خرید بک لینک
نگاهم نشست به تخمه هایی که تند تند میشکست و داخل بشقاب میریخت... مثل پسربچه های شیطان و تخس شده بود...انگار نه انگار که چند دقیقه قبل با حرفهایش میخواست آرامم کند...

-این مسی کره خرو میبینی؟دیقه ی نود یه گل زد تو دروازه ی ماها... حالا اینجا جونش داره در میاد یه حرکت بزنه...مردیکه ی...

آیلار جلوی تلویزیون رفت و قبل از اینکه امیر حرکتی از خود نشان دهد تلویزیون را خاموش کرد...
امیر تند از جا پرید...

-چته؟داشتم نیکا میکردما... اه... برو کنار ببینم...

آیلار اخمی کرد و بی شک این دختر خوب جلوی امیر می ایستاد...

-میخوایم شام بخوریم... مثل بچه آدم که نمیتونی فوتبال ببینی... داد و هوارت تاسه تا خیابون اونورترم میره... خیرسرت مهمون داریما...

امیر از کنار گردن آیلار به سمت من سرک کشید... ابروهایش را بالا انداخت و لبخند پهنی زد

-سودا که مهمون نیست... خونه خودشه... مخلص سودا خانومم هستیم...

خجول سرپایین انداختم... الان اگر در شرایط عادی بودم پررنگ میخندیدم و سرتکان میدادم... شاید هم در جوابش حرفی میزدم اما الان... اصلا لبخندم نمی آمد... حرف که پیشکش...
آیلار بسته های پیتزارا روی میز جلوی کاناپه چید...
نوشابه هارا ازروی کانتربرداشتم وکنار آیلار نشستم... بالبخندنوشابه هارا ازدستم گرفت...
" midnight in paris"را گذاشت
امیر غرغر کرد...
آیلار نیشخند زد...
و میدانستم که هرگز زورش به آیلار نمیرسد... تنها موهای آیلار را بهم ریخت و بغض توی گلویم گردتر و قلنبه تر شد...
حواسش به من هم بود...
بانگاهش انگار پرسید چرا نمیخورم و من بالاجبار تکه ای پیتزابرداشتم... گاز بزرگی به پیتزای توی دستش زد... جوری که کاملا اشتها برانگیزبود...
من هم گاز کوچکی زدم اما انگار لوزه هایم به اندازه ی یک گردو باد کرده بودند و اجازه نمیدادند غذا پایین برود...
آیلار فهمید...
بغضم را فهمید...
نیشخندش جمع شد...
نوشابه ام را دستم داد و کمـ ـرم را نـ ـوازش کرد...
هیچ وقت دلم نمیخواست خوشی جمعی رابهم بزنم اما انگار امروز اتفاقات عجیب و غریبی برایم میافتاد... جرعه ای از نوشابه نوشیدم و کمی راه گلویم باز شد و توانستم به سختی لقمه ام راقورت بدهم...
شام را درسکوت خوردیم... البته من فقط یک قاچ مثلثی از پیتزایم تمام کردم...
چه خوب که کسی مجبورم نمیکرد بیشتر بخورم... چه خوب که کسی نمیپرسید چرا نمیخورم...
چه خوب که امیر و آیلار انقدر میفهمیدند... و من چراهیچ وقت نفهمیده بودم فهم و شعور این دو خواهر و برادر بی مادر و پدر بزرگ شده را...؟
امیر جعبه های پیتزارا جمع کرد... آیلار روی کاناپه دراز کشید و کنترل را روی سیـ ـنه اش گذاشت و زل زد به تلویزیون...
و من...
علارغم میل عجیبم به بیشتر ماندن در خانه ای که حس امنیت میکردم در آن... ازجابلند شدم...

-من بایدبرم...

امیر از آشپزخانه بیرون آمد و نگاهم کرد و آیلار سریع نشست... ابروهای امیر درهم گره خورده بود...

-کجا به سلامتی؟

-نمیتونم اینجا بمونم...

-یعنی انقدر بهت بد میگذره؟

تند گفتم:نه... نه... ابدا... اما خب...

