-سودا...؟... آقا مرتضی...؟
جوابی نیامد... از زیر شاخ و برگ درخت انگور رد شدم... عصبی بودم... مطمئنم که صدای سودا بود ولی...
کجا بود؟
وسط حیاط ایستادم و دور خودم چرخی زدم...
صدای چک چک آب میامد...
دوش آب باز بود...
حمـ ـام رفته بود؟
دویدم سمت حمـ ـامشان که در قسمت انتهایی حیاط بود... شاید پایش لیز خورده بود و از فرط درد جیغ میکشید؟
شاید بلایی سرش آمده بود...؟
ضربه ای به در زدم... صدای جیغ دوباره بلند شد و اینبار از بین صدای شر شر آب صدای خنده ی مردی راهم شنیدم...
صورتم داغ شد...
نفسم منقطع...
خونم به جوش آمد...
در حمـ ـام بسته بود... هرچه تقلا کردم نتوانستم بازش کنم...
کمی دور خیز برداشتم و به سمت در دویدم... ضربه ی محکمی به در زدم... نصف در آهنی بودو نصفش از شیشه... و قسمت شیشه ای اش را با رنگ سفید رنگ زده بودند تا داخل حمـ ـام مشخص نباشد
دوباره با کتفم ضربه زدم... در باز نشد...
فریاد زدم
-باز کن اون در لعنتی رو... د لامصب... باز کن...
صدای خنده بلند تر میشد و واضح تر...
و صدای افتادن جسمی کف حمـ ـام...
دلم میخواست بشینم همین جا کف حیاط و گریه کنم... حالم اصلا خوب نبود... خیلی سخت است کمک خواستن های عزیزترینت را بشنوی و کمکی از دستت برنیاید...
اوج بیچارگیست...
اوج بدبختیست...
نگاهم را دور حیاط انداختم... سنگ درشتی کنار حوض بود... به سمتش هجوم بردم و برش داشتم و به سمت قسمت بالایی در پرتاب کردم...
شیشه خرد شد...
آدرنالین خونم بالارفت... از بالای در داخل پریدم...
دستم برید...
خون بیرون زد...
ولی مهم نبود!
مهم سودایی بود که کنج حمـ ـام روی زمین افتاده بود و مردی رویش خیمه زده بود...
کنترل خودم را از دست دادم... نفهمیدم چه کردم...
فقط لحظه ای به خودم آمدم که گردن مردک را گرفته بودم و چسبانده بودمش به دیوار...
قیافه اش آشنا بود...
دیدبودمش...
سودا عمو صدایش میکرد... یعنی برادر پدرش... سودا ناموسش بود و او بی ناموسی میکرد
قدرتم انگار چند برابر شده بود...
مشت محکمی حواله ی صورتش کردم...
یکی دیگر وسط جناغ سیـ ـنه اش...
یکی دیگر روی شکمش...
نگاهش بی رمق بود...
انگار بخار حمـ ـام گرفته بودش... صورتش بی حال و سرخ بود...
و چشمهایم انبوه از شرارت...
و وقتی کتک میخورد نه حرفی میزد و نه حرکتی میکرد...اولش مقاومت کرده بود اما بعد انگار جانی در تنش نداشت
فحشش میدادم... فحش های رکیک... و حواسم به سودایی نبود که کنج حمـ ـام داشت جون میداد...
ضربه ی آخرم را باید میزدم...
جایی باید میزدم که مردانگیش را فراموش کند...
جایی باید میزدم که تا عمر دارد درد بکشد و بمیرد...
با نوک تیز کفش مردانه ام ... ضربه ای بین دوپایش زدم...
آخی گفت و کف حمـ ـام افتاد... مثل جنین در خود مچاله شد... بینیم را بالا کشیدم و دور خودم چرخیدم... نگاهم نشست روی سودا...
مقنعه اش سرش نبود...
موهای رنگ شبقش خیس و تابدار روی شانه هایش افتاده بود...
دکمه های مانتویش تا وسط سیـ ـنه باز بود...
و صورتش ملتهب...
جلویش زانو زدم...
