خرید بک لینک
سودا:

-امروز صبح رفتم بانک کارگشایی این دوتا النگو رو بزارم بانک بلکه یه پولی بهمون بدن بزنیم به زخمی از زندگی...ولی خیلی ارزون میخواستن ندادمش...

قطره اشکی از گوشه ی چشمش چکید...

-بیچاره بابات... مرده ... میدونم براش سخته... روش نمیشه به زن و بچش بگه نداره

پرغم نگاهش کردم... مادر بیچاره ی من به اندازه ی خودش غصه داشت درد من را کجای دلش میخواست جا بدهد...

-فرش که تموم بشه میدمش علیرضا ببره بازار بفروشتش... واسه جهیزیه ی تو میبافتمش... ببخش مادر ولی دستمون تنگه مجبوریم بفروشیمش اگه بابات کامیون رو نفروخته بود الان وضعمون این نبود

دست روی شانه اش گذاشتم

-الهی فدات بشم مامان گریه نکن... مگه من مردم؟آخر هفته حقوق ماه پیشمو میریزن به حساب با عیدی... نمیخواد النگوهاتو بزاری بانک مامانم...

زنگ موبایلم بلند شد... نگاهم از صورت مامان کنده شد و چسبید به صفحه گوشیم که مدام روشن خاموش میشد و اسم علیرضا وسط صفحه میدرخشید... گوشی را چنگ زدم و از جا پریدم...خودم را به حیاط رساندم و تکیه به دیوار دکمه ی اتصال را فشردم و گوشی را به گوشم چسباندم

-بله...

-این پسره راست میگه سودا؟

ماتم برد...

-کدوم پسره؟

فریاد زد... صدایش خش داشت... بغض داشت...

-راسته یانه؟

قلـ ـبم با تالاپ و تلوپ افتاده بود...

-چی راسته علی؟درست حرف بزن منم بفهمم...

پرعجز نالید...

-بابام باهات چیکارکرده سودا؟

نفسم بند و سرم گیج رفت...

-تو... تو الان کجایی علیرضا؟

-بگو که دروغه... تورو خدا... جون عمو مرتضی... بگو که دروغه...

بغض در گلویم خانه کرد... هیچوقت طاقت دیدن عجز علیرضا را نداشتم

-علی کجایی؟

هق زد... دلم پیچ خورد...

-لعنتی بگو کجایی؟

-پس راسته...

-من نمیدونم... که... علیرضا... خواهش میکنم... کجایی تو الان؟

-جاده بهشت زهرا...

نفس عمیقی کشیدم...

-میام الان اونجا... باشه...؟جایی نریا...؟الو... علی میشنوی؟

صدای بوق اشغال در گوشی پیچید... تند دویدم توی اتاقم... مانتویم را ازروی جالباسی چنگ زدم و شالم راروی سرم کشیدم...
مامان متعجب دنبالم افتاده بود و سوال و حواب میکرد اما حقیقتا چیزی نمیشنیدم... انقدر نگران علیرضا بودم که... فقط دلم میخواست بروم ببینم جریان چیست
برای تاکسی دست تکان دادم و دربست گرفتم...
هرچه شماره ی علیرضا را میگرفتم جواب نمیداد... ناخن میجویدم و ترافیک بود...
یعنی میدانست؟خبرداشت کمال بامن چه کرده؟
وای خدای من...
وارد جاده بهشت زهرا شدیم
همانطور که از پنجره بیرون را نگاه میکردم نگاهم افتاد به پسرکی که یک گالن باخود حمل میکرد... ماشین کمی جلوتر رفت... علیرضا بود...میشناختمش حتی از پشت سر
باتوقف ماشین کرایه را پرداختم و باعجله بیرون پریدم... یک دور دور خودم چرخیدم و اسمش را بلند فریاد زدم...
ایستاد...
به قدمهایم سرعت دادم...
مقابلش ایستادم...
لب جاده بودیم و هوا رو به تاریکی میرفت... سرش را بلند کرد و خیره ی چشمانم شد... چشمهایش سرخ بود و اشکی...غمی در چشمهایش موج میزد که هیچ وقت ندیده بودن
به لحظه نکشید که کاسه ی چشمانم لبریز شد...

-علی تو...

انگشت اشاره اش را به نشانه ی سکوت مقابل دهانش گرفت ...

-من زندگی همه رو خراب کردم نه؟من بی عرضه همه رو بدبخت کردم نه؟ولی به خدا من... فقط میخواستم کمک کنم... فقط میخواست خوب باشم... چه میدونستم که هیچ وقت شانس باهام همراه نیست...

-علی...

اشک از چشمهایش سرخورد... هیچ وقت اشک ریختن هایش را ندیده بودم... حتی وقتی که مادرش مرد هم اشک نریخت اما حالا...

