میگرنم عود کرده بود... در حال مرگ بودم... دلم میخواست سرم را به دیوار بکوبم... هرچه قرص و دارو دم دستم داشتم را بالا رفته بودم اما هیچ فایده ای نداشت... کرواتم را از دور گردنم باز کردم و دور سرم پیچیدم... گره محکمی زدم و ماشین را به حرکت درآوردم...
همیشه به تیپ و ظاهرم اهمیت زیادی میدادم اما الان... بااین سردرد شدید هیچ چیزی جز بهبودی برایم مهم نبود... حتی نگاه عجیب مرد رفتگر به کروات دور سرم...!
نیمه های شب بود...
و خیابان خلوت...
چندساعت دیگر سال تحویل میشد و دلم نمیخواست به خانه برگردم و سفره هفت سینی را که چند روز پیش سودا برایمان چیده بود را ببینم...اما به طرز عجیبی ماشین را به سمت جنوب شهر میراندم...
دلم نمیخواست ببینمش و نیم ساعت بعد ماشینم مقابل خانه شان پارک بود...
دلم نمیخواست ببینمش و نگاهم خیره ی پنجره ی اتاقش بود و چراغ روشنی که از این فاصله هم پیدا بود...
دلم نمیخواست ببینمش و آخ... سر دردم امانم را بریده بود...
یک قرص ادویل دیگر بالا انداختم و بی آب قورتش دادم...
در آهنی خانه شان سبز رنگ بود... و چند جایی رنگ در ریخته و پوسته پوسته شده و بدنه ی فلزی بی رنگ در مشخص بود...
و شاخه های گل پیچک حفاظ بالای در را پوشانده بود و منظره ی جالبی ساخته بود...
تا به حال اینقدر دقیق به وضع و اوضاع زندگیشان نگاه نکرده بودم و هیچ وقت نگران سیم های لخـ ـت اطراف زنگ درشان نشده بود اما اینبار...
حالم عجیب بود بی شک...
و دکلمه ای از علیرضا آذر عجیب پیش گوش هایم جولان میداد...
"هرکس غم خود را داشت...
هر کس سرکارش ماند
من تشنه ی زخمی که
یک شهر خمـ ـارش ماند"
آنقدر به آن در سبز رنگ خیره ماندم و فکر کردم تا اینکه باز شد... تمام تنم چشم شد و تمام حواسم شنوایی...
به هوای دیدن سودا همانطور مات ماندم اما علیرضا بود که با یک کیسه ی پر زباله از خانه بیرون آمد... نیمه شب چه وقت زباله بیرون گذاشتن بود را نمیدانم...!
سرم را دزدیدم و دعا دعا کردم نبینتم اما خیلی احمق بودم که فکر میکردم ماشینم را نمیبیند...!
آنهم ماشین من که به شدت تابلو بود...
دستم را روی سویچ گذاشتم و خواستم استارت بزنم و از مهلکه فرار کنم که شربه ای به شیشه خورد... در دلم به خودم لعنت فرستادم که چرا اینجا آمده ام اما دیگر کار از کار گذشته بود...
پوفی کشیدم و سرم را بلند کردم...
اشتباه نکرده بودم... خودش بود... علیرضا با یک پیراهن نارک راه راه و موهایی بهم ریخته...
شیشه را پایین کشیدم... دست به سیـ ـنه و با ابروهایی درهم نگاهم میکرد...
اینطوری نمیشد...
از ماشین پیاده شدم و در را صدا دار بستم... به بدنه ی ماشین تکیه زدم و دستهایم را جلوی سیـ ـنه قلاب کردم... دقیقا مثل خودش اخم هایم را در هم کشیدم و اشانتیون برایش نیشخندی حواله کردم...
پررو که نبودم، بودم؟
فقط این پسر زیادی محق جلوه میکرد...!
-اینجا چیکار میکنی؟
لحنش اصلا دوستانه نبود... کلا این بشر از وقتی مرا شناخته بود اخم جزو لاینفک صورتش شده بود و من... حرص دادن را خوب بلد بودم... سرم هم زیادی برای دعوا درد میکرد...
-باید جوابتو بدم؟
دندانهایش را بهم سابید...
-البته که باید...
نیشخندی دیگر پهن صورتم کردم...