-سودا؟سودا خوبی...؟عزیزم...؟
نگاهم کرد ولی انگار نمیدیدم... دستش بالا آمد و روی سیـ ـنه اش نشست...
خراش بزرگی روی گردنش افتاده بود...
دستم را به سمتش دراز کردم...
-دستمو بگیر از اینجا بریم بیرون...
باز هم فقط نگاهم کرد... نفس عمیقی کشیدم و یک دستم را دور گردنش گذاشتم و دست دیگرم را زیر زانوانش... بلندش کردم!
تنش میلرزید... به قدری شدید میلرزید که دندانهایش چلیک چلیک به هم میخورد...
بیشتر به خودم فشردمش...
دخترک بیچاره...
سودای بیچاره ی من...
لبخند پر دردی زدم...
-نترس... همه چی تموم شد... سودا...نترس... من کنارتم...
پلکهایش را روی هم گذاشت و یک قطره اشک از لای پلکش لیز خورد و روی گونه اش افتاد...
سردردم دوباره شروع شد
راه افتادم سمت ماشین... روی صندلی جلو نشاندمش... به جهنم که روسری نداشت... به جهنم...
بخاری ماشین را روشن کردم و روی سودا تنظیم... استارت زدم و بی حرف تا خانه راندم... اوهم بی صدا فقط اشک ریخت...
ماشین را که توی پارکینگ پارک کردم لحظه ای سرش را از روی زانوانش بلند کرد و نگاهی به اطراف انداخت...
-نترس آوردمت خونه... آیلار بالاست...
پیاده شدم... در سمت شاگرد را باز کردم... دوباره در آغـ ـوشش کشیدم... بی اعتراض در بغـ ـلم جا شد... آنقدر گیج بود که حتــــــم دارم متوجه موقعیتش نمیشد...
------------
در را با پشت پایم بستم و قدم داخل خانه گذاشتم...
سودا همچنان میلرزید و تمام لباسهایش خیس بود... اسم آیلار را چندباری صدا کردم اما جواب نداد... باید برای سودا لباس میگرفتم... سردش بود حتما...
اتاق خودم همیشه گرمترین نقطه ی خانه بود...
همراه سودا به اتاقم رفتم و روی تخـ ـت نشاندمش... چندتکه از لباس هایم را صبح موقع حاضر شدن همان گوشه ی اتاق انداخته بودم... تند خم شدم و از روی زمین برشان داشتم
با چشمهای اشکی به نقطه ای از اتاق زل زده بود و حرفی نمیزد... روی تخـ ـت کنارش نشستم... طاقت دیدن چشمهای اشکیش را نداشتم...
اگر اشک هایش را با سرانگشت پاک میکردم عصبی میشد؟!
نه...
نباید خریت میکردم... سودا به من اعتماد کرده بود... آدم سو استفاده نبودم...
دو طرف یقه اش را محکم با دست گرفته بود و موهایش...موج قشنگی داد...
لحظه ای صورتش سرخ شد و تا من بخواهم به خودم بجنبم تمام محتویات معده اش را روی تخـ ـت و قسمتی از شلوار من خالی کرد...
متاسف و تو خالی نگاهم کرد...
و دوباره عوق زد...
لبخند زدم برایش و چشمکی حواله ی چشمهای پردردش کردم...
بااینکه بوی بدی در فضای اتاق پیچیده بود اما... دلم نمیامد از کنارش بلند شوم... من از کی انقدر مهربان شده بودم و نمیدانستم؟
قطره اشکی از گوشه ی پلک راستش چکید...
و قلـ ـبم محکمتر از همیشه تپید...
از جا بلند شدم و پنجره را باز کردم...
-دستشویی و حموم تو اتاق هست...
به سمت کمد لباسهایم رفتم... همه ی پیراهن هایم بزرگ بود و برای اندام باریک سودا گشاد... یک وی شرت که نسبت به بقیه کوچکتر بود و برای تن من جذب، بیرون کشیدم و روی تخـ ـت انداختم...
-پاشو لباساتو عوض کن... من برم ببینم آیلار کجاست... پاشو دختر خوب...
