خرید بک لینک
نگاهم را بالا کشیدم... خیره ی پسرکی شدم که از کل صورتش فقط حجم بزرگی از ریش دیده میشد و عینک هری پاتری که به چشم های قد نخودش زده بود...
تصویرش زیادی آشنا بود...
و نیازی به فکر کردن نداشت...
پویان بود... هم دانشکده ایم... خیلی عوض نشده بود فقط تیپش عجیب شده بود...
از جا بلند شدم... با هیجان دستش را به سمتم دراز کرد... نگاهی به دستش انداختم و دستم را در دستش گذاشتم... سودا اگر اینجا بود میگفت "کلی ریش که یه ذره پسر بهش چسبیده"
لبخند زدم و او دستم را محکم فشرد...

-پسر تو آسمونا دنبالت میگشتم... وسط خونم پیدات کردم...!خوبی...؟

-بد نیستم...

-از دانشگاه که رفتی دیگه سراغی هم از ما نگرفتی... من گهگاهی حالتو از شهرام میپرسیدم بی معرفت...

-درگیر زندگی شدم... تو چه میکنی؟ادامه دادی معدنو؟

بلند خندید...

-آره... مدرک لیسانسو گرفتم گذاشتم در کوزه... الان یه بوتیک تو گیشا دارم... تو رفتی پی عشقت آره؟خلبان شدی شنیدم...

-آره... از زیر زمین کندم رفتم تو آسمون...

دختری به سمت پویان آمد و پر عشوه از شانه اش آویزان شد... در نگاه اول موهای پر کلاغی اش بود که مرا متوجه خود کرد... موهایش را به طرز قشنگی بالای سرش جمع کرده بود... و دکلتـ ـه ی مشکی رنگش عجیب به پوست سفید و براقش می آمد... چیزی زیر گوش پویان زمزمه کرد... پویان خندید و سر تکان داد و با عذرخواهی از کنارم رفت و به دو دختر که کنج سالن ایستاده بودند ملحق شد...
سرجایم نشستم و دختر کنارم نشست... متعجب و کمی بی تفاوت نگاهش کردم...

-چه بوی خوبی میدی...!

اخم نامحسوسی بین ابروانم نشست... سودا همیشه میگفت اخم که میکنی بسی زیاد ترسناک میشوی...
دختر خودش را به من نزدیک تر کرد...

-جذبتو بخورم... مثلا الان تریپ محل نذاشتن برداشتی؟

دختر عجیبی بود... موهایش شاید شبیه سودا بود اما رفتارش...اصلا شبیه نبود...

-تو هم تریپ آویزونی برداشتی؟

انتظار داشتم از حرفم ناراحت شود اما به طرز جالبی خندید... برق رژ لب قرمزش چشمهایم را زد...

-نه جووووونم... تریپ آویزون برنداشتم... من فقط دنبال یه لقمه نونم...

اینبار من هم از پررویی این دختر خنده ام گرفت...

-جون من؟چه راه مقرون به صرفه ای...

-تو هم که بدت نمیاد...

پارو پا انداختم...

-تا طرف مقابلم در چه حدی باشه...

دستش را دور بازویم حـ ـلقه کرد و سرش را توی گردنم برد... نفسهای داغش به لاله ی گوشم میخورد...

-ازت خیلی خوشم میاد... چشمات خیلی خاصن...

سودا آبنبات نوشابه ای بهم داده بود... گفته بود نذریست... نذر کرده بود اگر راه زندگیم را پیدا کنم سال بعد همان موقع یک بسته آبنبات نوشابه ای مشهد ببرم...

-از وقتی دیدمت بدجوری رفتی تو مخم... یه جوری جنتل منی...