هنوز هم خجالت میکشیدم در چشمهایش نگاه کنم... امیر من را باحالت بدی پیداکرده بود...
بغـ ـلم کرده بود...
لرزیده بودم در آغـ ـوشش...
من رابه خودش بیشتر فشرده بود و آرام گفته بود:جااان بچم چی میلرزه...
و من خیال کرده بودم واقعا امیرپدرم است... همانقدر محکم... همانقدر حامی... و تکیه کرده بودم بهش...
من احتیاجم بوده که همیشه کسی مراقبم باشد... حمایتم کند... من محتاج یک جای امن بوده ام همیشه
آنوقت خوب میدانم این چه بد است... که یکجور ضعیف بودن است... یک جورحماقت است حتی... اما دست خودم نیست.نتوانسته ام کاریش کنم تابه حال...
من به مراقبت نیازدارم...من نیازدارم به اینکه کسی خیلی قویتر و بزرگترازخودم همیشه پشتم باشد نه اینکه لزوما این آدم بزرگ کارخاصی برایم انجام بدهدها...نه... که فقط باشد... که فکرکنم پیشم که هست میشود تمام کارهای خاص دنیاراانجام بدهم

-خونه که نمیری...؟

آیلار متعجب به بحث ما گوش میکرد...

-میخوام برم خونه سارا...

چندثانیه به صورتم خیره شده بود... بی حرف... پراخم... و درآخر سرتکان داده بود و سویچش راازروی کانتر چنگ زده بود و هرچه اصرار کرده بودم برایم آژانس بگیرد گفته بود این وقت شب آژانس خطرناک است و من خجولتراز قبل روی صندلی ماشین نشسته بودم و امیر استارت زده بود... آدرس خونه ی سارا را داده بودم و امیر به راه افتاده بود
شیشه را پایین کشیدم و سرم را لبه ی پنجره گذاشتم...
باد به صورتم میخورد و حس خوبی بود...

- این آهنگو شنیدی؟همه شوانگار واسه تو خونده...

کمی دقت کردم روی آهنگی که پلی کرده بود... یادم نمیامد اصلا...

-این کدوم یکیه؟

بالبخند ابرو بالا انداخت و من کنجکاوتر گوش کردم به آهنگی که پخش میشد... و وقتی شروع شد انگار از درون چیزی در وجودم منفجرشد...و باورم نمیشد وقتی این آهنگ را گوش میکند یاد من بیافتد...

تو به این معصومی تشنه لب آرومی
غرق عطر گلبرگ تو چقد خانومی
کودکانه غمگین، بی بهانه شادی
از سکوتت پیداست که پر از فریادی
همه هر روز اینجا از گلات رد میشن
آدمای خوبم این روزا بد میشن
توی این دنیایی که برات زندونه
جای تو اینجا نیست جات تویه گلدونه
غرورمو ببخش حضورمو ببخش
منم یه عابرم عبورمو ببخش
تویی که اشکه تو شبیهه شبنمه
همیشه تو نگات یه حس مبهمه

-این مال دختربچه های گلفروش هستشا

لبخندش پهن تر شد و نگاهش بابااونه تر...

-نه مال توء... همش بهت میاد...واسه بچمه...

بعد بالبخند با آهنگ میخواند... تو چقدر خانومی... تو چه قدر خانومی...
خب من کجابروم؟
کجابروم که کسی اینقدر مراخوب ببیند...؟
که بچه ش باشم انقدر...
آخر خیلی لول خوبی و معصومیت این آهنگ بالابود...
قطره اشکی از گوشه ی پلکم سرخورد و آرام پرسیدم...

-فرودگاه چی شد؟...غیبتم...

-مهندسی پرواز رو خودم به عهده گرفتم... اما جوادی خیلی عصبانی بود...

-باید یه سربرم فرودگاه...

مقابل خانه ی سارا نگه داشت... خواستم پیاده شوم آستین مانتوی اهدایی آیلار را گرفت... به سمتش چرخیدم... خیره شدم به قطر اشک روی گونه ام...

-میخوای چیکار کنی؟

و من انگار که زیر هجوم درد غرق شده باشم نتوانستم جلوی ریزش اشکهایم را بگیرم...

-نمیدونم...

روی فرمان با حالتی عصبی ضرب گرفت...

-باید با بابات صحبت کنی سودا...

فین فین کردم...

-نمیتونم... بابام بفهمه دق میکنه... اون مریضه...

دستمالی ازروی داشبورد به سمتم گرفت...

-پاک کن اون اشکاتو... شکرخدا همیشه هم آماده به خدمتن...

دستمال را گرفتم و زیر پلکم کشیدم...

-ببین سودا... اگه به بابات نگی... میشه یه معضل بزرگ... و من اجازه نمیدم به حماقتات ادامه بدی

آهی کشیدم و گفتم : ترس خیلی چیز بدیه. دردی که توی فکرمه خیلی بدتر از درد واقعیه. منظورمو می فهمی؟

-آره میفهمم...