این را گفتم و از اتاق بیرون زدم... در را بستم تا راحت باشد... نگاهم را دور سالن چرخاندم... آیلار روی کاناپه دراز کشیده بود... پوفی کشیدم و به اتاقش رفتم... حتما قرص خواب خورده بود که با صدازدن هایم بیدار نشده...
کمدش را زیر و رو کردم اما دریغ از یک لباس راحت برای سودا... همه شان یا تاپ بود یا شلوارک... چندتایی هم پیراهن آستین کوتاه... فحشی نثارش کردم و به آشپزخانه رفتم...
تلفن چندباری زنگ خورد و روی پیغامگیر رفت...
-آقای کامیاب... تا یک ساعت آینده به شیراز پرواز دارید... کادر پروازی منتظرتونن... برای معاینات پزشکی تشریف نیاوردید... لطفا هرچه سریعتر خودتونو به فرودگاه برسونید... ممنون
بی توجه به سمت یخچال رفتم...
حتی اگر از کار هم اخراج میشدم مهم نبود... مهم سودایی بود که حال اصلا خوشی نداشت...
شکر خدا یخچال هم خالی بود... فقط یکدانه تخم مرغ داشتیم و مقداری سبزی پلاسیده... یک پاکت شیر هم انتهای یخچال خودنمایی میکرد... خم شدم پاکت شیر را برداشتم... تاریخش گذشته بود...
عصبی تر از قبل در یخچال را بهم کوبیدم و پاکت شیر را توی سینک انداختم...
باید یک چیزی برایش میبردم بخورد... معده اش خالی بود...
خواستم قابلمه را از آبچکان بردارم که تازه متوجه خونریزی دستم شدم... چرا دردش را حس نکرده بودم؟
زیر شیر آب گرفتم و شستمش... آشپزخانه را به گند کشیده بودم... همه جا ردی از خون پیدا بود...
پیشبند کنار گاز را برداشتم... با دندان گوشه اش را پاره کردم و با دو دست پاره گی را عمیق... پارچه را دور بریدگی دستم پیچیدم و به سمت آبچکان رفتم و قابلمه را برداشتم و پراز آب کردم و روی گاز گذاشتم... شهاب همیشه سوپ های خوشمزه ای درست میکرد... کمی فکر کردم و سعی کردم به خاطر بیاورم توی سوپ هایش چه چیزی میریزد... سبزی که داشت... مرغ هم بود... پیازهایش را دوست نداشتم همیشه جدا میکردم... آهان هویج هم میریخت... یک چیزهایی مثل گندم هم زیر دندان حس میشد ولی چه بودن را یادم نمیامد...
شانه بالا انداختم و زیر گاز را روشن کردم...
سبزی خوردن های پلاسیده را خرد کردم و داخل آب جوش انداختم... یک تکه هم مرغ از فریزر بیرون آوردم و همراه هویج های خرد شده که در یخچال بود به مواد اضافه کردم از آن گندم مانند هاکه نداشتیم... پیاز هم که دوست نداشتم... در قابلمه را گذاشتم و کلی هم به خودم افتخار کردم سوپ بار گذاشته ام...
دوباره به اتاق خودم برگشتم و تقه ای به در زدم... جوابی نیامد... در را آرام باز کردم... داشت رو تخـ ـتی را جمع میکرد... سریع جلو رفتم و مانع شدم...
-خودم جمعش میکمم سودا مهم نیس اصلا...
نگاهی به دستم انداخت و بی حرف روی زمین کنار شوفاژ نشست... رو تخـ ـتی را جمع کردم و داخل حمـ ـام انداختم... حمـ ـام خیس نبود پس حتما ازش استفاده نکرده بود ولی لباس مرا پوشیده بود... همان تی شرت لیمویی لاگوست که عجیب به رنگ پریده ی پوستش می آمد...
روبه رویش نشستم...
دیگر گریه نمیکرد...
-خوبی؟
چیزی نگفت...
-سودا...؟
نگاهمم نمیکرد...