-سودا من... من... همیشه دوست داشتم

زانوهایم سست شد...

-اما نشد که بهت برسم

افتادم روی زمین...
فریاد زد...

-من نمیخواستم بهت آسیب برسه...

بلند ترفریاد زد...

-بگو بابام باهات چیکارکرد سودا...؟

-علی آروم باش... من...

گالن کنارپایش را برداشت و به لحظه نکشید روی سرش خالی کرد... بوی بنزین بلند شد و دنیا روی سرم ریخت...

-علی تروخدا... گوش بده...

فندک را بالا آورد...

-میگی یاخودمو آتیش بزنم...؟

باگریه گفتم:میگم... اون فندکو بذار کنار...

دوباره فریاد زد:بگو...

هق زدم...

-میخواست...علی... خب... منو کشید تو حموم...

بازانو روی زمین افتاد و وای بلندی گفت...
حس کردم ده سال پیر شد
اشک ریختم...
اشک ریخت...
با مشت کف زمین میکوبید و ضجه میزد... دلم ریش میشد...
نوحه سرایی میکرد برای خودش...
دل من هم میسوخت و کباب میشد...
عشق کهنه ی من...
عشق اولم...
دستهایش میلرزید... مثل پیرمردها دستهایش میلرزید
فنرک را آتش زد...
جیغ کشیدم

-علیرضا... تورو خدا... علی...

با چشمهای اشکی نگاهم کرد...

-وجود من اصلا تو این دنیا نیاز نبود... من فقط همه چیز رو خراب کردم...

تنم را روی خاک جلوکشیدم... من نمیگذاشتم علیرضا به هنین زودی برود... من نمیگذاشتم سرمه تنها بماند...

-علیرضا داری فرار میکنی؟انقدر ضعیفی...؟

صورتش را روبه آسمان گرفت...

-آره... یه عمر ضعیف بودم و خبر نداشتم

-تو به جای اینکه مسئله رو حل کنی داری صورت مسئله رو پاک میکنی...!

نگاهم کرد...خیره...

-متاسفم که یه عمر اشتباهی منو شناختی...

زمین را چنگ زدم...

-علیرضای بادین و ایمانی که من میشناختم تو نبودی؟محض رضای خدا... اون فندک رو بده به من...

-بودنم عذابه واسه همه...

اشکم روی زمین افتاد...

-نبودنتم همه رو داغون میکنه... بمون... علیرضا... بمون... محکم بمون... خودکشی هیچی رو عوض نمیکنه... به خاطر من... به خاطر دختر عموی دست و پاچلفتیت...

-اگه بمونم بازم حماقت میکنم... از حماقت بعدیم میترسم سودا...میترسم نتونم خودمو کنترل کنم و بلایی سر بابام بیارم

-حماقت نمیکنی...تو برای خودکشی کردن ساخته نشدی... تو برای دست بردن تو تقدیری که خدا برات نوشته ساخته نشدی...کوتاه بیا

فندک را بالا گرفت...
نفس عمیقی کشید...
قلـ ـبم تندتر از همیشه میتپید...
آیت الکرسی میخواندم...
خدارا التماس میکردم...
و نگاهم به فندکی بود که از دست علیرضا سرخورد و روی زمین افتاد...
چشمهایم را بستم...
خداراشکر...
خداراشکر...