پیاده شدم و بی نگاه کردن به عقب زنگ خانه ی سارا را فشردم... چندثانیه طول نکشید که در باز شد و من بازهم بی نگاه کردن به عقب داخل شدم و در را بستم
پله هارادوتایکی بالارفتم و بادر باز خانه ی سارا مواجه شدم... عسل بادیدنم لبخند بامزه ای زد و در آغـ ـوشم پرید...
حقیقتا جانی برایم نمانده بود بغـ ـلش کنم... آنقدر بی حس بودم که دلم میخواست فقط یک گوشه بنشینم...
گونه اش را بـ ـوسیدم و انگار ناراحت شد از بغـ ـل نکردنش...
ساراتکیه به قاب در تماشایمان میکرد...

-خوش اومدی...

بندکفشهایم راباز کردم و داخل شدم...

-ممنون... محسن خونه نیست؟

درراپشت سرم بست

-نه رفته کیش جنس بیاره...

-خاله چه مانتوی خوشگلی...

-آیلار بهم هدیه داده...

سارا ابروبالا انداخت و روی اولین کاناپه نشست...

-چه عجب یه سر به خونه خواهرت زدی... صبح اومدیم عید دیدنی... تو نبودی

آخ... صبح... وای... صبح... باید به سارا میگفتم؟

-پرواز داشتم...

عسل روی زانویم نشست و دستش را حـ ـلقه ی گردنم کرد...
اگر به سارا میگفتم چه عکس العملی نشان میداد؟

-عموکمال مرده خاله...

نفسم توی سیـ ـنه حبس شد... با چشمهای گشاد خیره ی سارا شدم که اخم کرده بود... روبه عسل توپید...

-چرا چرت میگی بچه؟ترسوندی بیچاره رو...

عسل نمکی خندید...

-میشه واضح بگی چی شده؟

-هیچی بابا... انگار صبح میره حموم... لامپ حموم سوخته بوده... پاش لیز میخوره... با کمـ ـر میخوره به در حموم... شیشه میشکنه و کمی زخمی میشه... علیرضا بردتش بیمارستان... بخش اورولوژی بودن... گویا باید عمل جراحی بشه...

حسی که به کمال داشتم فراتر از یک تنفر محض بود... اما بازهم راضی به مرگش نبودم... نبودم...

-بابا رفت بیمارستان؟

-نه... نرفت... شام خوردی؟

امیر گفته بود باید بگویم... ولی چطور؟نمیشد... نمیتوانستم

-میل ندارم... فقط اگه میشه به مامان زنگ بزن بگو که من شب اینجا میمونم... نمیخوام نگران بشه...

عسل هورایی گفت و محکم گونه ام را بـ ـوسید... سارا هم لبخند زنان به سمت تلفن قدم برداشت...
مانتو و شالم را با تاپ اهدایی سارا تعویض کردم و روی تخـ ـت عسل دراز کشیدم... پیک نوروزیش را جلویم باز کرده بود و صفحه به صفحه توضیح میداد... برای خودش میخندید و من واقعا نه حرفهایش را میشندیم و نه میفهمیدم...
گیج بودم...
خیلی گیج...
و حالم خرابتراز همیشه...
باید میشدکه بخوابم...بخوابم و یک وقت دیگر از خواب بیدار شوم... وقتی که همه چیز لااقل یکم بهتر میشد... یکم ساده تر... حل شدنی تر...اصلا باید دردنیایی بیدار میشدم که تاحالت چندساعت خوب میشود زود یک اتفاق بدنیافتد... و تویش انقدر آدم خسته نباشد که حال فکرکردن باخودش راهم نداشته باشد...
موبایلم در جیب شلوارم لرزید...
نگاه کردم...
امیر بود...

-وقتی ترسیده بودی اینقدر کوچولو شده بودی که دلم میخواست توجیبم قایمت کنم

لبخند کمـ ـرنگی زدم...
جوابش را ندادم و گوشی را روی تخـ ـت انداختم...
دخترش بودم... واین قشنگترین شعردنیاست...!