-چرا اونوقت؟شما پاسبانی یا مفتش محله...؟
-هیچکدوم... ولی باید بدونم ساعت دو نصفه شب جلوی در خونم چیکار میکنی؟
بی اختیار خندیدم...
-خونه تو؟تا اونجایی که من در جریانم یه پنجاه متر جلوتر خونه ی جناب مرتضی ناجیه و اینجایی که من ایستادم یه تیکه از زمین خدا... پس بایدی وجود نداره...
دستهایش را کنار بدنش انداخت و مشت شدن انگشتهایش را دیدم... قدمی به سمتم برداشت...
-از سودا دوری کن... روشنه؟انقدر دور و ورش نپلک...
مغزم سوت کشید... مثل خودش قدمی به جلو برداشتم... قدم ازش بلند تر بود... کمی از بالا به چشمهایش خیره شدم...
-ببین آقا پسر... یه چیز میگم اینو خوب آویزه ی گوشت کن... اونی که باید از سودا دوری کنه تویی نه من...
کمی مات ماند...
-چه نقشه هایی واسه سودا کشیدی هان؟
اینبار من مات ماندم...
-نقشه؟
پوزخند زد...
-فکر کردی اینقدر احمقم که ندیده و نشناخته اجازه بدم وارد زندگیمون بشی و بشینی سر سفرمون؟جناب خلبان... من... از جیک و پوک زندگیت خبر دارم... از همه ی کثافت کاریات... از دوسـ ـت دخترای رنگارنگت... از...
دیگر طاقت نیاوردم... یقه ی پیراهنش را گرفتم و هولش دادم... چسبید به دیوار...
-مزخرف نگو...
-یقه مو ول کن... حالا چرا انقدر زود جوش میاری؟
-چون داری دروغ میگی...
دستش را روی دستم گذاشت و یقه اش را از بین انگشتانم بیرون کشید... مقاومتی نکردم... سرم بیشتر تیر میکشید...
-فهمیدن سابقه ی خرابت... خیلی کار سختی نبود... همون فرودگاه که اومدم خیلی چیزا برام روشن شد... انگار همکارات ازت همچین دل خوشی نداشتن که سابقه تو سریع واسم ریختن رو داریه... حالا بگو... واسه دختر عموی ساده ی من چه نقشه ای کشیدی؟
-از دست پرورده ی مرتضی ناجی بیشتر از این حرفا توقع داشتم... انتظار داشتم یه آدم رو از روی شنیده ها قضاوت نکنه...
-من از عمو مرتضی یاد گرفتم به آدما زود اعتماد نکنم...
انگشت اشاره ام را مقابل چشمانش تکان دادم...
-زندگی من به خودم ربط داره... و انقدر شجاع هستم که چیزی رو از کسی مخفی نکنم...گذشته ی من هرچه قدر هم که سیاه باشه ازش فرار نمیکنم... اشتباهاتمو مخفی نمیکنم... من مثل تو بزدل نیستم...
عصبی فریاد زد
-حرف دهنتو بفهم...
-نفهمم میخوای چیکار کنی؟ یه واقعیتی جدیدا بهم اثبات شده که آدم از نظری که دیگران نسبت بهش دارن ناراحت نمیشه مگر اینکه تو ناخودآگاهش خودش هم همین نظر رو نسبت به خودش داشته باشه... تو بزدلی و خودت هم قبول داری این خصلتتو... قبل از اینکه بری پرونده ی زندگی منو زیر و رو کنی یه نگاهی به خودت بنداز... من مثل تو مخفی کاری ندارم... یواشکی زن نمیگیرم...
ضربه ای به سیـ ـنه ام زد
-خفه شو...
-حرف زدی وایستا و جوابشو بگیر... نکنه از جواب منم میترسی آقای عقل کل؟
-تو کی باشی که من ازت بترسم؟
-اگه نمیترسی پس واس چی افتادی دنبال من سابقه مو زیر و رو کردی؟اگه از من نمیترسی واس چی الان نگرانی که جلو در خونه آقا مرتضی ایستادم؟هوم...؟!
-من فقط نگران آینده ی سودام...
-لازم نکرده تو نگرانش باشی...
پوزخند زدم و ادامه دادم...