توی ذهنم گوشه ای هست که اسمش را گذاشته ام پکیج تصاویر ایگنور شده !!! این که این پکیج از کجا آمد (؟) برمی گردد به لحظه هایی که هیچ طوری کنترل کردن اوضاع دست من نبود .../ نمی شد که باشد . لحظه هایی که ضربه هایی خوردم تویشان که "عجز" ایده آل ترین واکنشی بود که بر می آمد از من !!! آن وقت بعدتر از این لحظه ها هیچ چیزی برایم نمی ماند جز "ایمان" ! ایمان به اینکه بزرگ ترین خدای دنیا(!) هم نمی تواند ویرانه های زندگیم را دوباره بسازد ... ایمان به اینکه باید تا ته دنیا سوگوار این زخم هایی باشم که همیشه خیس ِ خون می ماند . خب چاره ای نماند برایم جز اینکه این تصویرها را ایگنور کنم یک گوشه ی ذهنم و بهشان فکر نکنم ... هر لحظه برایشان سوگواری نکنم ... مدام توی ذهنم وسواس گونه مرورشان نکنم ... و و و ...

-میدونی... وقتی یکی بیاد رو مخم... بدستش میارم...

بعدها این شد تنها راه من برای زنده ماندن ! هنوز همه توی زندگیم خیلی روزها هستند که این تصویرها خودشان را پرت می کنند پیش چشمم ... درست به تازه گی روز اول درد ازشان سرریز می شود ... آن قدر تازه اند که به ثانیه ای سرم از بوی خون پر می شود ... بعد می نشینم گریه می کنم... گریه ای بی اشک که فقط صدا دارد.. . زیاد ... عاجزانه ... درد دار ... ولی بعدترش می فرستمشان دوباره همان جایی که بودند !

-ارزون حساب میکنم مشتری شی...

مجبورم ... این تنها راهی است که بلدم زنده بمانم !
بعد یک قسمت زیاد دردناک توی زندگیم هست ... که مال وقت هایی است که این تصویرها می ریزند توی خواب هایم ... درهم و خون آلوده و درددار ... بعد حتی توی خواب هام گریه می کنم و از گریه ام بیدار می شوم !
بازهم گریه هایی بی اشک و فقط صدا دار
توی این همه شلوغی های این روزهام همین ته مانده ی نیرویم هم تمام می شود توی محاصره ی این تصویر ها ... آن وقت به تمامی می بازم ... چیزی باقی نمانده از من ... دست از پا که خطا کنم وا می پاشم ...
این زندگی من است ...

هیچی برای نجات نیست ؛ خودم که برای خودم نباشم/نمانم ... !