-داری نگرانم میکنیا؟نمیخوای حرف بزنی...؟
زانوانش را بغـ ـل گرفت و صورتش را از من پنهان کرد
عصبی بودم و نگران از اینکه آن مردک بی شرف چه بلایی سر سودا آورده... اما میترسیدم حرفی بزنم
میترسیدم اوضاع روحیش مناسب آن سوال نباشد
تلفن خانه دوباره زنگ خورد...سودا را بااین حال میتوانستم تنها بگذارم...
آیلار را هم نمیتوانستم بیدار کنم... باید منتظر میشدم خودش بیدار شود وگرنه عصبی میشد...
-سودا...؟د لامصب یه چی بگو خیالم ازت راحت بشه... دارم از نگرانی میمیرم بی انصاف
صورتش را بیشتر از من پنهان کرد... و تماس روی پیغامگیر رفت... از طرف فرودگاه بود و باز هم اخطار...
-امیر... برو...
-نمیتونم تنهات بذارم... خوب نیستی
-مهم نیست...برو... میخوام تنها باشم
-سودا...؟
بغض کرده گفت:برو...
-باهام راحت نیستی؟
هق زد...
-ازت خجالت میکشم
نفس عمیقی کشیدم و از جا بلند شدم...نمیخواستم آزارش بدهم
-شب میام حرف میزنیم...آیلار قرص خورده خوابیده... تا بیدار نشده بیدارش نکن... برات سوپ پختم رو گازه
لحظه ای سرش را بلند کرد و متعجب نگاهم کرد... گوشه ی چانه ام را خاراندم و انگار قیافه ام خیلی احمقانه به نظر میرسید
عقب گرد کردم و از داخل کمد یک دست لباس برداشتم و به سالن اصلی رفتم تا لباسهایم را آنجا عوض کنم
****
کلید انداختم و داخل خانه شدم... سرم را که بلند کردم یک طرف صورتم از ضربه ی سیلی سوخت...
مات به صورت برافروخته ی آیلار نگاه کردم و دست راستم را روی جای ضربه کشیدم..
-خیلی پستی امیر خیلی پستی... حالم ازت بهم میخوره... آشغال عوضی
ابروهایم بهم گره خورد... دستم را روی شانه اش گذاشتم و به عقب هولش دادم... از عصبانیت سرخ شده بود و میلرزید...
-چه خبره آیلار؟
پوزخند زد...
-همه غلطاتو کردی بعد میگی چه خبره؟
چانه اش را بین انگشت اشاره و شستم فشردم... بیش از حد کلافه بودم...
-من چیکار کردم خودم خبر ندارم؟
-به سودای بیچاره هم رحم نکردی نه؟فکر نمیکردم انقدر نامرد باشی...
-چرت و پرت نگو لطفا...
یقه ی پیراهنم را چنگ زد...
-من چرت و پرت میگم آره؟ پس سودا تو اتاق خواب تو... توی تخـ ـت تو چیکار میکنه؟لباساش گوشه اتاق تو چیکار میکنه؟لباس تو تن سودا چیکار میکنه؟اینهمه خون چیه اینور اونور ریخته؟هان... جواب بده دیگه!
به سمت اتاقم قدم برداشتم...
-الان کجاست؟
-بیدار که شدم رو تخـ ـت تو خـ ـوابیده بود... الانم خوابه... امیر چه طور تونستی؟
دستم را مقابل دهانش گرفتم
-هیسسسسس.... قضیه اونی نیست که تو فکر میکنی... دستم با شیشه بریده... اگه همه جا خون ریخته به خاطر دستمه نه چیز دیگه... هنوز اونقدری پست نشدم که به سودا تجا...
بقیه ی حرفم را خوردم و سرم را پایین انداختم...
-پس چی شده؟قضیه چیه...؟من نگرانم
-یه اتفاق بد افتاده... سودا مجبور شد بیاد خونه ما...
-بگو...
-سودا اگه خودش بخواد بهت میگه!
اخم کرد
-یعنی من غریبه ام؟
-نه ولی... بذار خودش تصمیم بگیره
متفکر نگاهم کرد...
