خرید بک لینک
-بیا زیر چتر من تا بارون خیست نکنه...

-چتر؟

-عملکردش که مثله چتره...!حالا ظاهرش متفاوته که چندان مهم نیست

زیر چترش رفتم...

-پس خودت چی؟خیس میشی دیوونه... سرمامیخوری...

نفسش را بیرون فوت کرد...

-اونی که چتررو اختراع کرد عاشق نبود...

مات نگاهش کردم...

-نگو که سریه سال آهم دامن گیرت شد؟عاشق شدی امیر...؟

خیره نگاهم کرد... و آسمان امشب عجیب میبارید..

-نمیدونم... نه که عشق باشه ها... نه... من عشقو نمیشناسم... حداقل جنس احساسم مثل حس تو به علیرضا پراز غم و غصه نبود... به خاطرش گریه نمیگنم... درد نمیکشم... برعکس وقتی بهش فکرمیکنم پراز حس خوب میشم... نمیدونم یا اسم حس من عشقه و حس تو به علیرضا عشق نبود یا نه حس تو به علیرضا عشق بود و حس من عشق نیست...

شگفت زده نگاهش کردم...

-امیرباورم نمیشه...تو... تو... وای خیلی برات خوشحالم

مهربان خندید... تند گفتم:کی هست حالا...؟میشناسمش...؟

-بی خیال بابا... جدی جدی میخوای منو سرما بدی... بدو تا مریض نشدیم هردومون... داری میلرزی...

لب پایینم را جلو فرستادم...

-یکی طلبت... منو نپیچون...

-پیچوندنی درکار نیست... حداقل تو یکی رو نمیشه پیچوند!

-مسخره نکن... من دست و پاچلفتی چولمنگ رو راحت میشه پیچوند...

-ای کاش که بشه...

با خنده اخم کردم...

-خیلی بدی...

لبخندش محو شد...

-ببین حرف رو از کجا به کجا کشوندیا...!مثلا داشتم موعظه میکردمت

-ناراحت شدی...؟

-بی خیال بچه ام مگه؟

-خب اصلا بریم سر حرف خودمون... راه چاره رو بگو...

روبه روی هواپیما ایستاد... هوارگباری بود... باران شدید میبارید

-اگه به بابات نگی... مجبوری از اون خونه بری... میدونی که دیگه نمیتونی با کمال زیر یه سقف زندگی کنی...

-کجا برم؟من که جایی رو ندارم

دستش را لابه لای موهای خیسش کشید... قطره ی باران روی پیشانیش راه گرفته بود و تا چانه سرمیخورد...

-با من ازدواج کن... اگه نتونستی بگی... اگه خواستی بری و جایی نداشتی... بامن ازدواج کن...

گیج و گنگ نگاهش کردم...

-تو... تو...

کیفم ازدستم روی زمین افتاد...

-امیر منو مسخره میکنی؟

قدمی به سمتم برداشت...

-اصلا و ابدا... کاملا جدیم...

حس میکردم گوشهایم در حال داغ شدن است...

-تو... عاشق یه نفر دیگه ای و داری به من پیشنهاد ازدواج میدی؟

دستهایم مشت شد ادامه دادم...

-فکرکردی من انقدر بدبختم که از چاله دربیام خودمو پرت کنم توچاه؟امیر در مورد من چی فکرکردی...؟تو... تو...

دستهایش را به نشانه سکوت بالا برد...

-داری منظورمو بد برداشت میکنی...

پوزخند کم جانی روی لبـ ـهایم نشست...

-ببخشید باید چه طور برداشت کنم؟اگه از همه جا رونده شدم... مونده شدم... جایی نداشتم...بیام باتو ازدواج کنم؟فداکاری میکنی؟منت میذاری سرم...؟امیر واقعا که...

-اصلا اینطور که تو فکر میکنی نیست... من...

-هیچی نگو لطفا... دیگه نمیخوام چیزی بشنوم... حرفتو زدی دیگه... من یه بیچاره ی بی خانمانم و تویه جنتلمن فداکار که از عشقش میگذره واسه نجات دوستش... خیلی ممنون بابت فداکاریت

از شدت عصبانیت صدایم میلرزید... خم شدم کیفم را برداشتم و به سمت شیلتر حرکت کردم... صدا زدن هایش را نادیده گرفتم و به سرعت قدمهایم افزودم...