***
من جیغ کشیدم... خندید...
دندانهای بدترکیبش بیشتر نمایان شد...
یک قدم به عقب برداشتم... فضای حمـ ـام را بخار گرفته بودو نفس کشیدن سخت بود...
یک قدم دیگربه عقب برداشتم... هوا تاریک بود اما برق چشمهایش را میدیدم...
اشک ریختم...
نزدیک شد...
هق زدم...
نزدیک شد...
چسبیدم به کنج حمـ ـام...
نزدیک شد...
اسم خدارا صدا زدم...
نزدیک شد...
چنگ انداختم روی صورتش... خندید و دستهایم را چسباند به دیوار... میلرزیدم و اوقوی بود...
کوچک بودم و او قوی بود...
من بچه ی برادرش بودم و اودر عین قوی بودن عمویم بود... عمو...
کسی صدایم میزد... نامم را فریاد میکشید... صدایش را در هاله ای محو میشنیدم...
چشمهایم را بستم تا نبینم...
تا مردنم را نبینم... تا بی آبرو شدنم را نبینم...
چشمانم را بستم و...
صدا واضح تر میشد انگار... صدایی ترکیب از صدای امیر بود و سارا... ولی لحن هردویشان نگران و پرعجز...
من آنجا بودم...
باید میفهمیدند که من همانجام... باید نجاتم میدادند...
-الو... بله... تبش بالاس... انگار تشنج کرده... توروخدا آقا خودتونو برسونید... آدرس رو یادداشت کنید...
میلرزیدم... و صدا دور میشد...
سارا نباید میرفت... پس من چه؟
کمکم نمیکرد؟
-سودا... الهی فدات شم آبجی... بازکن چشمای خوشگلتو... بازکن دارم میمیرم از نگرانی...
نمیتوانستم چشمهایم را باز کنم...
نمیخواستم شاهد بدبختی خودم باشم...
چرا امیر نمیآمد مرا توی جیبش قایم کند باخود ببرد؟
مگر خودش نگفته بود وقتی ترسیده بودم انقدر کوچک به نظر میرسیدم که دلش میخواست مراتوی جیبش قایم کند...؟خب الان ترسیده بودم دیگر...
درحد مرگ ترسیده بودم...
حس ترس همراه با بی حسی... نمیتوانستم از جایم تکان بخورم و انگار کسی مرا بلند میکرد... روی تخـ ـتی میگذاشت و با سرعت هرچه تمام تر هل میداد...
تمام دل و روده ام درهم میپیچید...
سرعت بیشتر میشد و ناگهان من رها میشدم...
رها میشدم در حبابی از خلا...
***

یک هفته میگذشت...
یک هفته از تشنج وحشتناکم میگذشت...
یک هفته از بستری شدنم توی بیمارستان میگذشت...
و یک هفته از بازگشتم به خانه میگذشت...
کمال را عمل کرده بودند...
پدر به ملاقاتش نرفته بود... البته بیش از این هم انتظار نمیرفت...
و کمال هنوز در بیمارستان بستری بود... ای کاش همیشه همانجا میماند... ای کاش!
خیلی تلاش کرده بودم این موضوع را باکسی درمیان بگذارم اما حقیقتا از توانم خارج بود...
پدر که بیماربود و هرگونه استرس برایش مضر... مادر هم که حرف در دهانش نمیماند... شک نداشتم به محض فهمیدن دنیا را خبر میکرد یا حراقل یکجور به گوش پدر میرساند...
علیرضا هم که دیگر برایم قابل اطمینان نبود...
تنها گزینه سارا بود...
آن هم تابه امروز جرعت بازگوکردنش را پیدا نکرده بودم...
امیر گفته بود اگر حرف نزنم بد میشود... گفته بود میشود معضل... گفته بود میشوم مورد سواستفاده...
و من هنوز هم از گفتنش واهمه داشتم
با گواهی پزشک غیبت یکروزه ام را از پرواز موجه کرده بودم و امروز بعد از یک هفته باید فرودگاه میرفتم...
میخواستم تغییری در برنامه ی پروازیم ایجاد کنم... فشرده ترش کرده بودم و تمام پرواز های شبانگاهی را به عهده میگرفتم... پدر کمی مخالفت کرده بود اما توانسته بودم متقاعدش کنم که پرواز های شبانه راحت ترند...
اینطوری بهتر میشد... حداقل شبها خانه نبودم... حداقل کمال فرصت پیدا نمیکرد از پنجره ی اتاقم شبانه و دور از چشم بقیه داخل بیاید
برگه ی تقاضا را دست مدیر مربوطه سپردم و تن خسته ام را روی صندلی های کنار راهرو رهاکردم...
در اتاق پزشکی باز شد و امیر در حالی که دکمه ی بالای پیراهن مردانه اش را میبست بالبخند از پزشک فرودگاه که حالا میدانستم همان رفیق گرمابه و گلستان امیر، شهاب است خداحافظی کرد و خارج شد...
نگاهش که افتاد به من لبخند زد و من متعجب نگاهش کردم...