-وای به حالت اگه دروغ گفته باشی امیر... باهمین ناخنام چشماتو درمیارم...
برایش زبان در آوردم و چشمهایم را چپ کردم... همان حالتی که ازش متنفر بو و کلی حرص میخورد... اخمش غلیظ تر شد ومشتی حواله ی بازویم کرد...
-بیشعور...
-همینه که هست...
قیافه اش را به حال چندشی در آورد
-راستی... این چی بود پخته بودی؟
-سوپ بود دیگه دادی بخوره؟
جیغ کشید
-خاک تو سرت این سوپ بود...؟خوب شد سودای بدبخت نخورد... آخه برادر من کی تو سوپ سبزی خوردن میریزه؟اونم ریحون...؟تازه پیازم نداشت... بو ضخم مرغ میداد... اه... حالم بدشد ریختشو دیدم...
ابروهایم بالا پرید و دستم را پشت سرم کشیدم...
-واقعا؟یعنی بیچاره سودا هیچی نخورده؟
-نه خیر... میرم زنگ بزنم فست فود سر خیابون شام بیارن... یخچال که خالیه آقای بی مسئولیت... توهم برو لباساتو عوض کن... اون جوراباتم در بیار بوش منو خفه کرد... اه...شلخـ ـته
نیشخند زدم و دستم را روی دستگیره ی در فشردم... روی تخـ ـت با حالت بامزه ای خـ ـوابیده بود...
موهایش پف کرده دورش ریخته بود و دهانش نیمه باز بود...
وارد اتاق شدم و در تاریکی همانجا روی تخـ ـت نشستم... لبخندی روی لبـ ـهایم نشست... دلم میخواست در آغـ ـوش بکشمش و فشارش دهم... انقدر فشارش دهم که جیغ بکشد و من بح
خندم...
چشمهایش را باز کرد و چند ثانیه در تاریکی خیره ام شد...
-ساعت خواب خانوم!
تند پتو را روی سرش کشید...
-چی شده؟چرا صورتتو ازم مخفی میکنی؟
حرفی نزد...
-واسه چی خجالت میکشی...؟مگه چی شده دختر خوب... هوم؟
-من دختر بدی نیستم
لبخندم پررنگ شد...
-معلومه که نیستی... تو فرشته ای...
پتو لرزید...
-ولی آدما اذیتم میکنن... به هرکی خوبی میکنم... اذیتم میکنه... میترسم... خیلی میترسم
-من نمیذارم کسی اذیتت کنه... کی دلش میاد تورو اذیت کنه؟غلط کرده هرکی بخواد بهت آسیب برسونه...
-من کثیف شدم
چیزی در وجودم فروریخت...
-اون مردیکه ی بی همه چیز چی کارت کرد؟سودا... بگو... من دیر رسیدم آره؟من خاک برسر دیر رسیدم...؟
-نه... تو نجاتم دادی...
نفس عمیقی کشیدم...
-پدرشو در میارم... روزگارشو سیاه میکنم غصه نخور...
-اون جای بابام بود...
هق زد...
-بهش میگفتم عمو...
پتوبیشتر لرزید...
-آرزوم بود بشم زن پسرش...
کلافه از جا بلند شدم...
-اون اما تو سرش فکرای کثیف داشت... دارم میمیرم امیر دارم میمیرم... من چه طور میتونم دوباره برگردم تو اون خونه؟
آیلار در آستانه ی در ظاهر شد و لبخند کشداری زد...
-سه تا پیتزا سفارش دادم... قارچ و گوشت... با نوشابه و سیب زمینی چیز دیگه ای نمیخورین؟
-نمیدونم... سودا تو چیزی دیگه نمیخوای؟
با صدای زیری "نه" گفت... خجالت کشیدنش را نمیفهمیدم...
آیلار با چشم و ابرو اشاره کرد از اتاق بیرون بروم و من از جا بلند شدم... شاید سودا باید دخترانه حرف میزد... شاید باید با یک نفر از جنس خودش درد و دل میکرد... شاید
سودا:
آیلار پتو را از روی صورتم برداشت...