-تو کی باشی که واسه سودا نگرانی؟نکنه رسما خودتو همه کس اون میدونی؟تو نه شوهرشی نه پدر و مادرش... حالیته؟
نفسهایش داغ بود...صورتش قرمز... رگهای پیشانیش متورم... از عقب نشینی اش استفاده کردم و باز هم ادامه دادم...
-چرا اینقدر خودتو عقل کل میدونی که به خودت اجازه میدی در مورد زندگی همه تصمیم بگیری؟تو تو زندگی خودت موندی... بعد نگران زندگی سودایی؟
-سودا همه چیزش به من مربوطه...
-نه خیر... بازم اشتباه کردی جناب... سودا خیلی وقته که دیگه به تو مربوط نیست... اصلا هیچ وقت به تو مربوط نبوده تو الکی داری واسه ش یقه جر میدی... برو نگران زنت باش که هرروز با یه فتنه ی جدید واسه سودا زندگی رو زهر میکنه...
شوکه نگاهم کرد...
-چیه؟نکنه در جریان نیستی...؟ببین... انقدر محرم نبودی که سودا بخواد باهات درد و دل کنه و از اذیت شدناش بگه اما من اونقدر بهش نزدیک هستم که سه ساعت بشینه و برام درد و دل کنه...
-پاتو از زندگیش بکش بیرون وگرنه...
-وگرنه چی؟
عصبی دستی به موهایش کشید...
-وگرنه بد میبینی!
-من تو زندگی زیادی بد دیدم... تو هم روش... مهم نیست اصلا... من زیادی آبدیده ام...
-نه به اندازه ی من...
-خیلی بیشتر از قد و اندازه ی تو... تو عددی نیستی که واسه من تعیین تکلیف کنی... من با هرکسی که دلم بخواد رفت و آمد میکنم و دور و ور هرکی که دلم بخواد میگردم... به تو هم هیچ مربوط نیست
-من نمیذارم سودا رو بازیچه ی هـ ـوسهات کنی...
این حرفش نفسم را برید... آنهم زمانی که خودم هم هنوز به احساسم نسبت به سودا مطمئن نبودم... اگر هـ ـوس بود...
لحظه ای مکث کردم...
قلـ ـبم تپیدن را فراموش کرد...
و آرام گفتم...
-برو به جهنم...
-امیدوارم تذکرمو جدی بگیری
این را گفت و با قدمهای تند وارد خانه شان شد... عصبی مشت محکمی به بدنه ماشین کوبیدم و سوار شدم... استارت زدم... به ثانیه نکشید ماشین از جا کنده شد
بی اختیار دستم کشیده شد سمت رادیو...
-هموطنان گرامی تنها چند ثانیه به آغاز سال نو باقی مانده...
پنجره را پایین کشیدم... آرنجم را از شیشه بیرون بردم... هوای سرد به صورتم میخورد...
-یا مقلب القلوب والابصار... ای دگرگون کننده ی قلب ها و چشم ها
پایم را روی پدال گاز فشردم...
-یا مدبر اللیل و النهار... ای گرداننده ی روزها و شبها
دستی به صورتم کشیدم... قلـ ـبم تند تر از همیشه میتپید...
-یامحول الحول والاحوال... ای دگرگون کننده ی حال انسان و طبیعیت...
قطره های عرق روی پیشانه ام جوانه زد...
-حول حالنا الی احسن الحال... حال مارا به بهترین شکل دگرگون فرما...
زیر لب تکرار کردم... حال مارا به بهترین شکل دگرگون فرما... به بهترین شکل دگرگون کن... فریاد زدم...
-خدا... حالمو خوب کن
-
علیرضا:
روی پله های ورودی نشسته بودم و عصبی پا تکان میدادم...
دروغ چرا؟از حضور این پسرک کنار سودا میترسیدم... طاقت دیدن مردی را کنارش نداشتم
پتویی روی شانه هایم افتاد... سرم را چرخاندم... سرمه بود... دوباره نگاهم را دوختم به گلهای کف باغچه... بازویم را بغـ ـل گرفت و سرش را روی شانه ام قرار داد
نفس کشداری کشیدم
-برو تو سرمه هوا سرده...
سرش را به شانه ام مالید...
-من وقتی کنار توام گرممه...