-سلام مهندس فنچول زاده...

-اینجا چیکارمیکنی؟

خندید و برنامه ی پروازیش را لول کرد...

-پس کجاچیکار کنم؟

پوفی کشیدم و به لبخندی اکتفا کردم...

-مسخره نشو...

-مسخره چیه؟خب اومدم فرودگاه... چون من خلبانم و باید یه سری آدمو به شهرشون برسونم...

-تو مگه پرواز هات روزانه نیست؟

نگاهش را از من گرفت و بی جواب دادن به سمت انتهای راهرو به راه افتاد... اخم کردم و با قدم های تند خودم رابهش رساندم...

-مگه باتو نیستم؟چرا جواب نمیدی؟

اززیر چشمهایش نگاهم کرد...

-خب حالا پروازهام شبانه س... توچیکار داری؟

-مخصوصا این کارو کردی نه؟به خاطر من...؟

خونسرد به راه رفتنش ادامه داد...

-چه فرقی میکنه؟

-چرا اتفاقا خیلی هم فرق میکنه... من دلم نمیخواد کسی به خاطر من خودشو تومعذوریت قرار بده

بالبخند کجی نگاهم کرد...

-معذوریت کدومه؟توچراانقدر باخودت فکرای الکی میکنی...؟

-الکی...؟

-بله کاملا الکی...

کیفم را روی دوشم انداختم و تا انتهای سالن همراهش رفتم...

-با کسی صحبت کردی؟

سرم را پایین انداختم و مشغول بازی باانگشتان دستم شدم...

-نتونستم...

-میدونستم...

-خب چیکارکنم...سخته...

کوله پشتیم را داخل دستگاه انداختم و اززیرگیت رد شدیم...

-اگه الان سخته مطمئن باش وقتی کمال برگرده سخت ترم میشه...

-میدونم...

-میدونی و داری دست دست میکنی؟بجنب لطفا...

-تامیخوام راجع بهش حرف بزنم اشکم سرازیر میشه... بغض میکنم نمیتونم حرف بزنم

کیفم را از زیر دستگاه بیرون کشید و امیر برای یکی از مهماندارهای مرد دستی تکان داد و لبخند زد...

-ببین سودا...بایدیکبار به خاطر همه چیز گریه کرد... به خاطر تموم چیز های ازدست رفته و دردناک... اونقدر که اشکات خشک بشن... بعدش باید به یه چیز دیگه فکر کنی... باید رهاش کنی و زندگی رو ازنو شروع کنی... من خیلی طول کشید به این نتیجه رسیدم... خیلی طول کشید تا بفهمم همه ی غمای عالم ابدی نیست... که میشه از خوشبختی های کوچیک و جزیی هم لذت بردهیچ چیزی مطلق نیست... حتی اشکای که روی گونه ات میریزن... میفهمی منظورمو؟

-میفهمم اما...

-دیگه اما و اگه نیار... یک هفته وقت خوبی بود برای عزاداری و زانوی غم بغـ ـل گرفتن و الان تموم شد اون یک هفته... محکم باش... برو جلو... منم کنارتم... کمکت میکنم...

-اگه نتونم هیچوقت بگم چی؟

-فکر بعد رو بعد باید کرد... اونموقع یه فکری میکنیم...

-بگو میخوام مطمئن شم... میخوام بدونم که اگه کم آوردم راه چاره هست یانه...

به رویم لبخند پاشید... لبخندی که تابحال جنسش را حس نکرده بودم... لبخندش نرم بود و لطیف... به چشمهایش سرایت کرد و حسی در پس سیاهی چشمهایش پیچید که تابه حال ندیده بودم...

-راه چاره نباشه هم برات پیدا میکنم... حتی از زیر سنگ... تو غصه نخور...

و دلم گرم شد انگار... و تمام سلولهای تنم نبض گرفتند از این حس دلگرم کننده...

-میشه راه چاره رو اول پیدا کنی؟همین حالا... میخوام اگه بشه قبل از حرف زدن با کسی، راه چاره رو امتحان کنم

وارد پارکینگ روباز شدیم... باران میبارید و قطره های درشتش روی صورتم میافتاد... بارانی سرمه ای رنگش را از تن در آورد و بالای سرمن گرفت
موضوعات مرتبط: رمان دون ژوانی

برچسب: نویسنده: سجاد باقری تاريخ: يکشنبه 14 خرداد 1396 ساعت: 2:32

صفحه بندی