خیره شدم در قهوه ای چشمهای ترکمنی اش...
دستش بالا آمد... سرانگشتش را کشید زیر پلکهایم و خیسیشان را گرفت...
-گریه کردی سودا؟
امیر که رفته بود روی تخـ ـتش نشسته و نفهمیده بودم کی خوابم برده ... بعد یک وقتی صدای آهنگی شنیده بودم که از جای دوری می آمد. بیدار نمی شدم . صدا می آمد و من هی سعی می کردم چشم هام را باز کنم و نمی شد ... ولی آهنگ ها را می شنیدم ... واضح اما دور ... نمی توانستم بیداربشوم . حتی وقتی آهنگی پرتم کرد توی 15 سالگیم ... توی دنیای دخترک 15 ساله ای که عاشق پسرعموی جذابش شده بود(!) ؛ باز هم بیدار نشدم . همه ی حس ها واضح بود ولی چشم هایم یک طور عجیبی باز نمی شدند !
و بعد صدا نزدیک تر شد... آن قدری که توی خواب و بیداری فکر می کردم درست از توی اتاق می آید ...
توی تنهایی یک دشت بزرگ
که مثله غربت شب بی انتهاست
یه درخت تن سیاه سربلند
آخرین درخت سبز سرپاست
رو تنش زخمه ولی زخمه تبر.....
ومن یک طور عمیق و غریبی دردم می آمد . آن قدر درد زیاد بود که توی آن لحظه به این فکر می کردم که تمام احساس هام باید عمیق تر شده باشند . می خواستم بیدار شوم . نمی شد . نمی توانستم . صدا نزدیک تر می شد ... احساس می کردم حتی بهتر از همیشه می شنوم ...
رقص دست نرمت ای تبر بدست
با هجوم تبر گشنه و سخت
آخرین تصویر تلخ بودنه
توی ذهن سبز آخرین درخت ....
بعد یکهو یک چیزی اوج گرفت توی تنم ... انگار لابه لای خواب و بیداری داشتم می آمیختم با صدا و موسیقی پس زمینه اش ... چیزی درونم فرو می ریخت ... من داشتم گم می شدم جایی میان نت ها و کلمه ها ... من داشتم از دست می رفتم .... صدا هی بلندتر و عمیق تر می شد ...
من به فکر خستگی پر پرنده هام تو بزن، تبر بزن من به فکر غربت مسافرام آخرین ضربه رو محکمتر بزن.....
و من کلمه ها را می فهمیدم ... اسمی برای آن احساس پیدا نمی کنم ... یک جور "ادراک" شاید ... من گم شده بودم توی "غربت" و "آخرین ضربه "ای که باید محکم تر زده می شد ... من خودم را می دیدم ... خودم که داشتم خودم را می کشتم ... خودی که تبر توی دست هاش برخاسته بود به قتل َم . من داشتم گریه می کردم توی خواب . بیدار که شدم صورتم خیس بود ... و من فکر می کردم چه همه ی زنده گی َم مرده ام / خواهم مرد ... از درد .
-تو چشمات یه زخمی هست... یه دردی هست... که میترسونتم...
قطره اشکی روی گونه ام سر خورد...
-خودم از همه بیشتر میترسم...
کنارم روی تخـ ـت دراز کشید و صورتش را توی موهایم فرو کرد...
-حواست باشه نشی مثل من...
-اتفاقا دارم میشم خیلی بدتر از حال تو...
-اونوقت مجبور میشی همش تظاهر کنی... تظاهر کنی به خوب بودن... به خندیدن... به خوشحالی کردن... مجبور میشی تظاهر کنی به زنده بودن در حالی که نیستی
پتورا چنگ زدم...
-آدم یه وقتی قدر حالشو نمیدونه... قدر لحظه به لحظه های زندگیشو نمیدونه... غصه ی چیزای بیخود رو میخوره اما به محض اینکه میافته تو دره... تازه میفهمه قبلا چه قدر بالا بوده...
موهایم را بهم ریخت...