لاله ی گوشم را بـ ـوسید... مثل مسخ شده ها به سمتش برگشتم...
تابی به موهایش داد...
عرق روی پیشانیم نشست...
و دستم نا خودآگاه به حرکت در آمد و گونه اش را نـ ـوازش کرد...
در حال خودم نبودم...
انگار این دختر را سودا میدیدم... صورتش را جلو آورد و چانه ام را بـ ـوسید...
دستهایم لرزید...
صدای سودا در مغزم میپیچید... موزیک زمین را میلرزاند...
سرم میچرخید...
و کلمه ای در ذهنم نوشته میشد...
دختر از جا بلند شد و دستم را کشید... بلند شدم... به سمت یکی از اتاق های گوشه ی سالن به راه افتاد...
روی ذهنم تمرکز کردم... کلمه را نمیتوانستم بخوانم...
هرچه بیشتر دقت میکردم کمتر میفهمیدم...
در اتاق را باز کرد... نگاهم افتاد به تخـ ـت دو نفره ی کنج اتاق...
ف_ر_ا_ر...
بیشتر دقت کردم...
فرار...
انگار نیرویی به پاهایم تزریق میشد...
انگار این کلمه در ذهنم تکرار میشد و صدایی آشنا میخواندش...
دستم رها شد...
نگاهم از روی تخـ ـت دو نفره کنده شد...
پاهایم دوید...
دستهایم آدمهارا کنار زد...
در خروجی باز شد...
و فرار...
فرار کردم...
آنقدر تند دویدم که نفهمیدم پله ها را چه طور پایین آمدم... سرازیر شدم توی کوچه ای که پرنده پر نمیزد...
هواتاریک بود و من نفس نفس میزدم...
ایستادم...
روی زانو خم شدم...
سیـ ـنه ام بالا و پایین میشد و قرص ماه در آسمان میدرخشید...
دانی ؟ زندگی آدم ها هیچ وقت آن طوری نمی شود که آدم آرزویش را داشته یا تصورش کرده ! ما زندگیمان را همیشه روی باورهامان نمی سازیم. نه که لزوماً نشود و امکانش نباشد ! که گاهی می بینیم اصلن باوره را نمی خواهیم دیگر ! که می بینم فقط فکر می کرده ایم اتفاق خاصی را می خواهیم ! می بینیم که اگر شرایطش پیش بیاید نمی خواهیمش / ردش می کنیم . درحالی که خیلی قبل تر یک عالمه روی خواستن آن اتفاق اصرار کرده ایم / جنگیده ایم / لجبازی کرده ایم حتی ... نه که با کسی ! با خودمان ! با هر احتمال دیگری جز آن؛ که ممکن بود وارد زندگیمان بشود ...
اما یک وقتی می رسد که جنگ را تمام می کنیم . لحظه های هستند توی زندگی که یک باره می آیند ... بی مقدمه ... که آدم توی این لحظه ها ناگهان دست می کشد ... نه از تسلیم ! که از پذیرفتن . از "ادراک" ... جنگ تمام می شود / تمامش می کنیم . می بینیم آنی که شاید حتی سال ها را کشته ایم پایش همانی نبوده که می خواستیم . که اشتباه کرده ایم .
من توی این لحظه ها خسته نمی شوم . حتی حسرت سال های رفته ام را نمی خورم . من فقط یک طور بی دردی غمگین می شوم و یک طور خوبی آرام ... من از دردها و جنگ ها پشیمان نمی شوم ! "ادراک"ها تاوان لازمشان است . قربانی می گیرند ... زمان می خواهند ... باید زمان بگذرد . هیچی جز زمان آدم را به پذیرش ... به ادراک ... به صلح نمی رساند .
بعد می دانی چه شد ؟؟؟ "ادراک"ـه آمد ! جنگ تمام شد ! من یکهو زیر پاهام خالی شد ! نشستم به تماشای تمام سال هایی که تویش از سطحی ترین تا عمیق ترین رابطه ام همیشه زجر کشیده ام / زجر خواسته ام . یکهو دیدم چه خسته ام ! دیدم تاوان را داده ام . بازی تمام شده . من دیگر دلم رابطه هایی که تویش هی چلنج داشته باشد را نمی خواست . دیدم من عاشق این آرامش بی شک و پایداری ام که در کنار سودا دارم...
من عاشق حرفهای بی دغدغه و گاها بی سرو تهی هستم که با سودا میزنم...
من عاشق خنده های پاکش هستم...
پاکی که کثافت به هیچ عنوان درش راه ندارد...
هیچ حوصله ی درگیر شدن توی رابطه های پر کشمکش را ندارم
آنقدر کیفم آمده که همیشه برای او قشنگترین لبخندم را کنار میگذارم که هیچ دلم نمیخواهد دختر های عمل کرده و پر فیس و افاده را تحمل کنم که مدام از آدم انتظار دارند پرفکت باشی که آدم از ترس از دست دادنشان نمیتواند خل خل بازی در بیاورد گاهی!که همیشه مجبور است جدی و محکم باشد...آنهم وقتی که زندگی به اندازه ی کافی جدی و درد دار است
گیرم که احساسم "عشق" نیست اصلا... گیرم که سودا پوستش برنزه نباشد و لب هایش را پروتز نکرده باشد
اما هیچ وقت لازم نیست کنارش کس دیگری باشم جز همینی که هستم... به جایش همیشه خیالم راحت است که سودا تا ابد مال من میماند... دروغ نمیگوید...خیانت نمیکند... با دوستهایم تیک نمیزند... اگر میخندد از ته دل است و اگر اشک میریزد از روی پاکی دل است
اینها نه یعنی اینکه من ایمان دارم می مانم با این آدم همیشه . هیچ چیزی توی این دنیا نیست که بشود ایمان داشت بهش ! اما می دانم که به این راحتی ها بی خیالش نمیشوم که بروم جایی که این همه نمی خواهندم...!

