خرید بک لینک
سلام..

این بار با یه رمان جدید اومدم...

خودم تازه خوندمش...

راستش خلاصه نداشت چندتا تیکه از متن رو گذاشته بود اما من یه خلاصه مختصر و اون متن رو می ذارم..

این حق شماست که بدونین...

خلاصه:

راجب به پیر پسر هوس بازه که با زنی که توی مغازه اش کار میکنه ازدواج میکنه... دست بر قضا این زن یکساله که شوهرش فوت کرده و یه دختر 17 ساله داره... دیگه دیگه! ادامشو خودتون بخونین...

قسمت هایی از متن:

جلوتر رفت.آیلار به پهلو خوابیده بود و بند نازک لباسش روی شانه ظریفش افتاده بود.شکم صاف و خوش رنگش کاملا” نمایان بود و موهای بلند و به رنگ شبقش روی بالشت سفید پخش شده بود.دهان کوچکش کمی باز بود و مژگان بلندش بر گونه های برجسته اش که همانند آلما بود سایه انداخته بود.


نفس بهداد برای لحظه ایی کوتاه از این همه ظرافت و زیبایی گرفت.شانه های ظریف و دستهای کوچکش که ملحفه را در چنگش فشرده بود باعث شد جلوتر برود و آرام روی تخت بنشیند.گردنبند ظریفش باز هم میان اندامهایش افتاده بود و بهداد بی اختیار دستی به پشت گردنش کشید.داغ شده بود!
ضربان قلبش بالا رفته بود و دست راستش آرام آرام به سمت موهای ابریشمی آیلار میرفت.دستش را مهار کرد و بین موهای کوتاه خودش پنجه کرد.میدانست اگر تا چند ثانیه دیگر اینجا بماند وسوسه آغوش این عروسک کوچک و ظریف او را از پای در میاورد.یکدفعه بلند شد و به سمت در رفت.از کی تصمیم به مقایسه مادر و فرزند گرفته بود؟!
اصلا” مگر قابل قیاس بودند؟!
تن آلمایی که دوبار ازدواج کرده بود و فرزندی به دنیا آورده بود کجا و تن آیلاری که بهداد حاضر بود قسم بخورد آن قدر شکننده است که تاب و توان یک مرد را ندارد کجا؟!

برچسب: نویسنده: سجاد باقری تاريخ: شنبه 20 شهريور 1395 ساعت: 5:48

صفحه بندی