دلم برایش میسوخت... ولی اوضاع روانی درست و حسابی هم نداشتم...
-سرمه من...
-هیش علیرضا... بی خیال... ول کن حرفارو... بذار یکم آروم باشیم...
لبخند کمـ ـرنگی روی لـ ـبم نشست...
-تو کنار من آرومی؟
-خیلی!
شاید باز هم باید زندگیم را فدای خوشی دیگری میکردم...
-علیرضا... ماباهم خوشبخت میشیم... علی تو اگه منو بخوای... اگه قبولم کنی... قول میدم خوشبختت کنم... تو اولین مردی هستی که از ته دل دلم باهاشه
-سرمه من به یه مدت زمان احتیاج دارم تا باخودم کنار بیام... میدونم در حقت نامردی کردم اما دست خودم نبوده... بذار با خودم رو راست بشم بذار با خودم کنار بیام بعد به زندگیم سرو سامون میدم
کنار گوشم لب زد...
-تا هروقت که بخوای صبر میکنم اگه تهش رسیدن به تو باشه
لبخند زدم... دستم بی اختیار گرد کمـ ـرش شد... منقبض شدن عضلاتش را حس کردم... لحظه ای نفس نکشید و دلم بیشتر برایش سوخت... دستم را محکمتر کردم... چشمهایش را بست و نفس بلندی کشید...
سودا:
توی جایم جابه جا شدم... سال تحویل شده بود... چه برنامه هایی که برای این سال تحویل نداشتم...!ولی حیف که با بداخلاقی های امیر همشان نابود شده بود...
متاسفانه همیشه آن اتفاقی را که انتظارش را میکشیم نمیافتد...
پوفی کشیدم و زیر پتو مچاله شدم... گوشی موبایلم زیر سرم لرزید... سریع از زیر بالش بیرون کشیدمش... یک پیام از طرف دون ژوان گرامی بود...
انقدر ازش عصبانی بودم که لحظه ای از سرم گذشت بی نگاه کردن به محتوای پیام پاکش کنم اما دستم برای پاک کردن نرفت... فوضول بودم دیگر... پیام را باز کردم...
-بی همگان به سر شود بی تو به سر نمیشود... داغ تو دارد این دلم جای دگر نمیشود...
خشکم زد... دوباره و دوباره پیام را خواندم... آنقدر خواندم که از حفظ شدم...
امیر این شعر را برای من فرستاده بود؟
امیر کامیاب؟
پتو را کنار زدم و سر جایم نشستم... موهای آشفته ام دور صورتم ریخت... قلـ ـبم تند تند میزد و بی اختیار دستهایم به لرزه افتاده بود...
نمیفهمیدم...
این شعر چه معنایی داشت؟
به سختی آب دهانم را قورت دادم و گوشی از دستم سر خورد و روی تشک افتاد.... دوباره لرزید... یک پیام دیگر... بازهم از دون ژوان...
-سلام... عمو یادگار خوابی یا بیدار؟میخواستم بپرسم میدونی اون شعر رو کی نوشته؟ داشتم جدول حل میکردم حسابی گیر کرده بودم... گفتم تو که از شعر و شاعری سر درمیاری خبر داری این شعر رو کی نوشته؟
لعنت به من و رویا بافی هایم... گوشی را به انتهایی ترین نقطه ی اتاق پرت کردم و سرم را محکم روی بالش کوبیدم...
چرا من آدم نمیشدم؟
مطمئنم که میخواست مرا مسخره کند...!
پتو را روی صورتم کشیدم و سعی کردم بخوابم...
صبح با تکان های مامان از خواب بیدار شدم... با چشمهایی پف کرده نگاهش کردم... چادر به سر بالای سرم ایستاده بود...
-سودا مادر منو بابات داریم میریم میوه و تره بار سر خیابون... بیدار شو... مگه چندساعت دیگه پرواز نداری؟پاشو مادر...
سر جایم نشستم و سعی کردم با چشمهای بسته حرفهای مامان را تجزیه تحلیل کنم...
و به چنددقیقه زمان احتیاج داشتم تا مغزم ریست شود...!
امروز یک پرواز فوری داشتیم...
-سودا منو معتل نکن پاشو...
-مامان پنج دقیقه دیگه خودم بیدار میشم... اذیت نکن بذار بخوابم...