سودا:

پلکهایم را باز کردم... نور سفید اتاق چشمهایم را زد... دستم را سایه بان چشمهایم کردم و یکبار دیگر پلکهایم را باز...
نگاهم را دور اتاق چرخاندم... بیمارستان بودیم... سرم را به سمت راست چرخاندم... درد وحشتناکی در سرم پیچید... انقدر شدید که دلم میخواست سرم را از تنم جدا کنم... نا خودآگاه آخی از حنجره ام بیرون پرید و بلا فاصله صدای مادر بلند شد...

-الهی فدات بشم مادر بهوش اومدی؟

نگاهش کردم... روی صندلی کنار تخـ ـت من نشسته بود و چشمهایش پف داشت... به سمتم خم شد و دستم را در دستش گرفت...

-جونم به لـ ـبم رسید سودا... حالت خوبه؟

به سختی لبخند زدم... درد داشتم اما برای آرام کردن مادر لب زدم...

-خوبم...

لبخند پررنگی زد و دستش را رو به آسمان بلند کرد...

-الحمدلله... الهی شکر... بیستا نمک نذر امامزاده صالح کردم تا تو بهوش بیای... وای خدایا شکرت...

-مگه چه بلایی سرم اومده؟

و همزمان دستم را به سمت پیشانیم بالا بردم و باندی را که دور سرم پیچیده بود را لمس کردم...

-گلدون گل یخ افتاد رو سرت... سه تا بخیه نوش جان کردی... آخه مادر تو زیر اون گلدون چیکار میکردی؟ البته تقصیری هم نداری... صدبار به این بابات گفتم گلدونو بذار تو حیاط... گوش نکرد... بس که تنبله این مرد...!

-نزن این حرفو مامان... حالا حتما قسمت بوده... بیچاره بابام

پشت چشمی برایم نازک کرد...

-توهم فقط طرف باباتو بگیر...

دستش را گرفتم و با انگشت شستم نـ ـوازش کردم...

-این چه حرفیه مامان؟تو عزیز دل منی... حالا کجاست بابا؟

به پشتی صندلی تکیه داد...

-رفته یه چی بگیره بیاره بخوریم... خبر نداره به هوش اومدی

بعد انگار که کشف مهمی کرده باشد لحظه ای پلکش پرید و چشمهایش ریز شد... خودش را به طرف من کشید و مشکوک پرسید...

-نکنه اون سرمه ی مارموز این بلارو سرت آورده هان؟

لب گزیدم...

-نه بابا... تقصیر خودم بود و دست و پاچلفتی بازیام... شالم گیر کرد به گلدون و اون افتاد رو سرم...

-از اون سرمه هیچی بعید نیست... دختره ی ذلیل شده...

-نگو این حرفو مامان...

-مگه دروغ میگم...؟دختره از وقتی اومده کل زندگیمونو ریخته بهم... والا به خدا دیگه خسته شدم...

با دست آزادش زیر چانه اش را نشان داد و گفت:دیگه به اینجام رسیده... به هرکی میرسه با اون زبونش یه نیشی میزنه... حتی به من پیرزن...

-الهی قربونت برم... چاره ای نیست... باید تحملش کنیم دبگه... زن علیرضاس...