***
سوار تاکسی شدیم
بی حرف... بی کلمه...
علیرضا جلونشست و من عقب...
علیرضا تکیه زد به پنجره ی بخار گرفته و من خیره شدم به هوای گرفته ی بیرون...
اگر یک سال پیش بود حض میبردم از این کنار هم بودن... از این بودنهای علیرضا...
اگر یک سال پیش بود دلم ضعف میرفت برایش
اما در واقع الان دلی برایم نمانده بود که ضعف برود... که حض کند... یک کالبد خالی بدایم مانده بود... پراز حس درد...
عاشق بوده ام وقتی... که البته تعریف الانم از عاشق بودن فرق دارد با تعریف آن سال های دیوانه ی پرسوز... در واقع الان هیچ تعریفی ندارم! نه فقط که برای عاشقی ... برای خیلی چیزها.... یاد گرفته ام دنیامان دنیای تعریف برداری نیست!
نمی شود خیلی از مفاهیم را جا کرد توی کلمه ها و جمله ها... بس که هیچ چیزی مطلق نیس... که تعریف ها توی یک دور ِ پی در پی نقض می شوند... که اصلن دنیا یک جمع اضداد بزرگ است!
به هر حال... اگر به استثنا تعریف همان روزهام را دوباره داشته باشم برای عاشقیت، می شود همین تعریف معمول و رایج!... همان شیفتگی دیوانه طور ِ بی حصر... همان از پرستیدن های خداوار "او" مردن...
شکست هم خورده ام ... که می دانم از تصور دنیای بی او آدم تنش به درد تکه تکه می شود... که می دانم به دست پس زدن ها و با پا پیش کشیدن های "او" چه آدم را تحقیر می کند و آدم باز به جنون ِ خواستنش با اشتیاق تن می دهد به تحقیر ... که فقط داشته باشدش.... که من می توانم دفترچه ِ یواشکی عاشقانه ی آن روزهام را رو کنم که گاهی حتی کلمه به کلمه اش را با گریه نوشته بودم... ولی؟
ولی... زندگیم رساندم به جایی که دیدم عاشقی کیلویی چند؟؟؟ (دقیقن با همین لحن)
که آدم یک جاهایی طوری می میرد که آرزویش می شود صد سال به جایش از عشق بسوزد... که اصلن از عشق سوختن از آن دردهاییست که آدم می تواند دوستش داشته باشد... که همین است که هی می افتد و می میرد و دوباره چنگ می زند به دردش... که آگاهانه از دردش هزار بار می میرد و باز زنده می شود... که توی درد عاشقی و نداشتنش یک احساس ِ سوختن دار ِ له کننده ی قشنگی هست... که آدم را وا می دارد در نبودنش هم عاشق بماند... که بنشیند و آرزوی خوشبختی ِ آنی را بکند که تمام زخم های تنش را هزار بار از نو خراشیده به خون...!
آن وقت گاهی یک جایی توی زندگی تعریف "درد" می شکند... که آدم می نشیند تسلیم ... بی اشک و بغض حتی... می نشیند و آرام و ذره ذره می پذیرد که بمیرد... که این بار دردش را دوست ندارد... "او"یش را داشتن را دوست ندارد حتی... کسی را دوست ندارد اصلا... که "مردن" را دوست دارد فقط ....!

تاکسی سر خیابان ایستاد...
علیرضا کرایه را پرداخت کرد و پیاده شدیم... جلوتر از علیرضا به سمت خانه به راه افتادم
مقابل در ایستادم... به سمتش برگشتم...
حرفی بود که باید میزدم... باید...

-علیرضا...؟

نگاهش را بالا کشید و سوالی نگاهم کرد...

-علیرضا... دیگه هیچ وقت...دیگه هیچ وقت... دلم نمیخواد از علاقه ای که بهم داشتی حرفی بزنی...

زیر نگاه خیره اش داشتم آب میشدم...

-یه علاقه ای بینمون بود اما... تو... خودت پسش زدی... حالا به هردلیل... دیگه مهم نیست... حداقل بازگوکردنش جزمشکل تراشی و اوقات تلخی هیچ دردی رو دوا نمیکنه... علیرضا تو دیگه زن داری...این مسئله رو نه من فراموش میکنم و نه تو...الان یه زنی تو خونه نگران توء منتظر توء... اینو هیچ وقت از یادنبر

به سمت در برگشتم و کلید را داخل قفل انداختم... صدای گرفته اش را از پشت سر شنیدم...

-بابام... کار غیر قابل جبرانی انجام داده؟یعنی... منظورم اینه که... تو... الان... ب... با...

خجالتزده و آرام لب زدم:امیر نجاتم داد... من... خوبم

تند و باعجله داخل پریدم...

علیرضا:

نمیدانم چندساعت از پیاده روی بی هدفم در کوچه و خیابان میگذشت که تصمیم گرفتم به خانه برگردم
انقدر فکرکرده بودم که سرم درد میکرد
وارد حیاط شدم... زن عمو تشت بزرگی از لباس هارا حمل میکرد... مرا دید و لبخند زد....
سلام دادم و جلو رفتم... تشت را گرفتم و خودم لباس ها را روی طناب پهن کردم

-پیر شی الهی پسرم... دست درد نکنه

-کاری نکردم زن عمو وظیفه س

نفس عمیقی کشید و اخم کرد...

-چه بوی بنزینی میدی مادر...

هول گفتم:چیزی نیست... تاکسی که باهاش اومدم یه دور رفت بنزین بزنه... دیگه بو بنزین گرفتم

-آهان...یهو نگران شدم آخه عصری سودا بی خبر گذاشت رفت دلم شور افتاد الانم رفته فرودگاه

نگاهی به اتاقک ته باغ که متعلق به کمال بود انداختم و گفتم:بابام نیست؟

شانه بالاانداخت...

