این آهنگ را شنیدم ؛ دلم مردی به همین بزرگی خواسته بود که بشود این آهنگ را تقدیمش کرد ... بچه بودم... فرق داشتم با حالایم ... دلم می خواست مردی باشد که پناهش باشم ... می خواستم محکم باشم برای کسی ... می خواستم حمایت کنم ... بزرگ باشم... حالا ولی نه... خسته ام و البته خودخواه ... !
دیگر دلم نمی خواهد من حواسم به کسی باشد ... من مراقب باشم ... من بایستم پشت کسی ... حالا دلم می خواهد کسی بخواند برایم :
"بذار سر روی شونه م گریـــه سر کن ... از اون شب گریه های ِ تلخ ِ هـق هــــق ..."
نه من برای کسی ...دلم می خواهد کوچولو باشم توی بغـ ـل کسی ... خودخواهم ... می دانم ... خسته ام ولی... همه ی انرژیم فقط می تواند زندگی خودم را نجات بدهد !
تازه فقط "نجات" ... نه که بشود "خوب"ش کنم !
ضعیف شده ام... با یک تعریف تازه از ضعف!
اینکه تحمل شنیدن هیچ آهنگی را ندارم... اینکه آهنگ گریز شده ام و ماه هاست که به ندرت آهنگی گوش کردم. اینکه هر آهنگی مرا به گریه میندازد و من برای گریه کردن خسته و ضعیفم... اینکه حتی زورم نرسید آهنگ توی تاکسی را گوش کنم... آهنگ گذری که شنیدم گریه کردم...
و حالا اشک هام دارند سر می خورند برای چیزی که نمی دانمش ... در واقع برای "هـــــــیچ" .احساس می کنم دارم تمام داشته هام را می بازم . آدم هام را / لحظه هایی که می شود تویش بخندم را ... من دارم می بازم و فقط نگاه می کنم . حتی تلاش هم نمی کنم که فردا روزی بتوانم به خودم بگویم : هی دختر تو جنگیدی !
نه من نمی جنگم... نجنگیدم... سعی هم نکردم حتی ... من فقط تماشا کردم ... و آدم هام... روزهام یک به یک رفتند ...من هیچ کاری نکردم ... من نشستم ...تماشا کردم ... حتی چشم هام را هم نبستم .
مهم نبود زن کناریم در مورد من و اشکهایم چه فکری میکرد...
مهم این بود که امیر گفته بود دوستم دارد...
خنده دار بود...
مردی به وسعت امیر دختر باز... از من خوشش آمده بود... من دست و پا چلفتی که حتی رژ زدن درست و حسابی هم بلد نبودم...دلبری که پیش کش...
واقعا خنده دار بود... در باورم نمیگنجید دختری که امیر ازش حرف میزد من باشم...!
که من هم دوست داشته بشوم...
که من هم کسی را داشته باشم که شبها خوابم را ببیند...
سر خیابانمان که تاکسی ایستاد... تازه متوجه شدم آدرس خانه را داده ام...
کرایه را حساب کردم و بی نگاه به زن خسته ی تسبیح به دست پیاده شدم و تاکسی با سرعت از مقابلم گذشت...
قدم داخل کوچه گذاشتم... شلوغ بود... زیادی شلوغ بود...
و مردم دسته دسته جلوی خانه ی ما جمع شده بودند و پچ پچ میکردند...
قدمی دیگر برداشتم...
بین جمعیت ماشین پلیس هم دیده میشد و چند سرباز که سعی در پراکنده شدن مردم میکردند...
نفسهایم به شماره افتاد...
این دومین شوک امروزم بود...
انگار خدا هم میخواست امتحان کند من کی دیوانه میشوم؟!
مردم را کنار زدم و جلو رفتم...
علیرضا ایستاده بود و با یکی از مامورین صحبت میکرد...