-دیگه نمیتونم تحمل کنم... والا به خدا کلافم کرده... صبحانه ناهار شام میپزم... میذارم جلوش... مثله چی میخوره... تهش یه ممنون میگه پا میشه میره تو اتاقش... دوباره خودم بااین کمـ ـر درد پا میشم سفره رو جمع میکنم ظرفا رو میشورم... حالا باز تو یا سارا اگه خونه باشید کمک میکنید اما وقتی نیستید از کت و کول میافتم ... بابا من سنی ازم گذشته... حداقل ظرف غذای خودشو جمع کنه...

-مامان سرمه مریضه... منم اگه حرفی بهش نمیزنم میذارم پای بیماریش... ولش کن... حرص نخور...

-مریضه که مریضه...!منم کمـ ـرم درد میکنه... پاهام واریس داره... قرص قلب میخورم... باز اون جوونه و یه درد داره اما من هزار و یک مرض دارم...

-حق داری مامانم ولی چه کنیم؟اصلا از این به بعد روزایی که من نبودم دست به ظرفا نزن وقتی برگشتم خودم همشونو میشورم مرتب میکنم...

-نمیشه که مادر... اصلا حرف من این نییت.. حرف من پررویی این دختره... اصلا مریضه کار نمیکنه عیب نداره پس اون زبونشم غلاف کنه اینقدر به این و اون متلک نگه... این کارو که میتونه بکنه!

کمی فکر کردم...

-خب به بابا بگو باهاش صحبت کنه

پوزخند زد...

-مگه باباتو نمیشناسی؟لنگه ی هودته... میگه ناراحت میشه زندگی علی میخوره بهم...

نفس عمیقی کشیدم... مامان دوباره ادامه داد...

-چندروز پیش الکی به من میگه حامله ام... من پیر زنم زود باور... کلی خوش حال شدم بالاخره پسرم علی سروسامون میگیره... بعد دوروز بعد فهمیدم دروغ گفته... به خدا اگه خود علی بهم نمیگفت باور نمیکردم که دروغ گفته... بس که این دختر عفریته س... به هوای حامله بودنش کلی ازم کار کشید!

متعجب نگاهش کردم...

-دروغ بود؟به من گفت علی زده تو شکمش بچش افتاده...

مامان سرش را به نشانه ی تاسف تکان داد...

-توهم مثه من زود باوری دیگه!آخه دختر سقط بچه که به این سادگیا نیس... تازه علی اصلا اهل کتک زدنه؟بچم حتی آزارش به یه مورچه نمیرسه... حیف شد علیرضام... حیف شد... گیر این عفریته افتاد... الهی بمیرم براش...

-علیرضا خودش خواست...

چند ثانیه خیره به چشمانم نگاهم کرد... انگار که میخواست چیزی بگوید... سوالی نگاهش کردم... رو برگرداند و حرفش را نزد...

-مامان شما چیزی رو از من مخفی میکنید؟

هول از جا بلند شد...

-ن... نه بابا... برم ببینم بابات کجا موند!

-مامان...

نگاهم نکرد...

-بگو جریان چیه جون سودا؟

چادر مشکی اش را یکبار باز کرد و بست...

-هیچی مادر... راستی... بیهوش که بودی چندبار آیلار به موبایلت زنگ زد...

-جواب که ندادی؟

-قهری باهاش؟

-نه... دلم نمیخواد حالمو بدونه... خب... میدونی... نمیخوام ناراحتش کنم

-جواب ندادم... برم ببینم این بابات کجا موند!؟رفت مثلا آب میوه بسازه... به پرستارتم بگم بیاد یه سری بهت بزنه... بلکه باید قرصی آمپولی چیزه بهت بده