-چه میدونم مادر... سر شب انگار رفت بیرون... هنوز برنگشته

سرم را به نشانه ی فهمیدن تکان دادم و به سمت اتاقک کمال حرکت کردم...
چندروز پیش متوجه رفتارهای مشکوکش شده بودم... وارد اتاقک شدم نگاهم افتاد به دراور کهنه اش... چندروز پیش دیده بودم چیزی را در اتاقش مخفی میکند...
کشو های دراور را یکی یکی باز کردم...
لباسهایش را بیرون ریختم...
تخـ ـته ی زیر دراور را در آوردم... چیز خاصی نبود...
چرخی در اتاق زدم...
زیر فرش... داخل لوله ی بخاری... لابه لای لحاف تشک پهن شده گوشه ی اتاق... همه را گشتم اما هیچی پیدا نکردم...
میدانستم کاسه ای زیر نیم کاسه اش دارد
کلافه دستی به موهایم کشیدم و قدمی برداشتم که حس کردم کاشی زیر پایم لرزید... مکث کردم... پایم را دوباره روی کاشی کوبیدم... کاشی لق میزد
خم شدم و روی زمین نشستم... فرش را کنار زدم... نگاهم خیره ی کاشی ماند...
مثل یک جاساز بود...
کلید خانه را از جیبم بیرون کشیدم و به کمکش کاشی را بلند کردم...
یک بسته بود که لابه لای کیسه ی سیاه رنگی پیچیده شده بود... تند و با عجله بازش کردم...
با دیدن محتوای بسته خشکم زد...
بی شک مواد مخدر بود...
اما اینقدر زیاد... قطعا برای مصرف خودش نبود...
پلک هایم را یکبار باز و بسته کردم و نفس عمیقی کشیدم... خواستم دقیق تر نگاه بیندازم که صدای کمال را از حیاط شنیدم
سریع بسته را سرجای اولش گذاشتم و کاشی را جا زدم... فرش را انداختم و از جا بلند شدم...
داخل شد و با دیدن من چشمهایش مات ماند

-اینجا چیکاداری پسر؟

سعی کردم تابلو نباشم...

-اومدم باهات حرف بزنم

ابروبالا پراند...

-بنال بینم بچه...

روی زمین نشست و رادیوی قدیمیش را به برق زد و مشغول ور رفتن با آن شد...

-سر چی با عمو مرتضی انقدر دشمنی داری؟

-دشمنی ندارم

-داری... همش دنبال موقعیتی که بهش ضربه بزنی چرا؟

پوزخند زد...

-توهم زدی بچه...

-چون همیشه ازت بالاتر بوده باهاش مشکل داری؟یا به خاطر اینکه از یه مادر به وجود نیومدین...؟شما بچه ی اول از زن اول حاج رحیم بودین و عمو کمال بچه دوم از زن دوم حاج رحیم... دردتون همینه؟

عصبی نگاهم کرد...

-درسته که من با مرتضی یه سری خورده حساب کهنه دارم اما دشمنش نیستم

-دشمنش نیستی و دخترشو به قصد تجـ ـاوز میکشی تو حموم؟

مات ماند... ادامه دادم...

-میدونی وقتی فهمیدم دلم میخواست بمیرم؟نامرد چه طور تونستی...؟

-کار من نبود...

به سمتش یورش بردم... فریاد زدم...

-بس کن... بس کن... تا کی میخوای دروغ بگی...؟خسته نشدی...؟میدونی عمو مرتضی بفهمه چه بلوایی به پا میشه؟میدونی اگه کار به کلانتری و دادگاه برسه چه آبروریزی به پا میشه؟میدونی...؟

مرا به عقب هل داد...

-تو جوجه ی دیروزی لازم نیست واس من صداتو کلفت کنی...

-آوردمت از زندان بیرون که بشی بلای جونم؟مثلا تو پدری...؟آره...؟

-دخلش به تو چی بود؟

سرم داغ شد

-دخلی به من نداره یعنی؟سودا ناموسمه... تو چه جور آدمی هستی؟

فریاد زد...

-من آدم نیستم... از همون روزی که مرتضی با پری ازدواج کرد من دیگه آدم نشدم... دوستش داشتم... خوشگل بود... صبح به صبح که میرفت نون بگیره تا دم نونوایی اسکورتش میکردم اما چی شد؟مثل همیشه حق منو مرتضی خورد... یه روز دیدم ننه م رفت خواستگاری و واسه مرتضی زن گرفت... کیو؟پری خانومو... به من زن نمیدادن آخه... من لات بی سرو پا بودم...کار نداشتم اما مرتضی کار داشت... استاد بود... همیشه اون از من جلو تر بود... آقام همیشه اونو میکوبید تو سرم...

-خب که چی؟کینه ی گذشته تو با عذاب دادن اون دختر تسویه میکنی؟

-اولین بار که دیدمش خیال کردم خود پریه... خیلی شبیهش بود...فتوکپی جوونیای پری...

-خیلی پستی... نمیذارم دیگه بیشتر از این تو این خونه بمونی... تو باید از این خونه و آدماش دور باشی... باید...
موضوعات مرتبط: رمان دون ژوانی

برچسب: نویسنده: سجاد باقری تاريخ: يکشنبه 14 خرداد 1396 ساعت: 2:32

صفحه بندی