-افتادی تو دره؟
-خیلی عمیق تر از دره...
-منم تو همون حوالی ام...
-باورم نمیشه یه روز تنها غم زندگیم دوست نداشتن علیرضا بود... تنها دردم بی توجهیای اون بود... تنها ترسم رفتنش بود اما حالا... یه دردی افتاده تو تنم که اصلا قابل قیاس نیست با علیرضا...
-میخوای حرف بزنی و بگی چی شده؟
چه طور میشد رسوایی پیش آمده را برای کسی تعریف کرد؟اصلا بی آبرویی مگر تعریف کردن هم داشت؟
-میشه نگم؟
-هرطور راحتی...
و این خواهر و برادر به طرز عجیبی حالم را درک میکردند... این گیج بودنم را... این وحشتم را... این دردم را... به طرز عجیبی میفهمیدند...
بلند شد و روی تخـ ـت نشست...
دست راستم را کشید و مجبور شدم مثل خودش بشینم...
نگاهی به لباسم انداخت و پقی زیر خنده زد...
-چه لباس امیر به تنت میاد...
از بالا به پارچه ی لیمویی رنگی که تنم بود نگاه کردم...
-روی مانتوم استفراغ کردم...
لبخندش جمع شد...
-دکتر رفتی؟
و آیلار چه میدانست حالت تهوع من از لمس دستهای کسی بود که چندشم میشد؟!
چه میدانست حالت تهوع هنوز هم ته گلویم گیر کرده و دلم میخواهد تمام اتفاقات چند ساعت پیش را یکجا بالا بیاورم... آیلار چه میدانست؟
-نه خوبم...
و دروغم زیادی بزرگ بود که آیلار تنها سرتکان داد و از جا بلند شد...
-شب میمونی اینجا؟
میماندم...؟!نه... نمیشد... خانه هم دلم نمیخواست برگردم...
-نه...
روتخـ ـتی امیر را مرتب کرد...
-میری خونه؟
-نه...
گنگ نگاهم کرد...
-پس کجا میری؟
-میرم خونه ی خواهرم...
صدای امیر آمد...
-بچه ها شام رسید...
آیلار لبخندی زد و روبه من گفت:وایستا برم برات یه تی شرت بیارم...
شانه بالا انداختم و همانجا کنار آینه قدی اتاق امیر ایستادم... نگاهم افتاد به رد چنگی که روی گردنم افتاده بود...
پتانسیلش را داشتم که آینه را بشکنم...
فشار بغض تنگ حنجره ام بیشتر شد و آیلار داخل آمد...
مانتوی تابستانی آلبالویی رنگی را مقابلم گرفت...
دلم میخواست تا ابد سیاه بپوشم...
سیاه پوش این غم بزرگ...
این درد فراموش نشدنی...!
-هرچی گشتم تی شرت درست و حسابی پیدانکردم... البته بودا ولی گمون نمیکنم تو خوشت بیاد... این مانتوراحته...
بی حرف لباسهایم را عوض کردم...
-یه روسری برام میاری؟
لبخند عمیقی زد و چنددقیقه بعد بایک شال آبی فیروزه ای برگشت...
شال را روی سرم انداختم و پشت سر آیلار از اتاق بیرون زدم... صدای گزارشگر فوتبال توی خانه پیچیده بود و امیر محو تماشای تلویزیون و آن زمین سبز رنگ...
آیلار بسته های پیتزارا برداشت و پراخم روبه امیر گفت:محض رضای خدا یه امشب دست بکش از این فوتبال...
امیر بی آنکه نگاهش کند گفت:جون تو نمیشه... بازی بارسا و رئاله... دیدن داره این بازی... آخ... تف تو ذاتت نیمار... گل کن دیگه اون توپو... انگار نون نخورده... حیفه نون
آیلار نوچ نوچی کرد و من فقط نگاه...
از بچگی جزو معدود دخترانی بودم که فوتبال دوست داشتم...
-سالی خدات تومن پول میگیرن اونوقت یه توپ نمیتونن شوت کنن تو دروازه... اه...
برچسب:
نویسنده: سجاد باقری