امیر:

هواپیماکه روی زمین نشست... سرم را به عقب برگرداندم و به سودا نگاه کردم... اخم کرده بود و خیره ی پنجره...
گندزده بودم... به معنای واقعی گند زده بودم...
برخلاف همیشه که خسته نباشید میگفت از جا بلند شد و بی حرف کابین را ترک کرد... مشتی روی فرمان کوبیدم و کمک خلبان جوان متعجب و گنگ نگاهم کرد
نگاهش را نادیده گرفتم و بعد از باز کردن کمـ ـربند از کابین خارج شدم...
راهرو را باسرعت بیشتری طی کردم و خودم را به اتاق پزشکی رساندم... تقه ای به در زدم... کمی طول کشید و بعد صدای شهاب بلند شد...

-بفرمایید

در را باز کردن و داخل شدم...

شهاب بادیدنم از مشت میزش بلند شد و قدمی به سمتم برداشت...

-چرااین ریختی شدی پسر؟

روی اولین صندلی نشستم و چند ثانیه ای به صورت نگرانش نگاه کردم...

-حاجی گندزدم...

ابروهایش بالا پرید

-نگو که حرفای احمقانتو به زبون آوردی؟

دستمال کاغذی ازروی میز برداشتم و پیشانیم را پاک کردم...

-به جون تو نمیخواستم حرفی بزنم ولی اصرار کرد...

با کف دستش خاک تو سری گفت و روی صندلی کناریم نشست

-هیچیت مثله آدمیزاد نیست... آخه احمق آدم اینجوری به کسی که دوستش داره پیشنهاد ازدواج میده؟صدبار بهت گفتم نگو این حرفو...

-تازه خبر نداری بیشتر گند زدم... طرف خیال میکنه من عاشق یکی دیگه ام

عصبی نگاهم کرد...

-پس به فنارفتی رفیق...

-گمونم

-بعد یه عمر دل و دین به یکی باختی اونم نابود کردی رفت...

پاروپا انداختم...

-اه... بی خیال شو دیگه... گندزدم تموم شد رفت... راه حل بده... البته اگه داری

-نه که تو خیلی هم عمل میکنی؟

-داری یا نه عقل کل؟

-نه ندارم...

به پشتی صندلی تکیه زدم...

-اصلا از اولش اشتباه بود... من مال ازدواج نیستم... الانم اگه شرایط سودا حاد نبود مطرحش نمیکردم

با شگفتی نگاهم کرد...

-امیر تو الان دقیقا با خودت چندچندی؟یه روز میای اینجا میگی دوستش دارم به هرغیمتی که شده میخوامش... بعد الان داری میگی من مال ازدواج نیستم؟فکرکردی ازواج کشکه؟امیر شوخی برنمیداره... وقتی به یکی میگی دوستش داری باید تا تهش بری میفهمی؟

-من هنوز بهش نگفتم دوستش دارم

-پس اگه به خودت مطمئن نیستی... غلط میکنی به دختره میگی بیاد باهات زیر یه سقف...

-مطمئنم که دوستش دارم و میخوامش اما اینکه بتونم نگهش دارم... اینه که نگرانم میکنه اینه که به شک میندازتم که اصلا این دوست داشتن خوبه یابد؟

-خودتم خوب میدونی که دختری که روش دست گذاشتی مثل دوسـ ـت دخترات نیست... که یه شب باهاش باشی و فردا پرتش کنی بیرون... حالیته؟

-حالیمه

-پس سعی کن درست تصمیم بگیری... بشین فکر کن ببین تا آخر عمرت میخوایش یا این دوست داشتن گذریه... بعد اگه به این نتیحه رسیدی که تا آخر عمرت میخوایش اون غرور لعنتیت رو بذار کنار برو رک و پوست کنده بهش بگو که دوستش داری...

-طاقت نه شنیدن از هیچکسو ندارم

-اتفاقا خودتو واسه یه همچین جوابی آماده کن... چون تو در برابر اون دختر هیچی نیستی...

خودم هم میدانستم... میدانستم که سودا برای من زیادیست... خیلی زیاد...

-پس حرف نزنم سنگین ترم نه؟

-اینو خودت باید انتخاب کنی... یا انقدر ترسو میشی که از ترس باختن شکست میخوری یا یه بار تو عمرت شجاعت خرج میکنی و پاپیش میذاری کاری هم به نتیجه ش نداری که اگه شد فبها اگرم نشد فدای سرت... عاشق واقعی واسه عشقش میجنگه... بدستش میاره...

سکوت کردم و زل زدم در چشمهای قهوه ای اش...
ادامه داد...

-یکمم احساس قاطی کارات کن... یکم رمانتیک باش... روش تاثیر بذار لطفا...والا به خدا به جایی برنمیخوره...

-قبلا یه نفر روش تاثیر گذاشته... اونقدر پررنگ که منو نمیبینه

-رد پاشو پاک کن... خودتو جایگزین کن... یهو رگباری هم عمل نکن... نرم پیش برو... آروم...