چشمهایم را یکبار باز و بسته کردم و مامان از اتاق خارج شد...
قرص ها موجودات خوبی هستند... آدم را به میزان قابل توجهی بی دغدغه و بی احساس میکنند... یک مدلی که هرچی میاد توی ذهنت بگویی بی خیال "ولش بعدا یه کاریش میکنم"... ولی در عین حال عجیب... شبیه خوش بینی احمقانه و فیک بعد از پر*یودند...
دقیقا همان چند روزی که دیگر بعد از سالها به تجربه میفهمی حال خوبت... همه ی وای من چه خوشگلم... چه خوش هیکلم... و همه چه مهربونن و دنیا چه قدر خوبه ها... سراب ساخته ی هورمون هاست... و میدانی که چندروز بعد ترش... بالاخره ساعت دوازده میشود و سیندرلا ناچار باید برگردد به قبای ژنده ش و توی اتاق زیر شیروانی تیره و مرطوب دنیا به حمالیش برسد...!

چندساعت بعد از بیمارستان مرخص شدم... دکتر برایم مسکن تزریق کرده بود کمی درد سرم بهتر بود...
همراه بابا مرتضی و مامان سوار تاکسی شدیم... هردو حواسشان به من بود و من نگران نازک بودن ژاکت پدر در این آخرین شب فصل زمـ ـستان...!
تاخانه سرم را به سیـ ـنه ی مامان تکیه دادم و او کمـ ـرم را نـ ـوازش کرد... حس خوبی بود... وقت هایی که در آغـ ـوشش بودم به طرز عجیبی آرام میشدم... ولی نگرانی عجیبی ته دلم حس میکردم... نگرانی از حضور کمال... نگرانی از حرفهایش که انگار بوی بدی میداد... چندشم میشد... میلرزیدم و میترسیدم به بابا مرتضی حرفی بزنم...
تازه داشت خوب میشد... دکتر گفته بود هرگونه استرس برایش سم است... گفته بود امکان بازگشت بیماریش وجود دارد...
و من حاضر بودم بمیرم اما دوباره پدر را در آن حال و روز با سری بی مو نبینم...!
سر کوچه پیاده شدیم و بی توجه به نگاه های همسایه های فوضولمان قدم در خانه گذاشتیم...!
به محض باز شدن در علیرضا و سرمه به استقبالمان آمدند...
دیدن سرمه آنهم با نگرانی که در چشمهایش موج میزد کمی برایم عجیب بود

-حالت چه طوره؟

علیرضا بود که پرسید... صورتش را نگاه نکردم... نمیخواستم سرمه باخود فکرهای اشتباه کند... زیر لب "خوبم" گفتم و تعریف ادامه داستان را به عهده ی پدر گذاشتم...
همراه مامان از پله ها بالا رفتیم...سرمه هم دنبالمان می آمد و مامان اخم کرده بود...
وارد اتاقم که شدم مامان جلوی سرمه را گرفت

-سودا خسته س... باید استراحت کنه

اما سرمه سمج تر از این حرفها بود... دست مامان را کنار زد و خود را داخل اتاق انداخت...

-کاریش ندارم... همین جا تو اتاق میمونم...

-سودا میخواد بخوابه...

-من اذیتش نمیکنم

مامان کلافه زیر لب حرفی زد و از اتاق بیرون رفت... شالم را از روی سر برداشتم و کنار پنجره نشستم...
مقابلم نشست...

-سرمه اتفاقی افتاده؟

چشمهایش را دوخت در چشمهایم...

-سرت درد داره؟

چشمهایم به قدری گرد شده بود که حس میکردم اندازه ی یک توپ تنیس شده

-من؟

دست راستم را در دست گرفت و با دست دیگرش رویش را پوشاند

-آره تو... سرت خیلی درد میکنه؟

-نه... مسکن بهم تزریق کردن بهترم...

-تقصیر من بوده آره؟

بی حرف نگاهش کردم... باورم نمیشد که سرمه به خاطر من ناراحت باشد

-من هولت دادم... من باعث شدم...

چانه اش لرزید و دستهایش سرد بود...