پتو را از روی تنم کشید و مجبور شدم چشم باز کنم...
-علیرضا و زنش رفتن بیرون... کسی خونه نیست... تنها تو خونه نخواب... پاشو تا ماداریم میریم تره بار تورو هم ببریم...
به سمت دستشویی به راه افتادم... آبی به صورتم زدم... علیرضا و سرمه بیرون رفته بودند؟سابقه نداشت... از همان دستشویی با صدای بلند گفتم:کجا رفتن مامان؟
آرام آرام پله هارا پایین آمد...
-علی میخواد برگرده عسلویه رفتن بلیط بگیرن
-چه زود... تازه اول عیده...
-چه میدونم والا... با ما نمیای؟بابات پشت در منتظره...
آماده شدنم طول میکشید...
-نه... شما برید منم نیم ساعت دیگه میرم فرودگاه...
-باشه فقط تنهایی سوار تاکسی نشو... حواست باشه رانندشم جوون نباشه
گونه اش را بـ ـوسیدم
-چشم قربونت... اصلا با اتوبـ ـوس میرم... نگران نباش
لبخندی زد و لنگان لنگان از خانه بیرون رفت... دوباره به اتاقم برگشتم و تند لباس عوض کردم... سریع مسواک زدم و مقنعه را به سرم کشیدم...
موبایلم را چنگ زدم که متوجه شدم یک پیام دیگر از امیر دارم... بازش کردم... ساعت 4 صبح فرستاده بود...
-قهری سودا خانوم؟ صبح میام دنبالت باهم بریم فرودگاه... باید حرف بزنیم...
پوزخندی زدم و گوشی را توی کیفم انداختم... عمرا اگر میماندم تا با امیر به فرودگاه بروم... باید ادب میشد...
سریع کفشهایم را پوشیدم و پله هارا دوتا یکی پایین آمدم... حیاط را دویدم و در را باز کردم اما قبل از اینکه بیرون بروم صدای کمال را شنیدم...
-زن داداش... زن داداش... کجایی زن داداش؟
پوفی کشیدم و در را نیمه باز گذاشتم... عقب گرد کردم صدایش از داخل حمـ ـام میامد...
-بله عمو؟
کمی مکث کرد...
-مامانت نیس؟
-نه رفتن بیرون... چیزی میخواین؟
-آره... صابون... صابون تموم شده داریم تو خونه؟
-بله میارم الان
با عجله به زیر زمین رفتم و یک قالب صابون گلنار برداشتم... پشت در حمـ ـام ایستادم... تقه ای به در زدم... در را باز کرد... بخاری بیرون زد... دستم را جلو بردم تا صابون را بگیرد... قیافه اش را نمیدیدم فقط عجله داشتم هرچه سریعتر بیرون بروم تا امیر سر نرسد...
اما نمیدانم که یکهو چه شد...!
دستش دور مچم حـ ـلقه شد و با قدرت مرا داخل حمـ ـام کشید...
انتظار این حرکت را نداشتم به خاطر همین شوکه داخل حمـ ـام افتادم...
چسباندم به دیوار...
جیغ زدم...
نفسم بند رفت...
یا امام زمان...
خودش را به من نزدیک کرد...
لامپ حمـ ـام سوخته بود درست و حسابی نمیدیدم...
باز هم جیغ کشیدم... خدایا... آبرویم... دخترانه هایم...
فریاد زدم اما خندید...
اشک ریختم بلند تر خندید...
با دستهای کوچکم تلاش کردم کنارش بزنم اما مقاومت کرد...
مشت به شکمش کوبیدم بازهم خندید...
و صدای خنده هایش وحشتناک بود...
در حال مرگ بودم...
خدایا ای کاش میمردم... خدایا ای کاش مرا میکشتی...
صورتش را جلو کشید...
لخـ ـت بود...
چشمهایم را بستم...
خدارا قسم دادم به آبروی حضرت زهرا... قسم دادم آبرویم را نگیرد...
صورتش جلوتر آمد...
خدایا... قسمت میدهم به آبروی تمام آبروداران عالم... آبرویم را حفظ کن
و جیغ
موضوعات مرتبط: تنهایی من
برچسب:
نویسنده: سجاد باقری