سودا:

کلیدداخل قفل در انداختم اما قبل از چرخاندن کلید، در خانه باز شد و من مات تصویر تهوع آور مقابلم شدم
ترسیده یک قدم عقب گذاشتم
لبخندش دوباره پهن لبـ ـهای کبودش شد و قلـ ـبم تند تند شروع به تپیدن کرد...
کی از ببمارستان مرخص شده بود؟
کی سرپا شده بود...؟

-فراری شدی؟

فقط نگاهش کردم...

-ولی بچه عاقلی هستی... خوشم اومد که به کسی چیزی نگفتی

انگشت هایم مشت شد...

-به همین زودی به همه میگم

پرصدا خندید

-جون من؟من که گمون نمیکنم

-برید کنار میخوام برم تو...

دستش را مقابل در مانع کرد

-زبون باز کنی سرتو از تنت جدا میکنم... مفهومه؟

-منو تهدید میکنین؟

-حالا اسمشو هرچی دوست داری بذار... من هرکاری رو بگم میکنم انجامش میدم... سابقه ی قتل هم دارم... در جریانی که؟

-میخوام برم تو...

بی توجه به حرفهای من دست فرو برد داخل جیب پیراهن گل گلیش و کارتی بیرون کشید و مقابل چشمهایم گرفت...
لحظه ای نفس کشیدن فراموشم شد...

-شناختی؟کارت شناسایی امیر جونته... گوشه حموم افتاده بود

سعی کردم ترسم را مخفی کنم

-خ... خب که چی؟

-میدونی کی پیداش کرده؟

آب دهانم را پرسرو صدا قورت دادم...

-کی؟

-علیرضا...

انگار سطل آب داغ را روی سرم خالی کردند...

-میدونی چی بهش گفتم؟گفتم تو و امیر داشتین تو حموم شیطونی میکردین و من اومدم نجاتتون بدم که پسره ی لندهور زد ناکارم کرد... آخه گزارش دکتر ثابت کرده بود که من بر اثر ضربه ناقص شدم...

بهت زده دستم را مقابل دهانم گرفتم... وای خدای من... علیرضا باور میکرد؟

-خیلی... پ... پستی!

-تازه کجاشو دیدی؟!فقط دلم میخواد لب باز کنی تا بدبختت کنم...

-هیچ کس حرف تورو باور نمیکنه

-حرف منو شاید... اما حرف علیرضا رو همه قبول دارن... تازه از شانس گندت مهری خانوم همسایتون دیده که تو در خونه رو برای امیر باز میکنی وامیر چند لحظه بعد میاد تو خونه... البت این حرفارو به علیرضا زده

-ازت متنفرم...

خندید و از جلوی در کنار رفت... تلو تلو خوران داخل رفتم اما صدایش را از پشت سر میشنیدم...

-از کسی که چیزی واسه از دست دادن نداره بترس... از من بترس دختر... خیلی بترس...

پله هارا به سختی بالا رفتم و بغض بدی گلویم را آزار میداد... آرام خودم را به اتاقم رساندم و کیفم را روی زمین رها کردم...

امیر:

دستی به صورتم کشیدم و با توقف سرویس سری تکان دادم و پیاده شدم...
همین که سرم را برگرداندم با جسمی برخورد کردم و به عقب پرت شدم... باکمـ ـرروی زمین افتادم و درد بدی توی نشیمنگاهم پیچید... ابروهایم درهم گره خورد و نگاهم از روی یک جفت کالج رنگ و رو رفته ی سرمه ای بالا کشیده شد و چسبید به یک جفت چشم قهوه ای عصبانی...
علیرضا مقابل خانه ی من چه میکرد؟
عصبی فریاد زدم...

-چه مرگته...؟

قدمی به سمتم برداشت که سریع بلند شدم... سیـ ـنه به سیـ ـنه اش ایستادم و زل زدم در تخم چشمهایش...

-واسه چی پاشدی اومدی دم خونم؟دنبال شر میگردی؟

-آره دنبال شر میگردم... فقط دنبال یه مردم که حسابمو باهاش تسویه کنم

باانگشت اشاره ام روی سیـ ـنه اش کوبیدم...

-حسابتو تسویه کن بعدش بزن به چاک

-مرد نمیبینم این وسط که...

-پس من این وسط چیکاره ام؟

-تو فقط یه نامردی... یه نامرد عوضی

مشتی که روی فکش رهاکردم کاملا ناخواسته بود... چند قدمی عقب پرت شد و دست راستش را روی صورتش کشید

-بفهم چه زری زدی... من هرچه قدرم نامرد باشم به پای تو یکی نمیرسم

پوزخند زد...