نگرانی به قلـ ـبم چنگ مینداخت... چه اتفاقی افتاده بود من خبر نداشتم؟
-خانوم نمیشه برین داخل...
نگاهم را بالا کشیدم و خیره ی سربازی شدم که راه را برایم سد کرده بود...
-م... من... باید برم...
-خانوم ممنوعه... واسه من مسئولیت داره... برو کنار شر درست نکن
چشمهای عسلی اش زیادی به پوست گندمی اش میامد... اخم کردم و سعی کردم تن صدایم را کمی بالاببرم...
-آقا اینجا خونه ی منه... چه خبره؟
لبـ ـهایش را بهم فشرد...
-نمیشه خانوم چنددقیقه صبر کنید...کارماکه تموم شد تشریف ببرید خونتون
از کنار شانه اش سرک کشیدم... دستم را برای علیرضا در هوا تکان دادم و صدایش زدم...
-علیرضا... علی...
نگاهم کرد... دستی به موهایش کشید و با دو قدم بلند خودش را به ما رساند
-سلام...
موهایش آشفته و بهم ریخته بود...
-کی اومدی؟
-تازه رسیدم این آقا نمیذاره بیام اون طرف... به خدا قلـ ـبم داره میاد تو دهنم چه خبر شده؟
کنار گوش سرباز چیزی گفت...
سرباز هم یک نگاه به من انداخت و طوری نفسش را بیرون پرت کرد که انگار میخواهد اجازه ی ورود به کاخ سفید را صادر کند
کناررفت و من همراه علیرضا وارد محوطه ممنوعه که همان کوچه تنگه ی خودمان بود، شدم
-نمیخوای بگی چی شده؟
هنوز جمله ام کامل از دهانم خارج نشده بود که کمال دستبند به دست همراه دو مامور پلیس از خانه خارج شدند...
مات ماندم...
اوهم مات ماند...
چندثانیه خیره نگاهم کرد و بعد پوزخند زشتی زد...
با هدایت پلیس قدم برداشت... و من همچنان نگاهش میکردم
سرباز در عقب بنز الگانس را باز کرد...
کمال نگاه آخرش را حواله ی علیرضا کرد و آرام لب زد:بهم میرسیم یه روزی...
سرباز داخل ماشین هلش داد و من به دیوار تکیه زدم
اینجا چه خبر بود؟
علیرضا کنارم ایستاد...
-یه بسته مواد تو خونه جاساز کرده بود... از یه کله گنده ای این موادارو میگرفته و پخش میکرده... ساقی محل شده بود همه میدونستن فقط انگار مثل همیشه من بودم که آخر از همه متوجه شدم... صبح وقتی داشت میرفت واسه پخش سر کوچه مچشو گرفتم... بااینکه دلم رضا نبود اما زنگ زدم پلیس... انگار اونا هم میدونستن اینجا خبراییه... چند وقتی بود خونه رو زیر نظر گرفته بودن... پلیساهم ریختن اینجا...
همین که نگاهم به بابا مرتضی افتاد دیگر صدای علیرضا را نشنیدم... تمام تنم چشم شد و خیره به بابا مرتضی ای که با یک دستش پیشانیش را چسبیده بود که از کناره هایش خون چکه میکرد
-بابایی فدات شم چی شده؟
یکی از مامورین جلو آمد
-خانوم بفرمایید عقب لطفا... پدرتون برای پاره ای از توضیحات باید تشریف بیارن کلانتری...
پرعجز نالیدم...
-چرا آخه؟به خدا بابای من بیگناهه...
-فعلا چیزی مشخص نیست... اما پدرتون هم جزو ممالک خونه حساب میشن... فعلا باید بیان کلانتری تا تحقیقات ما کامل بشه
بابا لبخند اطمینان بخشی زد و همراه مامور سوار ماشین پلیس شد و من همان کنار دیوار روی زمین سر خوردم...
برچسب:
نویسنده: سجاد باقری