-به خدا نمیخواستم این بلا سرت بیاد... به خدا از قصد نبود... من فقط... من فقط عصبانی بودم

باز هم بی حرف نگاهش کردم... ادامه داد...

-نمیخوام دروغ بگم... اینکه ازت خوشم نمیاد یه واقعیته... انکارش نمیکنم... اما هیچ وقت دلم نمیخواست بلایی سرت بیاد... خب شاید بعضی وقتاهم دوست داشتم اتفاقی برات بیافته اما وقتی بردنت بیمارستان تازه فهمیدم اصلا طاقت دیدنتو تو اون شرایط ندارم... من روزی هزار بار نفرینت میکردم اما امروز از ته دل از خدا خواستم بلایی سرت نیاد

-چرا چون حس میکردی پای خودت گیره؟

-عذاب وجدان داشتم

-حالا که دیدی خوبم... پس دیگه عذاب وجدان نداشته باش

کمی مکث کرد...

-سودا من آدم بدی نیستم

-ولی بد رفتار میکنی

-دست خودم نیست... عصبانی که میشم اختیار زبونمو از دست میدم... من زود جوش میارم...

-و زود آدما رو قضاوت میکنی

-چون علیرضا رو دوست دارم...

کج خندیدم

-چون علیرضا رو دوست داری همه رو زود قضاوت میکنی؟

-نه چون علیرضا رو دوست دارم و در برابرش احساس ضعف میکنم زود جوش میارم

سر جایش جابه جا شد و چهار زانو نشست... دامن پرچین و رنگارنگش زیبا بود

-خیلی بچه بودم که بابام کشته شد... تو قهوه خونه... سرمیز قمار...

پوزخند تلخی زد و ادامه داد...

-بابام همیشه میگفت هرکس یه بار قمار کنه معتادش میشه و نمیتونه ازش دست بکشه چون هربار حس میکنه میتونه طرفشو ببره... بابام انقدر قمار کرد که کل زندگیشو باخت... دیگه هیچ پولی براش نمونده بود... آخرین قمار زندگیشو سر جونش بازی کرد و برخلاف تصورش که همیشه فکر میکرد میتونه ببره باخت... جونشو باخت... با مامانم تو زیر زمین خونه عموم زندگی میکردیم که خبر دادن بابام مرده... جنازشو تو کوچه پس کوچه های شوش پیدا کردن

اشکی از گوشه پلکش روی گونه غلتید...

-چند ماه طول کشید تا قاتل بابامو پیدا کنن... میدونی قاتل کی بود؟

چرا باید من قاتل پدر سرمه را میشناختم؟

-نه...!

-عمو کمالت...

هینی کشیدم و دستم را مقابل دهانم گرفتم... یعنی علیرضا با دختر مقتول پرونده ی عمو کمال ازدواج کرده بود؟چرا...؟

-سیزده سالم که بود مامانم مرد... عموم شد قیمم در حالی که زن عموم اصلا حاضر نبود منو پیش خودش نگه داره... چند ماه بعد منو نشچندن سر سفره ی عقدی که دامادش شصت سال سن داشت... دایی بزرگ زن عموم بود... از ازدواج هیچی حالیم نبود فکر میکردم فقط صاحابم عوض میشه همین...! فکرمیکردم فقط به یه خونه ی دیگه کوچ میکنم... بچه بودم دیگه

اشکهایش با سرعت بیشتری روی گونه اش ریخت...

-اما شبی که رفتم خونش...

هق زد...

-شبی که زنش شدم...

دستهایش لرزید

-فهمیدم از این خبرا نیست... اون... اون پیر مرد

سوختم برایش...

-توخونه دنبالم کرد... وقتی فهمیدم میخواد باهام چیکار کنه فرار کردم... اما مثل فیلما و قصه ها فرشته ی نجات نبود که به داد من بچه برسه... یهو همه باورام ریخت بهم...