-نامرد نیستی و تو حموم خونمون پیدات میشه بی شرف...؟گفته بودم با سودا کاری نداشته باش....

عربده کشید...

-نگفته بودم؟

به سمتش خیز برداشتم و یقه اش را چنگ زدم...

-چرا زر مفت میزنی؟رک و پوس کنده بگو ببینم حرفت چیه؟

تنش را عقب کشید و تند کارتی از جیب پیراهنش بیرون آورد و سمت من گرفت...

-کارت شناسایی خودته میشناسی؟

پوفی کشیدم... چندروزی بود کارتم را گم کرده بودم... نمیدانستم در حمـ ـام خانه ی آنها جا گذاشته ام...
اما این لحظه وقت کم آوردن نبود...
بی تفاوت گفتم...

-خب که چی؟

-خیلی رو داری پسر...!چیکار کردی باسودا...؟

-هرگهی خورده باشم به تویکی مربوط نیس... برو رد کارت حوصله ندارم...

مشتی به سیـ ـنه ام کوبید...

-تو غلط کردی... بی شرف... پدرتو در میارم...

اسم پدرم که آمد جری شدم... به هیچ کس اجازه نمیدادم به پدرم توهین کند... هیچ کس... پدر من یک اسطوره بود... حتی اگر برای من یک نام و یک خاطره ی سیاه و سفید اماپاک بود... پاک ترین مردی که به عمرم دیده بودم
به عقب هلش دادم و چسبید به دیوار

-حرف دهنتو بفهم... اول برو پدر مفنگیتو جمع کن بعد بیا اینجا واسه من قلدور بازی دربیار...

دستی به گوشه ی لبش کشید که ازش خون جاری بود...

-سودا... پاکه من میشناسمش... بامن بزرگ شده اما تو خدای کثافتایی میدونم که داری بازیش میدی اون ساده س گول میخوره

عصبی تر شدم...

-آره سودا همیشه گول سادگیشو میخوره... اما اونی که گولش میزنه من نیستم

-پس کیه؟

دوطرف یقه اش را گرفتم و با تمسخر به هم نزدیک و مرتب کردم...

-ببین بچه جون... پاتو از کفش من بکش بیرون...

-سودا جون منه... عشق منه... همه کس منه... نمیذارم اذیتش کنی... نمیذارم

انگار پتکی فرق سرم کوبیدند... خونم به جوش آمد... به قل قل افتاد...

-خفه شو...سودا عشق تو نیست... هیچ وقت عشق تو نمیشه اینو خوب تو گوشات فرو کن... تو اگه عرضه داشتی ازش محافظت کنی پای باباتو به اون خونه باز نمیکردی... هربلایی سر سودا میاد هر فتنه ای به پا میشه همش از گور بابای تو بلند میشه بابایی که اسمش عموء ولی از صدتا دشمن بدتره...

مات نگاهم کرد... ادامه دادم

-یه سگ هارو ول کردی میون چندتا بره... مثل زالو انداختی به جون این خانواده داره خونشونو میمکه... بدبخت جای شاخ و شونه کشیدن واسه من برو گندکاری های خودتو راست و ریست کن

-مراقب حرف زدنت باش...

دستم را به نشانه ی برو بابا در هوا تکان دادم... رنگ نگاهش عوض شد...

-تو چی میدونی؟

-ازتو بیشتر میدونم

-بگو...

-سودا بهت نگفته؟

-نه...

-پس لابد خیلی غریبه ای براش... منم نمیگم... اگه دوست داشت بهت میگه

به سمت ورودی ساختمان حرکت کردم... پشت سرم دوید...

-یعنی تو با لگد بابامو نزدی؟

با پوزخند به سمتش برگشتم...

-چرا زدم... اما نه به اون دلیلی که تو فکر میکنی و برات گفته... برای دلیلی فجیع تر و وحشتناک تر... خدا سودا رو خیلی دوست داشت که منو رسوند وگرنه...

چشمهایش دو دو میزد...
لبـ ـهایش خشک بود...
حس کردم اگر یک جمله ی دیگر بگویم همانجا سکته کند...
سرم را به نشانه ی تاسف تکان دادم و پله های ساختمان را باسرعت بیشتری طی کردم و ندیدم علیرضا همانجا... وسط خیابان بازانو روی زمین افتاد...


موضوعات مرتبط: رمان دون ژوانی

برچسب: نویسنده: سجاد باقری تاريخ: يکشنبه 14 خرداد 1396 ساعت: 2:32

صفحه بندی