اشک من هم چکید...

-گوشه اتاق منو گیر انداخت... روم خیمه زد و من...

شانه های لرزانش را در آغـ ـوش کشیدم...

-نمیخواد چیزی بگی... آروم باش...

-سودا من اونشب...

-سرمه حالت خوب نیست... هیچی نگو لطفا...

-من اونشب به جنون رسیدم... زیر دست و پای اون مرد مردم... من اونشب کنج دیوار... با زندگی خداحافظی کردم...

محکمتر بغـ ـلش کردم...

-هیششششش...

-ازاون شب به بعد دیگه من اون سرمه سابق نشدم... شوهر اولم مرد... عین خیالم نشد... دوباره شوهرم دادن... بازم عین خیالم نشد... دیگه از سیاهی که رنگی بالاتر نبود... تو چهارده سالگی دوباره بیوه شدم...

عصبی خندید...

-دوبار بیوه شدم...

بلند تر خندید

-رو دست عموم موندم... مثل یه جنس بنجل... دیگه هیشگی نمیگرفتم چون علاوه بر بیوه بودنم مریضم شده بودم

پا به پایش اشک ریختم...

-یه دختر پونزده ساله ی بنجل حمال... زن عموم مجبورم میکرد واسه اینکه خرج خودمو دربیارم برم خونه این و اون حمالی... چندسال گذشت... با بدبختی گذشت... تا اینکه عموم یه روز گفت میخوان دوباره کادو پیچم کنن بدن به یکی دیگه... زن عموم خوش حال بود اما من... دیگه طاقت نداشتم... خودکشی کردم...

آستین لباسش را بالا زد... روی شاهرگش را نشان داد... جای بخیه مشخص بود

-با تیغ رگمو زدم... اما این جون لعنتیم تاب آورد... نمردم... دادنم به علیرضا... عموم شرط گذاشته بود انگار به واسطه ی اینکه علیرضا منو بگیره با مهریه ی زیاد و یه مقدار پول که به عموم بده به آزادی کمال رضایت بده... علیرضا رو دیدم و دلم ریخت... مرد بود... آقا بود... من این مدلی آدم ندیده بودم... آدمی که نماز بخونه تو خونمون ندیده بودم آدمی که تو چشم زن غریبه نگاه نکنه به عمرم ندیده بودم و برای اولین بار حس کردم منم میتونم خوشبخت باشم اما ایندفعه قضیه فرق میکرد... ایندفعه کسی دنبال من نمیدوید این من بودم که همیشه دنبالش میدویدم... علیرضا منو نمیدید همه حواسش به تو بود و من ضعف داشتم هنوزم دارم ترس نداشتن علی دیوونم میکنه میخوام واسه خودم داشته باشمش... میخوام طعم یه زندگی شیرینو بچشم اما من خیلی براش کمم در برابر تو من خیلی کمم... سودا من به تو خیلی حسودیم میشه بابات کنارته... پشتته... همه دوستت دارن علیرضا عاشقته تو خوشگلی ولی من هیچی نیستم... اگه تندی میکنم به خاطر ضعیف بودنمه به خاطر کم دیدن خودمه به خاطر بزرگ دیدن توء... تویی که رقیبمی

با کف دستم اشکهایش را پاک کردم

-سرمه تو الان خیلی از من جلوتری... تو زن علیرضا هستی ولی من فقط دختر عموشم همین... من رقیبت نیستم

-مهربون نباش... مهربونیت برام عذاب وجدان میاره

-تو خوب باش عذاب وجدان نمیگیری

-پس علیرضا چی؟

-تو اگه خوب باشی علیرضا عاشقت میشه من شک ندارم... علیرضا ظاهر بین نیست
موضوعات مرتبط: رمان دون ژوانی

برچسب: نویسنده: سجاد باقری تاريخ: يکشنبه 14 خرداد 1396 ساعت: 2:32

صفحه بندی